| Saturday 28 November 2020 | 01:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۶

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۶

ارشام: چون زیادی داری دلبری میکنی یه موقع دیدی شب یه لقمت کردم

شادی: خیلی بدیا

ارشام : دیگه دیگه

و رفت سمت کمد

و لباس عوض کرد

منم سرمو پایین انداختم

ارشام: بریم؟

شادی: اوهوم

کیفمو برداشتم
بلند شدم از رو تخت

شادی: افسانه جونم میاد

ارشام: نه این فقط جونا هستن

با ارشام از خونه بیرون زدیم سوار ماشینش شدیم

ارشامم هدیه ها رو گذاشت عقب

و سوار شد حرکت کرد

رسیدیم پیاده شدیم

صدایه اهنگشون تا اینجام میومد

وارد باغ بزرگی شدیم

همه بچه ها و دوستا سارا بودن

رفتیم طرف سارا و محکم بغلش کردم

شادی: تولدت کلی مبارک عزیزم

سارا: ممنون فدات بشم من

ارشامم تبریک گفت

رفتیم پیش دختر پسرا

بعضیا که وسط بودن

با بچه ها رفتیم جایی که پر شیشه مشروب بود

ارشام یه پیک برای خودش ریخت

منم خواستم بریزم

ارشام: شما اجازه نداری بخوری خانوم خانوما

شادی: ولی من میخوام

ارشام: حق نداری بخوری

شادی: ولی میخوام

ارشام: شادی تو حق نداری بخوری

شادی: پس تو هم نخور

ارشام: من با تو فرق دارم

و پیکو بالا داد

حرصم گرفت

منم زود یه پیک ریختم دادم بالا

که یه باره گلوم سوختت

لعنتی خیلی بد بود

ارشام داشت با عصبانیت زیاد نگاهم میکرد

ارشام: با من لج بازی میکنی اره

با همه پشیمونی که داشتم گفتم: اوهوم

ارشام: باشه من بعدا با تو کار دارم

رفتیم کنار بچه ها ارشام چند پیک دیگم خورد ولی من نخوردم با همین یکی کلی گیج بودم

ارشام باهام حرف نمیزد و بهم محل نمیداد

و این داشت عزابم میداد

سرمو بالا گرفتم چیز که میدیدم باور نداشتم

ارشام داشت با عاطفه میرقصید و سر عاطفه رو سینه ارشام بود

داشت اشکم در میومد ولی خودمو کنترل کردم

رفتم سمتشون

دست ارشامو گرفتم کشیدم

که نگاهم کرد

شادی: بیا

و کشیدمش

شادی: چرا داری عذابم میدی هان تو که ازش بدت میاد چرا میخوای منو عذاب بدی

ارشام: تو مگه منو عذاب نمیدی

زدم به سیتش
شادی: برایه فقط یه پیک مشروب
داری همچین کاری میکنی

ارشام: برایه تو یه پیکه ولی برایه من خیلیه مثل اینکه برات اهمیت ندارم که همچین کار میکنی

شادی: باشه باشه کار من اشتباه ببخشید خوبه ببخشید حالا بی خیال شو

ارشام چیز نگفت
و رفت

این رفتنش قلبمو خورد کرد

رفت سمت پسرا

نشستم و به این فکر کردم که چقد بدبختم که حتی ارشامم باهام قهره و منو نمیخواد

بعد اینکه کیک اینا رو هم بریدن

بعد اینکه تولد تموم شد برگشتیم خونه

ارشام لباسشو عوض کرد ک دراز کشید

منم لباس عوض کردم ارایش صورتمم تمیز کردم

موهامو بافتم رفتم کنارش

شادی: فردا میخوام برم پیش دوستام

ارشام چیز نگفت

شادی: میشه بگی چته اگه کار من بد بود کار تو بد تر بود پس بی حساب میشیم

بازم جوابم سکوت بود

منم چیز نگفتم خوابیدم

فردا بلند شدم

ارشام نبود

به ساعتم نگاه کردم 11 بلند شدم اماده شدم

رفتم پایین یه لقمه گرفتم خوردم از خونه زدم بیرون

تاکسی گرفتم

وقتی رسیدم پیاده شدم

رفتم طرف در و اروم در زدم

که فخری باز کرد

فخری: به به یاد فقیر فقرا افتادین

شادی: سلام

فخری: علیک بیا تو

وارد شدم

شادی: بچه ها کوشن

فخری: انداختمشون بیرون

شادی: چیییی؟
چرا؟

فخری: کرایه رو ندادن منم مفت به کسی جا نمیدم

شادی: کجا رفتن

فخری : چه بدونم من

شادی: نمیدونی کجان لطفا لطفا

فخری : خرج داره

زود چنتا تراول پنجایی در اوردم دادم بهش

فخری: سه کوچه بالا تر تو پاک سوگل دست فروشی میکنه

زود زدم بیرون از خونه

رفتم سمت پارک سوگل اونجا بود

زود رفتم سمتش

شادی: سوگل

سوگل برگشت سمتم

زود رفتم سمتش بغلش کردم

بعد اینکه کلی بغلش کردم ازش جدا شدم

شادی: چی شدی دختر

سوگل: هیچی

شادی: فخری گفت از خونه انداختنتون بیرون

سوگل: اره

شادی: چرا

سوگل: پول اجاره نداشتیم

شادی: پس بقیه بچه ها

سوگل: چنتاشون مثل تو کار پیدا کردن جا هم بهشون میدادن منو شبنمم اواره شدیم

شادی: کجا میخوابید پس

سوگل: تو پارک

شادی: چی تو پارک مگه عقل ندارید بلایی سرتون میارن

سوگل: دیگه چیزی نداریم از دست بدیم

شادی: چی شده سوگل درست توضیح بده

سوگل: هیچی فقط یه شب دونفر که مست بودن دکمون کردن بردنمون خونه و دار ندارمونو ازمون گرفتن بعدم از خونه انداختنمون بیرون

حالم داشت بد میشد دیگه

شادی: ادرسی چیزی ازشون داری؟

سوگل: فقط خونشونو میدونیم کجاست

یه باره شبنم از دور دیدم امد پشمون

محکم بغلش کردم

شبنم: سلام

شادی: سلام عزیزم

بچه ها بلند بشید باید بریم

شبنم: کجا

شادی: دم خونه اون عوضیا

به بدبختی سوگل شبن راضی کردم میترسیدن میگفتن اونا گفتن ازشون فیلم دارن

زود تاکسی گرفتیم

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

رفتیم سمت خونه

زنگو زدم

صدا: بله

صدا خیلی اشنا میزد خیلی خیلی اشنا

خیلی اشنا

شادی: بیا پایین عوضی

در باز شد با دیدن علی هنگ کردم

رو به سوگل گفتم : این بود اره

و امید وار بودم بگه نه

شبنم: اره خود عوضیش بود

یه باره کنترلمو از دست دادم و پریدم بش که افتاد رو زمین شروع کردم به کشیدن موهاش

علی فقط دست پا میزد

اینقدر موهاشو کشیده بودم که کلی از موهاش تو دستم بود

علی هلم داد انداختم اون طرف

علی: چته تو شادی دیونه شدی

که گوشیش زنگ خورد

برداشت

منم شروع کردم به جیغ زدن و فحش دادنش

که تلفن قطع کرد باز بهش حمله کردم

بعد دعوایه مفسلی که با علی کردم

با شبنم و سوگل سوار تاکسی شدیم

راتتده تاکسی: خانوم کجا برم

شادی: رستوران…..

رسیدیم حساب کردم و پیاده شدیم

وارد رستوران شدیم

اعصابم خیلی خورد بود

بدون حرف نهار خوردیم

بعدشم رفتیم یکم بیرون کشت زدیم

شادی: بچه بیاین بریم کافه

رفتیم طرف کافه لی که دقیقا رو به رو مرکز خرید بود

نشستیم

مردی امد و سفارش گرفت

سوگل بسته سیگاری از کیفش در اورد

شادی: سوگل نگو سیگار میکشی

سوگل : میکشم

ظرفیتم بدجور پر بود

سیگار و فندکو ازش گرفتم

اعصابم خیلی خورد بود این سال بدترین تولدمه واقعا

بسته سیگارو باز کردم یه نخ در اوردم شنیدم ادمو اروم میکنه

با فندک روشنش کردم گذاشتم رو لبم و پک عمیقی بهش زدم دادم تو ریم که به سرفه افتادم

لعنتی خیلی بد بود داشتم خفه میشدم ولی من میخواستم اروم بهشم به هر قیمتی

سیگار گذاشتم رو میز که بچه ها برداشتن کم کم برام عادی شد

ولی هنوز یکم گلوم میسوخت

سفارشامونو اوردن

وقتی خوردم سه نخ دیگم کشیدم فک کنم واقعا ارومم میکرد
شادی: بچه ها تمونین بریم خونه فخری باز اتاق اجاره کنیم

شبنم: اومممم شادی میشه امشب بیایم خونه شما

شادی: این چه حرفیه اخه معلومه

بلند بشین بریم

بعد حساب تاکسی گرفتیم رفتیم سمت خونه

وقتی رسیدیم اروم زنگ زدم که در باز شد

وارد شدیم

سوگل: عجب خونه ای هستا

وارد شدیم

خونه پر بود از ریسه هایی که برایه تولد بود

یه لحظه زوق کردم ولی با حرف خاله ارشام کل زوقم فروکش کرد

خاله افشان: ببخشید دیگه دخترم برا تولد سارا که خانوادگی بگیریم امدیم اینجا

شادی: نه بابا مال خودتونه

شبنم و سوگل به خاله افشان معرفی کردم

داشتم به سوگل و شبنم میرفتیم بالا که ارشام جلومون ظاهر شد

ارشام: کجا بودی؟؟

شادی: بیرون

امدم برم که دستمو گرفت

شادی: بعدا حرف میزنیم

ارشام: دوستاتو ببر تو اتاق اخر سالن بیا اتاقمون

و برگشت

سوگل: واییییی شادی این همون پسرست

شبنم: این عالیهههه خیلی خوشگله لعنتی

سوگل: خوش به حالت

بدون حرف اتاق بچه ها رو نشونشون دادم و رفتم سمت اتاق

وارد شدم

شادی: سلام

ارشام امد سمتم

روسریمو تو دستش گرفت بو کرد

ارشام: تو سیگار کشیدی

یه باره هنگ کردم اخه از کجا فهمید این

شادی: نه نه من نکشیدم

ارشام داد زد: دروغ نگو به من دروغ نگو

ترسیده بودم بد جور ا شام ترسناک شده بود

سرمو انداختم پایین

ارشام: توضیح بده زود بدووو

شادی: علی با یکی دیگه به بچه ها تجاوز کردن منم حالم بد بود

ارشام: به اونا تجاوز شده تو سیگار میکشی

شادی یه دلیل درستی وگرنه همین امشب اینقدر میزنمت که بمیری

اشک تو چشمام جمع شد

با بغض تو چشماش نگاه کردم

شادی: دلیل دیگه ندارم میتونی هر کار بخوای بکنی

یه باره ارشام فکمو تو دستش گرفت لباشو رو لبام گذاشت خشن شروع کرد به بوسیدن

ازم جدا شد

اخر شب به حساب تو یکی میرسم حالام اماده شو با دوستات تا مهمونا میان

و رفت

نشستم رو زمین سرمو تو دستم گرفتم

یکم که حالم بهتر شد بلند شدم ابی به صورتم زدم

بلند شدم چند دست لباس و کلی لوازم ارایش برداشتم رفتم از اتاق بیرون در زدم و وارد اتاق دخترا شدم

درو که باز کردم دیدم سوگل و شبنم لباسایه زیبایه مجلسی پوشیدن

تعجب کردم

شادی: اینا کجا بودن

شبنم : این اینا اینا تو اون کمده

به کمدی اشاره کرد

شادی: من براتون لباس اوردم

سوگل: اینا بهترن

شادی: باشه

من کدوم بپوشم

بعد انتخاب لباس زود یکی یکی دوش گرفتیم اماده شدیم

اماده اماده که شدم

شروع کردم به ارایش داشتم ارایش میکردم که سوگل گفت: شادی ما میریم تو هم بیا

شادی: خب وایسین منم بیام

شبنم: نه ما بریم بعد تو بیا

و زود رفتن

ارایشم که تموم شد بلند شدم کفشامو پوشیدم

و از اتاق بیرون زدم

کل خونه پر شده بود از اهنگ

اروم داشتم از پله ها پایین میومدم که اهنگ قطع شد و همه شروع کردن به دست زدن

وا اینا چشونه دارن دست میزنن

باید برا ساراردست بزنن

سارا گوشه ای وایساده بود

رفتم پایین

همه داشتن بهم تبریک میگفتن

که ارشام امد طرفم

با بهت نگاهش کردم

ارشام: تولدت مبارک

شکه شده بودم

یه باره پریدم بغل ارشام

ارشام چند دور چرخوندم گذاشتم زمین

شادی: تو از کجا فهمیدی من که هیچ وقت نگفتم

ارشام: دوستات و شناسنامه

شادی: خیلی بدید

که یه باره سوگل و بچه ها دیگه امدن

شادی: خیلی بدید یعنی همش یه نقشه بود

شبنم: یس

علی امد با خجالت نگاهش کردم

علی: ارشام پسر خدا بهت صبر بده

کچل شدم از بس موهامو کشید

همه خندیدیم

علی: تازه بهم میگفت یا عقدش میکنی یا میکشمت

شادی: تقصیر دوستته

علی: من خبرم نداشتم دیدم در باز شد شادی پرید بهم بعد جناب زنگ زدن میگن

با کلی خنده نشستیم

بچه ها رفتن

شادی: خیلی بدی چرا بهم نگفتی

ارشام: چون فکرشم نمیکردم اینقدر بی عقل باشی پاک سیکار خالی کنی

شادی: ببشید

ارشام: گوه کاری میکنی بعد میگی ببشید

شادی: ببشید دیه عجقمممم

ارشام: در هر صورت من امشب باید تاوان بدی

شادی: باشه

پریدم بغل ارشام

بعد اینکه کیک بریدیم نوبت رسید به کادو ها

همه کادو ها رو باز کردیم
سارا: ارشام پس کادوت

ارشام جعبه ای بهم داد بازش کردم یه ساعت خیلی قشنگ بود

از همه تشکر کردم

بعد اینکه مهمونا رفتن رفتم بالا و زود لباس عوض کردم که ارشامم امد اونم لباس عوض کرد امد کنارم دراز کشید

شادی: ارشام جونم تورو خدا امشب بی خیال

ارشام: کارت ندارم خانوم کوچولو ولی یه بار دیگه ازین غلطا کنی من میدونم تو

سرمو رو سینش گذاشتم و چشمامو بستم

صبح اروم بلند شدم

به ساعتم نگاه کروم ساعت 9 بود یه باره جیغ زدم که ارشام پرید

ارشام : چی شده چی شده

شادی: کلاسم کلاسم

و تند تند لباس پوشیدم

زود ارایشمم کردم

ارشامم تند اماده شد

سوار ماشین شدیم رفتیم سمت دانشگاه

وقتی رسیدیم پیاده شدم و رفتم سر کلاسم

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡دو هفته بعد♡♡♡♡♡♡♡♡

وسایلمو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم

از دانشگاه بیرون امدم سوار تاکسی شدم

به خونه که رسیدم پیاده شدم

و وارد خونه شدم

یک راست رفتم تو اشپزخونه

شادی: صدیقه افسانه جون کجاست؟؟

صدیقه: خانوم با دوستاشون رفتن سفر

شادی: اها

گوشیم زنگ خورد

از کیفم بیرون اوردم

ارشام بود

لبخند زدم برداشتم

شادی : جانم

همین طور که حرف میزدم میرفتم سمت اتاقمون

ارشام: چطوری خانمی

شادی: خوب کار داشتی همین الان باهات کلاس داشتم

ارشام: سامان یه پارتی گرفته تا دو یا سه ساعت دیگه اماده باش منم بیام بریم

شادی: اوممم باشه

و قط کردم

اوففف حالا چی بپوشم

نشستم رو تخت

یکم که نشستم بلند شدم کمدمو باز کردم

یکم که گشتم لباس مشکیمو بیرون اوردم انداختم رو تخت
کفش مشکی با کیف مشکیمم در اوردم رو تخت انداختم

لباسمو در اوردم وارد حمام شدم

بعد اینکه یه دوش کلی گرفتم پریدم بیرون که یه باره دیدم ارشام رو تخت دراز کشیده خدا رو شکر دستش رو چشماش بود

زود تاب شلوارکی پوشیدم

شادی: ارشام

ارشام: جانم

شادی: میخوای بری حمام بلند شو

ارشام بلند شد

نگاهی بهم انداخت

با نگاهی که بهم انداخت به خودم نگاه کردم

کل بدنم به راحتی دیده میشد و به دلیله یقه باز تابم سینه هام کمی معلوم شده بود

ارشام امد سمتم و رو به روم وایساد لبشو رو لبم گذاشت

و نرم بوسید

ازم جدا شد

ارشام: کمتر ارایش کن خانوم خانوما

شادی: اوممم باید فکر کنم

ارشام: نکه بازم دلت میخواد

شادی: نه نه کم ارایش میکنم

ارشام خندید وارد حمام شد

نشستم جلو میز ارایش موهامو خشک کردم

مشغول ارایش شدم

ارایشم که تموم شد لنزی تو چشمام گذاشتم

بلند شدم که دیدم ارشام بالا سرم وایساده

شادی: چطورم

ارشام: تو همیشه خوشگلی

رفتم کنار که ارشام نشست

لباس پوشیدم

نیم ستمم که ارشام برام گرفت رو انداختم

شادی: من حاضرم

ارشام: منم یکم دیگه حاضرم.

شادی: ارشام

ارشام: جانم

شادی: چرا وقتی اون بار رفتم پارتی اونقدر عزیتم کردی ولی الان خودت منو نیبری

ارشام: چون با خودمی و مطمئنم که قرار نیست بلایی سرت بیاد

شادی: اوممم ولی مگه بدون تو چه بلایی قراره سرم بیاد

ارشام بلند شد امد سمتم لباشو رو لبام گذاشت بوسید

ازم جدا شد

ارشام: خیلی حرف میزنی

زدم تو سینش و گفتم : خیلی بی ادبی

ارشام: حاضری

شادی: اوهوم بریم

از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم

اروم سرمو به شیشه تکیه دادم و فکر کردم فکر به اینده

تازگیا فهمیده بودم ماشین ارشام پورشه

ولی خیلی باحاله لعنتی

ارشام: نمیخوای پیاده بشی مادمازل

شادی: ها اها اره

پیاده شدم

ارشامم پیاده شد امد کنار دستمو گرفت

وارد خونه شدیم

مثل دفعه قبل بود تقریبا یه عده در حال خوردن مشروب بودن یه عده تووهم میلولیدن یه عدم نشسته بودم

دنبال ارشام رفتم که تو این شلوغی گمش نکنم

ارشام: لباس عوض نمیکنی

شادی: کجا عوض کنم

ارشام: تو اون اتاق

شادی: اوممم میشه تووهم بیای

ارشام: چرااا؟

شادی: بیا دیگه
ارشام دستمو کشید وارد شدیم

نشیت رو تختی که اونجا بود

ارشام : خب

زود لباسمو در اوردم دستی به موهام کشیدم

شادی: خب بریم

با ارشام ازون اتاق بیرون زدیم

ارشام رفت طرف میز مشروبا

منم کنارش میرفتم

ارشام: حتی یه پیک هم بخوری من میدونم تو

شادی: خیلی خری

ارشام رفت پیش دوستاش

خواست شیشه مشروب رو برداره که پیش دستی کردم برش داشتم

ارشام داشت با عصبانیت نگاهم میکرد

که شیشه رو خم کردم و ریختم تو لیوانش و کنار گذاشتم

یکی از دوستاش که اسمش

شایان بود گفت: داداش این بار یه ساقیشو پیدا کردی

ارشام یکم عصبانیتش خوابیده بود

ارشام: پیدا کردنیه مگه این یکی فرق داره نامزدمه

رفیقاش چشماشون چهارتاشد

حمید: تو کی زن گرفتی ما خبر دار نشدیم

ارشام: هنوز عقد نگرفتیم

تنها حدفم ازین کارم این بود که یکم رو مخ ارشام راه برم یعنی پاچه خاری که بلد نیستم

دیگه واقعا مخم داشت تاب برمیداشت

از بس حوصلم سر رفته بود سرمو به شونه ارشام تکیه داده بودم

که یه باره یه دختره امد بالا سرمون

دختره: عزیزم میشه بری اون ور تر بشینم کنار ارشام جون

شادی: نه نمیشه

که رفت اون طرف ارشام

نشست خودشو اویزون ارشام کرد

دختره: واییی ارشام جون شنیدم از عاطفه جدا شدی کلی ناراحت شدم عزیزم

ارشام: الناز اینقدر به من نچسب

الناز: ارشام چرا اینقدر خشک شدی عزیزم تو که این جوری نبودی

ارشام : النازه کارت چیه بگو و برو

الناز: فکر کردم الان که دیگه با عاطفه نیستی بد نیست یه رابطه با هم داشته باشیم

دیگه خونم داشت جوش میومد دختره
عوضی

بلند شدم و موهاشو از پشت گرفتم کشیدم

الناز: ای ای ولم کن دختره وحشی

شادی: وحشی تویی که چشمت دنبال این اونه عوضی

پرتش کردم رو زمین

که چنتا که فک کنم دوستاش بودن امدن جمعش کردن

رفتم سمت ارشام

شادی: وایسا برم لباسمو بپوشم بیام

زود وارد اون اتاق شدم لباس پوشیدم امدم

ارشام داشت با دوستاش حرف میزد

رفتم کنارش

شادی: بریم

رایان: بد جور بی اعصابه ها

نگاه بدی بهش انداختم که جیم زد

ارشامم حرکت کرد سوار ماشین شدیم حرکت کرد

وقتی رسیدیم یک راست وارد اتاق شدم و لباسمو زود عوض کردم صورتم رو شستم

رفتم رو تخت پشت به ارشام دراز کشبدم

که ارشام از پشت بغلم کرد

ارشام: شادی چرا حالا قهر میکنی تو که حالشو گرفتی

شادی: اها تو هم فقط نگاه میکردی

ارشام برگردوندم پیشونیمو بوسیدم

ارشام: من که تو رو دارم نگاه به بقیه نمیکنم که

لبخندی زدم

ارشام: حیف که فردا صبح زود یه جلسه مهم دارم

شادی: که چی

ارشام: وگرنه یه لقمه چپت میکردم

چیز نگفتم فقط خندیدم

اروم چشمامو بستم و خوابیدم

با صدایه داد ارشام از خواب پریدم

ارشام: پس شما اینجا چه غلطی میکنید

یه باره پریدم که دیدم نادیا وایساده ارشامم همین جور داره سرش داد میرنه

یه لحظه ترسیدم

شادی: ارشام

ارشام برگشت سمتم نگاهش به چشمایه بازم که خورد

دستشو تو موهاش کشید

شادی: چی شده؟؟؟

نادیا: اقا کت شلوارشون که برا امروز بوده شسته نشده و اتو نشدست

وا این دلیل این همه داد بیداد بود

شادی: خب تو برو

نادیا زود رفت

بلند شدم رفتم سمت ارشام

شادی: ساعت چنده

ارشام: 6

شادی جلست کیه؟؟

ارشام: دو ساعت نیم دیگه

شادی: خب خب بصبر

زود پریدم تو سرویس دست صورتمو شستم

موهامم بالا سرم بستم

امدم بیرون

شادی: خب الان حتما باید اونو بپوشی

ارشام: به لطف تو همش کت اسپورته

شادی: اها خب بریم یگی شبیه همین که میخوای بخر

ارشام: وقت ندارم باید ابن قرار داد و چنتا پرونده چک کنم

شادی : اها خب یه کار میکنیم

ارشام : چیکار

شادی: تو کدوم کت شلوار میخواستی بپوشی به کت شلوار گوشه اتاق اشاره کرد نگاهش کردم

به کت شلوار رسمی مشکی بود

شادی: حتما باید این شکلی باشه

ارشام: اره

شادی: خب تو لباس بپوش برو دانشگاه من بیام

ارشام: دانشگاه؟؟؟

شادی: اره دیگه پس کجا جلسه داری

ارشام: من تو شرکت جلسه دارم

شادی: مگه شرکتم داری تو

ارشام: بله مادمازل

شادی: خب ببین تو زود برو شرکت ادرس به من بده منم زود یکی این این پیدا میکنم میارم

ارشام: فقط عجله کن

زود اماده شدم ارایش کمی هم کردم

ارشام رفت

منم پشتش تاکسی گرفتم

رسیدم پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم

وارد مغازه بزرگی پر کت شلوار و لباس مردونه شدم

یکی یکی کت هایه مشکی رو نگاه میکردم که این اونو پیدا کنم

دوتا بودن که خیلی شبیه اون بود

اون دوتا رو برداشتم

و دوتا پبرهن هم انتخاب کردم

به همراه یه ست چرم کیف کمربند هم گرفتم

زود حساب کردم

و سوار تاکسی شدم

و ادرسی که ارشام بهم داده بود به راننده دادم

راننده حرکت کرد

وقتی رسیدم زود پیاده شدم

و کرایه رو حساب کردم

و پیاده شدم

جلو یه ساختمان بزرگ بودم این چقد باحاله

زود وارد شدم

یه پیرمرده اونجا نشسته بود

بدون توجه بهش پریدم تو اسانسور و طبقه ای که ارشام نوشته بود زدم

وقتی رسیدم بیرون امدم

اففف اینجا چقد بزرگه زود به خانومی که اونجا بود گفتم: اتاق مدیر کجاست

خانومه: اقایه مدیر یکم دیگه جلسه دارن و کسیو نمیبینن زود گوشیمو در اوردم زنگیدم به ارشام

ارشام: کجایی

شادی: تو شرکت میگن اقایه رئیس جلسه دارن کسیو نمیبینن

ارشام: وایسا کجاییی تو

شادی: یکم این طرف تر اسانسور

ارشام: وایسا تا بیام

وایساده بودم همون جا که ارشام از دور دیدم رفتم سمتش

ارشام: گرفتی

شادی: اره

زود وارد اتاق ارشام شدیم

لباسا رو دادم دستش

زود از اتاق بیرون زد بعد چند دقیقه امد

کته خیلی بهش میومد

ارشام: چطوره؟؟

شادی: عالیییی

ارشام: من یک ربع دیگه مهمونام میان

میمونی یا میری

شادی: اینجا جایه باحالیه میشه بمونم

ارشام تلفن برداشت

ارشام: خانوم یوسفی بیاین تو اتاق من

بعد چند دقیقه یه خانومه امد

ارشام: خانوم یوسفی این نامزد منه امروز اینجاست یکم با بچه ها اشناش کن

خانوم یوسفی: چشم رئیس

پشت خانوم یوسفی راه افتادم

از اتاق که زدم بیرون چند نفر وارد اتاق ارشام شدن

خانوم یوسفی وارد اتلق بزرگی شد که چنتا دختر اونجا بودن

خانوم یوسفی: دخترا ببینید چی براتون اوردم

وسفی: ببینید چی براتون اوردم

یکی از دخترا گفت: دستیار جدیده ؟؟

یوسفی: نه بابا دستیار جدید چیه نامزد ریئسه

دختره: اوووووووو پس اینجا چیکار میکنه باید پیش رئیس باشه که

یوسفی: رئیس جلسه داشت خب بیا معرفیت کنم عزیزم

رفتم کنارش

یوسفی:
نگار

محدثه

مبینا

شادی: خوشبختم منم شادیم

همشون اضحار خوشحالی کردن

یوسفی: خب پس به شما سپردمش

و رفت

یوسفی که رفت

بچه ها صندلی اوردن

و به صورت میز گرد نشستن منم وسط بودم

مبینا: خب بچه ها الان وقت چیه

محدثه: سوال پرسیدن

~~~~~~~~~~~~~~~~

بچه ها سوال میپرسیدن منم تا مبشد جواب میدادم با همشون جور شده بودم

خیلی دخترایه باحالی بودن

یه باره در باز شد و یوسفی خودشو پرت کرد تو

یوسفی: بچه ها بچه ها جمع کنید رئیس دار

هنوز حرف یوسفی تموم نشده بود که ارشام وارد شد

چنان اخم کرده بود که منم ترسیدم

ارشام: میز گرد تشکیل دادید

همه رفتن پشت میزاشون

ارشام رفت بالا سر محدثه و چنتا پرونده خواست

محدثه: اقایه تهرانی یکی از پرونده ها هنوز تکمیل نیست

ارشام داد زد : به جایه نشستن و حرف زدن بهتره به کارتون برسید خانوم

محدثه سرش پایین بود چیزی نمیگفت

ارشام: برید حساب داری تسویه کنید

یه باره جا خوردم

شادی: ولی ولی همش تقصیر من بود

ارشام: نگاه ترسناکی بهم انداخت که کل تنم لرزید

ارشام: همین که گفتم خانوم احمدی تسویه کنید

و رفت

نگار : این چش بود

یوسفی: جلسه طبق میلش پیش نرفته

نگاهی به محدثه انداختم اشک تو چشماش جمع شده بود

زود از اتاق بیرون زدم

و رفتم طرف اتاق ارشام و یه باره وارد شدم

شادی: ارشام تو چته تو تو نمیتونی محدثه رو اخراج کنی

ارشام بلند شد رو به روم وایساد

ارشام: همین الان اخراج شدن

شادی: ولی ولی تو نباید همچین کاری کنی

ارشام: تو چرا هنوز اینجایی زنگ میزنم اژانس بیاد ببرتت

شادی: ولی من نمیخوام برم

یه باره دستشو گرفتم کشیدم

شادی: محدثه رو برگردون سر کارش

ارشام دستشو از دستم در اورد گوشیشو در اورد

ارشام: الو اژانس…

اعصابم بهم خورد یه باره گوشیشو ازش گرفتم کوبیدم رو زمین

که صدایه خیلی بدی داد یه باره یوسفی و دوتا دیگه وارد اتاق شدن

ارشام مات نگاهم میکرد

کیفمو برداشتم از اتاق بیرون زدم

از شرکت زود زدم بیرون

بدون هدف فقط راه میرفتم

اینقدر راه رفتم که دیگه دلم از گشنگی به صدا در امد

گوشیمو در اوردم

اووووووو ساعت6 بعدظهر بود

وارد سوپری شدم

و دوتا کیک گرفتم

تاکسی گرفتم

تاکسی: خانوم کجا برم نیم ساعته تو میدان داریم دور میزنیم

نمیدونستم کجا برم جایی رو هم نداشتم که بخوام برم

به اجبار ادرس خونه رو دادم

وقتی رسیدم کرایه رو حساب کردم پیاده شدم

کیلید انداختم وارد خونه شدم

ارشام تو پذیرایی نشسته بود

بدون توجه بهش به سمت پله ها رفت

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پسر مغرور دختر شیطون
  • ژانر: عاشقانه .اجتماعی.ازدواجی‌.اجباری
  • نویسنده: فائزه پیرمرادیان
  • 38 روز پيش
  • فائزه پیرمرادیان
  • 32,724 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17971
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.