| Saturday 28 November 2020 | 02:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 15

رمان آنلاین مال من باش پارت 15

سلام دوستای عزیزم بازم با یه پارت دیگه در خدمتتون هستم امیدوارم خوشتون بیاد .

سه روز بود از اومدن مادرجون گذشته بود و قرار بود امشب خاله سوسن اینا بیان خونمون و همه دور هم باشیم . یه پیرهن صدفی رنگ خوشگل که قدش تا روی زانوم بود و تا روی کمر جذب بود و از کمر به پایین یکم ازاد تر بود و کلوش بود . یقش گرد بود و استیناش پارچه ی حریر ازادی بود که روی دستم کامل از روی بازوم باز بود و روی مچ دستم بسته میشد . جوراب شلواری رنگ پای کلفتی پوشیدم و کفشای رنگ لباسم رو هم پوشیدم . موهامو با اتو حالت دار کرده بودم و از روی سرم بافت زده بودم و پشتش رو کامل با گذاشته بودم و ارایشمو توی یه رژ صورتی کمرنگ و رژگونه همرنگش و یکم ریمل و خط چشم خیلی باریک در حدی که معلوم نبود و فقط برای خالی نبودن پشت چشمم زده بودم خلاصه کردم .لاک صورتی خوشگلی با حوصله روی ناخنام زدم . با عطرم دوش گرفتم و ساعتم و دستبندم رو هم دستم کردم و از اتاق رفتم بیرون . مادر جون با دیدنم زیرلب تند تند یه چیزایی خوند و فوت کرد و شروع کرد قربون صدقم رفتن و مامان هم برام اسفند دود کرد بابا مردونه در اغوش کشیدم . پادرا هم از اتاقش اومد بیرون و با شوخی گفت :

-بابا یکی هم ما رو تحویل بگیره مگه من زشتم ؟

-مامان : نه پسرم تو هم خیلی خوشگلی

-پادرا : پع چرا کسی منو تحویل نمیگیره قهر میکنما

-مادرجون : تو مردی دیگه بزرگ شدی دوست داری مثل بچه ها بپرم بغلت کنم لپتو بکشم بگم چه ناز شدی مامانی یا مثل دخترا اینکارو کنم ؟ دختر ناز داره ولی پسر نداره

-بله اینجور که پیداس پسر فقط غاز داره من برم که انگار اینجا خریدار نداریم

همه به حرفاش میخندیدن و خودشم با ژست الکی رفت تو اتاقش . داشتیم حرف میزدیم که زنگ خونه رو زدن و خاله اینا اومدن .

…………………………………………………….

(باراد)

امروز برای پرنو برنامه داشتم حسابـــــی . کلی برای امروز برنامه ریخته بودم . گذاشته بودم برای بعد از امتحانا که پرنو ذهنش مشغول نباشه . کل خونه رو با گل برگای قرمز و شمع پر کرده بودم  و یه راهرو باهاشون درست کرده بودم و یه قلب بزرگ با گلبرگا درست کرده بودم و دورش رو با شمع پر کرده بودم. یه کیک کوچولو گرفته بودم و روی میز گذاشته بودم و چند مدل مختلف شربت و شکلات های مختلف و کنارش یه دسته گل بزرگ رز قرمز و روی میز هم کلی شمع و گل برگ گذاشته بودم . همه ی غذاهای مورد علاقه ی پرنو رو گرفته بودم و روی میزبزرگ غذاخوری چیده بودم و شمع هم روشن کرده بودم . خودمم که یه شلوار اسپرت مشکی و پیرهن مردونه ی گلبهی رنگ با جلیقه ی مشکی پوشیده بودم و استینامو تا زده بودم و کفش های مردونه ای هم پوشیده بودم و ضبط هم اماده بود و مهمترینش که بخش اصلی بود رو هم اماده کرده بودم فقط خود پرنو کم بود . دیگه وقتش بود. باید پرنو رو مال خودم میکردم دیگه نمیخواستم ازم دور باشه حس میکردم هرچقدر که میگذره تحمل دوریش برام سخت تر میشه نمیخواستم اصلا از دستش بدم با تموم وجودم میخواستمش پس باید مال من میشد چون عاشقش بودم ولی این چیزی نبود که تنهایی تصمیم بگیرم و باید خودشم در جریان قرار میگرفت ولی اگر منو نمیخواست من میمردم تمام لحظه هایی که زندگی کرده بودم و نفس کشیده بودم رو مدیونش بودم که با بودنش بهم زندگی بخشید . دیگه وقتش بود که بهش خبر بدم گوشیم رو برداشتم و شمارشو گرفتم……

………………………………………………….

(پرنو)

حسابی داشت بهمون خوش میگذشت و جمع حسابی گرم شده بود و شوخی و خنده ها بالا گرفته بود و همه ی اینا به خاطر مادرجون بود . کنار ساینا نشسته بودم و حسابی با هم مشغول بگو بخند بودیم که پادرا گفت صدای گوشیم از اتاقم میاد از همه عذر خواهی کردم و رفتم بالا . شماره ی باراد بود . لبخندی روی لبم نقش بست و تلفن رو جواب دادم :

-پرنو : جانم ؟

-باراد : الو پرنو

-باراد چرا صدات اینطوری میاد چت شده حالت خوبه

-پرنو بیا پیشم حالم خوب نیست

-باراد چی شده داری میترسونیم

-بیا فقط بیا

-کجایی باراد ؟

-خونم

-اومدم عشقم اومدم

تلفن رو قطع کردم و تند تند هرچی دم دستم اومد پوشیدم حتی لباسامو عوض نکردم فقط یه مانتوی بلند پوشیدم که پاهام توی چشم نباشه با اینکه جوراب پام بود ولی خب نمیشد سریع یه روسری انداختم روی سرم و گوشی و سوییچ ماشین رو برداشتم . چونم شروع کرد به لرزیدن و بغض گلومو گرفت خدایا یعنی چی شده بود ؟ مادرجون اومد تو اتاق .

-چی شده مادر ؟ کجا میری ؟

با صدای لرزون گفتم :

-مادرجون باراد…

-باراد چی مادر ؟ چی شده

-نمیدونم زنگ زد حالش بد بود نمیدونم چش شده

-برو مادر میدونم نگرانی برو ببین چی شده میدونم دل تو دلت نیست من خودم یه بهانه جور میکنم اینجا رو درست میکنم نگران نباش فقط دیر نکن منم بی خبر نذار

گونه ی مادر جون رو بوسیدم و به خاطر درکش تشکر کردم و از اتاق رفتم بیرون و تند تند از پله ها رفتم پایین

-بابا : پرنو بابا کجا میری اتفاقی افتاده ؟

اومدم حرف بزنم که مادر جون پیش دستی کرد و گفت :

-انگار برای دوستش مشکلی پیش اومده و شوهرش هم سرکار بوده زنگ زده به پرنو حالش بد بوده داره میره ببینه چی شده

-مامان : نیلا رو میگه مادرجون :

-اره مامان

-خاله : خب خاله بزار سعید ببرت الان دیر نیست ؟

-نه خاله میرم خودم مشکلی نیست خونشون نزدیکه

-مادرجون : خب دیگه به حرف نگیریدش اون دختر حالش بده بزارید بره دیگه برو مادر خدا پشت و پناهت

سرسری از همه خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم . اینقدر حالم خراب بود که نمیفهمیدم چکار میکنم فقط سری از خونه خارج شدم و به طرف خونه ی باراد راه افتادم . دم خونه که رسیدم سریع ماشین رو پارک کردم راه افتادم سمت خونه و ایفون رو زدم که به ثانیه نکشیده باز شد . تمام مسیر رو تند تند از پله ها رفتم و توجهی به پاشنه های کفشم که هر ان نزدیک بود لیز بخوره و پخش زمین بشم نکردم . دم در خونه که رسیدم در باز بود و از داخل هیچ نوری نمیومد . یه دفعه استرس گرفتم و اروم درو باز کردم و با صدای ارومی که از ته چاه درمیومد بارادو صدا کردم با چیزی که دیدم شاخام داشت درمیومد . روی زمین پر از شمع و گل بود و همچنین روی میز و کیک و غذا و همه چی . یعنی اینا برای چی بود باراد با کسی قرار داشت ؟ یه دفعه ضبط روشن شد و اهنگ اروم و ملایمی پخش شد . اروم اروم قدم برداشتم و رفتم جلو به وسط راهرو که رسیدم هنوزم کسی نبود مانتو روسریم رو دراوردم بلکه یکم از التهاب درونیم کم بشه داشتم اطراف رو نگاه میکردم که باراد از اتاق اومد بیرون .

-خوش اومدی عشقم

-باراد اینجا چه خبره تو زنگ زدی گفتی حالت بده منم اومدم اینا برای چیه

-شرمندتم عشقم مجبور شدم یکم نگرانت کنم ولی راه دیگه ای نبود که بتونم بیارمت اینجا

-یکم ؟ تو میدونی من چی کشیدم تا اومدم اینجا مردم و زنده شدم

-ببخشید عزیزم جبران میکنم ولی اینا برای توئه برای اینکه یه چیز مهم رو بهت بگم و یه چیز فراموش نشدنی رو تجربه کنیم

-یعنی چی ؟

جلو اومد و دستم رو گرفت و منو از بین گل ها شمع ها رد کرد و اورد و وسط یه قلب بزرگ نگه داشت .

-این قلبو میبینی ؟ این قلب منه و همش جای توئه هیچ کی به جز تو توش نیست . همون قدر که بودنت خوشبختم میکنه و برام مثل رویای توی خوابه نبودت عذابم میده و داغونم میکنه . همه چیز من با تو شروع میشه و به تو هم ختم میشه و توی چشمات و وجودت خلاصه میشه . من تک تک لحظه هایی که بعد از دیدنت زندگی کردم و نفس کشیدم رو بهت مدیونم چون تو با بودنت این زندگی رو به من بخشیدی . دوست دارم پرنو با همه ی وجودم دوستت دارم عاشقتم دیوونتم تا اخر عمرم هم عاشقت میمونم و کسی نمیتونه نه این عشقو ازم بگیره نه پاکش کنه نه نابودش کنه چون من نمیذارم .

حرفایی که میزد هر کدوم مثل رویا بود برام . قشنگ ترین حسای دنیا به درونم سرازیر میشد دیگه از نگرانی و استرس چندلحظه پیشم خبری نبود همش عشق بود و دیوونگی و احساسات دیوونه کننده ای که باراد بهم منتقل میکرد و منو با هر کلمش بیشتر عاشق میکرد . بعد جعبه ی کوچک و مخمل قرمز رنگی رو از جیب جلیقش بیرون اورد و درش رو باز کرد و جلوم گرفت . تک نگین خیلی خوشگلی توش بود کاملا متوجه میشدم که الان از خوشحالی چشمام برق میزنه همیشه همینطور بودم با عشق و ذوق به چشمای باراد نگاه کردم که ادامه داد :

-حالا من میخوام این عشقو ابدی کنم پرنو میخوام همیشگیش کنم میخوام تو رو مال خودم بکنم و تا اخر عمر مال خودم نگهت دارم . میخوام بزاری این نهال عشقی که بیمون به وجود اومده بزرگ بشه و رشد کنه و ثمره بده . میخوام تا اخر عمرم تو رو زندگی کنم پرنو فقط تو . با من ازدواج میکنی ؟

حتی تو خواب و رویا هم نمیدیدم که باراد اینطوری بهم پیشنهاد ازدواج بده این حرفا رو بزنه خیلی خوشحال بودم عاشق بودم داشتم طعم شیرین زندگی رو حس میکردم با خوشحالی سرمو تند تند تکون دادم و گفتم بله که باراد انگشتر رو دراورد و توی دستم کرد و من خودمو توی بغلش جا  کردم و عطرشو بلعیدم و اجازه دادم عطرش تمام وجودمو پر کنه و اونم سرشو توی گودی گردنم برد و چندتا بوسه ی ریز به گردنم و روی موهام و پیشونیم نشوند و در اخر یه بوسه ی طولانی تر و نرم روی لبام زد و دوباره مردونه در اغوش کشیدم . خدایا این خوشبختی رو ازم نگیر بزار این خوشبختی رو با همه ی وجودم حس کنم قول میدم این بار هر کاری بکنم که از این رویا بیرون نیام حتی اگر واقعا رویا باشه . پیشونیمو به پیشونیه باراد چسبوندم و دستامو و دور گردنش حلقه کردم و گفتم :

-مرسی باراد هیچوقت توی خوابمم نمیدیدم که اینقدر رمانتیک بهم پیشنهاد بدی

-قابلتو نداره خانمم ارزشت خیلی بیشتر از این چیزاس من در توانم همین بود

-میدونی چیه باراد ؟

-چیه خانمم ؟

از کلمه ی خانمم و مخصوصا اون میم مالکیت تموم وجودم سرشار از حس شیرینی وصف نشدنی شد و گفتم :

-من عاشق مردی شدم که بوی مردونگیش غرور زنونم رو دیوونه میکنه . عاشقتم بیشتر از تمام دنیا میخوامت. تنهام نذار هیچ وقت حتی اگه یه روز دیگه دوستم نداشتی که اون روز من میمیرم ولی پیشم بمون

-هیشششش تو نمیمیری اجازه نداری بمیری چون من نمیذارم شاید خودخواهی باشه ولی تو اجازه نداری منو تنها بذاری میدونی روز جداییه منو تو کیه ؟ روزی که توی چشمای هم نگاه کنیم ولی این عشقو نبینیم و از وجودش به هیجان و وجد نیایم . تا وقتی من زندم هیچ وقت همچین اتفاقی نمیوفته .

بعدم توی همون حالت روی بینیمو بوسید و گفت :

-حالا افتخار یه دور رقص به بنده ی حقیررو میدین ؟

با ناز دستمو توی دستش گذاشتم که روی دستمو بوسید و اون دوستش رو روی کمرم گذاشت و منو اورد جلو و دستامو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردیم اروم اروم با ریتم اهنگ تکون خوردن .

-باراد ولی دیگه اصلا اینطوری منو برای جایی بردن خبر نکن داشتم سکته میکردم

-الهی بمیرم عزیزم ببخشید ولی چاره ی دیگه ای نداشتم چون اگر میگفتم بیا میگفتی که دیروقته و نمیشه و مامانم اجازه نمیده و اینا منم مجبور شدم

-الانم با هماهنگی مادرجون اومدم

-مادرجون ؟

-اره مامان بزرگم خارج از کشور بود به خاطر بیماریش اونجا درمان میشد امروز اومد ایران خونه ی ما بود بحث ازدواج و اینا پیش اومد که تو رو براش تعریف کردم و الانم که زنگ زدی اون بهونه جور کرد منو فرستاد وگرنه بابام نمیذاشت

-پس من یه دست بوسی بهش بدهکارم وگرنه امشب تو خماری میموندم

-میدونستی من خودم میخواستم به تو پیشنهاد بدم ؟ مادرجون تا یک سال دیگه بیشتر زنده نیست و تنها ارزوش دیدن من تو لباس عروسیه امروزم حرفایی بهم زد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و میخواستم خودم بهت پیشنهاد بدم که تو پیش دستی کردی

-یعنی فقط به خاطر مادر جون ؟

-نه باراد من دوست دارم وگرنه مگه دیوونه م به کسی که دوست ندارم پیشنهاد ازدواج بدم من عاشقتم

-همه دنیای من تویی خانمم میدونم دوستم داری باهات شوخی میکنم حتی اگر منو نخوای ولی پیشم باشی من خوشبخت ترینم

-باراد تو نگفتی منو اینطوری خبر میکنی من هول میشم لباس درست و حسابی نمیپوشم یه وقت با زیر شلواری قیافه ی خواب الویی یا تازه از حموم در اومده ای مواجه میشی کلا بیخیال میشی؟

خنده ی بلندی از سرخوشی کرد و گفت :

-تو هر طوری هم که باشی کور بشی کچل بشی چاق بشی بازم عشق منی خانم منی برای همین اصلا به این چیزا فکرنکردم ولی الان که تو مدت کم خیلیم خوشگل شدی و اومدی داری دلبری میکنی برام

-نه بابا مهمون داشتیم امشب وگرنه تو که زنگ زدی من اصلا نمیفهمیدم چی میپوشم فقط دویدم

-اهان اون وقت مهمونتتون کیا بودن ؟

-خالم اینا بودن

-پسرخالتم بود ؟

ای وای من چرا حرف میزنم ببین چطوری همه چیو به … میکشما

-نه اون هنوز نیومده بود کار داشت من که اومدم هنوز نیومده بود

-خداروشکر که نبود دیگه به جز من هیچکس حق نداره تورو اینطوری ببینه

-وا لباسم که پوشیدس

-بله ولی پاهاتون چی ؟

-اونم جوراب شلواریه

-بله میدونم ولی رنگش مثل رنگ بدنه از دور انگار هیچی پات نیست

-باشه فقط تو ببین من که نمیتونم باهات کل کل کنم

-چون تو عشق منی زندگی منی منم حسودم چیکار کنم دلم نمیخواد کسی خانممو عشق زندگیم رو به جز من ببینه

اهنگ تمام شد و باراد گونمو اروم بوسید و منو به سمت میز برد . روی میز یه کیک بود و چند مدل مختلف شربت و شکلات و یه دسته گل خوشگل رز قرمز که عاشقش شدم . باراد دسته گل رو برداشت و با ژست خاصی داد بهم که تشکر کردم و گل ها رو بو کردم . چه بوی خوبی داشتن . پشت میز نشستم وهمه جا رو با دقت رصد کردم روی کیک نوشته بود: “روز یکی شدنمون مبارک عشقم ”

لبخندی به روش پاشیدم و با عشق ازش تشکرکردم که گفت :

-قابلتو نداره خانمم

با هم دیگه کیک رو بریدیم و با شربت ها خوردیم و کلی بهمون خوش گذشت . باراد تمام غذاهای مورد علاقم رو گرفته بود و منو کلی هیجان زده کرده بود و بعد از کلی تنقلاتی که خورده بودیم من داشتم میترکیدم که باراد به زور غذا ها رو به خوردم داد و دیگه نفسم بالا نمیومد بس که چیز خورده بودم . داشتیم با هم روی میز رو جمع میکردیم که یهو انگار بهم دستگاه شوک وصل کردن ….

&&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای گلم امیدوارم لذت برده باشید منتظر نظراتتون هستم .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=18003
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.