| Friday 23 October 2020 | 10:41
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
یخی که عاشق خورشید شد_ پارت4

یخی که عاشق خورشید شد_ پارت4

+ببخشید نفسم…

چرا گوشیت و جواب نمیدادی مردم از ترس…
هر چقدر هم زنگ زدم کسی آیفون و برنداشت…

با هق هق تو سینش گفتم :

_آیفون خرابه…

از بغلش بیرون اومدم و اشکام و پاک کردم…

+این چند روز چرا جواب تلفنت و نمیدادی…
ترسیدم اتفاقی افتاده باشه زود برگشتم ایران…

با تعجب پرسیدم :

_ایران؟ مگه اصفهان نبودی؟

اخمی کرد و گفت :

+حواس نمیزاری برای آدم…
منظورم تهران بود…
حالا بگو…

نیما که تا اون زمان با اخم نظاره گرمون بود عصبی گفت :

پدرم فوت کرده بودند و نفس زیاد حالش خوب نبود…
حالا میتونم بپرسم شما کی هستین؟

آراد از تعجب اخم کرو و دست جلوی نیما دراز کرد و با سر به زیری که ازش بعید بود گفت :

+واقعا متاسفم خدا رحمتشون کنه…
من آرادم…

بعد رو کرد سمت من و گفت :

+چرا بهم نگفتی نفس؟

سرم و پایین انداختم و زیر لب گفتم :
_حالم بد بود…

نیما نزدیگ تر شد و بدون توجه به دست آراد گفت :

+لزومی نمیبینم نفس و به اسم کوچیک صدا بزنید…
شما موضوعتون جدی نیست…
خودم چند بار از بابا شنیدم که با ازدواجتون موافق نیست…

پر رویی نثارش کردم

با عصبانیت بهش توپیدم :

_آقا بالا سر نمیخوام نیما

آراد دستاش و بالا آورد و گفت:
+دعوا نکنید…
اصلا تقصیر منه باشه نیما؟
انقدر لحنش باحال بود که حتی دل نیما هم آب کرد…
نیما اخماش از هم باز شدند…
آراد لبخندی زد و گفت:
+خب…
میتونم شب اینجا بمونم…
سوال نگاش کردم که گفت:
+انتضار نداری که تنهاتون بزارم اونم تو همچین محلیه ای…
پوفی کشیدم و گفتم :
_آراد مشکلی نیس…
الان یه هفتس وضعیت همینه…
نازی نگام کرد و گفت :
+خواهش میکنم بزار عمو بمونه…
من خیلی میترسم…
آراد :ببین بچه هم فهمید تو یه چوب دستت نمیتونی بگیری…
و همه شون خندیدن…
اخمام و کشیدم توهم :
_وقتی عینهو جن وارد میشی معلومه آدم هول میکنه…
یه کار نکن حالتو بگیرما…
+بفرما بگیر…
چشمام و ریز کردم و دستم و تهدید وار تکون دادم…

به صورت تصنعی ترسید و گفت :
+من رفتم…
و بلافاصله از در بیرون زد…
با دهن باز در و نگاه کردم…
واقعا رفت…
نازی اشکش در اومد و گفت :
+نفس چرا گذاشتی بره؟
خیلی مهربون بود…
رفتم بیرون تا ببینم واقعا رفته یا میخواد من و اذیت کنه…
ولی در کمال تعجب تو حیاط نبود…
سرم و از در بیرون کردم که ناگهان پخی تو صورتم گفت و بعد آراد رو دیدم…
جیغی زدم و دستم و روی قلبم گذاشتم…
آراد با خنده رفت تو و دست من هم کشید که برم داخل…
گیج و ترسیده دنبالش راه افتادم…
دستش چندتا پلاستیک بزرگ خوراکی، عروسک،و ماشین بازی بود…
همونطور که دستش تو دستم بود داخل خونه رفتیم که دیدم نازی داره گریه میکنه…
نرگس و نیما سعی در آروم کردنش داشتند…
آراد آروم به سمتش رفت و صداش زد :
+نازی؟

نمیدونم چرا نازی انقدر آراد و دوست داشت…
شاید چون نازی اخلاقش مثل من بود و من هم بدجور شیفته ی این مرد بودم…
نازی با گریه گفت :
چرا رفتی عمو؟
من فکر کردم دیگه نمیای…
آراد بغلش کرد و گونه اش و کشید:
+میخواستم آبجی نفس و حرص بدم…
ببین براتون چی گرفتم…
و به پلاستیک ها اشاره کرد…
نگاهی به بچه ها انداخت و گفت :
+نظرتون چیه شب همگی تو پذیرایی بخوابیم، هوم؟
نازی و نرگس با خوشحالی قبول کردند…
نیما هم که انگار از اخلاق آراد خوشش اومده بود گفت:
+من میرم رختخواب بیارم…
هنوز قلبم روی هزار می زد و باید بگم من واقعا یه ترسوی بز دلم…
آراد که ترسونده بودتدم در حد مرگ ترسیده بودم و مطمئنم رنگم به سفیدی میزد ولی آراد چون روم دقیق نشده بود نفهمید حالم بده…
آراد سرش و به طرفم برگردوند و خواست چیزی بگه ولی فقط با تعجب نگاهم کرد…
+نفس حالت خوبه؟
چرا رنگت پریده…
سعی کردم به خودم مسلط بشم…
نفس های عمیق کشیدم و سرم و به دوطرف تکون دادم :
_چیزی نیست…
اما آراد دست بردار نبود…
نازی و روی زمین گذاشت :
+بچه ها وسایل و ببرید داخل اتاقتون
من الان میام که رخت خواب ها رو بیارم …
بچه ها داخل اتاق رفتند که آراد با لبخندی آرامش بخش به طرفم اومد :
+میخوای حرف بزنیم…
بغضم با این حرف شکست و اشکام پایین ریختند…
چند قدم باقی مونده رو طی کردم و خودم و تو بغلش پرت کردم،جوری که روی مبل پرت شد…
چقدر دلتنگش بودم…
دلتنگ آغوشش…
صداش…
خنده هاش…
شوخی هاش…
چشماش…
بلند خندید…
گفته بودم میمیرم برای خنده هاش؟
دم گوشم آروم گفت :
+انقدر دلتنگ بودی؟
سرم و از روی سینش برداشتم و زل زدم تو چشماش…
با بغض گفتم :
_معتاد شدم…
اخماش جوری تو هم رفت که میون گریه خندیدم…
وسط ابرو هاش و اخمش و بوسیدم و گفتم :
_معتاد عسلی چشمات…
به وضوح ریلکس شدنش و دیدم…
لبخندی زد و چشمام و بوسید :
+منم دلتنگ دریای چشمات شده بودم…
ریز خندیدم که گفت :
بگم آسمون یا دریا؟
با عشق نگاهش کردم :
_بگو یخ…
+چرا یخ؟
_چون مثل یخ دلم میخواد برات ذره ذره جون بدم و آب شم…

روی موهام و بوسید و خدانکنه ای گفت…

بعد از چند دقیقه دوباره اشکام از بدبختیم سرگرفتن…

پوفی کشید میدونستم گریه کردنم و دوست نداره و عصبیش میکنه:

+حالا چرا گریه میکنی دختر خوب…
دوباره بغضم گرفت و سرم و توی سینش مخفی کردم و مثل کوالا بهش چسبیدم:

_نمیدونی تو این یه هفته چی کشیدم آراد….
مردم بخدا که مردم…
مگه من پشتیبانم به جز بابام کی بود؟
دلم برای اون سه تا بچه میسوزه…
نازی و دیدی چقدر لاغر شده…
نرگس دیگه شیطنت نمیکنه…
نیما دیگه باهامون کل‌کل نمیکنه…

حرف میزدم و خودم و آروم میکردم و آراد هم موهامو نوازش می کرد و روی سرم بوسه میزد :

+میدونی نفس من همیشه موقع سختی هام سعی می کردم خدا رو به یاد بیارم…
حکمت کارامون با اون بالایی هست…
خودش میدونه چی کار کنه…
چی برات خوبه…
چی برات بده…
هواتو داره حتی اگه هواشو نداشته باشی…

سعی کن هیچوقت از خدا نا امید نشی…

خیلی آروم تر بودم…

انگار دیدن آراد آب بود روی آتیش…
اشکام خیلی وقت بود دیگه نمی بارید…
اما سرم رو سینش بود هنوز…
نگاهش کردم و لب زدم :
_مرسی که باهام حرف زدی…
خیلی سبک شدم…
لبخند مهربونی زد :
+خوب خانوم خانوما پاشو بریم رختخواب بیاریم که حسابی خوابم میاد…
لبخندی زدم و بلند شدم…

تشک نازی و بین تشک خودم و آراد انداخته بودم و اونطرف آراد نیما و اینطرف من نرگس خوابیده بود…

اگه بچه ها نبودن قطعا میرفتم تو بغلش و گوله میشدم…

اما معایب بچه زیاد همینه…

چراغ ها خاموش بود ولی دلیل نمی شد من و آراد بهم زل نزنیم…
بچه ها خوابیده بودند و این و از نفس های منظمشون میشد فهمید…

دستم روی شکم نازی بود که آراد بدون اینکه تماس چشمیمون رو قطع کنه، دست گرمش روی دستم نشست و لبخندی زد :
+درد که نمی کنه؟
نگرانم بود…
عشقم نگرانم بود و چی بهتر از این…
متقابلا لبخندی زدم و آروم گفتم :
_نه
+می خوای بریم دکتر…
خنده ام بیشتر شد :
_نه آراد بگیر بخواب…
+مطمئني؟
_بله… بخواب عزیزم

شب بخیری گفت و دستش و قفل دستام کرد و چشماش و بست…

***

چشمام رو آروم باز کردم، اما مژه هام جلوی دیدم رو گرفته بود.
یه دست مردونه دورم حلقه بود، مرد؟ کدوم مرد؟

برگشتم و با صورت آراد روبه رو شدم و اتفاقات دیشب رو به یاد آوردم.
خودم و گوله کردم تو بغلش که دستاش محکم دورم حلقه شد.
دوباره چشمام رو بستم.
وایسا ببینم نازی کوش؟
چشمام و باز کردم و سعی کردم ببینمش…
کنار نرگس بود…
چون رو زمین خوابیده بودیم سردم شده بود.
اما نمیدونم پتو کجا بود.
نرگس که حسابی تو پتو بود…
ولی نازی پتو روی شکمش بود…
نزدیکم بود و برای همین دیت دراز کردم و پتو رو تا گردنش بالا کشیدم…
برگشتم طرف آراد، حالا سرم رو سینش بود و دستاش دور کمرم حلقه بود.
خودم رو جمع کردم تو بغلش.
آخه نفسه گودزیلا به جای اینکه انقد بچسبی به پسر مردم یکم نیم خیز شو اون پتوی کوفتی رو بنداز رو خودت دیگه.
حال ندارم آخه

اشکال نداره، من کل عمرم نوک انگشت اشارم به یه جنس مذکر نخورده،الان آراد مشکلی نداره.

همین جوری گوله تو بغل آراد به خودم غر میزدم و درگیر بودم که آراد دستش رو از روی کمرم برداشت و برد پایین پام و پتو آورد بالا و کشید رو دوتامون، آخيش داشتم یخ میزدم.

یعنی تله پاتی رو ببینا، نه شاید انقدر بهش چسبیده بودم که فهمید سردمه.
سرم رو از سینش جدا کردم و رو صورتش خم شدم. چند تار از موهای خرمایی رنگم ریخت تو صورتش.

پلکش تکونی خورد و باز شد.

چی میتونه اول صبحی بهتر از دیدن یه جفت چشم عسلی باشه.

نفس عمیقی توی موهام کشید و زمزمه وار گفت :
عاشق عطر موهاتم

موهام رو کنار زد و گفت : عاشق آسمون چشمات.

صورتش نزدیک و نزدیک تر شد، تا جایی که فقط یک بند انگشت بین لب هامون فاصله داشت…

هیچوقت لبهام و نبوسید…

میگفت نمیخوام فکر کنی بخاطر هوس پیشتم…

احترامی که بهم میزاشت غیر قابل باور بود…

اما انگار این چند روزه دوری دلتنگش کرده بود…

قصدمون ازدواج بود…

قرار بود خیلی جلوتر بریم اما الان…
هدفم عوض شده…
هدفم دیگه آراد نیست…

دیگه هیچوقت اسمش هم داخل شناسنامه ام نمیاد…

نا خودآگاه بغضم گرفت…

ولی نذاشتم پیش بره…
نباید آراد بفهمه…
نباید بخاطر بی پولیش ولش میکنم…
تا چند روز دیگه نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم…

چه برسه به اینکه انقدر نزدیکش بیام…

از این فکر دیونه شدم و بدون فکر
دیگه ای فاصله ی بینمون رو پر کردم….

به وضوح جا خورد اما لبهام و بین لبهاش گرفت و شروع کرد آروم بوسیدن…

انقدر آروم که بغضم از نبودنش و ندیدنش بزرگتر شد…

انقدر آروم که چشمام بسته شد…

آراد آروم آروم به لبهام بوسه می زد شاید چون می دونست اولین بوسه رو تجربه میکنم که انقدر لطیف بود…

مثل پروانه ای که دور شمع میگرده…

مثل بادی که می وزه و گل ها رو نوازش می کنه…

بوسه اش هوس انگیز نبود…
بیشتر آرامش بخش بود…

الان انتظار داشتم مثل رمان ها یا فیلم ها با شدت لبهام و ببوسه…

اما آراد مدلش اینطوری نبود…

ازم فاصله گرفت، چشمام رو باز کردم، چشماش بسته بود…

لبش رو توی دهنش کشید و در ادامه حرفش گفت : و عاشق خودت…

چشماش و باز کرد :
+راستی تو جز عجایب خلقتی نه؟

متعجب نگاش کردم که گفت :
+چجوری یه نفر تو چشماش هم دریا رو داره هم آسمون و…

دلم میخواست زار بزنم و بگم :
من حاضرم تو کوچه باهاش زندگی کنم…
نون خشک بخورم…

اما باهاش باشم… یه دختر چجوری میتونست از عشق زندگیش بگذره؟
چجوری؟

پیشونیم و به پیشونیش چسبوندم و ریز خندیدم :

_تو چی؟

چجوری هم عسل و تو چشمات داری هم خورشید؟

آراد پقی زد زیر خنده :

+دختر تو میخوای جملات رمانتیک نگی؟
آخه چه ربطی داشت…

با لبهای آویزون گفتم :

_خو چیه؟
می خواستم کم نیارم…

تخس نگاش کردم و ادامه دادم :

_جون اصغر آقا میوه فروش این جملات و از کجات در میاری؟

دوباره قهقه ای زد و گفت :

+اصغر آقا میوه فروش؟
تو چقدر باحالی دختر…

بعد به خنده های افسانه ایش پایان داد و فقط یک لبخند کوچیک زد…

به خنده های افسانه ایش پایان داد و یک لبخند کوچیک زد :

+وقتی عاشق واقعی باشی نمی فهمی حرفات چه معنی داره و فقط دلت می خواد یه حرفایی به عشقت بزنی و چون اون حرفا از ته قلبت می یاد جملات قشنگین و هر آدمی زیبایش رو درک می کنه…

لبخندی زدم و سرم و روی بازوش گذاشتم…

+نفس من عصر میخوام برگردم…

منظورم اینه که کاری چیزی نداری؟

متعجب گفتم :

_برگردی؟

+آره دیگه به بابا اینا کلی توضیح دادم البته اگه کار داری بمونم…

اصلا حواسم به رفتن آراد نبود اما برای اجرای نقشم لازم بود آراد نباشه…

یعنی آخرین باری که میبینمش؟

_نه نگران نباش…
ممنون که اومدی…
نیم ساعت بعد بچه ها بلند شدن و با کمک آراد رختخواب ها رو جمع کردند…
منم صبحانه آماره کردم…

***

+خب اینم از عکس ها…
عکس ها رو از دست عسل گرفتم و نگاه کردم…

فکر نمی کردم انقدر زنش هرزه باشه…
هر روز با یه پسر میرفت کافی شاپ؟
چه بیکار…

عسل نگاهم کرد و گفت :
+خب تو چی کار کردی؟
اوضاع چطوره؟

بی حوصله گفتم :

خوبه، گفتم که اون فقط میخواست من بهش اوکی بدم…
گودرزی آدم بدبختیه که اومده سراغ من…

+اولن که چرا انقدر خودت و دست کم میگیری؟
و دوما که گودرزی نه…
باید علی صداش کنی حتی تو مکالمه های دو نفرمون…
چند روز ديگه میتونی بری خونش؟
یا بیاریش اینجا؟

خون به صورتم دویید و عصبی گفتم :

_چی میگی عسل؟
بکشونمش خونه؟
من حتی تو این چند روز نقش بازی کردن، دستم بهش ندادم…
من فقط به آراد…

میون حرفم پرید و با لحن دوستانه ای گفت :
نفس جان میدونم که برات سخته قید آراد رو بزنی اما بعضی اوقات برای به چیزایی بهتر باید قید چیزای دوست داشتنی زندگیت رو بزنی…
تا الان کلی سختی کشیدی…
شاید وقتش باشه راحت زندگی کنی…
مگه تو چی کمتر از جوونای دیگه…
حرفش با زنگ خوردن گوشیم نصفه موند…
هر دوتا صفحه گوشی و نگاه کردیم…
“مرد دنیای دخترانه ام”
عسل پوزخند صدادار زد…

_چی کار کنم عسل…
میدونی چندمین باره زنگ میزنه؟

دندون قوروچه ای رفت :

+جوابش و اصلا نده…
یا اگر میدی بپیچونش…
البته اگه نمیخوای زندگیت داغون بشه…

این چند روز اتقدر فکر کرده بودم که دیگه حالم داشت از همه چیز به هم می‌خورد…

هر موقع میخواستم به آراد برگردم حرفای عسل و مرگ پدرم و بدبختی هام تو ذهنم نقش می‌بست…

اما آخر به این نتیجه رسیدم که من لیاقت آراد رو ندارم…

این که چند بار با یه مرد دیگه رفتم کافی شاپ و باهاش حرف زدم یعنی من خیانت کارم…

من مال آراد نباشم بهتره…
من همین الان هم به آراد بدی کردم…
حقش من نیستم…

حق آراد دختری هست که حتی به مردی فکر نکنه…
دختری که پولدار باشه…
خوشگل باشه…
خوش هیکل باشه…
مگه آراد چی کم داره…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: یخی که عاشق خورشید شد
  • ژانر: عاشقانه_طنز
  • نویسنده: ُSARA
  • 5 روز پيش
  • SARA82
  • 2,700 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17903
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Aaaasal
    دوشنبه 19 اکتبر 2020 | 3:08 ب.ظ

    سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه

    ممنون میشم زود به زود پارت بزارید

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.