| Monday 26 October 2020 | 19:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین تاوان عشق کودکی پارت 4

رمان آنلاین تاوان عشق در کودکی پارت 4

با حالت دو به طرف آشپزخونه دویدم….. ماما……
با دیدن بابا،با لباس مشکی در حال آشپزی،ناخودآگاه ادامه حرفم رو خوردم چرا بابا داره آشپزی میکنه؟؟!!…بی اختیار نگاهم به طرف پایین اپن کشیده شد و صحنه ای که توش مامان،روی زمین افتاده بود،از جلو چشمام رد شد……سریع سرم رو به چپ و راست چرخوندم…….اون یه خواب بود……مطمعنم فقط یه خواب بود….. سعی کردم فراموشش کنم…….بابا که حالا فهمیده بود،من از خواب بیدار شدم و اومدم توی آشپزخونه به طرفم برگشت،اومد حرفی بزنه که من طاقت نیاوردم و بهش مهلت ندادم و سریع با تعجب ازش پرسیدم:
+باباییییی،پس مامانی کجاست؟

با چشمایی که گرد تر شده بود نگاهی به ماهیتابه روی گاز انداختم وادامه دادم:
+شما که هیچوقت آشپزی نمیکردی!!!پس چرا الان داری به جای مامان آشپزی میکنی؟؟!! اها پس یعنی امروز غذا مهمون شماییم؟؟!!!

دوباره یاد صحنه افتادن دیشب مامان روی زمین،افتادم و با شوک گفتم:
+راستی بابایی،دیشب یه خواب خیلی بد و وحشتناک دیدم…….خیلی ترسیدم بابایی……مامانی کجاست میخوام براش تعریف کنم

با این حرفم اشک توی چشماش جمع شد…….قاشق توی دستش رو توی ظرفشویی پرت کرد و به طرفم اومد،جلوم زانو زد و منو توی بغلش گرفت و شروع کرد به گریه کردن……با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود مثل میخ سرجام،بی حرکت وایستاده بودم،از این کار های بابا هیچی نمیفهمیدم،تو اون لحظه فقط مامان و بغلش رو میخواستم،فقط حوصله و صبر مامان رو میخواستم که علامت سوال های توی ذهنم رو که لحظه به لحظه بیشتر میشد رو دونه به دونه جواب بده…….
مامان کجاست؟؟؟!!!چرا بابا داره گریه میکنه؟؟؟!!!یعنی بابا از چی ناراحته؟؟؟!!!چرا لباس مشکی پوشیده؟؟؟!!!چرا داره به جای مامان آشپزی میکنه؟؟؟!!!چرا بابا این وقت روز خونه است؟؟؟!!!چرا،چرا،چرا،چرا……؟؟؟!!!چرا من اون خواب بد رو دیدم؟؟؟!!!…..به سکسکه افتادم…….چ چرررااا ممننن اوونن خ خواببب ب بددد…….ذهنم مکث کوتاهی کرد…..دنیا جلو چشمام ایستاد…..خواب بد!!؟؟یک لحظه همه صحنه ها از جلوی چشمام عبور کرد…..اشک توی چشمام حلقه زد…….. ی ی یعنیییی……اون خ خوابب ن نبوددهه؟؟؟!!!ی یعننیی م ماامانن قششنگگ ممنن…….ن نه نه نههههه…… این امکان نداره…….با جیغ از بغل بابا بیرون اومدم و شروع کردم به دویدن…..بابا که تازه از شوک کارم بیرون اومده بود سریع دنبالم اومد و پشت سرهم اسممو صدا میزد……از خونه بیرون اومدم و به طرف باغ پشت خونه رفتم،نمیفهمیدم دارم چکار میکنم،کارام دست خودم نبود،دستم روی چشمام بود و فقط گریه میکردم…….یکدفعه نمیدونم چیشد که سرم گیج رفت و نرسیده به باغ توی چمن ها،خوردم زمین……..

🎼🎼🎼

میم مثل ما…..🎶🎶

میم مثل مریم…..🎶🎶

میم مثل مادر…..🎶🎶

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم……🎶🎶

چقدر مث بچگیام لالایی هاتو دوست دارم…..🎶🎶

سادگیاتو دوست دارم خستگی هاتو دوست دارم…..🎶🎶

چادر نماز زیر لب،خدا خداتو دوست دارم…🎶🎶

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون میشدم….🎶🎶

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم….🎶🎶

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم….🎶🎶

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم….🎶🎶

لالایی لالایی لالالا….🎶🎶

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم….🎶🎶

لالایی لالایی لالالا….🎶🎶

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم….🎶🎶

دنیا اگه خوب اگه بد،با تو برام دیدنیهه…🎶🎶

باغ گلای اطلسی،با تو برام چیدنیههه….🎶🎶

مادررر….🎶🎶

لالایی هاتو دوست دارم بغض صداتو دوست دارم…🎶🎶

مادر….🎶🎶

لالایی….لالا ییی….🎶🎶

آهنگ میم مثل مادر«مهیار فاضلی»

🎼🎼🎼

پنج روز بعد……

شکیب:

عصبی و ناراحت روی مبل نشستم و شروع کردم به فکر کردن،ذهنم خیلی درگیر بود……..با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم و افکارم پاره شد

با بی حالی خم شدم،موبایلم رو از روی میز برداشتم،آیکون سبز رو فشار دادم و تماس رو وصل کردم…….صدای خسته و خش دارم توی گوشی پیچید…..
+بله؟؟!!
_سلام آقای موحد خوبید؟؟؟
+متشکر،خوبم….شما؟؟؟
_خداروشکر…..من الهام،دوست بهار جون و از فامیل دور همسرتون هستم،یادتون اومد؟؟؟
+اها…..بله……بفرمایید
_زنگ زدم تسلیت بگم خدمتتون بابت فوت ناگهانی بهار جون،خدا بیامرزتشون،انشاالله که غم آخرتون باشه…..من چون راهم دور بود،نتونستم برای مراسم خاکسپاری و ختم خودم رو به تهران برسونم
+ممنون،لطف کردید……خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه……

با حالت غم و ناراحتی گفت:
_ممنون……راستی چه اتفاقی افتاد؟؟؟!!!بهار جون که خوب و سالم بودن؟؟؟!!!چیشد که اینجوری شد؟؟؟!!!

دوباره داشت همه چیز برام یادآوری میشد……تمام سعیم رو کردم که خودم رو نگه دارم و نزارم اون اشکای لعنتی سرازیر بشه……نباید شکستنمو کسی ببینه یا بفهمه،اگر من قوی نباشم بچمم طاقت نمیاره،به خاطر مه سیما هم که شده باید قوی باشم…….صدامو که به خاطر بغض توی گلوم،گرفته بود صاف کردم
+نمیدونم……من خونه نبودم……وقتی اومدم،دیدم کف آشپزخونه افتاده…..
_اها……دکترا نگفتن علت فوتش چی بوده؟
+گفتن حمله قلبی بهش دست داده و سکته قلبی شدیدی کرده و چون دیر بهش رسیدیم تموم کرده

لعنتی…… بغض بدجوری گلوم رو چنگ میزد……

_خیلی ناراحت شدم از خبر شنیدن فوتشون،بازم خدا بیامرزتشون

همینطوری که از عصبانیت و ناراحتی سالن رو با قدم های تندم متر میکردم جواب دادم:
+ممنون
_راستی…..مه سیما جون چطوره؟؟؟خوبه؟؟؟؟

سؤالاش دیگه داشت جونمو میگرفت
+نه پچم……حالش خیلی بده…….از بعد فوت بهار خیلی عوض شده،خیلی باهام حرف نمیزنه،آخه خیلی به بهار وابسته بود…….همش ذهنم درگیرشه…..
_ای وای خدا مرگم بده…….دکتر بردینش؟؟؟؟

ازینکه حرف دکتر بردن مه سیما رو زد خیلی ناراحت شدم ولی چون حوصله بحث نداشتم،هیچی نگفتم
+آره بردمش…..
_خب چی گفت؟؟؟

باغمی که توی صدام فریاد میزد،گفتم:
+گفت باید خیلی مراقبش باشم……به خاطر اینکه خیلی به مادرش وابسته بوده و وقتی این اتفاق درست جلوی چشماش،وقتی که تنها بوده افتاده،شوک خیلی بزرگی بهش وارد شده و تاثیر خیلی بدی روی روح و روانش گذاشته…….

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17870
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.