| Saturday 28 November 2020 | 14:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت ۹

رمان آنلاین نوازش پارت ۹

رمان آنلاین نوازش پارت ۹

#نوازش
با هینی که کشیدم از خواب پریدم!
با تردید به اطرافم نگاه کردم، احساس میکردم حامد دنبالم کرده است. به سختی بر خودم مسلط شدم. پاهایم را باز کردم و روی تخت طاق باز خوابیدم. خودم را روی پهلوی راستم انداختم. بغضم شکست و شروع کردم به گریستن.
چرا اینگونه شد؟! چرا خانواده‌ام آنگونه بودند؟! چرا ترس هایم خاتمه پیدا نمیکنند؛ آخر به کدامین گناه اینگونه مجازات میشوم! خدایا حداقل خودت راهم را روشن کن، تاریک نه؛ روشن کن!
به سختی چشمانم را دوباره بستم ولی هنوز هم هق‌هقم قطع نشده بود…..

با صدای آلارم تلفنم سریع‌ و السیر از خواب پریدم. ناگهان نگاهم به لباس هایم افتاد که آه از نهادم بلند شد؛ همه چروک شده بودند. دیگر بیخیال لباس هایم شدم؛ کیف مشکی ام را پر از لوازم ضروری کردم چون امروز باید به روستا می‌رفتم. کفش های مشکی جدیدم را پوشیدم تا کمی حرفه‌ای تر به نظر بیایم ولی اگر حرفه‌ای بودن به لباس است؛ وای بر ما!

از اتاق خارج شدم و کلید را به مرد دادم و از مهمانسرا خارج شدم. هوا مطبوع بود و حال آدم را بهتر میکرد. یک صبح پاییزه تابستانی! چقدر دلچسب است این ترکیب.
سر خیابان ایستاده بودم و به هر تاکسي که می‌آمد دست تکان میدادم ولی هیچکدام ارزشی قائل نمی‌شدند و از کنارم می‌گذشتند.

به ساعت مچی‌ام نگاه کردم، داشت دیر می‌شد. دیگر از تاکسی هم پشیمان شدم. راهم را در پیش گرفتم تا حداقل کمی زودتر برسم. همانطور که راه می‌رفتم به اطراف هم نگاه می‌کردم. صدای پرندگان، بوق های ماشین های کوچک و بزرگ، صدای هق‌هق های کودکی که چادر مادرش را می‌کشد تا آن عروسک را برایش بخرد، صدای کلاغ هایی که برای یک پارچه چیز براق به جان هم افتاده‌اند. صداها همه در هم آمیخته شده بودند و هم نوازگشر روح و هم همچون سوهان روحم را تراش می‌دادند. ناگهان نگاهم به جمعیت عظیمی افتاد که مقابل پارکی ایستاده بودند. مگر چه خبر بود که اینگونه دلشان می‌خواست سراز کار این ها دربیاورند؟! دلم می‌خواست بروم و ببینم آنجا چه شده و خب، رفتم چون واقعا نمی‌توانستم بی‌تفاوت بگذرم. از یک زن چادری پرسیدم:
+ ببخشید خانم؛ اونجا چه خبره؟
او هم با تعجب به سر تا پایم نگاهی انداخت و با لهجه‌ای ترکی گفت:
– وا! مگه نمیدونی؟! اینجا صحنه فیلم برداریه فیلم مکتوب (اسم خیالی است) هست! به کارگردانی حامد آذربایجانی اصل و….
دیگر نشنیدم که چه گفت. عقب گرد رفتم؛ لعنت بر خاندان آذربایجانی که اینگونه آرامش را از من ساده ربودند! لعنت! وقتی کمی از آن جمعیت دور شدم؛ شروع کردم به بی‌وقفه دویدن. قلبم ضربانش روی هزار رفته بود. همانطور که می‌دویدم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. خدارا شکر که دور شده بودم از آن جمعیت خوف‌ ناک و کارگردان خوف ناکترش. همین که خواستم برگردم تنه ای به من زده شد و من را به طرف دیوار پرت کرد، پشتم محکم به دیوار خورد که آخی از میان لب های خشکم خارج شد. نفسم بند آمد! دردش همچون خنجری بود که در پشتم فرود آمده و تا کمرم، پشتم را دریده بود! چشمانم دو‌‌ دو میزد. چشمانم را محکم روی هم فشار دادم که مبادا گریه کنم. صداهای اطراف گنگ بود و من فقط توانستم بعضی جملات از قبیل:
« خانم حالتون خوبه؟،
خانم چی‌شد؟،
چی کارش کردی مرتیکه عوضی؟،
دختر بیچاره!،
دختره مگه کوره؟ و ..» را قبل از بیهوش شدنم بشنوم…..

داستان از دید علی شکیبا:
( علی شکیبا در پارت شش وارد داستان شده است اگر نمی‌دانید، دوباره پارت شش را به دقت بخوانید)
از اتاقم خارج شدم و به طرف پذیرش رفتم. خانم شفیعی مثل همیشه با آن لب های شبیه به بادکنکش آنجا ایستاده بود و با لوندی با پزشکان گل می‌گفت و گل می‌شنید‌. نمیدانم آخر چرا حرف خاله مریم را قبول کردم و به پیش آنها آمدم! کاش نمی‌آمدم و همانجا در تهرانی که هرروز یاد آور خاطرات خانواده‌ام بود می‌ماندم و آب می‌شدم. چرا آمدم به جایی که نه خوب زبانشان را می‌فهمم و نه آشنا هستم؟! لابد بخاطر گریه‌های خاله بود که می‌گفت:
– اگه، اگه هنوز هم یه کوچولو، من رو خالت میبینی بیا پیش من! اونجا یه شهر غریب و یه پسر بچه‌ی تنها؛ میخوای چیکار کنی آخه؟
خب من هم طاقت غم خاله ام که همچون مادرم بود را نداشتم بعد از خواندن دوره تخصصی ارتوپد به تبریز آمدم. همه چیزم را دوباره در اینجا شروع کردم.
راه در خروجی را در پیش گرفتم که سریع یک بیمار را آوردند. دختری با موهای طلایی و جهان سبزآبیش! کجا دیده بودمش؟ بیخیالی گفتم و خواستم راهم را به طرف پارکینگ کج کنم که با صدای پرستار که نام مرا هوار می‌کشید برگشتم و سریع به طرفش دویدم. همین که کمی نزدیک شدم او هم به داخل بیمارستان رفت و من هم پست سرش وارد بیمارستان شدم. پرستار به طرف اتاقی رفت و من هم پشت سرش وارد اتاق شدم که همان دخترک را افتاده در پهلو دیدم. ناله میکرد و همچون مار به خود میپیچید!

سریع به طرفش رفتم و از همراهش پرسیدم:
+ چیشده؟
آن زن با اضطراب گفت:
– والا چی بگم آقای دکتر؛ دختره داشت میدویید که خورد به مردی؛ مرد هم نامردی نکرد و پرتش کرد به طرف دیوار که کمرش خورد به دیوار.
دهانم باز ماند! لابد آن مرد از آن مردانی است که ادعا دارند ولی در عمل، پشیزی ارزش ندارند!
به پرستار گفتم که سریع دخترک را به بخش عکس‌برداری ببرند. فقط دعا میکردم که دختر ناکار نشده باشد وگرنه کارمان سخت می‌شود.
همین که پزشک شیفت آمد من هم خود را به پارکینگ رساندم و خارج شدم واقعا خسته شده بودم؛ یک خستگی ابدی که هنوز هم در من سنگینی می‌کرد.

داستان از دید ساناز:

اصلا در حال خودم نبودم دائم مثل یک مار به خود می‌پیچیدم و از درد ناله می‌کردم. بعد از عکس‌برداری هم معلوم شد که چیزی نیست من هم مهلت ندادم و سریع از بیمارستان خارج شدم.
به ساعتم نگاه مردم؛ ساعت دو ظهر شده بود! زیر لب لعنتی به آن مرد فرستادم که اینگونه مرا به هم ریخته بود ولی چاره‌ای نبود، باید به روستا می‌رفتم و از وضعیت آنجا باخبر می‌شدم.
دستم را به طرف خیابان بردم و تکانتش دادم و همان لحظه ماشینی پیش پایم ایستاد………

 

احساس می‌کردم از شدت عصبانیت رنگم قرمز شده است. باورم نمی‌شد که اشتباهی رخ داده است و من باید در همان تبریز و در همان بیمارستان کار کنم که صبح در آنجا بودم! خدای من اگر آنجا بروم … نه نباید بروم.
دوباره عرض اتاق کوچکم را طی کردم و دست هایم را روی شقیقه‌هایم گذاشتم و جیغ خفه ای کشیدم و خود را روی تخت رها کردم. از صبح علاف این اشتباه شده‌ام و در آخر گفتند:
– ببخشید خانم آذری؛ شما اشتباهی اینجا اومدید و باید برید توی بیمارستان…… تبریز کار کنید ما دکتر لازم نداریم!
دروغ می‌گفت؛ لازم داشتند ولی مرد می‌خواستند و از زن بیزار بودند. چرا که فکر می‌کنند مرد ها کاربلد تر از زن ها هستند

ولی درست نیست! قبول است که مردان زور بازو دارند ولی خب ما بانوان هم کمی نداریم شاید زور بازو نداشته باشیم ولی در بعضی کارها هم ما از مردان پیشی گرفتیم!
دلم می‌خواست داد بزنم و همه حرص و جوشم را خالی کنم ولی نمی شد، لعنت بر آن که نمی‌شد در این مهمان خانه داد و فریاد راه انداخت و کمی خود را خالی نمود.
نفس عمیقی کشیدم؛ یعنی باید این دو سال را در همین اتاقک بمانم؟!….

  • اشتراک گذاری
  • 39 روز پيش
  • ثمین باقرزاده
  • 3,321 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17964
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب
  • Asal
    سه‌شنبه 20 اکتبر 2020 | 2:23 ب.ظ

    سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین

  • ثمین باقرزاده
    سه‌شنبه 20 اکتبر 2020 | 4:28 ب.ظ

    سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده ، ولی من باز هم همه تلاشم رو خواهم کرد تا پارت بیشتری به اشتراک بذارم ⁦(๑♡⌓♡๑)⁩⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.