| Friday 23 October 2020 | 08:17
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

داستان کوتاه تلافی

داستان کوتاه تلافی

داستان کوتاه تلافیدلنوشته تلافی

تلافی

به چشای مشکیش نگاه کردم، چشاش شبیه چشای علی بود.

علی که وجودم رو ازم گرفت، داداشم و نور چشمم رو دار و ندارم و چید.

علی که با سهل انگاریش گل هفت سالم رو پر پر کرد؛ چشام خون شد رگای گلوم بیرون اومدن به سمت تازیانه رفتم و دستم رو مشت کردم و کوبیدم توی شیشیه پنجره.

صدای شکستن شیشه که بلند، صدای گریش زیاد شد.

– محمد خوبی؟

– خفه شو اسمم رو نیار!

به سمتم اومد و دستم رو به طرف خودش کشید، شیشه ها رو بیرون آورد.

– چرا با خودت این کار رو می‌کنی؟

با همون دست زخمی و خون آلودم سیلی زیر گوشش خوابوندم.

– ده لعنتی تو برام دردی، با دیدنت حس می‌کنم احمد ازم متنفره.

صدای بغضش برای من حکم لالایی داشت، تا یه جایی حق داشتم داداشش داداشم رو کشته، آخرین یادگار پدر و مادرم رو زیر خاک کرده بود.

اما قلبم براش می‌سوخت اگه با کشتن علی طایفه ها به جون هم نمی‌افتادن اگه دریایی خون و ویرانی نمی‌شود تفنگ رو بر می‌داشتم سینه علی رو نشونه می‌رفتم.

– این بیچاره چیکار داره چرا زورت رو به رخش می‌‌کشی؟

– برو ولم کن وجدون!

با لمس شدن دستم دست از حرف‌زدن با خودم کشیدم؛ با شال گل گلیش دستم رو بست.

– ده لعنتی ولم کن! اصلا برو تو من و یاد علی قاتل می‌ندازی، قاتلی که با ماشین نوه کدخدا نعمت رو کدخدایی که کل روستا رو سرش قسم می‌خورن رو کشت دستای تو هم بوی خون می‌ده.

– من زنتم کجا برم؟

– خونه بابات، پیش بقییه قاتل ها.

به دستم همون دستی که گونش رو سرخ کرد بوسه زد.

– محمد من کمیام دیگه توی اون خونواده هیچ جایی ندارم اونا من و به تو که تشنه‌ی خون بودی فروختن… تو هر روز و هر لحظه تلافی برادرم علی رو روی من. منی که اسیرتم خالی می‌کنی؟…

– خفه شو کمیا! خفه شو!

برام آب آورد و هنوز باور نمی‌کردم که تونسته باشم ماه زمین رو زیر پاهام له کنم، گیسوان موج دارش هر موجی رو وادار به ستایش می‌کرد…

آب را گرفتم و اما مگر لبان تشنش دست از نوازش کردن چشمام می‌کشید؛ لیوان رو به دیوار کوبیدم.

– کمیا تو آزادی برو تو دیگه خون‌بها نیستی برو!

قدمی به سمت در برداشت، پوزخندی زدم.

– ببین محمد هیچ کی تو رو نمی‌خواد حتی زنت چون خون‌بها تحملت می‌کنه، احمدم تو رو نخواست درست مثل پدر‌و مادرت که تنهات گذاشتن.

با صدای بسته شدن در آسمون دلم گرگ و میش شد، با دیدن لیوان پر از آب سرم رو بالا گرفتم.

چشاش پر از اشک بود دیگه توی چشاش چشای علی رو نمیدیدم با اینکه با چشای علی مو نمی‌زد .

– مگه نگفتم برو چرا برگشتی؟

– ببین محمد اینجا خونمه.

– خخخ خونه اینجا زندونه، قبرستونه… اما خونه نه. مگه تو عقل نداری؟

– یعنی نمی‌دونی ما زنا با قلبمون تصمیم‌ می‌گیریم؟

– کمیا برو!

– می‌‌دونی فرق بین ما زنا و مردا چیه؟

حالم از خودم بهم می‌خورد تلافی به چ قیمت؟ به قیمت ریختن خون بی‌گناه؟ به قیمت ظلم کردن به مظلوم؟ موهای سیام رو چنگ زدم.

– فرق من و تو چیه کمیا چیه!؟

– ما زن ها دوبار متولد می‌شیم. وقتی که خونه‌ی پدرمون هستیم و وقتی که خونه‌ی شوهر میریم.‌‌..

اگه مرد خوب باشه می‌تونه زن رو دوباره توی کوره بزاره اونطور که دوست داره بسازه‌…

دامن گل گلیش رو گرفتم و روی صورت گرد و چشای سبزم انداختم.

– من رو ببخش به خاطر همه چی؟ زن ها می‌سازن بیا و من رو بساز، به جای اینکه با چشات بهم زهر بدی با دستای پرمهرت دواه بده!

روی زانوهایش نشست و آروم بغلم کرد، دیگه حس تنهایی نمی‌کردم؟ دیگه دنبال قاتل داداشم احمد نبودم؟ دیگه نمی‌خواستم تلافی کنم؟ دلم فقط لبخند شیرینش رو می‌خواست….

اما وقتی چشام رو می‌بستم احمد رو می‌دیدم که باچشای سبز لجنیش به تیله هام خیره می‌شود، به سمتم می‌دوید دوست داشتم آتیش به پاکنم تر و خشک رو باهم بسوزونم اما چ کنم که دشمنی دو طایفه رو نمی‌خواستم… بی سرپناه شدن بچه ها رو نمی‌خواستم، مرگ هزاران احمد پرستو رو نمی‌خواستم…

دلم خون خواهی می‌خواست اما یتیم شدن بچه های دو طرف رو، برادر کشی رو نمی‌خواستم اگه من امروز سکوت نمی‌کردم یقینن بچه های فردا هر دو طایفه من رو مقصر می‌دونستم.من محمد رو نوه کدخدا نعمت رو باعث بانی جنگ و نابودی می دونستن….

#آرشیدا

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: حرف دل آرشیدا
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آرشیدا
  • 6 روز پيش
  • Arshida557
  • 1,188 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17883
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • پرویز
    شنبه 17 اکتبر 2020 | 8:35 ب.ظ

    سلام وقتتان بخیر
    داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مهارت آن را به رشته تحریر در آورده اید .
    پیروز باشید .

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.