| Saturday 28 November 2020 | 02:03
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین گناه دلم پارت7

رمان آنلاین گناه دلم پارت7

رمان انلاین گناه دلم پارت7

با این کارم تک خنده ای کرد و اومد روبروم ،دستاشو گذاشت زیر چونمو سرمو اورد بالا
بی تاب چشم دوخت تو چشمامو لب زد

_آخ من فدای اون لپای قرمزت که دلم ضعف میره براش.

نمی‌دونم چرا یه آن از حرفش خندم گرفت و با خنده مشتی به بازوش زدم که دست گذاشت رو بازوش و نمایشی قیافشو جمع کردو گفت:

_آخ آخ چه دستت سنگینه! نگفته بودیا
حداقل فکرامو میکردم..

خواستم خیز،بردارم سمتش که دو قدم رفت عقبو دستاشو برد بالا

_باشه باشه تسلیم من غلط بکنم

چپکی نگاش کردم و حرفی نزدم که اومد سمتمو موهامو گرفت تو دستشو مشغول بازی باهاش شدو گفت:

_دلت برام تنگ شده بود که گفتی شب بیام اتاقت؟؟

با این حرفش تازه یاد موضوع خواستگاری افتادم و رنگم پرید
واای حالا چه جوری بهش بگم که عصبی نشه

وقتی سکوتمو دید انگار فهمید که چیز،جدی هست

_چیشده طناز خانومی ؟

پر استرس لبمو به دندون کشیدم و گفتم:

_مهراب!!

_جان مهراب

با این حرفش ضربان قلبم شدت گرفت ولی سعی کردم عادی رفتار کنم تا کمتر جلوش رسوا بشم .

کمی من من کردم و در آخر گفتم:
مهراب یه موضوعی هس خواستم اول از زبون خودم بشنوی.

_داری منو میترسونی طناز د بگو دیگه

_جمعه، ج جمعه قراره برام خواستگار بیاد

_چیییی!!!!!

با این کارش ترسیده جلوی دهنش و گرفتم و گفتم:

_هیس اروم میخوای بیدار بشن؟!

عصبی دستمو پس زد و با چشمای به خون نشسته زل زد تو چشمای پر استرسم و از لای دندوناش غرید

_میفهمی چی میگی طناز! هاان؟
تو چرا اجازه دادی بیان.

_فکر میکنی من خواستم؟؟ مامان خودش سرخود اجازه داد بیان

ناراحت نشست رو لبه تخت و به منم اشاره زد بشینم کنارش

می دونستم حالش خیلی خرابه و الان فقط به من نیاز داره..

کمی تو سکوت گذشت و مهراب همین طور خیره به زمین رفته بود تو فکر ..

بعد چند دقیقه چشمای غمگینش و دوخت تو چشمای بی‌قرارم و لب زد:
_طناز تو که قبول نمیکنی هاان؟؟!!
من تازه دارم طعم خوشی رو میچشم ..
نگو که میخوای تنهام بذاری! هان طناز؟!

از دیدن غم تو چشماش قلبم به درد اومد..
بی تاب دستامو گذاشتم رو دستاشو جوری که ارومش کنم گفتم:

_معلومه که قبول نمیکنم این چه سوالیه..
قلب من فقط متعلق به یه نفره اونم تویی، پس لطفاً دیگه به دوست داشتنم شک نکن..

با این حرفم انگار کمی آروم شد..دستامو برد سمت لباشو بوسه کوتاهی روش نشوند و گفت:

_نمیدونم طناز می ترسم تو رو از دست بدم

_من جایی نمیرم عشقم… نیاز،نیست نگران باشی فقط یه خواستگاری سادست..همین

با این حرفم عصبی دندون قروچه ای کرد و گفت:

_وای که دلم میخواد گردن اون پسری که میاد خواستگاریتو بشکنم.

با این حرفش دلم ضعف رفت و ذوق زده شدم
با ذوق نگاش کردم و گفتم:

_وای قربون اقاامون.

با این حرفم یه تای ابروش رو داد بالا و گفت:

_عه خوشت اومده؟

تند تند سرمو تکون دادم وگفتم:

_اوووم اره ..چه جووورم

_که اره الان نشونت میدم

با یه حرکت منو انداخت رو تخت و شروع کرد به قلقلک دادنم

_واااای مهراب ، وااای نکن تو رو خدا الان جیغ میزنم همه بیدار میشن

_مهراااب

_هیس خیله خب دختر.

خواستم بلند بشم که نذاشت و خودشم کنارم دراز کشید.

میترسیدم هر آن مامان یا بابا بیدار بشن و با بودن مهراب اونم تو اتاق من، روی تخت، همه چی خراب بشه واسه همون رو بهش گفتم:

_مهراب بهتری بری…میترسم مامان اینا بیدار بشن..

بی توجه به حرفم دست انداخت دور کمرم و سفت در آغوشم کشیدو همینطور که تو گردنم نفس عمیق میکشید پچ زد
_دوست دارم امشب،پیشت بخوابم

_چی!! دیوونه شدی اگه یه وقت کسی بیدار بشه چی؟!

_بیدار نمیشن درو قفل می کنیم قول میدم صبح زود قبل از اینکه بقیه بیدار بشن برم اتاقم..ولی الان دوست دارم کنارت باشم تا آروم بشم..

خواستم باز اعتراض کنم که لباشو گذاشت رو لبامو مهر سکوت زد به لبام…

بعد چند دقیقه که نفس کم آوردیم از رو تخت بلند شد.
رفت سمت در و قفلش کرد.
دوباره کنارم دراز کشید و سفت و تنگ در آغوشم کشید..

اروم اروم صورتمو، چشمامو در اخر لبامو نوازش کرد و گفت:

_کی میشه بدون ترس و اضطراب اینجوری کنارم باشی
واسه همیشه بشی مال خودم

حرفی نزدم و فقط خیره خیره نگاش کردم

یکم خم شد رو صورتم و دوباره اروم لباشو گذاشت رو لبام منم همراهیش کردم

دستاشم اروم اروم شکم و پهلوهامو نوازش میکرد

وقتی دستش رفت سمت تیشرتم دستامو گذاشتم رو دستشو اروم اسمشو صدا زدم

_هیش لطفا طناز امشب خیلی بهت نیاز دارم قول میدم از،حدم فراتر نرم

انگار با چشماش جادوم کرد که دستامو از رو دستهاش برداشتم و اجازه دادم تیشرتمو در بیاره

تن هردومون انگار کوره اتش بود پر حرارت و داغ

خیره چشمام بودو اروم اروم دستاشو از لاله گوش تا قفسه سینم میکشید
کم کم رفت پایین تر و بوسه ای داغ به قفسه سینم و بعد شکمم زد

این پسر خوب بلد بود که منو دیوونه خودش کنه.

سرشو بلند کرد و با چشمای خمار نگام کرد و دوباره جای جای تنمو بوسه باران کرد…

همونطور که خودش گفت از،حدش فراتر نرفت ولی یه شب رویایی و پر از لذت و هیجان برام رقم زد.

ــــــــــــــــ
صبح وقتی بیدار شدم مهراب کنارم نبود و این یعنی رفته
یاد دیشب باعث شد خجالت بکشم ولی خیلی زود خوشحالی جاشو به خجالت داد

خوشحالی از،اینک دیشب تا صبح تو اغوش عشقم به سر بردم .

از،جام بلند شدمو تیکه لباسامو برداشتم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و بعد اینکه موهامو خشک کردم ارایش ملایمی کردم و با برداشتن وسایل نقاشیم سوار ماشینم که دیروز سپرده بودم اقا ابراهیم درستش کنه شدم و حرکت کردم سمت اموزشگاه

بلاخره روز خواستگاری رسید

مامان از صبح در حال تمیزکاری خونه بود البته خودش که نه یکیو اورده بود کارای خونه رو انجام بده

_مامان مگه جشنه همش یه خواستگاری سادست!

_هرچی دختر، خونه باید تمیز باشه

_مگه تمیز نبود، تو زیاد حساسی

_بجا اینکارا برو واسه شب یه دست لباس شیک و قشنگ بخر

_وای مامان تو رو خدا گیر نده اون همه لباس دارم که نصفشون تازست تن خورده نیست بخرم که چی بشه

_پس بیا بریم ببینم مناسب امشب هستن
بعد هم تند تند جلوتر از من حرکت کرد سمت اتاقم

خدا امشبو بخیر بگذرونه

بلاخره یه کت و شلوار ابی خوش دوخت انتخاب کرد و گذاشت رو تخت

_همین خوبه ، برو یه دوش هم بگیر

_حالا کو تا شب مامان بعد میرم

_خیله خب من برم بکارام برسم

بلاخره دست از سرم برداشت و تونستم یه نفس راحت بکشم.

اصلا دلم نمی خواست امشب تو این خواستگاری حضور داشته باشم
اگ پای ابروی خانوادم نبود حتما میزدم از خونه بیرون و اخر شب می اومدم خونه ولی حیف که باید امشب و تحمل کنم

از صبح هیچ خبری از مهراب نداشتم
معلوم نیست کجا رفته

طنین هم رفته بود کلاس یوگا
با اینک جمعه بود ولی مربیش دوست طنین بود و مشکلی با ساعت و روزش نداشت

یعنی مهراب هم امشب هست؟
وای با وجود مهراب امشب بیشتر استرسم میگیره یه وقت کار نامربوطی انجام نده ابروریزی،بشه

شب از وقتی که مهراب اومد خونه اخماش تو هم بود و وقتی طنین ازش پرسید چته سردرد رو بهونه کرد
فقط من می دونستم دردش چیه

نیم ساعت بعد مهمونا اومدن و با تعارفهای اولیه و احوالپرسی نشستن

انقدر استرس داشتم که پوست گوشه ناخنمو بدون اینکه متوجه بشم کندم با نشستن دست طنین رو دستم متعجب برگشتم سمتش

_چیکار میکنی دختر گوشه ناخونت زخم شد

_استرس دارم

_نداشته باش نیومدن بخورنت که یه اشنایی سادس

ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم اون چ میدونست استرس من فقط بخاطر مهراب هست که الان با ابروهای گره خورده نشسته روبروم و خیرست به فرش

خانواده ها داشتن با هم صحبت میکردن ولی من اصلا انگار تو این جمع نیستم همه حواسم پی مهراب بود

داشتم نگاش میکردم که سرشو بلند کرد و نگامو قافلگیر کرد

می دونستم حضور داشتن امشب تو این جمع براش خیلی عذاب اوره ولی کارش نمیشد کرد

_دخترم اقا مهران رو راهنمایی کن اتاقت

با این حرف پدرم استرسم بیشتر شد و اروم از جام بلند شدم و جلوتر از پسره که حالا فهمیدم اسمش مهران هست حرکت کردم

فقط لحظه اخر نگام به مهراب افتاد که از حرص قرمز شده بود

ولی خب کاری از دست من ساخته نبود مجبور بودم یه امشبو تحمل کنم تا تموم بشه بره.

رفتیم تو اتاقم و نشستم رو صندلی کنار میز ارایشم

مهران هم نشست لبه تخت

تازه تونستم قیافشو انالیز کنم

موهای لخت مشکی ، با بینی مناسب صورتش و لبای قلوه ای
ابروهای پهن و بلند درکل پسر جذابی بود شاید خیلی از دخترا دوست داشتن امشب جای من باشن
شاید اگه عاشق مهراب نبودم بهش فکر میکردم
ولی من هیچ وقت نمیتونم بجز مهراب به کسی فکر کنم اون عشق اول و اخر منه
کسی که براش جونمم میدم پس این پسر تو زندگی من جایی نداره

تو فکر بودم که با صداش بخودم اومدم

_نمی خواین چیزی بگین؟

_حرفی ندارم

تعجب رو با این حرفم تو چشماش به وضوح دیدم

_مگه میشه حرفی نداشت
کمی من من کردم و سر بزیر گفتم:

_خب من به خواست خودم اینجا نیستم ، یعنی فعلا تصمیم ازدواج ندارم

انگار انتظار این حرف رو نداشت چون بعد مکث کوتاهی گفت:

_خب من نمی دونستم،یعنی نمی خواین حتی فکر هم بکنید؟!

_نه از قبل فکرامو کردم…

_باشه پس دیگه حرفی نمیمونه

سری تکون دادم و همراهش از اتاق رفتیم بیرون

وقتی رفتیم بیرون اولین نفر نگاهم تو چشم مهراب افتاد.

از چشماش ترس و استرس رو میخوندم
حتما پیش خودش فکر کرد من با دیدن جذاب بودن این پسر نظرم عوض میشه ولی نمی دونه که من چشمام به جز خودش کسی رو نمیبینه

با سوال مادرش که پرسید چیشد؟؟

گفت : قسمت نبود انشاا… هرچی صلاح هست همون بشه

با این حرفش چند لحظه سکوت شدو بعدش خانوادش بلند شدن و بعد خدافظی عذم رفتن کردن

همینکه رفتن مامان شروع کرد به جلز ولز کردن

_دختر مگه تو عقل نداری اره خب نداری اگه داشتی مورد به این خوبی رو رد نمیکردی.
چقدر باشعور بود چقدر اقا بود چه خانواده ای بودن
د اخه دختر پسره چی کم داشت هااان
من از دست تو چیکار کنم
چرا لگد زدی به بختت

_خانوم چرا حرص میخوری این نشد یکی دیگه خب نخواست زور که نمیشه

_بسکه تو لوسش کردی وگرنه من می دونستم چطور باهاش رفتار کنم
بعد هم با عصبانیت رفت تو اتاق و درم محکم بست

_مامان راست میگه طناز بی عقلی کردی

با خشم برگشتم سمت طنین

_تو یکی میشه بس کنی زندگی خودمه

ناراحت از حرفم با گفتن هرجور راحتی اصلا بمن چه پاشد رفت بالا

پوووف، عجب گیری کردم

_دخترم ناراحت نباش مامانت تا فردا اروم میشه
میدونی که اون بخاطر خودت میگه و جز خوشبختی تو چیزی نمیخواد ارزوی ما خوشبختی بچه هامونه

_میدونم باباجونم، من ناراحت نشدم

باشه دخترم من برم بخوابم تو هم به چیزی فکر نکن برو بخواب، شبت خوش

بوسه ای به سرم زد و رفت تو اتاقشون

فقط موند مهراب که عجیب ساکت بود امشب

وقتی دید همه رفتن از جاش بلند شدو اومد روبرم وایساد

دستای سردمو گرفت تو دستشو جز به جز اجزای صورتمو از نظر گذروند در اخر خم شد سمتمو بوسه ی کوتاهی رو لبام کاشت

_امشب برام بدترین شب عمرم بود ،طناز دیگه هیچ وقت اینکارو باهام نکن.
امشب وقتی تو با اون لندهور رفتی تو اتاق مردمو زنده شدم دلم می خواست بیام گردنشو بشکنم
دلم می خواست داد بزنم این دختر عشق منه کسی،حق نداره حتی نگاهش کنه..

نمیدونی چی بهم گذشت تا این شب مسخره بگذره
ترسیدم از دستت بدم

با این حرفش انگشت اشارمو گذاشتم رو لباشو اروم زیر گوشش پچ زدم

_هیییش هیچوقت به عشق من نسبت به خودت شک نکن من هیچوقت کسی رو بجز تو نمی خوام من فقط با تو خوشحالم

با این حرفم لبخند خسته ای زد و گفت:
خیلی دوست دارم طنازم
دلم میخواد هرچه زودتر کنار خودم و مال خودم داشته باشمت

لبخندی به حرفش زدمو با گفتن برو تا طنین شک نکرده از کنارش گذشتم و رفتم تو اتاقم

اتاقی که شاهد بیقراریامه، دراز میکشم رو تختی که هنوز بعد دوشب عطر مهرابمو میده

بالشتی رو که مهراب روش خوابیده بود رو بغل میگیرم و عطرش رو استشمام میکنم

دلم میگیره وقتی تو یه خونه هستیم ولی بجای من عشقم کنار خواهرم خوابیده این چه سرنوشت تلخیه…

کاش از خواب بیدار بشم و ببینم همه چی تموم شده و مهراب برای همیشه مال منه و در کنار من …..

دیگه از این همه انتظار کلافم

کاش از اول طنین تو زندگی مهراب نبود

کاش از اول میرفتم و عشقمو به مهراب ابراز میکردم شاید الان همه چی یجور دیگه بود

انقدر فکر کردم و تو خیالاتم ایندم با مهرابو تصور کردم که نفهمیدم کی خوابم برد

صبح وقتی بیدار شدم فقط مامان خونه بود

بماند که سر میز صبحانه اصلا بهم توجهی نکرد منم ترجیح دادم حرفی نزنم

بعد از خوردن صبحانه اماده شدم و راهی اموزشگاه شدم باید سومین تابلو رو میکشیدم و وقت کم بود

بعد از اینکه تا غروب پیش بچه ها موندم خواستم سوار ماشین بشم که سپهر یکی از،بچه های گروه صدام زد

_طناز خانوم؟؟

متعجب برگشتم سمتش

_چیزی شده

_راستش میخواستم یه خواهشی کنم ازتون

_بفرماید!!

_میدونید که من تازه اومدم تو گروهتون و با یسری از وسیله ها خوب اشنایی ندارم میشه شما همراهم بیاین خرید زیاد وقتتون رو نمیگیرم

_خب چرا از سر گروه نخواستین همراهتون بیاد ؟

_گفتم ولی جایی کار دارن نشد گفتن شما خوب میتونید راهنماییم کنید و مارکهای خوب رو میشناسید .

اول خواستم بگم نمی تونم ولی بعد گفتم خیلی زشت و بدور از ادبه چون خیلی محترمانه ازم درخواست کرد

_باشه سوارشید بریم خرید

خوشحال تشکر کرد و سوار ماشین شد

“مهراب”

امروز نسبت به روزای دیگه سرم تو بیمارستان خلوت بود
ترجیح دادم واسه خوشحالی طناز یه ساعت برم خرید و کادویی براش بخرم و بعد دوباره بیام بیمارستان

خوشحال از این فکرم سوئیچ ماشین رو برداشتم و از،بیمارستان زدم بیرون

به یه پاساژ بزرگ رفتم و تصمیم گرفتم یه دستبند ظریف و زیبا براش بخرم

یه دستبند ظریف با توپ توپک های کوچیک

دستبندو خریدم و گذاشتمش تو جیب کتم

خوشحال از خریدم داشتم سوار ماشین میشدم که نگاهم افتاد به داخل یه مغازه و مبهوت خیره شدم به خنده دلبرکی که برای من نبود..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گناه دلم
  • ژانر: عاشقانه و صحنه دار
  • نویسنده: راحله داخم
https://beautyvolve.ir/?p=17953
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.