| Monday 26 October 2020 | 15:43
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت 91 الی 110 به‌ قلم‌ کیمیا‌عیوضی

رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت 91 الی110به‌ قلم‌ کیمیا‌عیوضی

پارت_91از زبان آروین

بلندزدیم زیر خنده اون روز با دلقک بازی های منو شروین گذشت آرتین که کلا تو فکر بود و بعضی موقع ها لبخندی بهمون میزد
.
.
.
.
چندروزی گذشته بود و ما اصن دخترا رو ندیده بودیم مث اینکه بدجور عادت کرده بودیم هرروز ببینیمشون
البته من کم کاری نمیکردم تو اینستا کلی ب آروشا حرص میدادم این دختر بمب انرژی بود برام وقتی باهاش کل کل میکردم انگا یچیزی درونم رو‌آروم میکرد ازترسم که کلا ب رها نمیتونستم پی ام بدم
با به یاد اوردن عاشورا گوشی رو برداشتم و رفتم اینستا انلاین بود
_سلام خاله ریزه خوبی خاله ریزه
آرتین از خونه ب سمت ما ک تو الاچیق بندو بساط عیش و‌نوش راه انداخته بودیم اومد وگفت:
پرهام بهم زنگ زده بود
باتعجب نگاش کردیم
شروین:چرا چی میگفت؟!
آرتین:هیچی بابا کلا چند روز اینجا نیست ی مشکلی تو شرکت داشتن رفته تهران چند روز بعد برمیگرده اصل مطلبش دخترا بود می گفت حواستون به اونام باشه مراقبشون باشین
علی باخنده گفت:اون وحشی هایی که اونا دارن نیازی ب مراقبت ندارن
شروین:دقیقا یه آدم درسته رو قورت میدن
خواستم بگم آره والا که صدای گوشیم نزاشت
برش داشتم عاشورا جواب داده بود:میام میکشمتا
خندیدمو گفتم :اتفاقا ذکر خیرتون بود
آروشا_ینی چی؟!
_هیچی بابا میگم پارسال همسایه بودین امسال هم دایرکتی شدی
اموجی خنده فرستاده و گفت :خیلی بی نمکی
_چرا دیده نمشین نکنه یاران امام زمان شدین رها کجاست خوبه ناسلامتی پرهام زنگ زده گفته مراقبشون باشید ولی ما از شما خبری نداریم!؟
آروشا_نخیرم چشم بصیرت میخواد مارو دیدن …پرهام!!!!به کی گفته؟!
_الان به آرتین زنگ زده بود میگفت
آروشا_یکی میخواد مواظب خودتون باشه ماروباش که ب کیا سپردن مارو زحمت نکشین مشکلی هم داشتین بگین منو رها حلش کنیم اخه شما بچه ها بیشتر به مراقب نیاز دارین
_چشم یدونه بیشتر که عاشورا نداریم
آروشا_عاشورا عمته ناقص مغز
اموجی خنده فرستادم براش
علی:آروین اقا خبریه همش میخندی توگوشی هستی !؟
شروین:والا منم هی میپرسما اما هیچی نمیگه حالا دیگه غریبه شدیم براش
_نه بابا چه خبری دارم سرب سر دختر همسایه میزارم
شروین:دخترهمسایه کیه؟!
علی:رها؟!
چرا علی همش رها رها میگفت باید از خودش تنهایی بپرسم
_نه بابا آروشا
آرتین_آروشا؟!
_آره دیگه آروشا عین خودم یکم خله حرص خوریش ملسه میچسبه حتی ا پشت گوشی هم قیافه قرمزش رو میتونم حس کنم
شروین:اهان نکنه با همون آروشا خبریه داداش
همگی مشتاق نگا کردن زدم زیر خنده و‌گفتم:تو دنیا یدونه دختر باشه اونم آروشا باشه بازم ب چشم خواهری میبینمش
علی:آدم میترسه ب چشم غیر خواهری ببینه کافیه نگا کنی آروشا چشاتو از کاسه در میاره
شروین:هستی که خیلی از رها و آروشا تعریف میکنه مرام معرفتی هستن از نوع سرصدا میگفت دلیل عصبی بودن آروشا اذیت هایی که کشیده نمیدونم میگفت از بچگی اصن نتونسته گریه کنه خانوادش نیست و این رو روانش تاثیر منفی گذاشته و فلان
علی:دختر باهوشیه با گریه نکردم از بچگی تاحالا حتما سعی در آروم کردن خوش داره یاقوی نشون میده خودشویاواقعاقویه
آرتین_تو دنیا فقط اون نیست که زجر میکشه اونم خودشو با گریه نکردن و‌کنترل کردن خودش داره خودشو به کشتن میده اما به نظرم رها دختر باهوشیه آروشاست که کم داره و قابل درک نیست
.
.
.
.
توخونه نشسته بودم داشتم کارتون پاندا رو میدیم قشنگ محوش بودم و اصن دوست ندارم پاشم برم جای دیگه ای
شروین:غول بیابونی ببند صداش رو سرمه
_توسرتو ببند
علی:ولش کن بزا بچمون کارتون ببینه تازه براش سرلاک خریدم با پستونگ اخه رفته رفته جا بزگ شدن داره کوچیک میشه انشاالله روزای مای بیبی کردنش هم میاد
کنترول باخنده ب سمتش پرت کردم ک جا خای داد درست خورد فرق سر آرتین
صدای خنده هر سه نفرمون(شروین علی و خودش) کل خونه رو برداشت

پارت_92از زبان آرتین

(چندروز بعد)
بانگرانی به علی که داشت باعجله وسایلاشو جمع میکرد نگامیکردم
-علی میخوای منم بات بیام
لبخندی زدو گف -نه داداش نیازی نیس
ساکشو برداشت وباهم از اتاق زدیم بیرون
شروینم حاظرواماده پایین نشسته بود
مامان بادیدن علی بابغض گف:ایشالا که مامانت چیزیش نیس پسرم خودتو ناراحت نکن
علی باصدای لرزونی گف:امیدوارم خوب باشه ببخشید این مدتم مزاحمتون شدیم
بابام بلند شدو گف:دیگه نشنوم ازاین حرفا بزنیا پسر اینجا خونه ی خودته
علی بالبخند به سمت بابارفت وهمدیگه رو بغل کردن
شروینم اومدوبابارو بغل کرد
بعدش دست مامانو بوسیدنو بعدسفارشای مامانم که میگف اروم رانندگی کنن ومواظب باشن از خونه زدیم بیرون
علی به سمتم اومد وگف:مرسی داداش زحمت دادیم
به اغوشش کشیدمو گفتم:نداشتیما
ازخودم جداش کردموگفتم:نگران نباش مامانت خوب میشه
باناراحتی گف:امیدوارم
نگاهی به شروین واروین انداختم که همدیگه رو محکم بغل کرده بودنو الکی داشتن گریه میکردن
اروین-خانومم مواظب خودت باش
شروین ازش جدا شد اشکای الکیشو پاک کردو همینجوری که عین فیلم هندیا دست اروینو ول میکرد گف:منتظرم باش عشقم برمیگردم
خندم گرفته بود
شروین به سمتم اومدو خودشو پرت کرد تو بغلم:مواظب اقاییم باش نذا وقتی نیستم هوو بیاره سرم
لبخند زدم وگفتم:حواسم بش هس نگران نباش
اروین علیم بغل کردو یکم باش حرف زد
علی نشست تو ماشین وشروینم کنارش
علی-خیلی خوش گذشت این مدت زودبرگردین تهران دلمون واستون تنگ میشه
لبخندی زدمو گفتم:مواظب خودتون باشین
شروین سرشو از پنجره ماشین بیرون کرد وگف:به پرهام ودخترام سلام برسونین
سری تکون دادیم بعد خدافظی باهاشون حرکت کردن ومام رفتیم تومامان وبابا نبودن
اروین خودشو پرت کرد رو مبل وباصدای گرفته ای گف:حالا من بدون این دوتا نره خر چیکاکنم حوصلم سرمیره
کنارش نشستم وگفتم:اره خیلی بهشون عادت کرده بودیم
اروین کوسن مبلو بغل کردوگف:من بدون شروین خوابم نمیبره
اروین گوشیشو ورداشت وگف:ببینم پرهام کجاس
بعد چن دیقه اروین محکم دستشو کوبید رو پیشونیش
باتعجب نگاش کرد:چیشد؟
بامظلومیت نگام کردوگف:پرهام هنوز برنگشته
به دنبال حرفش خودشو پرت کرد تو بغلم دوباره الکی شروکرد به گریه کردن
اروین:حالا چیکاکنم داداشی چه خاکی تو سرم بریزم
چشامو تو حدقه گردوندمو گفتم:من که نمردم میبرم میگردونمت
باعجله سرشو بالااورد وباذوق گف:واقعا؟؟
نیشمو بازکردمو گفتم:نه
بادش خالی شد ولباش اویزون
حیف که خیلی دوسش داشتم وگرنه اصن حوصله ی هرروز بیرون رفتنو اینارو نداشتم
لپشو کشیدمو گفتم:اره واقعا
دوباره نیشش بازشدو خودشو پرت کرد تو بغلم
مثه گربه خودشو میمالید بهم
خندیدمو تلویزیونو روشن کردم
اروینم ساکت شدو نگاشو دوخت به فیلمی که داشت پخش میشد

پارت_93از‌ زبان‌ آروین

ساعت هشت شب بود
مامان وبابا یکم پیش حرکت کردن سمت لاهیجان وقراربود دوروز تنهاتر از اینی که هستیم بشیم
هــــــوف
بلندشدم ورفتم تو اشپزخونه
بی دلیل کابینتارو بازمیکردم ومیبستم
یهو چشمم خورد به چیزی که نباید میخورد
لبخند شیطانی زدم ویه بطری از مشروبایی که شروین یادش رفته بود ببره رو ورداشتم
راه افتادم سمت اتاق ارتین
درو مثه همیشه مثه وحشیا بازکردم ورفتم تو
با یه رکابی مشکی وشلوارک رو تخت دراز کشیده بود وباگوشی حرف میزد
رو تخت نشستم ومنتظر بهش نگاکردم
باصدای ارومی به پشت خطیه گفت
-آره اقای منصوری لطفا ب دانشجو ها خبربدین تاکلاس ها شروشد از اونایی که سال پیش نمونه کارشون رو نیاوردن من کلاسم راه نمیدم
باقیافه درهمی نگاش کردم مجبور انقد با اون بدبخت مردها انقد سخت بگیره
ارتین:بله همینطور بهش بگین اگه میخوان توکلاس من وارد بشن نمونه کارهاشون رو تو این هفته تحویل دانشگا بدن
مرسی ممنون به منم خبربدین خداحافظ شما
-ایـــــــش
لبخندزدوگفت:چیکارداشتی
لبخندی زدمو گفتم:دارم میرم لب دریا مشروب بخورم
قیافشو جمع کرد وگف:مگه قرارنبود دیگه لب به این چیزا نزنیم
خودمو لوس کردم وگفتم:یه کوچولو
ارتین باقیافه ی مصممی گف:نه
دستی رو ته ریشم کشیدم وگفتم:این تن بمیره نه نگو
هـــــوفی کشیدوگف:از دست تو چرا اینجوری قسم میدی
لبخند پیروزمندانه ای زدمو همینجوری که ازاتاق میرفتم بیرون گفتم:میرم یکم خرت وپرت وردارم حاظرشو بیا
لباسم خوب بود
یه تیشرت لجنی با شلوار نخودی
سوئیشرت مشکیمو ورداشتم وتنم کردم چون شبا هوا خیلی خنک میشد
یکم خوراکی ورداشتم ونقشمو روی ابمیوه ها عملی کردم…تا نصفه ابمیوه هارو خالی میکردم وتوشون مشروب میریختم
ارتین اومد پایین
یه شلوار لی تنش بود با یه بافت مشکی
از خونه زدیم بیرون وراه افتادیم به سمت دریا
زیراندازو انداختم رو شنای نزدیک دریا وروش نشستم
ارتینم نشست وخیره شد به دریا
ارتین-دلم گرفته
دوتا لیوانو پرکردم ویکیشو دادم دست ارتین
-اره منم
ارتین لیوانو سرکشیدوگف:میخوام برگردم تهران
منم لیوانمو سرکشیدم ودوباره پرش کردم
-کی برگردیم؟
ارتین-بذا مامان وبابا برگردن بهشون میگم
سری تکون دادمو دوباره لیوانمو سر کشیدم
بادیدن اروشا که داشت دنبال رها میدووید نگام سمتشون کشیده شد
ارتینم نگاشون کردوگف:باز معلوم نیس چه اتیشی سوزوندن
اروشا خیس خیس بود ورهام با خنده میدویید
بادیدنمون رها باجیغ دووید طرف ارتین وگف:وای آرتیـــــــن نذا منو بخوره
به دنبال حرفش خودشو پشت آرتین قایم کرد
لبخندی که رو لبای آرتین نقش بست بود معنیشو نمیفهمیدم تعجب کردم
آروشا باحرص اومد وجلوموم وایساد
-رها با زبون خوش میگم بیااینجا
رها همینجوری که خودشو چسبونده بود به ارتین گف:تقصیر من نبود خودت پات لیزخورد افتادی توآب
اروشا باصورتی قرمز گف:پس تقصیر دستای توام نبود که منو هل دادن توآب
رها دستشو گذاشت جلو دهنشو ریز خندید
آرتین گف:چیشده خانوما؟
اروش نگاش کردوگف:هیچی
ارتین سری تکون داد ونگاشو گرفت
بالاخره به حرف اومدم وگفتم:

پارت_94از زبان آروین

وگفتم_یه چایی درخدمت باشیم
رهاکه انگار از تنهایی خونه رفتن باآروشا میترسیدومطمعن بود آروشا یه بلایی سرش میاره با ذوق قبول کرد
از پشت آرتین اومد بیرون وکنارش نشست
آروشاهم ناچار نشست کنارش وباچشماش واس رها هی خط ونشون کشید
لبخندی زدمو دس بردم واسشون چایی بریزم که متوجه شدم اصن چایی نیاوردیم
طبق عادت همیشگیم دستمو محکم کوبیدم رو پیشونیم که سر هر سه تاشون اتوماتیک وار برگشتن سمتم
آرتین باتعجب نگام کردوگفت:چیشد؟
لبخند مضحکی زدم وگفتم:دیدی چیشد؟چایی نیاوردم..
چشاشوتو حدقه گردوند
اروشا دهنشو بازکرد چیزی بگه که گفتم:عوضش کلی خوراکی اوردم
خوراکیارو گذاشتم جلوی دخترا
آروشا بازم باحرص رهارو نگامیکرد که
بابیخیالی داشت کاکائو میخورد
آبمیوه رو ورداشتم وتو دوتالیوان ریختم وبه دخترا تعارف کردم
آرتین پتوی نازکی که کنارش بودو ورداشت وگرفتش سمت آروشا
آروشا باتعجب نگاش کردکه آرتین گفت:لباسات خیسه سرمامیخوری
آروشا سری تکون داد وپتورو دور خودش کشید
انقد واسه خودم وآرتین مشروب ریختم وخوردیم تا کم کم حس کردم سرم داغ کرده
نگاهی به قیافه یه خمار آرتین انداختم
زیپ سوئیشرتمو بازکردم..گرمم شده بود
نگاهی به قیافه های سرخ رهاواروشا انداختم
یهویی یادم اومد توی ابمیوه هام مشروب ریخته بودم
ودخترا کلشو تموم کرده بودن
کف دستمو محکم کوبیدم رو پیشونیم که دوباره هرسه شون نگام کردن
آرتین گفت:بازچیشد؟
خندیدمو هذیون وار گفتم:من با..بارها یه کاری داشتم
رها خندیدو باچشمای خمار گفت:چیکار؟
انگاری چارتامونم دیوونه شده بودیم الکی میخندیدیم
پاشدمو تلوتلو خوران رفتم پیش رها
بازوشو گرفتم وبلندش کردم
باصدای ارومی گفتم:یه کارخوب
خندید
دستشو گرفتم و بدون توجه به اروشاوآرتین بردمش سمت خونه
انقد بارها چرت وپرت گفته بودیم وخندیده بودیم که دل درد گرفته بودم
اصن نمیدونستم چیکارش دارم مغزوقلبم کار نمیکرد انگار یکی دیگه داشت جای من تصمیم میگرفت که نمیتونستم جلوش رو بگیرم
جلوی اتاقم وایسادم ودرشو بازکردم
دستمو بازکردم وروبه رهاگفتم:بفرمایین مادمازل
خندیدوتلوتلو خوران خودشو پرت کرد رو تختم
چقد گرمم شده بود
سوئیشرتمو دراوردم وپرتش کردم یه گوشه
رهاباصدای خماروکشیده ای گف:چیکـــــــارم داشـــــــتی
به سمتش رفتم وخیمه زدم روش
خندید
چشمای خمارو لبای نیمه بازش بدجوری وسوسم کرده بود
سرمو نزدیک تربردم که چشاشو بست
نفساش که به صورتم میخورد بیتابم میکرد
لبامو رو لباش گذاشتم
تکون نخورد کم کم دستشو تو موهام فرو کرد وهمراهیم کرد
وحشیانه لباشو میبوسیدم
بدون اینکه لباشو ول کنم برگشتم وجاهامون عوض شد
حالا رها روی شکمم نشسته بود
دستمو بردم ودکمه های مانتوشو بازکردم و
ازتنش دراوردم
حالا با یه تاپ و شلوار روم بود
تاپشو بایه حرکت دراوردم
دستای اونم پایین اومد وتی شرتمو از تنم دراورد دست داغش که رو سینم نشست جری شدم و حمله ور شدم سمتش‌…

پارت_95از زبان آرتین

بادیدن اروشا که جلوم نشسته بود ومیلرزید خودمو به سمتش کشیدم
دستمو رو پیشونیش گذاشتم خیلی داغ بود
دستمو گرفت تو دستاشو بالحن کشداری گفت:منـــــــــو ببرخـــــونه
چشماشو بستو سرش خم شد
دستمو انداختم زیر زانوهاش وبلندش کردم
راه افتادم سمت خونشون
وسطای راه بودیم
نگاش کردم
لبای سرخش نیمه بازبود
قفسه یه سینش که اروم بالا پایین میشد
سرمو نزدیک تر بردم
-آروشا؟
چشاشوبازکرد به نظرم جذابتر ازهمیشه شده بود دوباره چشاشو بست…نفسش که به صورتم خورد داغ شدم
راه رفته رو برگشتم وراه خونه یه خودمونو درپیش گرفتم
باکلید درو بازکردم وراه اتاقمو درپیش گرفتم
درو باپام بازکردم ورفتم تو
اروشا رو روی تختم گذاشتم
دست بردم ودکمه های مانتوشو بازکردم
مانتوشو دراوردم
دس بردم تیشرتشو دربیارم که دستمو گرفت
باچشای نیمه بازش گفت:داری چیکارمیکنی؟
چیزی نگفتمو تیشرتشو دراوردم
میخواسم به سمت کمد برم که دستمو گرفت وکشیدکه باعث شد بیوفتم کنارش
باخنده ولحن خماری گفت:چرا لباسامو درمیاری؟
بااینکه مغزم داغ کرده بود توچشاش نگاکردم وگفتم:بدنت خیسه میخوام واست لباس بیارم تا گرم شی
سرم بدجوردرد میکرد براچی اینو اوردم تو خونه حالا مجبورم لباسشو عوض کنم یکی از پیرهن مردونه هامو برداشتم و به سمتش برگشتم
مجبورش کردم بشینه زیرلب غرمیزد و فهش میداد خندم گرفت
آروشا_پرهام اذیت نکن خوابم میاد کولر رو روشن کن خونه خیلی گرمه
حواسش نبود که من پرهام نیستم
پیرهن بهش پوشوندم داشتم دکمه هاشو میبستم بدن لخت بلوریش با نفس های کشداری که میکشید قفسه سینش بالا پایین میشد
دستم از کار افتاد نتونستم جز سه تا دکمه بقیش رو ببندم مغزم کار نمیکرد
آروشادوبار افتاد رو تخت
کنارش دراز کشیدم
دستمو تو بغلش گرفت وهمینجوری که خواب میرفت گفت:من اینجوری گرمم میشم رها لباس نمیخوام
نتونستم خودمو کنترل کنم وخیمه زدم روش
باچشای گر گرفتش نگام میکرد
دهنشو بازکرد چیزی بگه که باگذاشتن لبام رو لباش خفه شد…….
داشتم چیکار میکردم نمیدونم ولی دست من نبود کارای من نبود
افکارمو کنار زدمو آروشا رو همینجور که لبش رو لبم بود برش داشت گذاشتم بغلم
دکمه هایی که بسته بودم و باز کردمو پیرهنو انداختمش دور…..

پارت_96از زبان آرتین

باسردردبدی از خواب بلندشدم
ملافه رو کنارزدمو بلندشدم
رفتم جلو اینه تا از تو کشوی میز قرص وردارم که بادیدن خودم چشام چارتا شد
هیچی تنم نبود
باعجله سرمو برگردوندم وبا دیدن دختری که پشت به من روی تخت خوابیده بود چشام گشادتر شد
رفتم نزدیک تر وباعجله ملافه رو از روش کشیدم که باعث شد بیوفته زمین
سریع ملافه رو دورخودم پیچیدم
دختره باجیغ ازرو زمین بلندشد وباچشای بسته گفت:بمــــــیری رها این چه طرز بیدارکردنه
بادیدنش قلبم از جاش کنده شد
این که اروشاس
اینجا چه اتفاقی افتاده
چشاشو باز کردو بادیدنم چشاش گشادشد
خواس دهنشو بازکنه چیزی بگه که نگاش به خودش افتاد
دستشو گرفت جلو سینه هاش ویه جیغ فرابنفش کشید
باصدای جیغی که از بیرون اتاقم اومد سریع درو بازکردم که دیدم رها بایه ملافه دورش داره باگریه میدووه واروینم بایه ملافه دورش داره صداش میکنه
نمیفهمیدم معنی این اتفاقات چیه
شاید دارم خواب میبینم
با بالشتی که به سرم خورد برگشتم وزل زدم به اروشا یه ملافه دورش پیچیده بودباصدای بلند جیغ میزدو وهرچی دم دستش میومد پرت میکرد طرفم
-اشـــــــــــــغال عوضـــــــی چطور تونستی چطور تونستی همچین کاری باهام بکنی کثافــــــط
به سمت میز رفت وهرچی وسایل روش بود وپرت کرد رو زمین
انگار مغزم تازه به کار افتاد
دیشب..مشروب…مستیمون…اوردنش به اتاقم….لباش که همراهیم میکرد…لکه ی بزرگ خون که روی تخت بود
همه وهمه باعث شد تا بفهمم چه خاکی تو سرم شده
به سمت اروشا رفتم وباصدایی ارومی گفتم:اروشا یه دیقه اروم باش
بی توجه به حرفم فقط جیغ میکشید
دوباره گفتم:اروشا اروم باش بذار حرف بزنیم
بی توجه بهم دستاشو محکم میکوبید تو سروش و موهاشو مشت میکرد تو دستاش جیغ میکشید
نزدیک رفتم ودستاشو گرفتم که به شدت پسم زد
-ولم کن اشــــــغال به من دس نزن
داشتم کنترلمو از دست میدادم
باصدای بلندی داد زدم
-دِ یه دیقــــــه خفه شو ببین چی میگم
از صدای بلندم ساکت شد وبا مظلومیت نگام کرد دستی تو موهام کشیدم واروم گفتم:ببین من…من بابت اتفاقی که دیشب افتاده متاسفم ولی من مقصرنبودم من..
باسیلی که به صورتم خورد حرفم تو دهنم موند
اروشا با خشم نگام کردو باصدای لرزونی گفت:تقصیر تو نبود؟چطور میتونی این حرفو بزنی عوضی..ینی میخوای بگی من دستتو گرفتم اوردمت تو اتاقت تا باهام…
ادامه‌ی حرفشو خورد وسر خورد رو زمین
گریه نمیکرد…دیگه حتی جیغم نمیزد
خشکش زده بود
باصدای گرفته ای گف:زندگیمو خراب کردی اقای سالاری…ازت متنفرم
کلافه بودم کنارش رو زمین سر خوردم
باصدایی اروم تر از خودش گفتم:همه چی رو درس میکنم اروشا فقط کاری که میگمو بکن
با سردی نگام کرد وچیزی نگفت
-ببین توالان میری دست رهارو میگیری ومیرین خونتون..اگه پدرومادرت چیزی پرسیدن بگین دیشب خونه ی یکی از دوستاتون بودین من همه چیزو درس میکنم
بازم چیزی نگفت
-اروشا خواهش میکنم..
باانزجار نگام کرد وپاشد
لباساشو که هرکدوم گوشه ای پرت شده بودن ورداشت وتنش کرد
مثه یه مرده یه متحرک با شونه هایی افتاده از اتاق رفت بیرون
باعجله تیشرت وشلواری ورداشتم وتنم کردم
ملافه ی خونیه رو تختو ورداشتم وانداختمش
تو حموم
انگار تازه به عمق فاجعه پی میبردم
از حرصم همه رگام زده بود بیرون
حالاچیکارکنم
چجوری تو روی خونواده ی راد نگاکنم
چه غلطی کنم چجوری تورو پرهام نگا کنم و بگم اینجوری ازشون مراقبت کردم

پارت_97از زبان آروین

خودمو به رهاکه درو بازکردو میخواس پاشو از خونه بذاره بیرون رسوندم وکشیدمش تو ودرو بستم
از عصبانیت نفس نفس میزدم
بااخمای درهم رو به رهاکه میخواس بایه ملافه بره بیرون نگاکردم وغریدم:میخواسی اینجوری بری بیرون؟میخوای ابرومون بره اره؟
گریش شدیدتر شد وباصدای بلند گف:منــــــو بدبختم کردی نگران ابروی خودتی
بازوهاشو از تو دستام بیرون کشیدوگف:به من دس نزن به من دس نـــــــــــــــزن
کلافه دستامو تکون دادمو گفتم:باشه بت دس نمیزنم جیغ نزن
نشست رو زمینو صورتشو با دستاش پوشوند واز ته دل زار زد
کلافه دستی بین موهام کشیدم
کنارش نشستمو دستمو گذاشتم رو شونه های لخت وظریفش
به سمت خودم کشیدمشو سرشو گذاشتم رو سینم
هیچی نمیگفت وفقط گریه میکرد
باصدای ارومی گفتم:ببین رها عزیزم مادیشب حالمون خوب نبوده یه غلطی کردیم باگریه چیزی درس نمیشه
مشت بی جونی به سینم زدوگف:به بابام چی بگم؟جواب پرهامو چی بدم؟چجوری تو روی خونوادم نگاکنم؟چجوری بگم دیشب با پسر اقای سالاری رابطه داشتم؟
گریش شدیدتر شدوگف:چجوری بگم دیگه دخترنیسم
-هیـــش گریه نکن من د….
باصدای اروشا برگشتم طرفش
باقیافه ی جدی وچشای سرخش اومد نزدیک
دست رهارو گرفت واز بغلم کشیدش بیرون
همینجوری که زل زده بود تو چشام گف:از اول میدونستم توو اون داداش هوس بازت چقد نحسین
چیزی نگفتم وسرمو انداختم پایین
اروشا دست رهارو کشیدوگف: لباستو بپوش بریم این خونه داره حالمو بهم میزنه
رهاباچشای اشکیش نگام کردو دنبال اروشا کشیده شد
چشامو بستم
دستی رو شونم نشست برگشتم وبادیدن ارتین که بااخم نگام میکرد گفتم:حالا چیکارکنیم ارتین
باصدای گرفته ای گفت:همش تقصیر توبود..اگه اون کوفتیارو نمیخوردیم الان اینجوری بدبخت نمیشدیم
خواسم چیزی بگم که اروشا ورها از جلومون رد شدن
باصدای ارومی گفتم:رها؟
قبل اینکه رهاچیزی بگه اروشا جلو اومد وسیلی محکمی بم زد
اروشا-دیگه حق نداری اسم رهارو بیاری جناب سالاری
نگاهی به منو ارتین انداخت وباانزجار گفت:حالم از جفتتون بهم میخوره
قبل اینکه عکس العملی نشون بدم بارهابیرون رفت ودرو محکم کوبید
با رفتنشون خودمو پرت کردم رو مبل وسرمو بین دستام گرفتم
زیرلب زمزمه میکردم
“خراب کردی اروین خراب کردی”
ارتین روبه روم نشسته بود وبه فکر فرو رفته بود
باصداش به خودم اومدم
ارتین-باید به مامان بگیم
باصدای بلندی گفتم-چـــــــــی؟مگه دیوونه شدی
نگام کردوگف:اول مامان بدونه بهتره میتونه کمکمون کنه
سرمو به طرفین تکون دادمو گفتم:چی بهش بگیم؟چجوری رومون میشه که بگیم؟بگیم زندگیه دوتا دخترو که از قضا دخترای بهترین دوستشونم هستنو خراب کردیم؟
ارتین گوشیشو ورداشت وهمینجوری که شماره میگرفت گفت:اول واخر همه میفهمن پس بهتره خودمون بگیم
ارتین-الو مامان؟
…..
-سلام قربونت برم من خوبم شماخوبین؟
…..
-اروینم خوبه
…..
-مامان خواسم بپرسم کی برمیگردین رامسر؟
…..
-اهان…خب راستش میخواسم یه موضوعی رو باهاتون درمیون بذارم که پشت تلفن نمیشه
…..
-قربونت برم…نگران نباش…باشه…سلام برسون…خدافظ

پارت_98از زبان آروین

چیزی نگفتم….نمیتونستم اتفاقی که بینمون افتاده بودو باورکنم
ساعت7شب بود ومن وارتین همچنان زل زده بودیم به درودودیوار
باصدای چرخش کلید سریع پاشدم
ارتینم هول شده بود
به سمت مامان رفتیم وسلام کردیم
بالبخند جوابمونو داد وهمینجوری که به سمت پذیرایی میرف گف:چیشده که مارو کشوندین اینجا
ارتین کنارش نشست وبااسترس گفت:باباکجاس؟
مامان نگاهی بهم کردو همینجوری که اشاره میکرد کنارش بشینم گف:یه کاری داشت تا یه ساعت میاد
کنارش نشستم
نگاهی به ارتین انداخت وگف:خب؟
ارتین نگاهی بهم انداخت وروبه مامان گف:قول میدی اولش هیچی نگی و وقتی حرفام تموم شد دعوامون کنی
مامان که یکم نگران شده بود گف:چیشده ارتین جون به لبم کردی
ارتین لباشو با زبونش تر کردو شروکرد به توضیح همه ی اتفاقاتی که افتاده بود
هرلحظه قیافه ی مامان ناباورتر میشد
حرفای ارتین که تموم شد قطره اشکی ازچشم مامان افتاد
باصدای لرزونی گف:باورم نمیشه پسرای من همچین کاری کرده باشن
سرمو انداختم پایین
ارتین باصدای ارومی گف:مامان بایدکمکمون کنی
مامان باچشای خیس گف:چیکارکنم؟چی به باباتون بگم؟
ارتین پاشدوگف:من پای کاری که کردم وایمیسم اگه لازم باشه بادختره ازدواج میکنم یااگه بخواد جراحی کنه هزینشومیدم فقط ازت میخوام با بابا راجبش حرف بزنی
بعد ازمون دورشدو رفت بالا
سرمو اوردم بالا وبه چشمای خیس مامان که نگام میکرد زل زدم
-شرمندم بخدا
چیزی نگفت
پاشدمو رفتم بالا
دراتاق ارتینوبازکردمو رفتم تو
تو تراس نشسته بودو سیگارمیکشید
رفتم کنارش ورو صندلی نشستم
سیگاری ازش گرفتم و روشنش کردم
هردو سکوت کرده بودیم
سکوتو شکستم وگفتم:چه رویاهایی که نداشتم واسه زن ایندم
پوزخندی زدموگفتم:حالاباید دست یکیو بگیرم ببرم سرخونه زندگیم که همیشه با وحشی بازیاش میرف رو مخم
ارتین خنده ی تلخی کردوگف:حالاچرا ببریش سرخونه زندگیت؟
پک محکمی به سیگارتو دستم زدموگفتم:مگه چاره ی دیگه ای داریم؟فک میکنی اونا از ترس آبروشون حاظرمیشن جراحی کنن؟
ارتین سری تکون دادو چیزی نگفت
یکم گذشته بودکه ماشین بابا وارد مجتمع شد
سیگاراز دستم افتادوبا قیافه ی نگران به ارتین نگاه کردم
چشاش نگران بودن
حدود نیم ساعت از اومدن بابا گذشته بودو مام مظطرب تو اتاق قدم میزدیم
باصدای داد بابا قلبم افتاد تو شورتم
چیزی نگذشته بودکه در باشدت بازشدو بابا باقیافه ی عصبانی وارد اتاق شد
پشت بندش مامان اومد تو اتاق
بابا خیزبرداشت طرف ارتین
دستشو بلندکرد بزنه تو گوشش که مامان دستشوگرفت وبا گریه گف:حاجی توروخدا
بابا نفس نفس میزد دستشو اورد پایینو
باصدای لرزونی گفت:چی بگم بهتون؟دس خوش پسرا…روسفیدم کردین…سربلندم کردین پیش خونواده ی راد
سرمونو انداخته بودیم پایین
باصدای اروم تری ادامه داد:زندگیه دوتا طفل معصومو خراب کردین
به ولای علی اگه باکاری که کردین بلایی سرهرکدوم ازاین دخترا بیاد حلالتون نمیکنم
مامان دستشو جلو دهنش گذاشت وباصدای بلند زد زیر گریه
بابا دستشو گرفت وبدون نگاه بهمون از اتاق خارج شدن
بارفتنشون زانوهام شل شدو افتادم زمین
اولین بار بودکه تواین30سال بابارو اینجوری میدیدم
چشمامو بستم و زیرلب گفتم:این تازه ارامش قبل از طوفانه بعداینکه اقای راد بفهمه باید سندمرگتو امضاکنی آروین

پارت_99از زبان رها

رو صندلی جلو میز ارایش نشسته بودم واروشا داشت با خونسردی کامل موهامو سشوار میکشید
بادیدن قیافم تو اینه دوباره بغضم ترکید
چشام باد کرده بود و نوک دماغم ولبام قرمز شده بود
دست اروشا تو موهام خشک شد
باحرص کنارم نشست وگف:چرا گریه میکنی رها
گریم شدیدتر شدو گفتم:چطوری میتونی انقد خونسرد باشی اروش من میترسم
دوباره با خونسردی نگام کردوگفت:ازچی میترسی؟
اشکامو پاک کردمو گفتم:اگه بابا بفهمه چی میشه؟
دستاشو بغل کردو گف:چی میشه؟
ازاینهمه بی تفاوتیش حرصم گرفت
باصدایی که روبه بلندی میرف گفتم:هیچی فقط زنده به گورم میکنه
اروشا:به بابات اعتماد داری؟
گیج شده بودم
-ینی چی اروشا؟این سوالا معنیش چیه
بازوهامو گرفت وتکونم داد:به خودت بیا رها بابات به خاطر کاری که نکردی وتقصیری توش نداری مجازاتت نمیکنه اگه بش اعتماد داری گریه رو بس کن
انگار تازه فهمیدم معنی این خونسردیش چیه
اره بابا پشت مابود
خودمو پرت کردم تو بغل اروشاو گفتم:هیچوقت فک نمیکردم اینجوری
بشه…هیچوقت فک نمیکردم زندگیم به خاطر یه اشتباه خراب بشه
اروشا-بیخیال بش فک نکن
ازاینهمه بیخیالیش میترسیدم
میدونستم اروشا وقتی دردی داره بروز نمیده واینهمه ساکت بودنش واسم ترسناک بود
ازش جداشدم وگفتم:اروشا خوبی؟
لبخندی زدوگفت:چرا باید بد باشم؟
دستمو رو صورتش کشیدمو با بغض گفتم:اروشا
با کلافگی پاشدوگفت:رها بخوای راه به راه گریه کنی واسه همیشه تنهات میذارم میدونی که اگه بخوام کاری بکنم حتما انجامش میدم
از حرفش ترسیدم
اگه اروشا تنهام بذاره……
با عجله اشکامو پاک کردمو گفتم:باشه دیگه گریه نمیکنم
لبخندی زدوگف:خوبه
قراربود با اروشا موضوع رو به مامان وبابا بگیم
استرس بدی به جونم افتاده بود
بابا گف بعد خوندن نمازش میاد پیشمون
انگشتامو توهم قفل کرده بودم وبا پام رو زمین ضرب گرفته بودم
باصدای بابا روح از تنم جداشد
باخنده اومد ورو مبل روبه روی کاناپه نشست
بالبخندی گف:خب دخترا من درخدمتم
نگاهی به اروشا انداختم که روبه بابا

پارت_100از زبان‌ رها

گفت:راستش یه مشکلی پیش اومده بود که خواس….
باصدای گوشیه بابا ساکت شدیم
بابا گوشیشو ورداشت وبادیدن اسم مخاطب رو بهمون گفت:من اینو جواب بدم برمیگردم
سری تکون دادیم که بابا به سمت اتاقش رفت
مامان از اشپزخونه بیرون اومد وروبهمون
گفت:تصمیم گرفتم از فردا اشپزی رو بهتون یادبدم البته رها خیلی چیزا بلده
نگاهی به اروشا انداخت وباخنده گف:ولی اروش خانوم هیچی از اشپزی سردرنمیاره
اروشا خواس چیزی بگه که دراتاق بابا باشدت بازشدو بابا باقیافه ی ترسناکی بیرون اومد
مامان با تعجب نگاش کردوگف:چیشده اردلان؟
بابا بی توجه به مامان به سمت منو اروشا اومد
ناخوداگاه ضربان قلبم رف رو هزار
دست اروشارو محکم فشار دادم
بابا درست جلوی پام رو زانوهاش نشست وباصدای لرزونی گف:رها چیزی که اقای سالاری میگف راسته؟
چیزی نگفتم وبابغض نگاش کردم
باصدای بلندتری روبه اروشا گف:راسته اروشا؟
اروشا نگاش کردو باصدای ارومی گف:متاسفانه راسته
نتونستم خودمو کنترل کنم وزدم زیر گریه
بابا باقیافه ی ناباور نگامون میکرد
مامان با ترس اومد نزدیکمون وگف:یکی بگه اینجا چه خبــره
بابا زیرلب گفت:میکشمون
کم کم صداش میرفت بالا
-میکشمـون میکشمشــــــــــــــــــــون
باعجله بلند شد واز خونه زد بیرون
مامان با ترس دنبالش از خونه زد بیرون
از شوک دراومدم وباعجله از خونه زدم بیرون اروشام پشت سرم میومد
بابا جلوی خونه ی اقای سالاری وایساد ومشتشو کوبید به در
با لگد ومشت افتاده بود به جون در
-بیا بیرون ســـــــــــالاری
درباز شد واقای سالاری به همراه خانومش اومدن بیرون
باقیافه ی ناراحتی نگامون میکردن
بابا نفس نفس میزد
باصدای کنترل شده ای گف:بگو پسرات بیان بیرون
قبل اینکه اقای سالاری چیزی بگه
قامت ارتین تو چارپوب در نمایان شدوپشت سرشم اروین اومد بیرون
بابا بادیدنشون به سمتشون رفت که مامان بازوشو گرفت
بابا باصدای بلندی دادزد:ولم کــن
مامان عقب وایساد وبا چشای خیس نگاش کرد
اقای سالاری سرشو انداخته بود پایین وچیزی نمیگفت
خانومش دستشو جلو دهنش گرفته بود واروم گریه میکرد
دلم واسشون سوخت
تقصیراونا چی بود که باید به خاطر پسراشون انقد سرافکنده وشرمنده میشدن
بابا به سمت ارتین رفت وسیلی محکمی به صورتش زد
دوباره دستشو بلند کردوسیلی محکم تری به اروین زد که باعث شد تعادلشو از دست بده وچند قدم عقب تر بره
خانوم سالاری جیغی زدو گریش شدیدتر شد
یقه ی ارتینو گرفت وتو صورتش غرید:چطور تونستی همچین کاری با دختر من بکنـــــــی؟هــــان؟
ارتین چیزی نمیگفت وسرشو انداخته بود پایین
ارتینو هل دادو یقه ی اروینو گرفت
گوشه ی لبش خونی بود
بادادگف:چـــــــرا دخترمو بی آبرو کردی بی نــــــــاموس؟
از زور حرص نفسش بالا نمیومد
مامان که تازه قضیه رو فهمیده بود سرخورد رو زمین
اقای سالاری باصدای لرزونی گف:بزن اردلان محکم تر بزن
نزدیک بابا شدو یه قطره اشک از چشمش افتاد دستشو گذاشت رو صورتشو گف
-بزن تو صورتم اردلان تقصیرمنه که تو تربیت پسرام کوتاهی کردم بزن تا بفهمم چه پدر نالایقی بودم
بادیدن این صحنه ها چشمه ی اشکم دوباره جوشیدو زدم زیر گریه
بابا بدون اینکه نگاهی به اقای سالاری بندازه گف:به حرمت نون ونمکی که باهم خوردیم بیشترازاین آبروی نداشته ی پسراتو نمیبرم منتظرم بیای واسه حرفایی که میخوام بت بزنم
به دنبال حرفش دست مامانو که شوک زده رو زمین نشسته بود گرفتو بلندش کرد
به دنبالشون راه افتادیم وبه سمت خونه رفتیم
دیگه چیزی نفهمیدم……از حرفای بابا واقای
سالاری که تصمیم گرفتن بخاطر این ابروریزی ماباهم ازدواج کنیم…..از دادایی که بابا میکشید وهرچی دم دستش میومد میشکست….
از زنگ زدن مامان به پرهام و توضیح اینکه چه بلایی سر خواهراش اومده…..از برگشتن پرهام ودادی که موقع اومدن توخونه کشید…..هیچی نمیفهمیدم
باصدای التماسای مامان وداد بابا که پرهامو از کاری که میخواست بکنه منصرف میکردن

پارت_101از زبان آروشا

بادو خودمو به پایین پله ها رسوندم
عمو وزنعمو سعی داشتن جلوی پرهامو بگیرن ولی پرهام بی توجه به جیغ وداد زنعمو باعجله ازخونه زد بیرون
رهارو صداکردم ودنبالشون رفتیم
خودمو جلوی خونه ی سالاری رسوندم وبا دیدن صحنه ی روبه روم دستمو جلو دهنم گذاشتم
رهابا وایسادن من مکث کردو وقتی نگاش به جلوافتاد جیغی زد ودووید طرف پرهام
ارتین واروین رو زمین افتاده بودن وسروصورتشون پر خون بود
عمو هرچی پرهامو عقب میکشید زورش بهش نمیرسید
زنعمو باصدای بلند جیغ میزد
خانوم سالاری رودست اقای سالاری ازحال رفته بود واقای سالاری با درد به پسراش نگاه میکرد که زیرمشت ولگد پرهام جون میدادن وازخودشون دفاع نمیکردن
عمو دست پرهامو ول کردو رو زمین نشست
دستشو مشت کرد رو قلبش
زنعمو بادیدنش جیغی کشیدو دووید طرفش
باعجله به سمت پرهام رفتمو باصدای بلند گفتم:پرهام ولشون کن عمو خوب نیس
انگاری نمیشنید چی میگم
نشسته بود رو شکم اروینو مشتاشو میکوبید رو صورتش
رهاباگریه بازوی پرهامو گرفت وگف:پـــــرهام ولش کن توروخدا
بازم بی تفاوت به گریه ی رها یه مشت کوبید تو دهن اروین که چشای اروین بسته شد
رهاجیغی زدوبادادگف:پــــرهام ولش کـــــــــــــن کشتیش
پرهام با نفس نفس از روش بلند شد ووایساد
نفس نفس میزدوهمه ی رگاش متورم شده بود
باداد رو به ارتین که رو زمین افتاده بود گف:یه روز بالاسر خواهرام نبــــودم بی نامـــــــــوسا
رها گریه میکرد وبازوی پرهامو چسبیده بود
پرهام برگشت طرف رها و سیلی محکمی به صورتش زد که باعث شد بیوفته زمینو زنعمو جیغی بکشه
رو به رها داد کشید:این کثافـطا مست کـــردن نفهمیدن چه گوهی میخورن شماکه عقلتون سرجاش بود چرا گذاشتین اینجوری بشه
روشو کرد به طرف اقای سالاری وگف:تا پسراتو بادستای خودم نکشم دست از سرتون ورنمیدارم
حس کردم چیزی داره از بدنم میزنه بیرون
نفسم نمیومد
رهاباجیغ گفت _آروشا خوبی
نگاهم تو نگاآرتین گره خورد ب جای آرتین مادرمو دیدم
پرهام بدو اومد سمتم و گفت خوبی
روزانو افتادم زمین
عمو_یاحسین
جمع شدن خون توصورتم و حس میکردم خودمو نمیتونستم کنترل کنم نفس هام شدت گرفته بود
پرهام رو زانو نشست کنارم و تکونم داد
_ن..ف..نفس..نفسم ..در..نم..یاد
رها جیغ میکیشد
دستمو رو زمین کن پراز سنگ ریز ها بود مشت کردم صدای هیچکس نمیشنیدم
من بودم آرتین و مادرم
بلند جیغ کشیدم:ازت متـــــــنـــفرم ازتـــون متنـــفرم گند زدین ب زنگی من
پرهام سعی داشت آرومم کنه عموبدو اومد کنارمو هی تقلا میکرد
سنگ ریز هارو برداشتم میکوبیدم ب سرم
هیچکی جلو دارم نبود داد میکیشدم
موهامو تومشتم حلقه کردم:بســـــمه من دیــــگه نمیـــــکشم من دیگه طاقت ندارم
ب عمو نگا کردم دست انداختم ب لباسمو سعی داشتم پارشون کنم گفتم :من من کاری نکردم بابام ناراحت بشه من نبودم من نکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــردم
عمومحکم بغلم کرد صدای خس خس نفس هاشو میشنیدم
نمیتونستم گریه کنم و فقط داد میکشیدم :من کسی رو شرمنده نکردم من سرافکنده نکردم من باعث خجالت کسی نشدم
از بغل عمو بیرون اومدم و‌گفتم :من من سربار کسی نیستم نه من سربار شمام من سربـــــــارتونم
ب پرهام نگا کردم و عاجزانه و لکنت گفتم: ما خوبیم م..م..مگه..نه م..منو..ر…رها..خوب…ب..بیم آر..ره..
پرهام با هق هق منو تو بغلش کشید
جیغ زدم _مـــــــــــــــــــــــــــــا خوبــــــــــــــیم
مگــــــــــــــه نــــــــــــــه ایــــــــــــــنا ماروهم مســــــــــــــت کردن پرهام تقصیرمانبود
صدای هق هق پرهام رها زنعمو و خانوم سالاری کل مجتمع رو برداشت
بلند شدم و نگاهمو سرسری به همشون انداختم
رها دستشو سمتم دراز کرد _آروشا عزیزم آروم باش بیا دستمو بگیرحق باتوعه ما چیزیمون نشده اینا همش خوابه بیا خوشگلم
سرمو تکون دادم خواب نیست

پارت_102از زبان‌آروشا

جیغ کشیدم_خواب نیست این خواب نیست زندگی من خواب نیست ســــــــــــــرنوشت شوم من خواب نیست خــــــــــــــدا منو دوست نداره بازیــــــــــــــچه دســــــــــــــت سرنوشت خداشــــــــــــــدم
پاگذاشتم فرار کردم ازپشت اسممو میشنیدم که صدام میزنن ولی برام مهم نبود ب سمت بالا رفتم خودمو پرت کردم اتاق
رو زمین سر خوردم و پاهامو بغل کردم
چی ازجونم میخوان چرا نمیمیرم خلاص بشم خیلی سخته که تنها چیزی که تو زندگیت داشته باشی فقط خودت باشه
ولی ولی خودموهم از خودم گرفتن دیگه خودمو هم ندارم
تنهاترشدم یکی محکم زدم رو صورتم :چراگذاشتی همچین اتفاقی برات بیوفته
داشتم میلریزم و اتاق خالی تو ذوقم میزد کسی نبود بغلم کنه بگه من هستم من کنارتم من تااخرش باهاتم
ب بابام نیاز داشتم حتی حتی الان ب ب مادرمم نیاز داشتم من تک و تنها تو این منجلاب چیکار باید بکنم
خوبه رها خانوادش بود تا آرومش کنن هرچقدم بخوان منو آروم کنن من ب کسای دیگه ای نیاز داشتم
قلبم میلرزید از حرص از درد از بی کسی از تنهایی از اینکه خودم خودمو هم دیگه ندارم
از بغضی که چندین سال بود روی گلوم سنگینی میکردوقصد شکسته شدن نداشت
به سقف زل زدم دلم گرفته بود از دنیا و آدماش یاد وقتی افتادم که بهم گفتن مامانت باباتو کشنه فرار کردی
از همون موقع گریه زاری رو گذاشتم کنار وقلبمو پرکردم از نفرت به زنی که ادعای مادری میکرد
از گذشته پرت شدم به امروز
نیم دیگه ای از قلبمو اماده کردم واسه پرکردن حس نفرت نسبت به پسری که ایندمو ازم گرفته بود
هــــــــوف‌نیم دیگر من رفت از امروز من کامل مردم
نه تنها بی پدر شدم بی مادرم بودم تو این دنیای ب این بزرگی برامنی که از سن 11سالگی تو درد بزرگ شدم
تو‌نگاه حقارت و تحقیر فامیل بزرگ شدم
دیگه این برا من زیادی بود خدایـــا
حال من حال اون آدم زخمی که خودش دیده چقد زخمش کاریه اما جایی نمیره نشسته تا بمیره
دراز کشیدم رو زمین و مچاله شدم تو خودم
_خدایا میشه منم ببری پیش بابام اینجاحالم خوب نیست آدماش دارن منو لح میکنن و میگذرن
خودمو بغل کردم داشتم میلریزم
دراتاقم بازشد ولی نگاه نکردم ببینم کیه
اما عطر بابام بود مطمعنم نگامو دوختم ب بابامی ک جلو روم نشسته بود
ناباور نگاش میکردم بغلش و باز کردو منو تو اغوشش کشید
محکم بغلش کردم و بوش کردم_اومدی؟!
_دختریکی یدونه ای من
تندتند گفتم _بابای خودم دلم برات تنگ شده بود قول بده منم با خودت ببری
بابا میدونی ‏یه جایی هست که نه بحث میکنی نه توضیح میدی و نه توجیهاشو میخوای بدونی و نه حتی دلخوری دیگه ‏اینجا همه چی تموم شده برات(:
منو ببر لطفا برامن همه چی تموم شده من رو این نقطه دارم دست وپا میزنم که زنده بمونم
ولی من مردم بابا یه مرده که زندگی نمیکنه میکنه؟!
_هیـــس نگو توهنوزم جونی زندگی داری آینده داری خودتو جمو جور کن دوس دارم بازم دخترقوی و شادم رو ببینم
ناراحتیت رو مبینم داغون میشم چشم تیله ای من
ب خاطر بابا پاشو و سرپا بمون نزار سرنوشت خمت کنه اینم اویزون گوشت کن که هروقت به گرمایه دستی نیاز داشتی اون یکی دستت رو بگیر که منت هیشکی بالاسردخترمن نباشه
تو دخترقوی من هستی
سرمو تو اغوشش تکون دادم _چشم قول میدم
برام لالایی بگو خستم بابا میخوام بخوابم
بااون صدای بم و مردونش شروع ب خوندن کرد
.
.
.
چشامو باز کردم روتخت بودم اینور اونور نگا کردم صدا زدم _بابا
همه چی عین فیلم از بچگی تا امروز از جلوچشمم رد شد و باز ته دلم خالی شد که من بابایی ندارم که بهم جواب بده
غمگین ب اتاق نگا کردم همه جا تاریک بود وسیاهی شب آرومم میکرد
کی منو گذاشته رو تخت …. بوی بابام رو تو اتاق حس میکردم ….. بهش قول دادم
بلند شدم و آروم آروم ب حموم رفتم ناحیه پایین شکمم خیلی درد میکرد
وانو پر آب گرم کردم و فرو رفتم تو وان
چشامو بستم من از آغازیک پرواز بی احساس میترسم
و پرواز بی احساس زندگی من شروع شده بود……

پارت_103از زبان رها

با دستای لرزون دستگیره ی دراتاق پرهامو پایین کشیدم ورفتم تو
پشت به من روی تخت نشسته بود وسرشو بین دستاش گرفته بود
اروم نزدیکش شدم
کنارش نشستمو نگاش کردم
تکونی نخورد
دست لرزونمو بردم نزدیک صورتشو باصدای لرزونی صداش زدم
-داداشی؟
سرشوبلندکرد ونگام کرد
بادیدن چشای خیسش زدم زیرگریه
منو به سمت خودش کشید ومحکم بغلم کرد
باصدای لرزونی گف:خدا منو بکشه که روت دس بلند کردم
باصدای بلند زد زیرگریه وگفت:خدامنو بکشه که توو اروشارو گناهکاردونستم
سرمو چسبونده بودم به سینش
صدای گریمون اتاقو پرکرده بود
منواز خودش جداکرد ودستاشو گذاشت دوطرف صورتم
نگام کردوبابغض گفت:داداشتو میبخشی رها؟من دیگه غلط ک….
نذاشتم حرفشو ادامه بده وگفتم:این حرفارو نزن داداشی من ازت ناراحت نیسم
لبخندی زدو پیشونیمو بوسید
دستمو گرفت وبلندم کرد
همینجوری که به سمت اتاق منواروش میرفتیم گف:تا وقتی من هستم نمیذارم اب تو دل توو اروشا تکون بخوره
دروبازکردو رفتیم تو
اروشا روتخت درازکشیده بود وبه سقف نگامیکرد
پرهام دستمو ول کرد ونزدیک اروشارفت
کنارش روتخت نشست وصداش زد:اروشا؟
اروشا فقط نگاش کرد خودشو بالاکشیدوبه تاج تخت تکیه داد
پرهام-چرا باهام حرف نمیزنی؟
اروشا بازم نگاش کرد
دوباره زدم زیرگریه
ازاین حالتای اروشا میترسیدم
پرهام بغلش کردو باصدای لرزونی گف:زندش نمیذارم کسیوکه بخواد اروشای منو ناراحت کنه
بخدا میکشمش اروشا بازم چیزی نگفت وچشماشو بست
خواستم جیغ بزنم که صدای ضعیف اروشا باعث شد ساکت شم
اروشا-رها میشه پیشم بخوابی؟
پرهام اروشارو ازبغلش بیرون کشیدوکمکش کرد درازبکشه روتخت
رفتم کنارش ودراز کشیدم پیشش
اشکام بند نمیومد
سرمو گذاشتم رو سینه ی اروشا
پرهام باناراحتی نگامون میکرد
خم شدو پیشونیه هردومونو بوسید
بعدباصدای لرزونی گف
پرهام-دخترای خوشگلم یکم لالاکنن بابایی یه کاری داره الان برمیگرده
دیگه منتظرنموند چیزی بگیم وباعجله از اتاق زد بیرون
چشامو بستم وبه صدای قلب اروشاکه خیلی اروم میزد گوش دادم

پارت_104از زبان آروشا

تاشب رها تو بغلم بود تو اتاق بودیم هی جیغ زن عمو میومد داد کشیدنای پرهام حرفای عمو
رفت و امد اقای سلاری و عمو دیوونم میکرد
زن عمو ساعتی پیش اومد اتاق و غذا اورد ولی ن من خوردم ن رها غذا هنوز تو اتاق بود منم چشام روش بود دیگه میلی ب هیچی ندارم حتی زندگی
بوسه ای ب موهای رها زدم و کنارش زدم رفتم تو بالکن وایستادم داشتم نفس کم میاوردم همه ای دردام همه ی بغض هام با درد بهم هجوم اوردن
ولی هیچی حس نمیکردم انگار بی حس کننده زده بودن بهم حسشون میکردم ولی کاری نمیتونستم بکنم حتی گریه !!
یه چیزی تو وجودم هی تکرار میکرد
تجاوز
تجاوز
تجاوز
مادر
مادر
مادر
پدر
پدر
پدر
اخرین مرحله خودکشی بود تحمل ندارم من این درد رو چ جوری تحمل کنم از 11سالگی تا20سالگی ک الان میشه چند سال طول کشید تا درد پدرمو بزارم گوشه های قلبم و زجه نزنم دم نزنم سکوت کنم حرف نزنم بغض نکنم گریه نکنم
چرا چون من یه یتیمم چرا چون شرمندم پیش عموم چون کسی ب نام مادر باعث شد من نتونم خودم رو خالی کنم
نتونم عین دخترای دیگه به کوچیک ترین چیز هم گریه کنم نتونم لوس باشم نتونم محبت پدرم و مادرم رو حس کنم
حس سربار بودنم کم بود حس این ک بهم عین یه حیوون عمله کردن منو مورد ی غریضه مردونشون قرار دادن خیــــــــــلی سخته خیلی سخت
اما به بابام قول قوی موندن دادم….
سوز شب رو تنم نشست اومدم تو اتاق رفتم و موهای رها رو بوس کردم هنوز صورتش خیس گریه بود فدات بشم خواهری
خوبه میتونه گریه کنه حداقل کاری که میتونه گریست ولی من !
لعنت به من لعنت به مامانم اون که میخواس بره چرا منو به دنیا اورد کاش یه جای خلوتی بود تا حداقل دوباره جیـــــــــــــــغ بکشم شاید اینطوری خالی شدم
یه شال برداشتم بیخیال اینکه تو تنم ی بلوز و شلوار بود رفتم بیرون درو ک میبستم صدای عمو بود ک اومد :آروشا دختر کوچولوی من
مابین در برگشتم طرفش این کی بود نشناختم این مرد سالخورده کیه این مرد کمر خمیده کیه با تعجب گفتم:عمویی خوبی
-میتونم باشم ؟
چشاش اشکی بود انگار اون عموی شاد من نبود بدجور پیر شده تو این چند ساعت
بدون اینکه بخوام هجوم بردم تو بغلش
_عمــــــو دارم خفه میشم عمو نجاتم بده
دستاش دورم حلقه بست سرمو بلند کردم و توچشاش نگاه کردم دوجفت چش بارونی دوتا جفت چش شرمند
دوباره رفتم بغلش با صدای خش دار مردونه ای گفت :آروشا بریم کنار دریا؟
-اهوم بریم دلم هوای تازه میخواد
دستمو گرفت از خونه بیرون زدیم زیاد خوب نمیتونستم راه برم شکمم بدجور درد میکرد ب خاطر شیرین کاری های ارتین و اروین خجالت می کشیدم
من الان دختر نیستم ینی؟
ب همین راحتی دنیای دختر بودنم تموم شد
چقد رها خیال بافی میکرد واس خودش و شوهرش تا میگفتم من شوهر نمیکنم کتکم میزد
خدای من چقد خیال بافی هامون رو ب دست سرنوشت رها کردی تا هرکاری دلش میخواد بکنه چقد دنیای کثیف و حال بهم زنی شده
چشام باز بسته کردم کنار دریا رسیدیم عمو نشست رو نیمکتی ک اونجا بود منم کنارش نشستم زل زدم ب دریا
-آروشا عزیزم
-جونم عمو
-میدونی ک دوست دارم
-اره عمو میدونم دوسم دارین هم منو هم رهارو ولی این
دوس داشتن چیزی رو تغیر نمیده
-میدونم عزیزم میدونم
-عمو من ب جز شما کسی رو ندارم ی بی کس ب تمام معنی هستم
دستمو گرفت منو کشید تو بغلش :تویادگار داداشمی اروشا من جونم رو میدم تا بخندی ولی انگار نمیشه میدونم چ دردی رو تحمل میکردی
اینم میدونم چقد سنگین تر شد منو اقاسالاری تصمیم گرفتیم شماها باهم عروسی کنید
میدونم اون عروسی که تو ودخترم فک میکردین نیست دارم با غم و اندوه شماروراهی خونه ای میکنم ک توفکرمم نمیومد
میدونم تو محکم تر از این حرفایی تو با اینکه از رها کوچیک تری ولی بیشتر از اون میدونی
انگار سنت بیشترازهمه ماهاست صبور بودن تو بهم اثبات شده صبر عیوب داری اینو میدونستی بازم صبورباش همه چی درست میشه‌
سر تکون دادم-عمو دلم شکسته دیگه هم درس نمیشه چیزی که شکست اگه بازم بچسبونی بهم دیگه بازم اونی نمیشه ک بود
دلم تازه داشت جوش میخورد ک زدن خورد ترش کردن ب تیکه های ریز تری تبدیل شد
دیگه فک نکنم چسبوندن هم فایده ای داشته باشه این تیکه ها دیگه کنار هم چیده نمیشن عمو مگه نه؟
عموم صداش لرزید دستاش هیکل مردونشم موقع ای لرزید ک نفس های عمیق پر معنی کشید
-اروشا دخترم میدونی چقد برات بغض میکردم ؟میدونی برای راحتی تو حتی از بچه های خودم میگزرم؟
میدونی وقتی اون سال ها ساکت بودی چقد تو سیاهی شب گریه کردم؟میدونی چقد برات سوختم و ساختم تا تو حف بزنی؟
میدونی ک بازم هستم و خواهم بود ؟
-اره عمو میدونم میدونم عمویی نمیشه من عروسی نکنم واقعا نمیتونم
-نه اروشا ن تو حق داری ن رها این عروسی باید صورت بگیره
بدون حرف رفتم تو بغلش

پارت_105از زبان آروشا
عمو:آروشا پاشو بریم خونه روزای سختی داریم عزیزم بوسه ای ب دستش زدم و باهم ب سمت خونه رفتیم
عمومیشه آهنگی که همیشه باباگوش میداد و میخوند رو برام بخونی بهش نیاز دارم
عمو محکم بوسه ای ب موهام زدو گفت:چشم
صدای عموم و بابام خیلی خوب بود همه میگفتن صدای منم عین باباس خوش صدا
سرم رو سینه عمو بود بغلش کردم
چشامو بستم عمو شروع کرد ب خوندن:

🎼ای که بـــی تو خـــودم تـــک و تــنــها مــی بــیــنـم🎼

🎼هــرجــا کــه پــا میــذارم تــو رو اونـجـا مــی
بـیـنـم🎼

🎼یــادمــه چـشـمـای تـو پـر درد و غـصـه بـود🎼

🎼قـصــه غـربــت تـو قــد صــد تــا قــصـه بــود🎼

🎼یــاد تــو هــرجــاکــه هـســتــم بــا مـنـه🎼

🎼داره عــــمـــر مــــنــو آتـــــیـش میـــزنـه🎼

🎼تــو بـــرام خــورشــیــد بــودی تــوی ایــن دنــیـای ســرد🎼

🎼گـــونــه هــای خـــیس مــو دســتــای تــو پــاک مــیــکرد🎼

🎼حــــالا اون دســـتـا کــجـاســـت اون دوتــا دســتای خــــوب🎼

🎼چـــــرا بــیــصدا شــــده لبـــه قــصــه
هـــای خــــوب🎼

🎼مــــن کـــه بــاور نـــــدارم اون
هـــمـه خــــاطـــره مــــــرد🎼

🎼عـــاشـــــق آســـمونــا پــشــت🎼

🎼یـــک پــنــجــره مـــــرد🎼

🎼آســــمـــون ســـنــگی شــــده🎼

🎼خـــــدا انـــــگار خـــــوابــــیــده🎼

🎼انــــگار از اون بــــالاهـــا گـــریــــه هـــــامــو نــــدیــــده🎼

🎼یــــاد تــــو هـــر جــــا کـــه هـــســــتـــم
بـــا مـــنـــــه🎼

🎼داره عـــــمـــر مـــنـــــو آتــــیـــش
مــــیــزنـــه🎼
نفس عمقی کشیدم این اهنگ همیشه تاعمق وجودم منو آتیش میزد انگاراینو برای من ساختن
عمو_پاشو گلم پاشو دیگه بریم
خم شدمو دستشو بوسیدم عموم رو حتی بیشتر از خودم دوست داشتم
تنهاکسی که باعث شد ب زندگی برگردم عموم بود
دوتایی دست تو دست هم ب سمت خونه رفتیم

پارت_106از زبان آروین

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد
باورم نمیشد الان توماشین باارتین نشستم وتوراه تهرانیم تا کارای به اصطلاح عروسیو انجام بدیم ارتین پشت فرمون نشسته بودومن کنارش
مامان وبابا باماشین خودشون میومدن
فکرم رفت سمت رها
ینی میتونم دوروز باهاش زیر یه سقف باشم؟
باصدای ارتین ازجاپریدم
ارتین-ینی فک میکنی رهامیتونه دوروز تحملت کنه وباهات زیریه سقف زندگی کنه؟
چشام گردشدوروبهش گفتم:توازکجافهمیدی من به چی فک میکنم
لبخندی زدوگفت: اخه هرچی توفکرت بودو باصدای بلندمیگفتی
(باید آروشا و آروین دوقلو میشدن مگه نه😐)
عصبی ازاین حواس پرتیم رومو برگردوندم
خداروشکر سوتی نداده بودما
هواکه روبه تاریکی میرفت من پشت فرمون نشستم
یه ساعت تا تهران مونده بودارتین چشاشو بست حوصلم سررفته بود
دس بردمو اهنگ موردعلاقمو پلی کردم
من برات قلبم بی طاقته هنوز
اون که توبردی داروندارم بود
این دیوونه باز ازکوره دررفته
هنوزبه یادته هرروزو هرهفته
اشتباکردم کجاشو اخ که میسوزم
توعوض شدی من اون ادم دیروزم
خودم بهت دادم پروبال,بالمو چیدی
پرپرشدم واست نگفتی ازچی ترسیدی
باصدای زنگ گوشیم دست از همخونی با اهنگ ورداشتم وصداشوکم کردم
گوشیمواز رو کاپوت ورداشتم ونگاهی به مخاطبش انداختم
مامان بودگوشیو دم گوشم گذاشتم
-جانم مامان؟
-اروین کجایین پسرم؟
-تانیم ساعت میرسیم شمارسیدین؟
-اره ماالان خونه ایم ببین اروین اقای رادباخونوادش قراره الان بیان اینجا تاراجب عروسی صحبت کنیم اومدی هیچی نمیگیا بابات به اندازه ی کافی عصبی هس
هـــــــوف کلافه ای کشیدم وگفتم:باشه مامان کاری نداری؟
-نه عزیزم مواظب باش
لبخندی زدموگفتم:قربونت برم بعد4روز بم گفتی عزیزم
مامان اروم خندیدوگف:منتظرتونیم
-چشم خدافس
-خدافظ
گوشیو قط کردم
نیم ساعتی میشد همراه رانندگی تَرَکای جاده رو میشمردم که رسیدیم
بوقی زدم که دربازشد ونگهبان خونه اومد بیرون
سرمو از پنجره بردم بیرون وبا ذوق گفتم:به به سلام اکبرجــــون
لبخندی زدوگف:سلام پسرم خوش اومدین
-فدات شم مابریم تو فردا میام کلی باهات حرف میزنم
خندیدوگف:بفرمایین تو
بوقی واسش زدمو ماشینو بردم تو پارکینک بزرگی که توباغ بود
ماشین اقای رادم پارک بود
حالاکی میخواد اخم وتخمای اینارو تحمل کنه
پیاده شدم وماشینو دورزدم
دروبازکردم وخم شدم طرف ارتین که غرق خواب بود

پارت_107از زبان آروین

میدونستم تواین شرایط اصن درس نبود وممکن بود ارتین وقتی بیدارمیشه گردنمو بشکنه
ولی خو کودک درونم قهرکرده بود ومیگف اگه این کارونکنی تااخرعمرت باهات اشتی نمیکنم
خم شدم توصورتشو باصدای ظریفی گفتم:عشقم…پاشو رسیدیم
پلکاش لرزید ولی چشاشو بازنکرد
کنارگوشش نفسمو فوت کردمو گفتم:پاشو آرتینم
یهو توجاش پریدوباصدای بلندی گف:اروشـــــا
صاف وایسادمو باچشای گردشده نگاش کردم
اونم باموهای پریشون و چشای گردشده نگام میکرد
چن ثانیه همینجوری عین بز زل زدیم بهمدیگه تایهو از خنده منفجرشدم
انقدخندیدم که دلم دردگرفت
دست ارتین خشک شده رو گرفتم وازماشین پیادش کردم
باصدایی که از خنده میلرزید گفتم:ای شیطون پس داشتی به اروشا فک میکردی نه؟
سعی کردخودشو نبازه وباقیافه ی جدی گف:مگه میتونم به غیرازاین دردسر تازه به چیزدیگه ای فک کنم
بعدیهوانگارچیزی یادش اومده باشه باصدای بلند واخم الکی گف:اروین یه باردیگه موقع خواب عشقم عشقم راه بندازی وبخوای اینجوری بیدارم کنی….
نذاشتم حرفش تموم شه خودمو پرت کردم توبغلشو گفتم:عه عشقم این چه حرفیه میزنی جلوبچه
ارتین منو ازخودش جداکردوباتعجب گف:کدوم بچه؟
لبامو گازگرفتم وباچشام به شکمم اشاره کردم
اول باتعجب نگام کرد
یهو به خودش اومدوخیزبرداشت طرفم که دوویدم سمت پله ها
بالای پله هاکه رسیدم خوردم به یه چیز نرم
سرموکه بلندکردم دیدم رفتم توشکم اقای راد
بابام کنارش بودوهردوشون بااخم نگام میکردن
اب دهنمو قورت دادمو اروم سلام کردم که هردوفقط سرتکون دادن
ایــــــــــش چه نازیم میکنن ارتین بادیدن باباواقای راد ازپله هابالااومد وبا ارامش سلام کرد که بازم سرتکون دادن
بابارو به ارتین گف:من بااقای راد میرم الاچیق شما برین تو
ارتین سری تکون دادو ازکنارم ردشد
پشت سرش رفتم ووارد خونه شدیم
از تو راهروی ورودی خونه که میرفتیم تو صداشون میومد
باورودمون سر همه چرخید طرفمون
اروم سلام کردیم که فقط مامان وخانوم راد جواب دادن
پرهام که مثه میرغضب نگامون میکرد وکم مونده بود پاشه گردنمونو بشکنه
اروشا این ورپرهام نشسته بودومثه داداش میرغضبش نگامون میکرد
رهام اون ور پرهام نشسته بودوسرشو انداخته بودپایین
عخــی عروس ننم الانه که بزنه زیر گریه
مامان تا رسیدیم دست ارتین وگرفت وبردش اشپزخونه
منم که بوق مثه یه جوجه ی مظلوم بین چارتا عقاب عصبی وگرسنه گیرافتاده بودم وهرآن
ممکن بود یکیشون بپره ودرسته قورتم بده
اروم رفتم ورو یکی از مبلای تکی نشستم
بانشستم گوشیم زنگ زد که باعث شد هرچارنفرشون نگام کنن
اب دهنمو قورت دادم وگوشیمو از جیبم بیرون کشیدم
بادیدن اسم شیدا رو صفحه گوشی
پاهام چسبید به زمین
قوم مغول همچنان داشتن نگام میکردن
لبخندمضحکی به قیافه هاشون زدم
ریجکت کردم که دوباره زنگ خورد
دوباره ریجکت کردم
انگار دس وردار نبودزیرلب به جدواباد شیدا درودی فرستادم با یه ببخشید بلندشدم
به سمت راه پله هارفتم وباعجله پله هارو دوتایکی طی کردم
خودمو پرت کردم تواتاقم ودروبستم نفس عمیقی کشیدم وگوشیو گذاشتم دم گوشم
باجیغی که کشید گوشیو ازگوشم فاصله دادم وچشامو بستم
وقتی مطمعن شدم همه تارهای صوتیش پاره شدوتخلیه انرژی کرد گوشیودوباره چسبوندم به گوشم
شیدا-ارویــــن هیچ معلوم هس کجایی چراجواب نمیدادی
-سلام مرسی منم خوبم نه خبری نی جز سلامتی
نفس عمیقی کشیدوگف-سلام چراجواب نمیدادی
-کارداشتم
شیدا-مگه نگفتی وقتی بیای شمال یه قرارمیذاری بابچه هابریم کوه
باکف دستم زدم روپیشونیموگفتم-اخ اخ اصن یادم نبود به جون شیدا
شیدا-خب زنگ زدم بگم مابرنامه چیدیم واس فردا میای که؟
سرموخاروندمو گفتم:اممم..چیزه…میدونی چیه…مابرگشتیم تهران
دوباره جیغی کشیدوگف:عوضی چــــرا برگشتین
باصدای ارتین که صدام میکردگفتم
-خب یه کاری پیش اومد من بایدبرم به بروبچ سلام برسون بای هانی
بدون اینکه مهلت حرف زدن بش بدم گوشیو قط کردم

پارت_108از زبان آروین

تازه چشمم به اتاقم افتاد
الهی چقد دلم واسش تنگ شده بود
رفتم وخودمو پرت کردم رو تختم
نفس عمیقی کشیدم
ای جـــــونم بوی اروین جونو میده
داشتم به حرفام میخندیدم که در بازشدوارتین اومد تو
-کجایی دوساعته دارم صدات میکنم
غلتی زدموگفتم:ما بیس دیقه نیس رسیدیم برادرمن اونوقت توچطوری دوساعته داری صدام میکنی؟
عاقل اندرسفیه نگام کردوگف:خیلی خب پاشو بریم پایین
روتخت نشستم ودستی به چشمام کشیدم:نمیشه من نیام؟خیلی خستم
دستمو گرفتو گف:بیشتر راهو من رانندگی کردم اونوقت تو خسته ای؟
از اتاق رفتیم بیرون
-بابا نمیبینی چجوری نگامون میکنن من نمیخوام بیام پایین
ارتین-توقع داری بپرن بغلت ماچت کنن؟
همینجوری که ازپله هاپایین میرفتیم گفتم:اره پ چی ناسلامتی من قراره دومادشون بشمـــــا
ارتین نگام کردوسری از روی تاسف واسم تکون داد
بارسیدنمون به پایین دوباره سر همه چرخید طرفمون
اینباربدون نگاکردن بهشون رفتم ورو مبل خالیه کنار مامان نشستم
ارتینم پیش مامان وبابا نشست
بابا باصدای ارومی گف:من بااردلان راجب کارای عروسی حرف زدم
ازفردا میرم دنبال کارا تا بتونم تااخر هفته همه چیو هماهنگ کنم
نگاهی به ارتین انداخت وگف:شما فردا بادخترا ومادرتون میرین واسه خرید
ارتین سرشو انداخت پایین وباشه ی ارومی گفت
بابااینبار خیره به زمین گف:هیچوقت فک نمیکردم اینجوری بشه ولی حالاکه سرنوشت
اینجوری نوشته هممون مجبوریم قبولش کنیم
درسته زندگیه شما چارتا جوون بااین اتفاق تلخ شرومیشه ولی سعی کنین باهم بسازین
اقای راد سرشو انداخته بودپایین
پرهام بااخم به زمین نگامیکرد
اروشا به فکررفته بود ورها اروم اشک میریخت
اقای راد سرشو بالااوردو به بابا نگاکرد باصدای بغضی گف:یکم پیش بهت گفتم به حق نون ونمکی که باهم خوردیم از پسرات شکایت نکردم واین ازدواج زوری رو قبول کردم
باباسر تکون داد که اقای راد نگاهی به منو ارتین انداخت وگف:پس بهتره پسرات بعداز این ازدواج بیشترازاین دخترای منو اذیت نکنن وای به حالشون اگه دخترام بیان واز زندگیشون گله کنن
اون موقع دوستیمونو کنارمیذارم وپسراتو به خاک سیاه میشونم

پارت_109از زبان آروشا

بالاخر بعد از کلی بحث تو خونه اقای سالاری ب سمت خونه راه افتادیم تو ماشین کسی حف نمیزد حتی صدای نفس کشیدن کسی نمیومد
که یهو هق هق بلند زن عمو بلند شد هی زاری میگرد رها از پشت یکم جلو تر رفت با صدای پر از گریه قربون صدقه زن عمو میرفت سرم رو تکیه دادم ب شیشه
عمو از اعصابانیت سرعتش رو هی بیشتر میکرد بالاخره رها هم گریش بلند شد کلافه از صدای گریه دلم میخواس سر هر دوتاشم داد بزنم که بسه من به سکوت احتیاج دارم چرا کسی درکم نمیکنه؟
ولی حرفم رو قورت دادم چشامو بستم بعد از یک ساعت فک کنم ماشین واستاد وارد خونه عمو شدیم نگهبان دروباز کرد
عمو :سلام حاج عمو خسته نباشی
_مرسی پسرم
حیاط بزرگ عمو با درختای دور تا دورش خمیده ب نظر میومدن بی حوصله از ماشین اومدم پایین پرهام زن عمو رو بغل کردو گریه کنان بردش داخل عمو هم با رها رفتن
انگار یادشون رفت منم هستم
دوباره بغض ب سراغم اومد کسی هواسش به من نیست حتی رها
ندای دورنیم اومد :خاک تو سرت رها هم عین تو درد داره نمیفهمی ؟؟؟میفهمم
اونا ک وارد خونه شدن رو برگردوندم رفتم رو تاب بزرگی که بااسرار منو رهاعموخریدبودش
وسط دوتا درخت بید بزرگ ک شاخه های خمیدش تاب رو داخل خودش کشیده بود و زیاد توچش نبود
رفتم داخل شبیه این کارتونا بود رو تاب نشستم زانو هام رو تو شکمم بردم و سرم رو گذاشتم روش
خالی از هیچ حسی برام مهم نیست ک دارم عروسی میکنم فقط و فقط میخوام تلافی کنم حتی تلافی مامانم رو از ارتین در میام
ارتین خان صبر کن و تماشا کن ببین چیکار میکنم باهات بدجور هم تو هم خان داداشت تو بد دردسری افتادی عزیزدلم
یکم دیگه رو تاب نشستم
_آروشا آرووووشا
صدای گرفته ای رها بود
_اینجام رو تاب
_الان میام
یکم بعد از مابین شاخه ها رد شدو امد کنارم نشست زل زد تو چشام بعد دوباره زد زیر
گریه :اروشا خواهش میکنم درد خودم ی طرف درد تو ک باز ساکت شدی ی طرف بازم سرد شدی بازم با کسی حف نمیزنی این منو بیشتر میترسونه تورو جون من حف بزن داد بکش گریه کن ی کاری بکن بفهمم ک بازم اونطوری نمیشی اروشا خواهش میکنم
دستم رو کلافه گذاشتم جلو دهنش :کم زر بزن رها صدات رفت رو مخم ی بند داری حف میزنی نفس کم میاریا دستم رو میکشم حف نزنا باشه
سرش رو بالا پایین کرد
تا ک دستم رو کشیدم :خب اروشا ینی چی حف نزن اخخخخه من دارم بهت میگم ک ..
دستم رو گذاشتم رو دهنش و گفتم:مگه قرار نبود حف نزنی میخوام ی چیزای بهت بگم ببین ی بار میگم با دقت گوش کن منو تو از این ب بعد قرار زن اون دوتا چلمنگ بشیم قرار زیر یه سقف نفس بکشیم
توم عین من خودت رو جمع کن این گریه زاری رو بس کن ک ی کارای جدیدی تو راه داریم کلی نقشه تو ذهنم اومد ک باید همش روپیاد کنیم ولی تو باید اول خودت رو جمع کنی قول میدی بهم ؟؟؟؟
چشاش گرد شده بود و سرش رو تکون میداد افرین پس دستم رو میکشم حف نزن
زبون تو دهن گذاشته بود
_رها ببین اول از همه گریه رو تمومش کن نزار آرتین وآروین گریت رو ببینن دوم اینکه منو تو آروین وآرتین رو مجبور ب ی کارای میکنیم ک نکنن عاقبت چیه؟؟؟
رها:نمیدونم
_همون میشه ک اقای سلاری و بابات گفتن اگه‌مارو اذیت کنن بدبخت روزگار میشن پس این ب نفع منو تو میشه ینی حرف حرف ماست ی لبخند شیطانی زدم
رها خوب گوش کن فردا میریم واس خرید عروسی باید دس رو چیزای بزاریم ک قیمت خیلی بالایی دارن بهترین عروسی دنیا رو میگرم ب خودم چرا ؟؟
چون اگه زوری هم باشه دارم برا اولین بار عروسی میکنم توم همینطور فقط هرکاری ک میگم رو بکن
هی من نقشه ها رو میگفتم هی چشای رها گرد میشد و خندون بعد از کلی حف زدن
دس تو دس هم ب سمت خونه رفتیم
خوشبختانه کسی نبود مستقیم ب سمت اتاقی ک منو رها عاشقش بودیم رفتیم اتاق من و اون
اتاق خیلی بزرگ اون طرف اتاق تخت رها بود و اینطرف تخت من بود از اون تخت های بود ک از هر چهار تا گوشش هم چوب بلندی دارن و روی چوبا ی حریر بود حریر واس من سیاه بود حریر رها سفید
رو ب روی تختا ک میشه ی دیوار خیلی بزرگ عکس منو رها رو نقاش ماهری نقاشی کرد بود
ینی چند شب بعد من دیگه تواین اتاق نمیخوابم خدافظی میکنم
ب سمت رها برگشتم فک کنم اونم تو همین فکر بود چ روزای داشتیم تو این اتاق چ روزای خوبی رها چشاش ب خون نشسته
سمت تخت من دیوار نبود کل اون دیوار رو شیشه ای بزرگی گرفته بودن ک کل حیاط دیده میشد رها با گریه رفت رو تخت نشست بیخیال رفتم رو تختم
_رها توم بخواب دیگه قرار بود گریه نکنی فردا صب کلی کار داریم ک باید انجام بدیم یادت ک نرفته رفته ؟

پارت_110از زبان آروشا

_نه نرفته ولی من نمیتونم تحمل کنم چند شب بعد اینجا تو اتاقم نیستم دیگه کنار تو نمیخوابم دیگه تا صب نمیخندیدم دیگه انقد نمیخندیم ک صدای داد پرهام بلند شه تا منو تو نصف پتو رو بکنیم تو حلقمون دیگه صبا وقتی بیدار میشم کسی نیست تو اشپز خونه ک صبونه حاضر کنه بوس اول صب بابا رو پیشونیم نیست غر غرمامان نیست
با حرص گفتم:رها جوری میگی انگار همه مردن فقط تو زنده موندی میخوای ی دردای بدتری بگم
تا به این چرت و پرتافکرم نکنی اره عزیزم بابای تو رو که مامانت نکشته فرار کنه با عشقش
تو که سربار کسی نیستی تو که جای خالی بابات رو حس نمیکنی برو خداروشکر کن عمو زندس زن عمو پرهام همه هستن
خداروشکر که باحسرت به زندگی کسی نگا نمیکنی که کاش منم بابا و مامان داشتم حسودی دخترارو نمیکنی که باباشون بهشون محبت میکنن
حسرت مامان به دلت نیست هست؟؟؟؟
رها با دهنی بسته و صورتی خیس زل زده بود بهم
لعنت بهت اروشا چرا اینطوری حف زدی باهاش ینی چی هنوز بابات زندس نفس کلافه ای کشیدم
ورفتم پیشش رو تخت نشستم و بغلش کردم
_رها ببخشیدعصبی شدنی خودت میدونی ک حالیم نیست چیا میگم ببخشید خواهری یجور رفتار کردم انگار من ازت بزرگ ترم ببشید عسیسم
رها دستاشو دورم حلقه کرد اروم گریه کرد خیالم راحت شد ک ب دل نگرفته
بعد از خوابیدن رها ب سمت تختم رفتم و با کلی فکر ب خواب رفتم
صب با استرسی ک تو خواب بهم اومده بود بیدار شدم رها از دسشویی توی اتاق بیرون اومد با لبخند ملیحی بهم نگاه کرد چشاش پف داشت
_صب بخیر
_صب بخیر
_خوبی رها
_خوبم پاشو حاضر شو مامان آروین زنگ زده گفته ساعت یازده پسراش میان برن خرید
_پس خودش نمیاد؟؟
_نه گفت اونم ب کارای دیگه ای عروسی میرسه
_اهان چ بهتر راحت ترمیتونم حرص اون دوتا رو در بیارم رها جونم روز خوبی در پیش داریم
یک ساعت رو حاضر شدم از حرصم ی خط چشم گربه ای کشیدم ک چشای ابیم رو خوشگل تر نشون داد تا دلم بخواد ریمل زدم ی روژ گونه آجری کم رنگ زدم با ی رژ بیس چهارساعته سرخ ب خودم کشیدم
رهارو هم ب خاطر اینکه حرص اونارو در بیاریم خودم ارایش کردم خط چشم گردی کشیدم پایین چشاش رو هم کشیدم ک باعث شد چشاش بزرگتر نشون بده با روژ گونه اجری و پلک های پر ریمل اخرشم ی رژقرمز پررنگ بهش زدم
رها تیپ مشکی زد منم تیپ مشکی طوسی
بازنگ در خونه ب سمت پایین رفتیم پرهام زودتر از ما رفت بیرون
زن عمو با استرس پشت سرش دیوید عمو هم که رفته بود شروکت دم در که رسیدم صدای پرهام میومد که داشت تهدیدشون میکرد
با اسرار زن عمو بالاخر رفتن تو خونه آرتین کلافه نگاهمون کرد اروین هم بیخیال تیپ سفید سیا زده بودن
بدون حرف رفتم سمت آرتین واز کنارش رد شدم نشستم تو ماشین عینک افتابی رو ب چشم زدم بالاخره سوار شدن
وراه افتادیم توراه آرتین گفت: یه جای خوب برای لباس عروسی میشناسم بریم اون
نزاشتم حف بزنه: نه عزیز ما ی بار ب شما اعتماد کردیم بس بود جایی میریم ک من میگم
ادرس ی لباس فروشی دادم بعد نیم ساعت رسیدیم اونجا وقتی همگی پیاده شدیم رها رفت ب سمت ویترین وگفت:آروشا اینجا زشته بریم ی جا دیگه
_اوکی عزیزم سوار شو بریم
اروین :حالا بریم تو رو ببینید خودتون گفتین بیاییم اینجا
رها:خودمون گفتیم خودمونم الان میگم نه خب مشکلیه عزیزم؟
آرتین:نه نه سوارشید بریم
یه ادرس رها داد که گفت میگن حرف نداره
اونجا هم بعد ی بیس دقیقه ای رسیدیم
داخل مغاز ک شدیم سه چهارتا پسر جوون با س چهارتا دختر جوون خوش آمد کردن
آرتین:ببخشید لباس عروس و داماد جدیدتون رو میتونیم ببینیم
ب رها چشمک زدم وقتش بود رها ب سمت آروین رفت منم ب سمت آرتین
بازوی آرتین رو ک گرفتم با چشای گرد ب طرفم برگشت رها هم دست آروین رو گرفتنی همین اتفاق افتادقیافه هاشون دیدنی بودن بعد از کلی نگاه و گوش دادن ب حرف های دختر پسرا گفتم:نه
ارتین :چی نه؟
ینی اینکه زیاد خوشم نیومد بریم ی جا دیگه
رها:موافقم
آروین ؛توروخدا پسند کنید خب
_وااقا اروین هنوز هیچی نشد خسته شدی؟؟
کلافه از مغاز زدیم بیرون
ساعت 3ظهر شده بود ولی منو رها همچنان لباس پسند نکرده بودیم
نه این که نکنیماداشتیم اذیت میکردیم آروین که اشکش در اومد بود آرتین هم برزخی شده بود
یجا نگه داشته بود و ساندویج گرفت تا بخوریم بعد از تموم شدنش گفتم: خوب گربه ای خوش مزه ای بود با اینکه ب گربه حساسیت دارم ولی گوشتش خوش مزس
آروین داشت لقمه اخرش رو ب دهنش میزاشت ک چشاشو بست و ب صورت چندش واری برگشت پشت ماشین و گفت :نمیشد دو دقیقه اینودیرترمیگفتی؟؟
_نه
رها داشا ریز میخندید
آرتین :دقیقا گفتی بی چی حساسیت داری؟
گربه چطور!!
آروین ب لبخند شیطونی دوباره زل زد بهم
_چیه؟؟؟
ارتین _هیچی هیچ

  • اشتراک گذاری
  • 10 روز پيش
  • Kimiya Eyvazi
  • 3,267 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17867
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Aaaasal
    شنبه 17 اکتبر 2020 | 11:08 ق.ظ

    رمانتون عالی هست ممنون میشم زود به زود پارت بزارین

    • Kimiya Eyvazi
      شنبه 17 اکتبر 2020 | 4:39 ب.ظ

      چشم گلم⁦❤️⁩🌹

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.