| Monday 26 October 2020 | 16:29
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینMiss sun shine_ پارت7

رمان آنلاینMiss sun shine_ پارت7

* لیو*

فعلا نمیخواستم افشار بدونه عکسی از مارتا کریمی داریم.رو کردم به لی لی و گفتم:

_Show us Lee Lee, what did you find? And the most important thing is that I will hammer them with Colonel Aria

 (_ ببینم  لی لی ، چه چیزی پیدا کردی؟ و مهم هاشو  جدا کن و بریز توی فلشم اونا رو با سرهنگ آریا چکش می کنم)

لی لی_ If I separate the important ones … Um … there are only two photos left and a few photos of the contracts that failed in Iran.

(اگه مهم هاشو جدا کنم…فقط میمونه دو سه تا عکس و چندتا از  قرارداد هایی که توی ایران شکست خرده. همین!)

تا اومد حرف بزنم در یهو باز شد و عرفان و میا اومدن تو دست عرفان یه لیوان آب بود. با اخم و تشر گفتم:

_ This is how the major got into it

(این چه طرز وارد شدنه سرگرد)

عرفان با خنده گفت:

_ That’s as long as I remember you taking your pills on time! …

(تا وقتی که یادت بدم سر موقع قرصاتو بخوری همینه!…)

پوفی کردمو همونطور که زیر گردن میا رو ناز میگردم گفتم:_Well, now you … let me see!

(خب حالا توام…بده ببینم!)

و بعد لیوان رو به همراه قرص معدم از عرفان گرفتمو خوردم.رو به عرفان گفتم:

_ So as long as we go to the office, take Brigadier General Mia with you to the rest of the dogs

(پس  تا ما میرین دفتر سرتیپ توام میا رو ببر بخش آموزش تا پیش بقیه ی سگ ها  باشه)

سری تکون داد و احترامی گذاشت و از اتاق رفت بیرون . یه نگاه زیر چشی به افشار انداختم دیدم داره با دقت در و دیوار دفتر رو برسی میکنه!سرمو برگردوندم که به سورن چیزی بگم که فیص تو فیص شدیم ..

.فاصله ی صورتامون  خیلی کم بود.گلو مو صاف کردمو سرمو بردم عقب و  نگاهی به بچه ها کردم دیدم هرکی سرش توی کار خودشه.رو کردم به سورن و گفتم:

_ نظری نداری!

با تعجب سرشو آورد بالا و گفت:

_چی..چی؟.در…درباره ی..چی؟

پوفی کردم که خورد توی صورتش.گفتم:

_برای این بن بستی که بهش خوردیم!

تا اومد حرف بزنه در باز شد و سرتیپ آدلر(عمو) اومد تو با وارد شدن عمو همه سرپا وایسسادیم و احترام گذاشتیم.عمو با لبخند نگاهی بهمون کرد و گفت:

عمو_ I didn’t think you would act so soon!

(فکر نمی کردم اینقدر زود وارد عمل بشید!)

رو کردم به عمو و گفتم:

_ Brigadier General … we are deadlocked! … We had the information that the colonel gave us!

(سرتیپ…ما به بن بست خوردیم!…اعطلاعاتی که سرهنگ به همون دادن رو خودمون داشتیم.!)

عمو لبخندی زد و گفت:

عمو_ That is nothing..I ….

(این که چیزی نیست ..من….)

تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه با داد رو به بچه ها گفتم:

_ Empty the whole room except Colonel Aria! …. Quick

(همه اتاق رو به جز سرهنگ آریا خالی کنید!….سریع)

بچه ها ی خودم که دلیلشو میدونستن سریع اتاقو خلوت کردن.نفس عمیقی کشیدمو دکمه دید از بیرون رو غیر فعال کردم و رو به عمو و سورن کردمو گفتم:

_ بشینید!

وقتی همه نشستن و شروع کردم به توضیح دادن:

_ سرتیپ من معذرت میخوام که صدامو جلوی شما بردم بالا…راستش ما توی گروه یه جاسوس داریم! البته توی گروه سرهنگ آریا! نمیخواستم جلوی جاسوس بگید که یکی رو برای گرفت اعطلاعات به اون باند فرستادید! راستش دو به شَکم که بهتون بگم یا ولی فکر میکنم که باید بهتون بگم اون فرد کیه!عمو کپ کرده و با شک به من خیر شده بود و سورنم سرش پایین بود و چیزی نمیگفت.وادامه دادم….جاسوسی توی گروه هست نسبت خیلی نزدیکی با مارتا کریمی داره!تا اینو گفتم سورن سرشو آورد بالا و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد. عمو گفت:

عمو_ ادامه بده!

نگاهی به سورن کردمو گفتم:

_ مهتاب افشار…یا بهتر بگم….مهتاب کریمی! خواهر مارتا کریمی!تا حرفم تمو شد سورن بلد شد و با بهت منو نگاه میکرد. گفت:

سورن_ چرته…این…این اصلا امکان نداره…یعنی…یعنی من 5 سال یه جاسوس توی گروهم داشتم! و بعد رو کرد به عمو و گفت:

سورن_ سرتیپ من…من واقعا متاسفم!…اصلا نمی تونم باور کنم!عمو با لبخند جوابشو داد:

عمو_ هی..هی..پسرم..مقصر تو نیستی!

 رو کرد به من و گفت:

عمو_ حالا می خوای چی کارش کنی؟

یه نگاهی به عمو و سورن که منتظر جواب من بودن کردمو گفتم:

_ باهاش بازی میکنم! همون کاری که داره با ما میکنه!اول باید بفهمیم که چطوری اعطلاعات رو به باندش میده و بعدم که میفرستیمش  بره ایران !

سورن با اخم گفت:

سورن_ به چه دلیلی میخوای بفرستیش بره!

_ تا اونجایی که توی پروندش نوشته شده بود یه مادر پیر داره توی ایران سوژه ی خوبیه!

عمو_ بعد که رفت ایران چی بازم میتونه برگرده که!

با لبخند گفتم:

_ اون دیگه باید سرهنگ اریا انجام بده!

سورن_ باید چی کار منم؟

_ اول اینکه باید ممنوع الخروج بشه و بعدم باز داشت!سری تکون داد و بعد عمو از جاش بلند شد و گفت:

عمو_ حالا تا این مدت که جاسوستونو بگیرید چی کار میکیند؟

نگاهی به سورن کردمو گفتم:

_ تمرین….تمرین….تفریح.تمرین!

عمو با خنده گفت:

عمو _ الحق که مثل پدرتی! من برم بچه ها منو در جریان بزارید!

لبخند غمگینی زدمو  عمو رو تا دم در  بدرقه کردم.

*سورن*

کپ کرده بودم! اطلاعاتی که ما برای جمع آوریش6 ماه تلاش کردیم…اینا توی 24 ساعت به دست اورده بودن.توی فکر بودم که با صدای لیو سرمو آوردم بالا از اونجایی که صندلی هامون چسبیده بود به هم به هم خیلی نزدیک بودیم . اومد چیزی بگه که فیص تو فیص شدیم …فاصله ی صورتامون  خیلی کم بود.گلوشو صاف کردو سرشو برد عقب و  نگاهی به بچه ها کرد  هرکی سرش توی کار خودش بود.رو کرد به بهم و گفت:

لیو_ نظری نداری!

با تعجب سرمو  آوردم بالا و گفتم:

_ چی..چی؟.در…درباره ی..چی؟پوفی کرد که بادش  خورد توی صورتم. توی حس و حال خودم نبودم گرمم شده بود. لیو گفت:

لیو _برای این بن بستی که بهش خوردیم!

تا اومدم حرف بزنم در باز شد و سرتیپ آدلر اومد تو با وارد شدن سرتیپ آدلر همه سرپا وایسسادیم و احترام گذاشتیم. سرتیپ آدلر با لبخند نگاهی بهمون کرد و گفت:

_ سرتیپ آدلر I didn’t think you would act so soon!

(فکر نمی کردم اینقدر زود وارد عمل بشید!)

لیو رو کرد به سرتیپ آدلر و گفت:

_ Brigadier General … we are deadlocked! … We had the information that the colonel gave us!

(سرتیپ…ما به بن بست خوردیم!…اطلاعاتی که سرهنگ به همون دادن رو خودمون داشتیم.!)

سرتیپ آدلر لبخندی زد و گفت:

عمو_ That is nothing..I ….

(این که چیزی نیست ..من….)

تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه  لیو با داد رو به بچه ها گفت:

_ Empty the whole room except Colonel Aria! …. Quick(همه اتاق رو به جز سرهنگ آریا خالی کنید!….سریع)

منو سرتیپ آدلر با تعجب بهش نگاه میکردیم نفس عمیقی کشیدو دکمه دید از بیرون رو غیر فعال کرد و رو به سرتیپ آدلر و من کرد وگفت:

لیو _ بشینید!

 شروع کرد به توضیح دادن:

لیو _ سرتیپ من معذرت میخوام که صدامو جلوی شما بردم بالا…راستش ما توی گروه یه جاسوس داریم! البته توی گروه سرهنگ آریا! نمیخواستم جلوی جاسوس بگید که یکی رو برای گرفت اطلاعات به اون باند فرستادید! راستش دو به شَکم که بهتون بگم یا ولی فکر میکنم که باید بهتون بگم اون فرد کیه!سرتیپ آدلر کپ کرده و با شک به لیو خیر شده بود و منم سرم  پایین بود و چیزی نمیگفتم. مگه اصلا میتونستم چیزی بگم؟وادامه داد…

لیو_.جاسوسی توی گروه هست نسبت خیلی نزدیکی با مارتا کریمی داره!تا اینو گفت سرمو آورد بالا و بدون هیچ حرفی نگاهش کردم. سرتیپ آدلر به لیو گفت:

سرتیپ آدلر _ ادامه بده!

نگاهی بهم کردو گفت:

_ مهتاب افشار…یا بهتر بگم….مهتاب کریمی! خواهر مارتا کریمی!تا حرفش تمو شد بلد شد مو  و با بهت بهش  نگاه میکردم .

گفتم:

_ چرته…این…این اصلا امکان نداره…یعنی…یعنی من 5 سال یه جاسوس توی گروهم داشتم!

رو کرد م به سرتیپ آدلر و گفتم :

_ سرتیپ من…من واقعا متاسفم!…اصلا نمی تونم باور کنم!سرتیپ آدلر با لبخند جوابمو داد:سرتیپ آدلر

_ هی..هی..پسرم..مقصر تو نیستی!و بعد رو کرد به لیو و گفت:

سرتیپ آدلر

_ حالا می خوای چی کارش کنی؟یه نگاهی به سرتیپ آدلر و من که منتظر جوابش بودیم  کردو  گفت:

لیو _ باهاش بازی میکنم! همون کاری که داره با ما میکنه!اول باید بفهمیم که چطوری اعطلاعات رو به باندش میده و بعدم که میفرستیمش  بره ایران !

با اخم گفتم:

_ به چه دلیلی میخوای بفرستیش بره!

لیو_ تا اونجایی که توی پروندش نوشته شده بود یه مادر پیر داره توی ایران سوژه ی خوبیه!سرتیپ آدلر:

_ بعد که رفت ایران چی بازم میتونه برگرده که!با لبخند گفت:

_ اون دیگه باید سرهنگ اریا انجام بده!

با تعجب پرسیدم:

_ باید چی کار من؟

لیو_ اول اینکه باید ممنوع الخروج بشه و بعدم باز داشت!سری تکون داد مو بعد سرتیپ آدلر از جاش بلند شد و گفت:

_ حالا تا این مدت که جاسوستونو بگیرید چی کار میکیند؟ نگاهی بهم کردو گفت:

لیو _ تمرین….تمرین….تفریح.تمرین!

سرتیپ آدلر با خنده گفت:سرتیپ آدلر _

الحق که مثل پدرتی! من برم بچه ها منو در جریان بزارید!وقتی سرتیپ آدلر رو تا دم در همراهی کرد یه غم خاصی توی نگاهش بود!  پرسیدم:

_ سرهنگ….حالا میخواید چی کارکنید!جوابمو با لحن آرامش بخشی داد

لیو_ هیچی….اطلاعات میخوان ماهمم بهشون اعطلاعات میدم!رفتم توی فکر که گفت:

لیو_ تا اون موقعه به قول سرتیپ آدلر خدا بزرگه فعلا بیا بیرم پیش بچه ها و اینکه…وایساد جلوم  با اینکه قدش بلند بود ولی یه 10و20 سانتی ازش بلند تر بودم.دستشو آورد و با انگشت های ظریفش اخمامو که موقعه ی فکر کردن اومده بود توی صورتم باز کرد و گفت:

لیو_ جناب سرهنگ میریم بیرون این اخماتونو باز کنید! بچه ها فکر میکنن یه بلایی سرتون آوردم و بعد کت چرم کوتاهشو از پشت صندلی  برداشت رو گفت:

لیو_ بریم یه ذره خوش بگذرونیم؟!

با تعجب گفتم:

_ توی این موقعیت!

جدی شد و گفت:

لیو_ به خاطر همین میگم بریم تا اعصابتون آروم شه و بعد کتشو از پشت صندلیم برداشت و گرفت جلوم و گفت:

لیو_ بدو سرهنگ بچه ها از فضولی مردن ها!لبخندی زدمو کتمو ازش گرفتمو باهم از دفترش خارج شدیم.وقتی از دفتر رفتیم بیرون بچه ها رو ندیدیم. رو کردم به لیو و گفتم:

_کجان؟!

شونه هاشو انداخت بالا و گوشیشو از جیب شلوارش درآورد و به یکی زنگ زد.یه نگاهی به ادارشون کردم…خیلی خفن بود.داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم که با  گرفته شدن دستم توسط لیو نگاهمو از در و دیوار گرفتمو به لیو دوختم و بعد به دستامون دوختم.حس خوبی داشت دستاش گرم بود و ظریف! نمیدونم توی نگاهم چی دید که دستامو ول کرد و گفت:

لیو_ ام..ببخشید نباید این کا رو میکردم! بچه ها توی محوطن ! فقط خواستم بگم که…لبخندی زدمو گفتم:

نه..نه  مشکلی نیست!ام….خب..بریم پیششون!

و بعد شونه به شونه ی هم وارد اسانسور شدیم.سکوت بدی بینمون بود.سر حرفو باز کردمو پرسیدیم:

_اینجا چند طبقه داره؟رو کرد بهم و با تعجب گفت:

لیو _ اینجا کلا4 تاطبقه داره! طبقه ی اول مبارزه با مواد مخدر.طبقه ی دوم جنایی.و طبقه ی چهارم سایت و محل کمفرانسامونه و طبقه ی خودمون ترکیبی که طبقه یاول و دومه! تعریف سادش اینه که کار عملی ها رو ما انجام میدیم.خنده ای کردمو سرمو تکون دادم .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_ اکشن_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Mario
  • طراح کاور: Mario
https://beautyvolve.ir/?p=17887
لینک کوتاه مطلب:
درباره Mario
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.