| Monday 26 October 2020 | 15:45
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 7

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 7

                          محسن

عکس محسن سهرابی

به آینه نگاه کردم با کت وشلوار، پیراهن آبی که پوشیده بودم، به حدی زیبا وتوی دل برو بودم که خودمم نمی‌تونشتم از دید زدن خودم دشت بکشم.

– خدایا قربونت برم چی خلق کردی؟!

دشتم رو توی موهای که دیگه تقریباً بلند شده بود کردم و بهشون یکم حالت دادم؛ باعطر دوش گرفتم.

با هزار و یه زیر لفظی بالاخره دل از آینه کندم و از اتاق بیرون زدم، بادیدن مجشمه گاندی که برای هندی‌ها نماد آزادی و برای ما مد بود و یه پوزخندی‌زدم.

– میگم گاندی جون من زیبا ترین پشر دنیا نیشتم؟

– چرا عزیزم تو بهترینی.

شرم رو چرخوندم و به اطراف نگاه کردم، اما هیچ کش نبود، دشتم رو روی موهام کشیدم.

– گاندی راشت راشتی تو با من حرف زدی؟

هیچ صدای نیومد شونه هام رو بالا انداختم.

– هی پشر عشق دیونت کرد و رفت پی‌کارش.

با ضربه ای که به شرم خورد دومتر از شرجام پریدم، به قامت رعنای پدربزگم نگاه کردم، بریده بریده لب‌زدم.

– پدربزرگ ع..لی‌‌‌‌… یاش!

– نه پس ننه خدیجه.

زدم زیر خنده و بغلش کردم.

– پدر جون فدات بشم چ خبر؟ راه گم کردی؟

عصاش رو بلند کرد و زمین کوبید، لب‌زد.

– ببین تو رو خدا نامرد پدربزگش رو یادش رفته، اونوقت به من می‌گه کم پیدای.

با دشتاش موهام رو نوازش کرد کل مدل موهام رو بهم ریخت هرچی ازش خواشتم موهام رو از فرم نندازه راه نداشت و کار خودش کرد.

شرم رو بلند کردم و به موهای تقریباً یخی عشلیش، پیشونی پر از چین وچروکش و چشای بادومی و دماغ بادمجونی فرمش نگاه کردم با شال گردن آبی رنگی که دور گردنش و کت و شلوار مشکی رنگی که پوشیده بود اونقدر زیبا شده بود که محو تماشاش شدم…

دشتاش رو جلو صورتم تکون داد.

– چیزی شده؟

– نه.

– پس چته؟

– هیچی داشتم به شما نگاه می‌کردم بزنم به تخته هنوز همون پدربزرگ قدیمی همون علیاش قاضی شابق هیچ تغییری نکردی راز جوونیتون در چیه؟

لبخندی‌زد و لب‌زد.

– راز جوانی من داشتن نوه های مثل دسته‌گل، داشتن یه همسر مهربونه که هوامو داره و… البته ناگفته نمونه رفیقامم تاثیر دارن.

داشتم به تک تک حرفای پدربزرگم فکر می‌کردم تازه یادم اومد که دیر کردم، با عجله خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم.

شوار ماشین شدم؛ شه روزه رها بیمارشتانه ذهنم خیلی درگیره اگه به‌خاطر اولین بوشش ازم ناراحت باشه چی؟ شرم رو تکون دادم و ماشین رو روشن کردم باید دل به دریا بزدنم تا بفهمم نتیجه چی میشه؟

شرم رو که بلند کردم و چندتا بچه گل و فال و اشفند و… جلوم گرفتن چند تا شاخه گل خریدم و یه فال گرفتم که خدا رو شکر نتیجش خوب بود… بلاخره چراغ شبز شد و حرکت کردم… به بیمارشتان که رشیدم رها و شقایق و مهناز دم در منتظرم بودن، از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو برای خانم ها باز کردم و گل ها رو به رها دادم.

– ببخشید که دیر کردم مثل همیشه ترافیک بود.

– خواهش می‌کنم جناب سهرابی.

باشنیدن صداش ضربان قلبم نامنظم شد، کلافه نفشم رو بیرون دادم در ماشین رو بشتم، ماشین رو روشن کردم. از توی آینه به چهر رها که شبیه گچ پریده بود و لبای پوشت، پوشتی شده نگاه کردم طی این شه روز مدام خدا، خدا می‌کردم این چهره معصوم رو ببینم.

مهناز ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: بچه تخته سیاه اونوره نه توی صورت ما.

– چی؟

زد زیر خنده و چشمکی‌زد.

– میگم جاده رو بپا.

– خب دارم همین کار رو می‌‌کنم.

– نچ داری من و دید می‌زنی مگه تا حالا خوشگل ندیدی؟

– چرا دیدم ولی مثل تو ندیدم.

– مگه من چمه؟

– هیچی.

دماغش رو گرفت و زبونش رو در آورد، از این مد دخترا قبلاً خوشم میومد البته قبل از شربازی اونم فقط برای خوش‌گذرونی نه زندگی.

سوم شخص

نقاشی عاشقانه رها

بهار توی ایوون وایساده بود و داشت نقاشیش رو تکمیل می‌کرد نقاشیش یه پسر و دختر بود که زیر بارون توی یه پارک کنار یه نیمکت همدیگه رو بغل گرفته بودن و دختره به شدت شبیه رها و پسر هم خود سجاد بود. رها به یک باره از کشیدن دست کشید و قلمو رو زمین گذاشت و گوشیش رو روشن کرد، پیام های سجاد رو باز کرد، کل پیام هاش عاشقونه بود عاشقونه های که به زبون دل گفته شده بودن نه با زبون عقل… با خودم پیام ها

غرق در افکارش شد شاید هم داشت با عقلش کلنجار می‌رفت تا یه عشق مجازی رو بپذیره، اما عقل که به این سادگی دم به تله نمی‌داد سکوت کرد و به گوشه‌ی پناه برد. با شنیدن صدای در از دنیای جدال عقل و قلب بیرون پرید و به مهناز که داشت با تعجب نگاهش می‌کرد نگاه کرد و لب‌زد.

– چیزی شده؟

– نه ولی می‌گم هوا سرد نیست؟

– چرا مهناز هست اما من زمستونیم و عاشق سرما.

-اها… حالا توی سرمای زمستون اونم چی روی ایوون چیکار می‌کنی؟

– نقاشی می‌کشم.

مهناز به سمت تابلوی نقاشی رها اومد و با دیدن تابلو چشاش شبیه جغد شد، لب‌زد.

– می.. گم… رها… اینو تو کشیدی؟

– نه پس بابام کشیده.

– خیلی واقعیه!کارت بیسته رها می‌دونستی؟!

– هنوز کار داره.

– آره یه یک ساعتی روش کار کنی تمومه.

– شاید بهتره تمومش نکنم نمی‌دونم.

مهناز که هیچی از حرف های رها نمی‌فهمید، توی دلش یه بسم‌الله الرحمن گفت و به نقاشی نگاه کرد، لب‌زد.

– رها چیزی شده؟

– نه.

-پس چته؟

– هیچی.

– رها میگم اخبار امروز علام کرد که دانشگاه ها و مدارس به‌خاطر کویت نوزده تعطیله نکنه تو هم کویت نوزده گرفتی؟

– نه نگرفتم می‌دونم منم این خبر رو شنیدم.

هنوز بحثشون تموم نشد که شقایق کنارشون اومد

کمر و رها رو گرفت و سرش رو روی شونش گذاشت و گفت: خب دانشگاه ها که تعطیل شده می‌خوای برگردی شهرت؟ می‌خوای بری اصفهون و ما رو تنها بزاری؟

رها چشای بارونیش رو بست و گفت: عزیزم دلم واسه همه تنگ شده واسه بابام و اخمای تلخش که فقط اون اخما برای منه نه دیگرون، با اینکه دلیل اخماشو نمی‌دونم اما عاشق اون اخمای تخلشم، من که امروز رو هستم چون به تو قول دادم بمونم و توی تولد امیر‌علی شرکت کنم.

مهناز رها رو بغل گرف و گفت: منم دلم برات تنگ میشیه.

هرسه دختر نشستن به گریه کردن، خاطره که داشت آشپزی می‌کرد باصدای گریه سه تا دوستاش از آشپزخونه بیرون اومد و به طرف اونا حرکت کرد و یه سطل پر آب برداشت و طوری که روی نقاشی نریزه رو سرشون خالی کرد.

شقایق و رها و مهناز که همچین انتظاری نداشتن جیغ زنان به دنبال خاطره افتادن و زیر مشت و لگد قرارش دادن… درهمین لحظه یهو بوی سوختگی کل خونه رو پرکرد و دخترا از بوی سوختگی متوجه شدن که شام شب پرید و باید گشنه برن مهمونی.


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=17844
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.