| Saturday 28 November 2020 | 02:27
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت4

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت4

(سپهر)

 

روی تختم نشسته بودم و پمادی که نفیسه داده بود رو تو دستم می چرخوندم .چی باعث شد باهاش از مادر حرف بزنم؟ ،چی باعث شد انقدر این دختر جذب کننده باشه؟

وقتی داشت دستمو می بست نگاهش می کردم مثل مادرا برای پسرش نگران شده بود.

نگرانی ای که برای من تازگی داشت. 

فردای اونروز تا غروب از نفیسه خبری نداشتم ،دیگه عادت کرده بودم تو فکرم با اسم کوچیک صداش کنم ،یه چیزایی داشت تو وجودم تغییر می کرد ولی نمی فهمیدم چیه.

غروب اشکان اومده بود دیدنمون .هر سه نفرمون تو اتاقم مشغول بگو بخند بودیم مشغول صحبت بودیم که یه نفر در زد.

.بفرمایید تو.

با دیدن نفیسه لبخندی رو لبم نشست .این دختر مایه آرامشم شده بود.

سلام آقای امینی ببخشید مزاحمتون شدم.

این چه حرفیه امرتون.

— می خواستم ببینم اجازه هست امروز یه ساعت زودتر برم تمام کارام رو انجام دادم یه کاری پیش اومده باید زود برم.

– این چه حرفیه شما صاحب اختیارین مشکلی که نیست؟

از لحن حرف زدنم تعجب کرد.

— نه خیلی ممنون از لطفتون راستی زخم دستتون خوبه ؟

– بله ممنون از لطفتون.

— کاری نکردم بازم ممنون.

وقتی نفیسه از اتاق بیرون رفت دیدم اشکان داره چهار چشمی نگام می کنی بعد رو به نیما کرد و گفت:« نیما ،این چش شده تا دیروز دخترا رو آدم حساب نمی کرد ،حالا جلو چشم ما با این دختره دل میداد قلوه میگرفت بعد این همه سال دوستی تا حالا با من اینجوری با ملایمت حرف نزده بود راستش رو بگو.»

— والا منم اولین باره می بینم ،سپهر داداش راستش رو بگو چی شده؟بگو ما می شنویم.

فهمیدم که این بهترین فرصته که از یکی کمک بگیرم.

– یه چی بگم بین خودمون می مونه؟

— آره داداش به ما نگی به کی بگی.

اشکان هم حرف نیما رو با سر تأیید کرد.

– راستش…می دونی…نمی دونم چه جوری بگم.

+ داداش راحت باش.

– فک کنم از این دختره خوشم اومده.

هر دوشون از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارن.

— اشکان این چی گفت؟فک کنم اشتباه شنیدم.

+ نه نیماجان درست شنیدی منم شنیدم.

— ای وای ببین کی دل آقا سپهر رو برده. 

+ داداشمون به هیچ دختری نگاه نمی کرد حالا چی شده؟

– می دونین این با بقیه فرق داره دیروز که زخم دستم رو می بست.

— اِ اِ اِ یه روز من کارگاه نبودم چه اتفاقاتی بینتون افتاد؟

– نمی دونم ،نمی دونم چی شد که شد،حتی نمی دونم الان باید چیکار کنم اصلا نمی دونم باید با یه دختر چجوری رفتار کنم گیج شدم.

+ داداش نگران نباش دو نفر اینجا نشستن که کوه تجربن ،اول باید یه فکری کنیم یه ذره بیشتر باهم وقت بگذرونید تا از احساست مطمئن شی و دختره هم ازت خوشش بیاد.

نیما شروع به فکر کرد.  

— فهمیدم.

+ چی رو فهمیدی نیما؟

نیما رو به من گفت:« داداش اصلاً نگران نباش من راه رو بهت نشون میدم تو برو.»

– نیما دارم سکته می کنم.میشه بگی؟ 

— باشه الان میگم خیلی از طراح ها برای ایده گرفتن میرن فروشگاه ها تا مدلای توی بازار رو ببینن میتونی فردا به این بهونه باهاش بری بیرون.

+ آفرین نیما خوب چیزیه سپهر راست میگه بالاخره باید از یه جا شروع شه اینم بهترین بهونه.

– یعنی به نظرتون جواب میده؟

— آره صد در صد فقط خودت هم باید یه سری خلاقیت انجام بدی مثل کافی شاپ برای رفع خستگی و ناهار این چیزا.

—آره داداش فردا صبح بهش بگو برین ایشالله که حله.

***

(نفیسه)

 

کار برش تموم شده بود تو اتاق بیکار بودم که نیک پور اومد و بهم گفت که امینی باهام کار داره .

رفتم در اتاقش رو زدم. 

– بفرمایید تو.

— سلام آقای امینی بامن کار داشتید.

– سلام بفرمایید بشینید.

— تو کارتون مشکلی ندارین؟

– نه کار برش تموم شده.

— چه خوب چون من ازتون یه کمکی می خواستم.

– بفرمایید هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.

— این لطف شماست راستش ما برای تونیک کاری نزدیم از مانتوهایی که طراحی کرده بودین معلوم بود طراحی خوبی دارین،اگه مشکلی نیست باهم بریم چند تا مغازه رو ببینیم برای ایده گرفتن تونیک ،البته اگه مشکلی نداره.

رفتارش عجیب بود،یه جورایی هم از جدیتش می ترسیدم.دوست داشتم در کنار برش هم کارای دیگه انجام بدم.

– نیازی به دیدن مغازه ها نیست من خودم یه سری فروشگاه های اینترنتی رو نگاه میکنم بعد طراحی می کنم الانم که کاری ندارم همین امروز شروع می کنم.

یهو حالت قیافش عوض شد.

— ‌باشه پس ممنون از کمکتون.

– خواهش میکنم پس اگه با من کار ندارین من برم شروع کنم.

— نه میتونین برین.

 

***

(سپهر)

 

بعد از رفتن نفیسه ،نیما وارد اتاق شد.  

— چیشد داداش رفت حاضر شه ؟

وقتی متوجه حال خرابم شد،گفت:« داداش چی شد؟»

– نشد.

— یعنی چی نشد؟

– قبول نکرد گفت لازم نیست خودم طراحی می کنم.

— ای بابا فکر اینجاشو نکرده بودم یه چی میگم ناراحت نشو ،تو یه جوری رفتار می کنی دختره به جای اینکه باهات راحت باشه بیشتر حساب میبره. 

– نه داداش چرا ناراحت شم راست میگی.

— باید یه نقشه دیگه بریزیم ،بایدآروم آروم پیش بریم،گفتی شمارشو داری؟

– آره برام طرح هاش رو فرستاد.

— خب یه فکرایی دارم فقط یه ذره صبر کن چون اگه زود شروع کنیم حساس میشه و بیشتر فاصله می گیره.

و نشست و همه چیز رو برام تعریف کرد.

دو روز گذشت شب بود موقع شروع برنامه شده بود. 

یه پیام براش فرستادم شب بخیر بود. 

جواب داد:« فکر کنم اشتباه فرستادین.»

آمادگی این حرفشو داشتم ،جواب دادم:« نه اشتباه نکردم.میخواستم برای شما بفرستم.»

یه استیکر گل و تشکر فرستاد.

وقتی به نیما گفتم گفت که برای شروع خوبه.

صبح موقع حقوقا شده بود.

به نیما گفتم که بهش بگه بیاد اتاقم چک حقوقشو نوشته بودم.

— سلام آقای امینی کاری داشتین.

– سلام  بله بفرمایید بشینید.

چکش رو سمتش گرفتم و گفتم:« چک حقوقتون»

چک رو گرفتو نگاه کرد بعد سمتم گرفت.

— فکر کنم اشتباه شده این ۲تومنه. 

– نه درسته شما این ماه خیلی کمکمون کردین با اینکه ماه اولتون بود.

— اما این خیلی زیاده.

– نه زیاد نیست این پول حقتونه. 

— اما…

– اما نداره لطفا قبول کنین شما این ماه طراحی هم کردین.

— خیلی ممنونم.

– خواهش می کنم انجام وظیفه است.

 

***

(نفیسه)

 

نسبت به روزای قبل ،با امینی بهتر شده بودم دیگه ترسی ازش نداشتم کم کم ویژگی های خوبش به چشمام می اومد حتی بعضی وقتا از اینکه پیشنهاد بیرون رفتن اون روزش رو رد کردم پشیمون می شدم ولی بعد با این فکر که اون رییسمه خودمو محاکمه می کردم.

***

(سپهر) 

 

سه ماه گذشت ، تو این مدت گَهگداری متن قشنگی که میدیدم برای نفیسه می فرستادم برخوردش باهام خوب بود ،دلم می خواست احساسمو بفهمه . هم می ترسیدم بهش زیاد نزدیک بشم و ازم فاصله بگیره هم می ترسیدم ازش دور بشم و از دستش بدم نمی تونستم ازش دور بشم با اینکه مال من نبود اما تموم زندگیم بود همه ی فکرم در تمام روز فقط نفیسه بود آرزوی دست نیافتنی من بود.

یه روز از تعطیلات عید بود تو خونه بیکار بودم و حوصلم هم سر رفته بود تو دلم دنبال بهونه می گشتم تا نفیسه رو به بیرون دعوت کنم.تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید.

 

***

(نفیسه) 

 

به مرور زمان ترسم ازامینی ریخته بود و مثل یک دوست معمولی باهم بودیم  بعضی وقتا حتی از کوچیک ترین پیامی که می فرستاد دلم خوش می شد یه جور خاصی حس میکردم بهم ارزش میده.

تعطیلات عید بود یه جورایی از اینکه نمی دیدمش دلم براش تنگ می شد تا اینکه یه روز زنگ زد .

با دیدن اسمش رو گوشیم اول هول شدم و موندم که جواب بدم یا نه تا اینکه تصمیمم رو گرفتم که جوابش رو بدم .

– الو

— الو سلام نفیسه خانم خوب هستین ؟بدموقع که مزاحم نشدم؟ 

– سلام ممنون خوبم ،نه بیکار بودم

— راستش یه خواهشی ازتون داشتم.

– بفرمایید.

— راستش من دو تا بلیط سینما گرفته بودم برای امروز تا با آقای نیک پور برم اما زنگ زد گفت کاری براش پیش اومده نمی تونه بیاد امکانش هست افتخار بدین همراهیم کنین.

ضربان قلبم تند شده بود انگار منتظر یه همچین پیشنهادی ازش بودم با اون طرز گفتنش مگه می تونستم رد کنم.

– باشه منم کاری نداشتم وقتم آزاده.

— واقعا خیلی خوشحالم کردین پس من میام دنبالتون.

– باشه پس می بینمتون.

— فعلا خداحافظ.

– خداحافظ.

با قطع کردن گوشی لبخندی صورتم رو پوشوند .از جام بلند شدم ،از مامان اجازه گرفتم و دوباره برگشتم تو اتاقم، در کمدم رو باز کردم با خودم گفتم این پسر همش منو با لباس کار دیده الان باید به خودم برسم اتوی موم رو برداشتم و کمی چتری هامو حالت دادم برخلاف موقع کار که همش میندختم پشت گوشم کمی انداختم جلوی صورتم اینجور بهم بیشتر می اومد. شالم رو هم اتو کردم یه شلوار لی تیره پوشیدم با یه مانتوی مشکی تا زانو و یه شال بنفش. خیلی وقت بود به خودم نمی رسیدم.با پیامش که گفت رسیدم از خونه زدم بیرون .

به دویست شیش مشکیش تکیه داده بود یه شلوارکتون مشکی لوله پوشیده بود و یه بلوز طوسی نه چندان جذب که هیکلش و خیلی خوب نشون می داد و با کتونی طوسیش ست کرده بود. تو اون صحنه خیلی دوست داشتنی شده بود.

 با دیدن من از ماشین جدا شد.

— سلام نفیسه خانم.

– سلام، خیلی منتظرم بودین؟

– نه الان رسیدم.

در ماشین رو برام باز کرد و وقتی نشستم برام بست .با اینکارش حس ملکه ها رو داشتم تا حالا کسی برام اینکار رو نکرده بود.

وقتی سوار شد عطرش تو مشامم پیچی من همیشه از عطرتند متنفر بودم برخلاف عطر های تند بینیم رو نوازش می داد و هوش از سرم می برد.

— چه خوب که وقتتون آزاد بودخیلی خوشحال شدم از اینکه قبول کردین.

– من چون خواهر،برادری ندارم بیشتر وقتا خونم.

— که اینطور منم یه خواهر کوچیک دارم واسه همین بیشتر وقتا با نیک پور می رم بیرون که امروز نشد.

رسیدیم سینما بلیطا رو قبلا رزرو کرده بود بعد از گرفتن بلیطا گفت:« یه فیلم عاشقانه ست تعریفشو زیاد شنیدم امیدوارم خوشتون بیاد.»

– منم تعریفشو شنیدم حتما خوشم میاد.

— لطفا این بلیطا رو بگیرین من برم یه ذره خوراکی بگیرم. 

بلیطا رو دستم داد و رفت و بعد چند دقیقه برگشت دو تا آب میوه گرفته بود و چند تا چیپس و پفک .

 رفتیم تو سالن نشستیم فیلم شروع شد فیلم قشنگی بود به حدی که تو جای حساسش چشمام پر اشک شد و کمی سرازیر شد.

سپهر دستمالی به سمتم گرفت باهاش چشم تو چشم شدم نگاهمون چند لحظه ای  به هم گره خورد از گریه ی من اشک  تو چشاش جمع شد تو دنیای چشمای مشکیش غرق بودم که با صدای فیلم به خودم اومد دستمال رو ازش گرفتم و تشکر کردم.

فیلم تموم شد و چراغا روشن شد از جام همراه سپهر بلند شدم و از سالن بیرون رفتیم.

موقع برگشتن هم فقط بینمون سکوت بود تا شب به خیر آخر که تا شب تو گوشم تکرار میشد.

***

 (سپهر) 

 

وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم و رو تختم ولو شدم همه خواب بودن فقط من بودم و حال خوبم. یقیناً می تونم بگم بهترین روز زندگیم بود 

انقدر حالم خوب بود به یاد قدیم خواستم آهنگ گوش کنم هنذفریم رو به گوشیم وصل کردم و آهنگی که کاملا نفیسه رو شرح میداد پلی کردم. 

 

((مسعود صادقلو – بی آرایش

 

صورت سادت موهای مشکیت

 لبخند آرومت وقتی که آروم پیشم میشینی 

من شدم عاشقت 

تو بی آرایش زیباتر میشی

خود آرامشی تو با اون چشمات دیوونم کردی

چی میشه دنیام بشی تو باید دنیام بشی

ای از همه زیباتر این دو تا چشمام تر 

میشه وقتی دور میشی

ای همه ی دنیای من امروز و فردای من

 تو خود آرامشی 

 زندگیمو میدم پای چشمات 

بخند عزیزم فراموش شه دردات

 عاشقی کن تو با من 

زندگیمو میدم چشمات بخنده

 جاده ها و بارون دوای درده 

با این دیوونه بیا بزن به جاده

 ای از همه زیباتر این دو تا چشمام تر 

میشه وقتی دور میشی 

ای همه ی دنیای من امروز و فردای من 

تو خود آرامشی

ای از همه زیباتر این دو تا چشمام تر 

میشه وقتی دور میشی 

ای همه ی دنیای من امروز و فردای من

 تو خود آرامشی))

پارت 4رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی تقدیم شما عزیزان

 

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17940
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.