رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 8

بطری چرخید و فلش به سمت سعید رفت، خاطره پوزخندی‌زد.

– خب پسر خاله جرئت یا حقیقت؟

– جرئت.

– موهات رو بزن.

– چی موهام رو بزنم؟!

– عه شعید خودت گفتی جرئت موهات رو بزن دیگه.

– عه سعید محسن راست می‌گه موهات رو بزن.

– اما مهناز جوون همه دخترا کشته مرده موهامن چجوری کچل کنم؟

آقا علی‌یاس عصاش رو برداشت و به زمین ضربه زد.

– سعید کچل کن.

– باشه.

محسن بلند شد و یه ماشین سر آورد و دست سعید رو گرفت و کمتر از پانزده دیقه سعید رو کچل کرد.

بیچاره سعید اونقدر بدریخت شده بود که دوست نداشتی بهش نگاه کنی…

بطری توسط علی‌یاس به چرخش در اومد؛ عجیب اما چرخش بطری انگار چرخش طوفان بود که هر وقت متوقف می‌شود یکی رو نشونه می‌رفت باید خودش رو آنالیز می‌کرد و میزان خسارت رو می‌سنجید.

بطری این بار شقایق رو نشونه رفت، محسن ابروهاش رو بالا انداخت.

– خب ملوشک ج یا ح؟

– ح نمی‌خوام مثل سعید کچل بشم.

همه زدیم زیر خنده، خاطره گفت: نترس تو رو کچل نمی‌کنیم توی فلفل می‌ندازیمت.

– تا حالا دلت واشه میلاد تنگ شده؟

– آره روزی هزار بار.

مهناز یه چشم غوره‌ی به محسن رفت و لب‌زد.

– آخه به اینم می‌گن سوال؟!

– پش به ‌چی می‌گن شوال؟

– محسن جون ازش بپرس تا حالا چندبار از میلاد لب گرفته؟

– عه قبول نیست من جواب سوالم رو دادم.

– قبول هشت باید ماجرای اولین بوشتم بگی؟

شقایق با صورتی لبو شده لب‌زد.

– باشه ولی بین خودمون بمونه.

همه سرمون رو تکون دادیم و به لب‌های شقایق خیره شودیم. بلاخره لب‌زد.

– اولین… اولین بار وقتی بود که اومد خواستگاریم، من عاشق چشای وزقی و چال روی گونش موقع خندیدنش شدم… وقتی رفتیم توی اتاق به سمتم اومد من هی عقب رفتم اونقدر جلو اومد که چسبیدم به دیوار با وجود اینکه ترسم رو دید اما بیشتر جلو اومد.

تقریباً با دیوار یکی شده بودم و کل وزنم رو روی دوتا انگشت شصت پام انداخته بودم اومدم جیغ بزنم که لبام رو گرفت و صدام توی دهنش خفه شد… با اینکه اون اولین بوسه عمرم بود اما زیبا ترین و شایدم خوشمزه ترین بوسه بود… ما کلان سه بار هم دیگه رو بوسیدم .

– آخه بمیرم برات فقط سه بار؟!

– برو خودت رو مسخره کن توی که روزی سه بار عاشق می‌شی.

– عه شقایق.

– چیه خاطره جون حرف حق تلخه.

– نه شقایق جون حق داری خریت از خودمه سفر دلم رو پیش هر کس و ناکس باز می‌کنم اونام چاقو به دست از پشت ضربه می‌زنن…

– عه دخترا بسته ناسلامتی شما دختر خاله‌ید.

– عزیزانم رها راس می‌گه اینجا که همه آشنایم غریبه بینمون نیست.

انگار حرف های علی‌یاس آب روی آتیش بود؛ دوباره چرخه مصیبت رو چرخوندن این بار به سمت علی‌یاس نشونه رفت، سعید شیطون گفت: ج یا ح؟

– ج.

– برقص.

– چی برقصم!

پیش خودم گفتم الانه که بزنه دهنشو سرویس کنه اما یه لبخند شیرین‌زد.

– چی برقصم عربی یا بندری؟

– هرچی که عشقت می‌کشه؟!

– خب عربی ولی من یه دور تک می‌رم بعد همه بیاین وسط باشه؟

همه دست جیغ هورا انگار نه انگار که ساعت یک شب بود. علی‌یاس سیستم رو روشن، شروع به رقصیدن کرد… یه دورش رو اونقدر معرکه رقصید که همه کف کردن حتی منی که نمی‌دونستم رقص چی‌ هست…

اونقدر به بازی ادامه دادیم که بلاخره نوبت من شد، علی‌یاس لب زد.

– خب دخترم ج یا ح؟

– ح.

– دوست پسر داری؟

– نه.

– حالا که دوست پسر نداری بگو تا حالا عاشق شدی؟

سوال علی‌یاس یه جورایی واسه خودمم سوال بود من یه حسی به سجاد داشتم؛ حسی که نمی‌دونستم چیه؟! باصدای علی‌یاس به خودم اومدم.

– خب دختر جون سوالم رو دوباره بپرسم؟

– نه لازم نیست. ام…. فکر کنم آره.

مهناز و خاطره سوت زدن یه برق عجیب و البته یکم استرس توی چشای محسن موج زد، دلیل این موج رو نمی‌فهمیدم….

– رهی تو این جمع حضور داره؟

– خاطره جون هم آره هم نه.

محسن شروع کرد به سرفه کردن، یهو لبو شد شقایق یکم آب بهش داد و از من پرسید: یعنی چی؟ چجوری یه نفر می‌تونه هم اینجا باشه هم نه؟!

– ام… ترکیه است. اما چون الان آنلاینه و من دوسش دارم اینجا…

مهناز پرید وسط حرفم و گفت: سجاد؟!

– آره سجاد. اما من مطمئن نیستم که عاشقشم یا نه؟

اشک توی چشای محسن موج می‌زد به سمت آشپزخونه رفت و یه بطری رو بالا کشید…

– خب ببین رها از کجا معلوم دوست داره؟

– خاطره خودش بهم گفت.

– میگم بیا الان که آنلاینه عشقت رو بهش اعتراف کن.

– اما مهناز جون…

مهنازجفت پا اومد وسط و لب‌زد.

– کوفت اما همین که گفتم.

گوشی رو برداشتم و تایپ کردم.

– استاد… یه سوال.

– بپرس جگر.

– چند تا دوست دختر داری؟

– الان هیچی ولی قبلا دوتا.

مهناز بعد از خواندن پیام سجاد زد زیر خنده و لب‌زد.

– خسته نباشی پهلوون خدا قوت دلاور…

– عه ساکت باش. رها بنویس ببین نامزد یا عشقی چیزی نداره؟

– باشه ساکت میشم شقی جون.

شروع به تایپ کردم.

– نامزد داری؟

– نچ.

– تا حالا عاشق شدی؟

– آره از یه نفر خوشم میاد.

– کی؟

چند تا استیکر خنده فرستاد و نوشت: تو.

خاطره گوشیم رو گرفت و با سرعت یه چیزی تایپ کرد، بعد از خوندن جواب گوشی رو بهم داد و لب‌زد.

– هی دختر عشقت پولکیه به دردت نمی‌خوره.

گوشی رو نگاه کردم نوشته بود: اگه یه دختر بهت بگه دوست دارم مرد زندگیم میشی چی می‌گی؟

– چرا اینو می‌پرسی بچه؟

– اول جوابم رو بده تا بهت بگم.

– خب اگه پول داشته باشه خوب خرجم کنه می‌گم آره اما اگه نداشته باشه میگم حوصله عشق بازی ندارم…

من مونده بودم این خاطره ورپریده با چه سرعتی این همه تایپ کرده بود؟

اومدم گوشی رو خاموش کنم که مهناز گوشی رو برداشت و کنار دستم نشست و شروع به تایپ کردن کرد.

اونقدر غرق افکارم بودم که اصلاً به گوشی نگاه نمی‌کردم؛ اصلاً برام مهم نبود مهناز برای سجاد چی می‌نویسه…

– آدم قطحی بود که عاشق این شدی؟

– اینو از خودت بپرس نه از دلت.

– وجدون ولم کن.

– باش.

مهناز گوشی رو بهم داد و گفت: رها واقعا دوست داره عشقش حقیقیه…. اگه تو هم دوسش داری به نظرم فردا تماس تصویری بگیر.

پیام مهناز رو خوندم: ببین سجاد شوخی نمی‌کنم من واقعا دوست دارم، داشتیم جرئت حقیقت بازی می‌کردیم که منم حقیقت زندگیم رو گفتم. گفتم که عاشق ریس شرکت گوجه فرنگی شدم اون مدام کاری می‌کنه که من خجالت بکشم اونام گفتن حرف دلم رو بهت بگم…. اگه دوسم داری دست از شوخی بردار.

چندتا استیکر خنده فرستاده بود، همنوز هم برام سوال بود عاشق چی این پسر شدم؟ برام سوال بود حسم واقعا عشقه یا نه! این پسر نه شوخیش معلوم بود نه جدیش…

– خدایا!

این حس چه حسیه؟ دومزه عجیب داره تلخ و شیرین…

از افکارم دست کشیدم باید بقیه پیام ها رو می‌خوندم!

– ببین رها یه حسی بهت دارم اما قوی نیست، من تا حالا تو رو ندیدم… نمی‌دونم چی بگم.

الان که فکر کردم بیچاره داشت راست می‌گفت ما تا حالا همدیگر رو ندیده بودیم…

– یکی بهم بگه این حس چیه؟ وقتی هم دیگه رو ندیدم و اما احساس غریبی نمی‌کنیم؟

مهناز پوزخندی‌زد زد.

– کوفت این حس چیه؟ معلومه عشقه.

– اما این عشق هیچ منطقی نداره.

– رها مگه تو ارسطویی دنبال منطق می‌گردی؟

– نه چ ربطی داره؟ باید ارسطو باشی تا بفهمی منطق چیه؟ ما آدما از وقت تولد منطق رو درک کردیم.

– رها و مهناز من می‌خوام برم بالا شمام میاین؟

هردو مون از سرجامون بلند شدیم و از علی‌یاس و سعید خداحافظی کردیم….

موهام رو با کلافگی باز کردم، لباسام رو عوض کردم و به سمت هال حرکت کردم. مهناز و خاطره داشتن نگاه تی‌وی می‌کردن.

– دخترا به نظرتون من چکار کنم.

– چم چاره.

– مهناز حوصله شوخی ندارم .

– خب تماس تصویری بگیر.

– اما توی اعتقادت من نیست، من دوست ندارم که با یه پسر تماس تصویری بگیریم.

– ببین رها وقتی از خونه بیرون می‌ری هزار نفر شایدم بیشتر تو رو می‌بینن حداقل کمکمش صداشون پسرن… مشکلت چیه دقیقا اینم یه ملاقات ساده است، تو عادی باش از اونم بخواه تا عادی باشه.

– ممنونم خاطر منطقی حرف می‌زنی.

گوشی رو برداشتم کل حرفای خاطره رو برای سجاد تایپ کردم، اونم موافقت کرد که عادی برخورد کنه.

خواستم گوشی رو قطع کنم که سجاد پیام داد.

– رها نرو لالا کارت دارم.

– بفرما کارت رو؟

– چرا می‌خوای فردا تماس بگیری؟ بیا الان.

– من هنوز با این موضوع کنار نیومدم، اگه دست من بود می‌انداختم سالی دیگه این تماس رو ولی چون فردا از قزوین میرم، شهری که بهم عاشقی رو یاد داد… دوستام خواستن نتیجه رو ببینن.

– آها… رها از کی بهم حس داری؟

– نمی‌دونم.

– عزیزم چکار می‌کنی؟

– هیچی آهنگ گوش می‌دم و باتو چت می‌کنم.

– رها میشه آهنگ رو بخونی ویس بزاری؟

– نچ.

– چرا؟

– چون خواننده نیستم.

– ناراحت شدی؟

– آره.

– بچه برو بجیش بخواب.

– باش.

– شوخی کردم.

– سجی میشه یکم از خودت بگی؟

– ام… نه.

– چرا؟

– چون چیزی ندارم.

– میگم ببخشم.

– چرا؟

– چون انگار ناراحتت کردم.

– من بزرگم ناراحت نمیشم.

– آها خوبه.

– میگم رها یه آهنگ بفرست گوش کنم.

– برو بخواب استاد فردا قرار داری.

– خوابت میاد؟

– نمی دونم! اگه استرس بزاره بخوابم شاید آره.

– استرس چی رو داری؟

– همه چی.

– دیونه… از من می‌ترسی؟

– آره.

– پس چجوری دوسم داری؟

– نمی‌دونم؟

دیگه جواب نداد، حرفم زیاد خوب نبود اما واقعیت رو بهش گفتم.

– رها.

– جونم؟

– برو بخواب.

– اما… تو گفتی نرو.

– اما نداریم حالا می‌گم برو.

یه جوری شبیه سلطان‌ها امر و نهی می‌کرد؛ هنوز هیچی نشده بود می‌خواست گربه رو دم حجله بکشه…

علی‌یاس سهرابی


سجاد

توی تخت خواب یه غلتی زدم؛ پوزخندی نثار قلبم کرم.

– عه مگه دختر ندیده‌‌ی تو که روزی صدتا خواستگار داری؟

– آره اما نمی‌دونم چمه؟

– وجدونم از کی تو صدای دل شدی!؟

– از همون موقع که تو دیوونه شدی.

– واقعا!

– اهم

– میگم وجدون من چیکار کنم؟

– چی رو چیکار کنی؟

– این حس رو.

– هیچی کاری به کارش نداشته باش اونم بی‌خیالت میشه.

– وجدون چیکار کنم خوابم نمی‌بره؟!

– چشات رو ببند خسته میشی می‌خوابی.

– عه وجدون!

– چیه؟

– زد حال نزن.

– باش

– میگم وجدون کاش استانبول بود.

– کی؟

– عمت.

– آره کاش بود، دلم براش تنگ شده.

– وجدون چت شده؟

– خوابم میاد.

– خب مرد حسابی برو بخواب.

– مگه تو می‌زاری؟

– من که کاریت ندارم!

– بابا نصفه شبه برو بخواب، کمتر سوال جور باجور بپرس.

به ساعت گوشیم نگاه کردم، ساعت سه بامداد بود؛ نت رو روشن کردم همین که تلگرام رو باز کردم چشمام گرد شد؛ رها هم مثل من آنلاین بود سریع براش تایپ کردم.

– بیداری؟

– آره خوابم نمی‌بره.

– رها.

– جونم.

– می‌گم از چه آهنگ های خوشت میاد؟

– من آهنگ های شاد… تو چی؟

– فرقی به حالم نداره اما آهنگ‌های ترکی رو بیشتر دوست دارم.

– سجی.

– سجی؟!

– ببخش سجاد.

– بله نفس.

– آهنگ های ترکی رو می‌فهمی؟

لبخندی‌زدم و تایپ کردم.

– چون که ترکیه زندگی می‌کنم آره.

چند تا استیکر خنده فرستاد.

– اصلا حواسم نبود که ترکیه هستی.

– فدا سرت عیبی نداره.

– سجاد گوشیم شارژ نداره کمتر از پنج دیقه دیگه باید نماز بخونم، فعلان.

– مگه ساعت چنده؟

– ساعت الان چهار و پنجاه دیقه.

به ساعت گوشیم نگاه کردم، ساعت سه و بیست دیقه بود، پوزخندی‌زدم.

– رهی ساعت گوشیت اشتباهه الان ساعت سه و بیست دیقه است.

– عزیز ساعت درسته یک ساعت و نیم فاصله زمانیه.

– آره چرا من یادم میره؟

– سجاد بای.

– بای.

یه خمیازه کشیدم، چشام داشت کم‌کم گرم می‌شد….

اطرافم پر از درخت های سرو بود، سرو هایی که کل آسمون رو پوشونده بودن؛ توی دست هام کوزه‌ای پر از شهد شیرین عسل بود.

زنبورها می‌رقصیدن و دور سرم می‌‌چرخیدن، چشمام به کوزه عسل افتاد… عسلی که بهم چشمک می‌زد و من رو برای چشیدنش وسوسه می‌کرد.

دهنم چشمه جوشان شد و به عقلم حکم کرد که من رو از این نعمت شیرین بی‌نیاز کنه.

دستم رو به داخل کوزه بردم. کوزه کمی کوچیک بود و دستم گیر کرد… زنبوها که تا حالا محافظم بودن هرکدوم صلاحی برداشتن و به جنگ با دزد ارزش هاشون اومدن…

از ترس نیش زنبورها فرار کردم و به دل جنگل سیاه پناه بردم…

از خواب که بیدار شدم. هنوز قلبم تند می‌زد، کل بدنم خیس عرق بود.

– آخه خدا، معنی این یکی دیگه چیه؟

– میگه حواست باشه پیش از حد به حوس هات بقا ندی.

– خوبی وجدونم، تعبیر خوابم که می‌دونی!

– چه کنم از بس بی‌خیال کارهات شدم کتاب خوندم.

– آها خوبه.

از سر جام بلند شدم و تخت خواب رو مرتب کردم، به سمت نقاشیم رفتم.

‌- می‌دونم که تو بهترین اسر من میشی حتی اگه بزرگ‌ترین نقاش دنیام بشم.

دوباره همون پارچه سفید رو روش انداختم، از اتاق بیرون و به سمت دست شویی رفتم و صورتم رو شستم…

تابه رو برداشتم و چهار قاشق روغن ریختم کمی که داغ شد تخم مرغ ها رو ریختم. صدای چز چز روغن و بوی خوش تخم مرغ اونقدر گشنم کرد که صدای اعتراض شکمم بلند شد…

نیمرو رو روی میز گذاشتم و یه چای آوردم همین که اومدم بشینم و بخورم؛ دهنم باز و چشمام گرد شد.

– به ممد چشممون به جمالت روشن شد، خورشید از کدوم طرف طلوع کرده؟

– از همون طرف که صبحونه اومد.

پوزخندی زدم به تابه نگاه کردم و تقریبا نصف نیمرو رو خورده بود نشستم و شروع به خوردن کردم، چای که ازش خورده بودم رو برداشت و تا ته خورد.

– آخیش چه صبحونه‌ی، دمت گرم.

– نوش جونت.

– سجاد امروز عجیب خوشحالی؟

– آره.

– خب چه خبره؟

– رها هم من و دوست داره.

– خوبه، اما

– اما چی؟!

– اما تو واقعا قصدت ازدواجه؟

– خب آره.

– خب خنگی.

– چرا؟

– چون از کجا معلوم که دستت نمی‌ندازه؟

– یه حسی بهم می‌گه دوسم داره.

– ببین سجاد دخترا رو هیچ کس نمی‌تونه بشناسه حتی خودشون، دخترا یا زنا لحظه‌ی هستن…

پریدم توی حرفش، لب‌زدم.

– ممد بست کن رها فرق داره.

– چته دارم تجربه هام رو مفت بهت می‌دم؟!

سرم رو پایین انداختم و بقیه صبحونم رو خوردم، با صدای محمد سرم رو بلند کردم.

– سجاد فکرات و بکن، بعد تصمیم بگیر!

– باشه.

– من میرم بخوابم کاری چیزی داشتی بیدارم کن.

– تو رو که توپ بیدار نمی‌کنه چجوری بیدارت کنم؟

– فقط کافیه دماغم بوی خوش غذا بشنوه.

– آها باشه خوب بخوابی.

– سجاد

– جونم.

– داداش یکم بیشتر دقت کن الان کار دخترا اینه تیغ زدن جیب پسرا.

– می‌دونم.

– نمی‌خوام بگم رها خدای نکرده هرزه است اما فضای مجازی، از کجا معلوم پاک باشه؟

– ممد بست کن، هرزه نیست.

محمد در سکوت تموم به اتاقش رفت، اما رفتار رها طوری بود که منم یکم شک کرده بودم دختری که من صد بار بهش گفتم دوسش دارم ولی اون یه بارم به روی خودش نیورد…

کلافه تیشرت آبیم رو مرتب کردم و موهای خستم رو چنگ زدم و نفس عمیقی کشیدم.

– خب پسر از کجا معلوم از احساساتت سو‌استفاده نکنه؟

– خب چند دقیقه دیگه معلوم میشه.

ظرف ها رو برداشتم و شروع به شستنشون کردم؛ بعد از شستن ظرف ها رفتم دوش گرفتم…

روبه روی آینه وایسادم و به خودم نگاه کردم؛ موهام درست شبیه هیبو رفیق جمونگ همون که موهاش شبیه انسان های اولیه فر‌فری، شده بود.

وقتی که موهام به خودشون آب می‌‌بینن این شکلی می‌شن‌… بعضی وقتا محمد با دیدن موهام می‌خنده و لب می‌زنه.

– میگم هیبو چه خبر از آری ماری و مپالمو، جمونگ؟

پوزخندی زدم و دست از نگاه کردن به آینه برداشتم. انگار داشتن توی دلم یخ ذوب می‌کردن، کل حس های تلخ و شیرین باهم به سراغم اومده بودن…

وقتی فهمیدم دوسش دارم فکر کردم مالک کل دنیام؛ حس پرواز توی تموم خونم به حرکت افتاد و دلم نمی‌خواست این حس از بین بره حسی که در یه دنیای جدید رو به روم باز کرده بود.

وقتی فهمیدم منم به اندازه اون دوسش دارم انگار فاتح کوه اورست شدم یا شایدم کل دنیا به‌خاطر من و اون خلق شده بود…

– چرا این حس ها به سراغم اومده؟ چرا اینقدر شور و شرینن؟

– معلومه عزیز چون عاشق شدی.

– واقعا!

– آره.

– عجیبه اما این حس رو دوست دارم.

– می‌دونم.

– می‌گم وجدون جون تو خوب باهوش شدی ها….

سلام دوستان عزیز لطفاً نظراتون رو بگید با گوش جان شنوا هستم..🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *