| Saturday 28 November 2020 | 02:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 14

رمان انلاین مال من باش پارت 14

همراهای عزیزم سلام . با یه پارت دیگه همراهتون هستم امیدورام لذت ببرید . نظرات و پینهادات فراموشتون نشه .

رفتم تو خونه و بلند سلام کردم که با چیزی که رو به روم دیدم به معنای واقعی کپ کردم . چند ثانیه توی شک بودم و دهنم اندازه غار علیصدر باز بود که سریع خودمو جمع و جورکردم و جیغ کوتاهی از سر خوشحالی و هیجان کشیدم و داد زدم :

-مادرجــــــــونــــــــن

و پریدم بغلش .

-قربونت برم مادر چقدر دلم برات تنگ شده بود چقدر بزرگ شدی عزیزم

مادر جون مادر بزرگ مادریم بود و به خاطر بیماریش چندساله که خارج از کشور زیرنظر پزشکا هست و خیلی وقته که نیومده ایران امروز هم من خیلی تعجب کردم دیدمش و خیلی هم خوشحال شدم .

-مادر جون شما چطوری اومدین مگه زیرنظر دکترا نبودین گفته بودن نیاین سفر

-خوش حال نشدی منو دیدی وروجک ؟

-اااا مادرجون این چه حرفیه من اینقدر خوشحالم که حد نداره ولی برای خودتون میگم

-مادر دکترا که دیگه قطع امید کردن و میگن دیگه کاری از ما برنمیاد و بستگی به خود بیماری و مقاومت بدنم داره منم گفتم اخر عمریه بیام بچه هامو ببینم الکی اونجا نمونم

هرکدوم از کلمه هایی که مادرجون میگفت مثل پتک توی سرم میخورد و تمام خوشحالیم فروکش کرد و اشک تو چشمام جمع شد اما سعی کردم چیزی بروز ندم که نمیدنم چقدر موفق بودم . با صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم گفتم :

-این حرفا چیه میزنی مادرجون من که شما رو میشناسم میدونم چقدر قوی هستین این دکترا هیچی بلد نبودن الکی گفتن ما دیگه نمیتونیم کاری کنیم مگه میشه شما چیزیتون بشه اصلا نه اجازه میدم و برام قابل باوره. اینطوری نگین گریم میگیره

-قربونت برم من مادر من نگفتم که تو ناراحت بشی نگران من نباش مادر دیگه سنم رفته بالا مرگ برای همه حقه دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره بلاخره منم میرم ولی فعلا ناراحت نباش دکترا گفتن با این داروهایی که میخورم حداقل تا یک سال دیگه چیزیم نمیشه .

-خدا نکنه چیزیت بشه من خودم مواظبتم

-تو عزیز منی مادر. قربونت برم برو لباساتو عوض کن و بیا خسته ای از دانشگاه اومدی

گونه ی مادرجون رو بوسیدم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و بغضی که خیلی وقت بود به گلوم چنگ مینداخت ترکید . خدایا باورم نمیشه مامان جونم خیلی کم پیشمه اخه این دیگه چجورشه مگه میشه من عاشق مامان بزرگمم اینقدر که اگه چیزیش بشه نفس منم باهاش میره بعد حالا داره میگه که فقط یکی دو سال دیگه زندس . اصلا باورم نمیشه . سعی کردم جلوی ریزش اشکامو بگیرم و حداقل مامان بزرگ رو اذیت نکنم . لباسامو با یه دست بلوز و شلوار فانتزی قرمز و طوسی عوض کردم و موهامو کنارم بافتم و رفتم چندتا مشت اب پاشیدم توی صورتم تا معلوم نباشه که

گریه کردم از پله ها رفتم پایین و پیش مادرجون روی مبلا نشستم مامان هم طبق معمول داشت کاراشو میکرد که گفتم :

-مامان کاری داری بیام کمکت ؟

-نه مامان بشین پیش مادرجون منم الان میام

لبخندی به روی مادرجون زدم ولی وقتی نگاش میکردم بی اراده درونم اتیش میگرفت و بغض به گلوم چنگ مینداخت ولی سعی میکردم نشون ندم و سرم رو انداختم پایین .

-مادر جون : خب پرنو خانم شنیدم که دانشگاه قبول شدی اونم پزشکی دیگه شاهکار کردی منو رو سفید کردی افرین بهت

-مرسی مادرجون بله دیگه در توانم همین بود

-پس منم جایزتو بدم که حسابی خوش حال بشی

-چرا زحمت کشیدین شما خودت برای من از صدتا کادو بهترین

مادرجون همینطور که میرفت تو اتاق گفت :

-قابل تو رو نداره مادر

و چند دقیقه بعد با دوتا جعبه ی کادویی بزرگ اومد و جعبه ها رو داد بهم و گفت :

-بیا مادر مبارکت باشه هرچند که موفقیت و تلاشت خیلی بیشتر از اینا ارزش داره ولی این فقط یه جایزه ی کوچولوئه

-قربونت برم مادر جون شما خودت بزرگترین جایزه برای من بودین همین که امروز دیدمتون خیلی خوشحال شدم

بعد جبعه ها رو باز کردم و با چیزی که دیدم کلی ذوق کردم یه لباس ماکسی و مجلسی سفید و نقره ای که از دو طرف روی سینم رو گرفته بود و پشت گردنم بهم میرسید و از جلو تا یقه ی خیلی بازی داشت که تا زیر سینم باز بود و کمربند خوشگلی روی کمرش میخورد و تا روی رونم تنگ بود و از اونجا به بعد ازاد تر بود و البته حریر بود و پایین دامنش مونجوق دوزی قشنگی شده بود و کل لباس از سنگای براق و درخشنده و خوشگلی بودن و پشتش تا گودی کمرم باز بود  و کفشای ست پاشنه بلندش و کیفش و یه ست کامل لوازم ارایش از یه برند معروف . کلی ذوق کردم و مادر جون رو غرق بوسه کردم  و ازش تشکر کردم و به اصرار مامان و مادر جون لباس رو پوشیدم . واقعا عالی بود تن خورش محشر بود . خودم کلی ذوق خودمو کردم و مادرجون قربون صدقم میرفت و مامان برام اسفند دود میکرد جلوی اینه یه چرخ خوردم و خودمو نگاه کردم واقعا خیلی قشنگ بود کلی برا خودم دلبر شده بودم . لباس رو دراوردم و با حساسیت توی کاورش گذاشتم و توی کمدم اویزون کردم کیف و کفشش هم گذاشتم کنارش و ست ارایشیمو هم توی بهترین نقطه ی میز ارایشم خیلی شیک چیدم و از اتاق رفتم بیرون که متوجه شدم بابا هم اومده و اونم وضعیتش مثل وضع  اولیه ی من بود و حسابی تعجب کرده بود . کلی خندیدیم و البته بابا هم بعد از فهمیدن موضوع حالش گرفته شد ولی به رو نیاورد . مادرجون برای هممون خیلی عزیز بود و بابا اونو اندازه ی مامان خودش دوست داشت و براش احترام خاصی قائل بود و همیشه مثل مادر خودش باهاش رفتار میکرد . پادرا هم که امروز کلاس فوق العاده داشت و تا ساعت 3 مدرسه بود . دورهم ناهارمون رو خوردیم و کلی خندیدیم و بعد از کمک کردن به مامان و جمع کردن میز و شستن ظرفا و دم کردن چایی از اشپز خونه بیرون رفتم و چای رو به همه تعارف کردم و کنار بقیه نشستم .

-مادرجون : قربونت برم مادر دیگه خانم شدی برای خودت چای هم میاری اون موقع که من رفتم دوم راهنمایی بودی هنوز کوچولو بودی . بگو ببینم خبری نیست ؟

-چه خبری مادرجون ؟

-قصد ازدواجی  نامزدی  خواستگاری هیچی ؟

لبخند ارومی زدم و گفتم :

-نچ مادرجون برای من زوده من تازه دانشگاه قبول شدم

-مادر خونه ی شوهر هم میتونی درس بخونی

-مامان سهیلا : مامان خواستگار که چندتا داشته ولی همه رو رد کرده

-هر چی قسمتشه انشا… که خوشبخت میشه

-قربونت مادرجون مرسی

بابا عذرخواهی کرد و رفت یکم استراحت کنه مامان هم همون جا سرجاش داشت چرت میزد که گفتم :

-مادر جون ببین مامانمم خوابید بیاین ما هم بریم تو اتاق من با هم صحبت کنیم شما  هم دراز میکشی که راحت باشی

با مادرجون رفتیم تو اتاقم و مادر جون نشست روی تخت و منم نشستم کنارش

-میگما مادرجون خیلی خوشگل شدیا اصلا هم تغییر نکردی همونطوری جوون و خوشگلی دلم برا باباجون هم تنگ شده کاش اونم میاوردین

-تو که خودت خوشگل تری مادر . بابا جون دوست داشت بیاد ولی خیلی کار داشت نمیتونست شرکت رو بزاره

باباجون از وقتی که مادر جون برای مریضیش رفته بود خارج اونم باهاش رفته بود و کارش و اینا رو هم همه رو به اونور منتقل کرده بود و شرکت اینجا رو داده بود دست شریکش و از دور حواسش بود و سالی چندبار هم میومد سر میزد ولی یه شرکت هم اونجا باز کرده بود .

-مادرجون : پرنو مادر مطمئنی فعلا قصد ازدواج نداری یا نکنه دلت پیش کسی گیره ؟

با این حرف مادر جون سرمو پایین انداختم و ریز خندیدم

-پس حدسم درست بود اره ؟

-چیزه راستش مادر جون …

-دیگه برای من دلیل و بهونه و اینا نیار من اون چیزی که باید میفهمیدم رو فهمیدم حالا کی هست

-نه مادر جون اخه…

-ای بابا حالا هی میخواد انکار کنه چیزیم که بلنده دیوار هاشا

-خیلی نیست که میشناسمش تقریبا هفت هشت ماهه

-خب ؟

-خب دیگه اسمش باراده این ترم درسش تموم شد و مثل من دندون پزشکی خونده خیلی با شخصیت و مهربون و مودبه

-خیلی دوسش داری ؟

-خب …. چیزه …. راستش …. اره مادرجون

-خب  اینقدر که تو دوسش داری اونم دوست داره ؟

-اره مادرجون خیلی دوستم داره

-خب پس منتظر چی هستین ؟

-وا مادر جون من که نمیتونم بهش بگم بیا منو بگیر

-مگه نمیگی دوستت داره

-چرا ولی

-تو عشق غرور نداریم مادری اگه عاشقی باید غرورتو کلا بزاری کنار وگرنه از دست میدیش اگه عاشقی باید با تمام وجودت عاشقی کنی عشق حساب و کتاب نداره منطق حالیش نمیشه زبون ادمیزاد هم نمیفهمه فقط چیزایی که از اینجا در میاد رو میفهمه

و دستش رو گذاشت روی قلبم .

-دوست ندارم چیزیو تحمیل کنم بهش مادرجون دوستم ندارم که فکرکنه من هولم دوست دارم خودش با انتخاب و علاقه ی  خودش بیاد طرفم و بهم بگه که دوست داره باهاش ازدواج کنم

-ولی اینطوری هم درست نیست مادر . من دیگه تنها ارزوم اینه که قبل از اینکه برم خوشبختی نوه هامو ببینم خشبختی دوتا دخترمو دیدم حالا نوبت تو و ساینا و سعید و پادرا و سورنائه . پادرا و سورنا که هنوز بچن ولی تو و سعید و ساینا وقتشه که سر و سامو بگیرین بازم ساینا هنوز یکی دوسال جا داره ولی شما دیگه باید سروسامون بگیرین .

-نمیدونم مادر جون هنوز زوده برای اینکه بخوام ازدواج کنم بارادو دوست دارم ولی من نوزده سالمه

-نمیدونی چه حس خوبیه وقتی پیش عزیزت بزرگ بشی بعدم دختر پسرا تا ازدواج نکنن بچن حتی اگه چهل سالشون باشه شما خودتون باید همو بزرگ کنین با کمک هم وقتی بچه دار بشی حتی بچت هم بزرگت میکنه .

اروم خزیدم تو بغل مادر جون و سرمو روی سینش گذاشتم و چشمامو بستم و اجازه دادم مغزم حرفاشو کامل به خاطر بسپاره .

وقتی چشمامو باز کردم روی تخت تنها بودم و معلوم بود مادرجون رفته . از جام بلند نشدم و همونطوری سر جام به حرفای مادرجون فکر کردم . راست میگفت اگر واقعا عاشقم دیگه این چیزا چه اهمیتی داره که سنم کمه یا اگر من اول پیشنهاد ازدواج بدم به غرورم بر میخوره چون دخترم و باید اجازه میدادم باراد اول پیشنهاد بده مهم تر از همه حالا که مادرجون یکی دوسال بیشتر وقت نداشت میخواستم ارزوش رو براورده کنم سعید که فعلا فکر نمیکنم ازدواج کنه اون هنوز درگیر عشقه یه طرفه ایه که براش به وجود اومده و من از صمیم قلبم ارزو میکنم که فراموشم کنه و عاشق کسی بشه که از ته دل دوسش داشته باشه . ساینا هم که امسال کنکور داشت و تا یکم خودشو جمع و جور میکرد و به درساش مسلط میشد طول میکشید پادرا  و سورنا هم بچه بودن فقط من بودم که الان شرایط مناسب برای تبدیل ارزوش به واقعیت رو داشتم پس باید دست به کار میشدم حتی اگر غرورم میرفت زیرسوال به خاطر عشقم و مادر بزرگم باید این کار رو میکردم . این همه ادم بودن که با پیشنهاد ازدواج دوست دخترشون ازدواج کرده بودن . تصمیم رو گرفته بود و باید عملیش میکردم ولی الان نه باید یکی دو هفته صبر میکردم چون الان اماده نبودم و باید کامل و واضح به باراد توضیح میدادم و میگفتم که منظورم چیه که فکر نکنه فقط به خاطر مادرجونه که ازش میخوام باهام ازدواج کنه .

به مادرجون اعتماد داشتم میدونستم چیزی به مامانم نمیگه و همه چی بین خودمون میمونه . از بچگی هر حرفی توی دلم بود به مادر جون میگفتم و باهاش درد و دل میکردم و اون صبورانه به حرفام گوش میداد و کمکم میکرد و من تو خیلی از موضوع ها مدیونش بودم و ازش ممنون بودم . سر جام نیم خیز شدم و شروع به فکر کردن درمورد این که چطوری با باراد اینو درمیون بزارم کردم .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای عزیزم پارت 14 هم به پایان رسید . منتظر نظراتتون هستم . پارت گذاری روز های زوج به جز جمعه ها .

  • اشتراک گذاری
  • 39 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 7,155 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17949
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • donya81
    دوشنبه 19 اکتبر 2020 | 11:50 ب.ظ

    مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.