| Monday 26 October 2020 | 16:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱
رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱
مهرداد
مهتا دست شست و دوباره به اتاق برگشت. لباس های فرم اتاق عمل به تنش زار میزد. دست هایش را بالا گرفته بود تا به جایی اصابت نکند.
تکنسین اتاق عمل دستکش و گان را برایش اماده کرد و کمکش کرد بپوشد.
از عمد خودم را بااین استاد انداخته بودم. چون اسم بهار اینجا بود. تنها راهی بود که به ذهنم میرسید به جز اینکه از مهبد بخواهم آمارش را برایم در بیاورد.
مهتا گان را پوشید و نزدیکم ایستاد.
کمی کنار رفتم تا جای بیشتری داشته باشد و گفتم:بیاین جلوتر.
جلوتر تر امد .نگاهش کردم. از جایی که ایستاده بود، دید کامل به مریض و محلی که جراحی میکریدم داشت.
استاد ان طرف مریض ایستاده بود و دستش تا ته توی شکم مریض بود.
نمیدانستم این دختر هم جراحی را دوست دارد. اولین دختری بود که میدیدم میخواست جراح شود.
کلا دختر ها همیشه ترجیح میدادند در محدوده ی همان در ورودی باایستند. انتظار داشتم وقتی محل جراحی را ببیند حداقل عکس العملی نشان بدهد ولی چشم هایش که از بالای ماسک معلوم بود انگار با ذوق نگاه میکردند.
کلا همیشه به ازای هر ۱۰۰ نفر مردِجراح ،یک زن وجود داشت. چون سنگین بود کلا طرف این رشته هم نمی امدند.
استاد همینطور که مشغول بود گفت: میدونی این مریض چش بود؟
مهتا با همان لحن همیشگی اش گفت:نمیدونم..امروز روز اولمه استاد.
دوباره همانطور تیکه تیکه حرف میزد. انگار هر وقت میترسید اینطور میشد. ولی ترسش از استاد بود تا از شکمِ پاره ی مریض.
استاد:کسی که دوست داره جراحیو ایناهم باید بدونه خانم دکتر.
استاد کلا کاری به دانشجوها نداشت مگر اینکه میفهمید هدفشان جراح شدن شدن باشد. آن وقت دیگر نمیگزاشت آب خوش از گلوی طرف پایین برود.
گفتم: دکتر به علی گفتم اگه اکسترنا اومدن یه راست بفرسته اینجا برای همین بخشو ندیدن.
قیچی را دست استاد دادم و آن سرِ روده ی مریض را گرفتم تا راحت تر رگش را پیدا کند.
استاد همینطور که سعی در پیدا کردن رگ داشت گفت:از فردا زود تر بخشو ببین.بعد بیا بالا.اینطوری به هیچ جا نمیرسی.
زیر لبی چشمی گفت.
استاد سر رگی که پیدا کرده بود، سوزاند تا خون ریزی نکند و روده را داخل شکم مریض انداخت.
دست هایش را بیرون اورد و نگاهم کرد.
گفت:خب بقیش با شما.
چشمی گفتم.
کمی از مریض فاصله گرفت و همینطور که دستکش هایش را در می اورد گفت:میرم سر اون یکی. چیزی شد خبرم کن.
دوباره چشمی گفتم.
از اتاق بیرون رفت.
مهتا که انگار نفسش را آن موقع تا الان حبس کرده بود نفسش را با صدا بیرون داد.
الان که کنارم ایستاده بود قدش به زور تا زیر شانه هایم میرسید.
معلوم بود اعصابش خورد بود. ولی میخواست جوری نشان بدهد که انگار برایش مهم نبوده.
بااینکه با بقیه ی دختر ها در چیز هایی فرق داشت ولی این قسمت حساس بودنش انگار کاملا دخترانه بود. از تیکه های استاد ناراحت شده بود. البته با آن لحنی که گفته بود حق داشت ناراحت باشد.
برای اینکه حواسش را پرت کنم ، قسمتی از روده را توی دستم گرفتم و گفتم: این مریض خانم ۵۰ سالست. با تشخصی سرطان روده اومد. الان باید توده را تا جایی که میشه برداریم. بقیش میره با شیمی درمانی و بقیه چیزا.
دقیق به شکم مریض نگاه کرد.
اهانی گفت.
استاد کلا ید بلندی در نابود کردن افراد داشت.
پنس را به طرفش گرفتم و گفتم: هرجا را گفتم محکم با این بگیر.
بدون اینکه نگاهم کند پنس را گرفت.
کلا انگار همین اول کار بدجور به برجکش خورده بود.
تکه ای از روده را با وسیله ای که دستم بود بالا اوردم و گفتم: اینو بگیر.
با پنس اینقدر محکم روده ی بدبخت را ناگهانی فشار داد که یک لحظه فکر کردم الان کلا از جایش کنده میشود.
در یک لحظه مچ دستش را گرفتم و دستش را عقب کشیدم تا ولش کند.
پنس از دستش ول شد و روی زمین افتاد.
با ترس نگاهم کرد.
میخواستم سرش داد بزنم ولی با دیدن چشم هایش خودم را کنترل کردم.
با ترس نگاهم میکرد.
احساس کردم اگر چیزی بگویم قطعا دیگه سراغ جراحی نمیرود.
لب پایینم را گاز گرفتم و دستش را ارام ول کردم.
پنسی که روی زمین افتاده بود را با پا به گوشه ای هل دادم و از تکنسین خواستم پنسی دیگر بدهد.
تقصیر خودم بود. باید قبل از اینکه بالا می آمد میگفتم کلا با استاد صحبت نکند..
گفتم: باید نیرو را به اندازه وارد کنی. نه زیاد نه کم.
پنس را دوباره به دستش دادم.
باز سعی میکرد توی چشم هایم نگاه نکند.
این بار آرام روده را با پنس گرفت.
گفتم: درسته. همینطوری نگهش دار.
دوباره مشغول شدم. طبق تخمینم این عمل خیلی طول میکشید و احتمالا همین یکی تا دوساعت دیگر وقت میگرفت تا همه ی توده ها را پیدا کنم.
همینطور که عمل میکردم سعی میکردم جاهایی که میشود، بگویم کمکم کند و برایش توضیح میدادم.
با دقت نگاه میکرد. میدانستم دختر باهوشی بود. این را از ان شب فهمیده بودم. برای همین دلم نمیخواست یک روزه رویایش را نابود کنم.
تقریبا تونسته بودم حواسش را پرت کنم.دوباره آن ذوق اولیه را توی چشم هایش میدیدم.
بعد از چند ساعت‌، آخرین قسمت را از روده جدا کردم و توی ظرف کنار دستم انداختم.
مهتا از شکم مریض فاصله گرفت و با دقت به ظرف نگاه کرد.
گفتم: لمسش کن تا بفهمی چطوری از روده ی سالم باید تشخیصش بدی.
چشمی ارام گفت وتکه روده را توی دستش گرفت.
گفت: ممکنه بازم از اینا باشه؟
گفتم: هست بازم. ولی نمیشه در اورد. بقیش با شیمی درمانیه.
اهانی گفت.
وسایل داخل دستم را روی میز کناری‌انداختم .
تکنسین مشغول شمردنشان شد که چیزی داخل شکمش جا نمانده باشد.
به مهتا نگاه کردم. هنوز آن تکه را توی دستش گرفته بود.
گفتم: تفاوتشو حس میکنی؟
سرش را آرام تکان داد و گفت: بله..
کنارش ایستادم و گفتم: خیلی وقتا اینقدر بزرگ نیست که بشه لمسش کنی.
نگاهم کرد و گفت: اونا را چطوری در میارین؟
دست بردم و گره های پشت گان، که روی لباس فرم اتاق عمل پوشیده بودم را باز کردم.
گفتم: اونا را تا هرچقدر پاتولوژی گفت باید در بیاری. بعضی وقتا کل روده طرفو باید بزنی.
اهانی گفت و تکه روده را دوباره توی ظرف انداخت.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گانش را در اورد.
گان را توی سطل انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
دنبالم راه افتاد.
پاهایم از خستگی دیگر نای ایستادن نداشت.
روی صندلی های کنار همی که توی راهرو بود نشستم.
نگاهم کرد.
گفتم: بشین خانم دکتر.
چشمی گفت و کنارم نشست.
از جیبم بسته ی شکلات تخته ای محبوبم را بیرون اوردم و بازش کردم.
پاینش را فشار دادم تا تکه ای از شکلات ها بالاتر بیاید و به طرفش گرفتم و گفتم: دوباره باید سرپا وایسین‌.
دو دستش را جلو اورد و با احتیاط تکه از شکلات را کند و تشکری ارامی کرد.
گفت: شما تا کی اینجایین؟
به ساعتی که بالای دیوار راهرو بود نگاه کردم. ۱۲ظهر بود.
گفتم: فکر کنم تا ۶ عصر طول بکشه امروز.
کمی فکر کرد و گفت: همیشه همینطوره؟
تکه از شکلات را کندم و گفتم: نه. بعضی وقتا اینقدر شلوغ میشه.
شکلات را گوشه ی دهانم گزاشتم تا خودش آب شود.
گفتم: شما عمل بعدیم وایسین بعد برین. میترسم اللن بفرستمون استاد چیزی بگه.
گفت: میشه قبل اینکه بریم سرش پروندش را بخونم؟
کمی مکث کرد و ادامه داد: میترسم استاد بازم چیز بگن..
گفتم: اره. پروندش توی همون اتاقه. تا دارن امادش میکنن برای عمل طول میکشه یه ربعی.
گفت: میزارن بگیرم پرونده را؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم: اره . کاری ندارن.
از جایش بلند شد و گفت: پس با اجازه.
به طرف اتاق رفت.
بسته ی شکلات را توی جیبم برگرداندم و دمپایی هایم را در اوردم. هنوز یک ربعی وقت بود تا اماده اش‌کنند.
خوبی این صندلی ها که بهم چسبیده بود این بود میشد رویش دراز کشید.
دراز کشیدم و یک دستم را زیر سرم گزاشتم وچشم هایم را بستم.
.
.
.
.
مهتا
جای مهرداد همان رزیدنتی که اسمش علی بود داخل اتاق اورژانس نشسته بود.
تقه ای به در زدم.
نگاه کلی ای به اتاق انداختم.
پشت میز تنها نشسته بود. کسی دیگر داخل اتاق نبود.
با صدای در سرش را بالا اورد و نگاهم کرد.
مثل صبح نیشش تا اخر باز شد و گفت: اِ خانم دکتر .
گوشه های لبم را کمی بالا بردم تا حالت خنده به خودش بگیرد و سلامی کردم.
گفت: سلام. کشیکی امشب؟
وارد اتاق شدم و کنار میز ایستادم.
با دست به تخت گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت: بشین روش.
کل اتاق به زور دومتر میشد . تختی کوچک گوشه اش جا داده بودند.
تخت و میز و صندلی ها همه توی حلق هم بودند.
لبه ی تخت نشستم.
گفت: خوب بود امروز؟
سرم را کمی تکان دادم و گفتم: بله..
یک دستش را زیر چانه اش گزاشت و همینطور که نگاهم میکرد گفت: مهرداد گازت نگرفت؟
“سگ خودتی”
سر جفتمان ناگهانی به طرف صدا چرخید. مهرداد توی چهار چوب در ایستاده بود.
با دیدنش از جایم بلند شدم و ایستادم.
فقط روپوش سفیدش را روی فرم اتاق عمل پوشیده بود.
داخل اتاق شد . علی همینطور که لبخندش هنوز روی صورتش بود گفت: پ ن پ. عین میر غضب نبودی که الان دوتا اینترن حداقل داشتیم.
بدون اینکه نگاهم کند به طرف پشت میز رفت.
علی از جایش بلند شد .
مهرداد ارام طوری که میخواست نشنوم گفت: مگه نگفتم برو بخش .
علی این بار بلند خندید و گفت: اونو همشونو دیدم.
به من اشاره کرد و ادامه داد: نترس صبح کامل براش شرحت دادم.
مهرداد روی صندلی نشست.
علی میز را دور زد و روبرویش آن طرف میز ایستاد و گفت: ها راسی گفتمم‌ جای گازات دیر خوب میشه.
مهرداد دست برد و از روی میز جعبه دستمال را برداشت و بالا برد تا به طرفش پرت کند که علی همینطور که میخندید با عجله از اتاق بیرون رفت.
دستمال را روی میز انداخت و نگاهم کرد و گفت: چرت و پرت زیاد میگه.
دوباره لبه ی تخت نشستم.
اگر امشب از مریض خبری نبود قطعا تا صبح باید مینشستیم همدیگر را نگاه میکردیم.
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:تا چند وقت اینجایین؟
منظورش انگار بخش جراحی بود.
گفتم:سه ماه.
گفت: بعدش اینترن میشین؟
نه به آن یکیشان که همین بار اول خودمانی شده بود نه به این یکی که اینطور حرف‌میزد.
گفتم: نه.. تازه اکسترنیو شروع کردم.
خم شد و کتابی از توی کشوی میز برداشت و روی میز گزاشت و گفت: فکر کردم تمومه دیگه.
نه ای زیر لبی گفتم.
موهایش دوباره توی صورتش ریخته بود. هر وقت بالا نمیزد سنش چند سال جا به جا میشد.
کمی روی تخت به طرف بالا جا به جا شدم .
نه به کشیک های گوارش که از در ودیوار مریض میریخت نه به ساکت بودن اینجا.
کلا فرم کشیک ها اینطور بود که رزیدنتی که کشیک میداد میتونست از یک ساعتی به بعد از اورژانس بیرون بره و پاویون بخوابه. ولی اینترن یا اکسترن حق نداشت از اورژانس بیرون بره و اگه چیزی میشد باید سریع به رزیدنت خبر میداد.مگر اینکه خود رزیدنت قبول میکرد اکسترن هم برود ولی خودش باید میماند. که مهرداد انگار از این مدل ها نبود.
دستم را روی تخت فشار دادم. نرم میزد. برای شب خوابیدن بدک نبود.
مهرداد کتابی که برداشته بود را باز کرد و مشغول خواندن شد.
انگار فقط برای سر عمل ها عینک میزد. الان عینکش را به جیب روپوشش اویزان کرده بود.
سرم را به دیوار‌ کنار تخت تکیه دادم و گوشی را از جیبم در اوردم.
هیچ پیام و هیچ تماس.
هندزفری ام را از جیب روپوشم در اوردم و به گوشی وصلش کردم.
گوشی هایش را داخل گوشم گزاشتم‌ و فیلمی که دیشب ناتمام دیده بودم را باز کردم و مشغول دیدنش‌ شدم.
حداقل این بخش میشد از این فرصت ها استفاده کرد.
.
.
.
مهبد
پایم را تا ته روی ترمز فشار دادم.
خم شدم و در شاگرد را باز کردم.
داد زدم: بدو
امیر خودش را داخل ماشین انداخت.
هنوز در را کامل نبسته بود ، پایم را تا ته روی گاز فشار دادم. ماشین با صدای بلندی از جا کنده شد.
نگاه کوتاهی بهش انداختم و دوباره به جلو نگا کردم.
بازوی چپش را با دست فشار میداد و از لا به لای انگشت هایش خون بیرون ریخت.
به آینه نگاه کردم. دنبالمان بودند.
امیرهمینطور که نفس نفس میزد گفت: اینجا چیکار میکنی؟
دنده را عوض کردم و گفتم: گفتم شک دارم.
به زخمش نگاهی انداخت و بعد اسلحه اش را که روی پاهایش گزاشته بود برداشت و مسلحش کرد.
گفت: تو را شناسایی کنن زنده نمیزارمون.
پایم را تا ته روی گاز فشار دادم.
گفتم: ولتم میکردم میکشتند.
به طرف پنجره ی در چرخید و به پشت ماشین نگاه کرد و گفت: ولمون نمیکنن. بچه ها را خبر کن.
گفتم: دارن میان.
جاده خیلی از شهر فاصله داشت. سگ اینجا لونه نمیکرد.
اگر میتونستم بندازم توی جاده ی اصلی دیگه نمیتونستن دنبالمون کنن.
فاصله ی ماشین ها اگر کم میشد تیر اندازی میکردند. اگر بچه ها تا دو دقیقه دیگر به جایی که تعیین کرده بودیم نمیرسیدند دخل جفتمان امده بود.
گفت: کثافتا بهمون نارو زدن. کل جنسارا بالا کشیدن.
گفتم: اون دوتا که باهات بودن چی شدن؟
همینطور که پشت ماشین را میپایید گفت: یکیشون از اونا بود.اون یکیم کشتن.
بیسیم را از جلوی فرمان برداشتم و دکمه ی کنارش را فشار دادم.
گفتم: کجایین؟
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
” رئیس ما مستقر شدیم.”
امیر بیسیم را گرفت و گفت: به محض اینکه رد شدیم ببندینشون به گلوله.
بیسیم را روی داشبرد پرت کرد و گفت: خونو با خون جواب میدن.
از آینه نگاه کردم. داشتند نزدیک میشدن.
گفتم: نمیرسیم.
از اینه بغل نگاه کرد و گفت: فقط کلت داری؟
گفتم: اره.
دست بردم و از کنسول وسط ماشین اسلحه را برداشتم و به طرفش گرفتم.
خشابش را باز کرد و همینطور که نگاهش میکرد گفت: میرسیم .
پیش از حد نزدیک شده بودند. ماشین بیشتر از این گاز نمیخورد.
امیر شیشه را پایین کشید و گفت: اینطوری نباید بمیریم.
صدای شلیک گلوله هایشان را میشد شنید. هنوز به خاطر فاصله به ماشین نمیخورد.
نگاهم کرد وگفت: اماده ای؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: مواظب باش.
نفس عمیقی کشید و با یه حرکت تا تنه از شیشه بیرون رفت.
دستم را به پایش فشار دادم تا بتواند خودش را بین پنجره نگه دارد .
ناگهانی پایم را روی ترمز فشار دادم و فرمان را تا ته چرخاندم.
ماشین با صدای بلند ترمز‌ دور خودش چرخید و بعد از نیم دور ایستاد.
امیر شروع به تیر اندازی کرد.
از شیشه نگاهشان کردم. مجبور شدند ترمز کنند. تا همین قدر هم کافی بود.
دنده را عوض کردم و دوباره پایم را تا ته روی گاز فشار دادم.
فرمان را چرخاندم و ماشین با شتاب از جایش کنده شد.
امیر از پنجره داخل امد و گفت: برو برو.
به سرعت به سمت جایی که بچه ها کمین کرده بودند راندم.
امیر اسلحه ی خودش را روی داشبرد انداخت و اسلحه ی من را برداشت و گفت: یه خشاب دیگه داریم.
به آینه نگاه کردم.
این بار بهمان میرسیدند کارمان تمام بود.
تاجایی که ماشین زور داشت پایم را روی گاز فشار میدادم.
فقط صد متر دیگه مانده بود.
اگر اینجا میمردم و کسی میشناختم همه ی کسانی که کوچکترین ربطی به من داشتند به خاک سیاه مینشتند.
برای همین همیشه بابا برای تحویل ها امیر را میفرستاد. امیر داخل شرکت کار میکرد ولی جوری برنامه ریزی شده بود که خریدار ها فکر کنند امیر جنس هارا بالا میکشد و میفروشد.
اگر میفهمیدند خود شرکت پشت این معامله هاست هم از طرف خریدار ها هم از طرف پلیس بدبخت میشدیم.
به جی پی اس ماشین نگاه کردم. از روی ردیاب بچه ها باید پشتِ پیچ جاده ی روبرویمان کمین کرده بودند.
صدای تیر هایشان نزدیک تر شده بود و چند تایی به پشت ماشین میخورد.
به سرعت پیچ را دور زدم .
ماشین پچه ها را دیدم. دو طرف جاده پشت پیچ کمین کرده بوند .
به محض اینکه از پیچ گزشتیم وسط خیابان ریختند و جاده را به گلوله بستند.
از آینه به پشت نگاه کردم.
جاده با شلیک اسلحه ها روشن شده بود.
امیر بازوی مجروحش را فشار داد و به پشتی صندلی تکیه داد.
سرش را به طرفم چرخاند و با خنده ی محوی گفت: زنده موندیم.
دنده را عوض کردم . تا وقتی از این جاده خارج نشده بودیم و ماشین را سر به نیست نکرده بودم چیزی تمام نشده بود.
.
.
.
.
مهرداد
مهبد: میشه جمعش کرد؟
دست بردم و استینش را از بالا تا پایین از جایی که گلوله خورده بود پاره کردم.
به زخمش نگاه کردم. گلوله هنوز داخلش بود. ولی چون انگار خیلی زمان از زخمی شدنش گزشته بود زیاد خون ریزی نمیکرد. تقریبا بند امده بود.
امیر را اولین بار بود میدیدم. تقریبا از خونریزی زیاد نیمه هوشیار شده بود.
روی تخت بیحال افتاده بود.
باید خون میگرفت ولی اینجا نمیشد. مجبور بودم با سرم جبرانش کنم.
گفتم: چقدر‌ وقت پیش اینطور شد؟
گفت: دو ساعتی میشه.
یکی از سرم هایی که با خودم اورده بودم را برایش وصل کردم و به چوب لباسی کنار تخت اویزانش کردم.
گلوله معلوم بود از فاصله ی دور بهش خورده بود چون زیاد عمیق داخل نرفته بود.
پایین تخت نشستم و جعبه وسایلم را باز کردم.
رو به مهبد گفتم: ظرف بزرگی چیزی داری؟
گفت: تشت به کارت میاد؟
گفتم: اره. میخوام بزارم زیر دستش زخمشو بشورم.
گفت: الان میارم.
از اتاق بیرون رفت .
برای بی حس کردنش تنها چیزی که داشتم لیدوکاین بود.از داخل وسایل بیرون اوردمش و داخل امپول کشیدم.
زیاد دردش را کم نمیکرد ولی حداقل بهتر از هیچی بود.
امپول را به کناره های زخمش زدم.
مهبد با تشت تقریبا بزرگی به اتاق برگشت. پایین تخت گزاشتش.
سرِ یکی از سرم ها را با چاقو بریدم و چند تا گاز را همزمان برداشتم. کمی از مایع داخل سرم را روی گاز ها ریختم.
جعبه ی سرم را دست مهبد دادم و گاز های خیس را روی زخمش کشیدم.
امیر کمی چشم هایش را روی هم فشار داد و ناله ی خفیفی کرد.
گفتم: شانس اورده زیاد عمیق نرفته‌. میخورد به استخونش اینجا نمیشد جمعش کرد.
مهبد کنارم نشست و گاز دیگه ای برایم خیس کرد و گفت: نمیشد بریم بیمارستان.
گاز خونی را داخل تشت انداختم و گاز جدید را از دستش گرفتم و گفتم: توهم اونجا بودی؟
جوابم را نداد.
نگاه کوتاهی بهش انداختم .
گفتم:فکر کردم کارای بابا را نمیکنی.
باز چیزی نگفت..
گاز را دوباره روی زخم کشیدم و سعی کردم لخته های خون را ازش جدا کنم.
به زخم نگاه کردم. اینقدری تمیز شده بود که بتونم خوب ببینمش.
دستکش پوشیدم و مشغول خارج کردن گلوله شدم.
مهبد همونطور که نشسته بود از پشت به لبه ی تخت تکیه داد.
گفت:رفتم امیرو بیارم بیرون.
گفتم:ماشینتو دیدم. پشتش سوراخ سوراخ بود.
گفت: افتادن دنبالمون.
وقتی تک کلمه ای جواب میداد که اعصابش به شدت خورد بود.میدانستم در این شرایط چیزی هم بپرسم جواب نمیدهد.
گلوله رابا پنس بیرون اوردم و داخل تشت انداختم . با خارج کردن گلوله، دوباره خون ریزیش شروع شد.ولی شانس اورده بود شریان اصلی بازویش اسیب ندیده بود.
نخ بخیه را برداشتم. اینقدر با عجله امده بودم که یادم رفته بودچیزی برای جلوگیری از خون ریزیش بیارم.
مشغول بخیه زدن شدم.
امیر هرزگاهی ناله ای میکرد ولی دردش آنقدر نبودکه هوشیارش کند.
مهبد اورده بودش خانه ای که ده سال پیش پنهانی از همه خریده بود. خانه خارج از شهر بود و تقریبا کسی اینجا رفت و امد نمیکرد.
آخرین باری که اینجا امده بودم همان ده سال پیش بود.
مهبد باصدایی که انگار از نه چاه در می آمد گفت: تاکی مرخصی گرفتی؟
گفتم: پس فردا.
نفسش را صدادار بیرون داد و گفت: باید ماشینو سر به نیست کنم.
اخرین بخیه را زدم و گفتم: اینجا که همش بیابونه یه جاش بسوزونش.
دست کش هایم را در اوردم و داخل تشت انداختم .
مهبد تکیه اش را از تخت گرفت و چند تا از بسته های گاز را باز کرد و دستم داد.
گاز ها را از دستش گرفتم و روی زخم گزاشتمشان . باندی رویش بستم.
گفتم: منو میشناسه؟
گفت: بهش نگفتم.
باند را با چند چسب روی بازویش فیکس کردم.
مهبداز جایش بلند شد و پتو ی پایین تخت را روی امیر کشید.
وسایلم را جمع کردم و داخل جعبه اش گزاشتم .
از اتاق بیرون رفتیم.
مهبد در اتاق را بست و گفت: باید تا فردا ببرمش وگرنه شک میکنن.
وسایل را از دست چپم به راست دادم و گفتم: امشب بخوابه تا فردا سرپا میشه.
به پشت گردنش دست کشید و به طرف اشپزخانه رفت.
پشت اپن ایستادم و گفتم: خودت چیزیت نشد؟
دریخچال را باز کرد وگفت: نه ولی از گشنگی الان میمیرم.
وسایل را روی اپن گزاشتم و داخل آشپزخانه رفتم.
به داخل یخچال نگاه کردم. تک و توک میوه داخلش بود.
گفت: بعضی وقتا میام سر بزنم اینجا.
دوتا خیار از داخل پلاستیکی که از طرز قرار گرفتنش معلوم بود داخل یخچال پرت شده ، بیرون اورد و زیر شیر آب گرفت.
در فریزر را باز کردم و گفتم: پختنی چیزی نداری؟
گفت: چرا فکر کنم یه چیزایی پیدا بشه.
فقط دوتا بسته ی یخ زده داخل کشوی فریزر بود.
جفتش را بیرون اوردم و روی اپن گزاشتم. انگار مرغ بودند.
مهبد شیر آب را بست و یکی از خیار ها را به طرفم گرفت.
از دستش گرفتم و گفتم: برنج داری؟
گازی به خیارش زد یکی از کابینت های زیر اپ را باز کرد وداخلش را نگاه کرد.
گفت: هست یکم. میخوای بپزی؟
گفتم: اره.
خم شد و کیسه ی برنج که تقریبا نصفه بود را بیرون اورد گفت: کم نیست؟
کیسه را از دستش گرفتم و کمی بالاپایینش کردم. انگار برای سه نفر کافی بود.
اخرین مغازه ای که اینجا دیده بودم حداقل پنج شش کیلومتری باخانه فاصله داشت. اینجا کسی هم میمرد هیچکس نمیفهمید.
باید امشب را باهمین چند قلم سر میکردیم.
.
.
مهبد
چهارلیتری را از دست مهرداد گرفتم و روی کاپوت ماشین خالیش کردم.
مهرداد فندک را روشن کرد و روی صندلی عقب که پر از بنزین بود پرت کرد و در عقب را بست.
کمی از ماشین فاصله گرفتم و فندک خودم را روشن کردم.
رو به مهرداد گفتم: برو عقب.
چند قدمی از ماشین فاصله گرفت.
فندک روشن را روی کاپوت انداختم . بلافاصله شروع به سوختن کرد.
برای اخرین بار نگاهی به اطراف ماشین انداختم تا چیزی روی زمین ننداخته باشیم.
چهار لیتری را از روی زمین برداشتم و دنبال مهرداد به سمت ماشینش رفتم.
سردی هوای اینجا ده برابر داخل شهر بود. اینجا بیابان مطلق بود.
برای اینکه لاشه ی ماشین را پیدا نکنند از جاده بیرون برده بودمش. حداقل پنج شش کیلومتری از جاده ی اصلی فاصله داشت.
هوا کاملا تاریک شده بود.
مهردادجفت دست هایش را داخل جیب کاپشنش کرده بود.
کاپشنم را به خودم نزدیک تر کردم. استخوان ادم توی این سرما ترک بر میداشت.
با صدایی که کمی از سرما میلرزید گفت: پشت ماشینت کلا رفته بود.
گفتم: گفتم که دنبالمون بودن.
بدون اینکه نگاهم کند گفت: کسیم کشتن؟
گفتم: هوم..
نگاه کوتاهی بهم انداخت. حوصله ی اینکه دوباره شروع کند را نداشتم.
میتوانستم ناراحتی اش را از صدایش تشخیص بدم.
گفت: خونواده ندارن اینا؟
گفتم: از زیر بوته که در نیمدن.
تقریبا به ماشین رسیده بودیم.
سوییچ را از توی جیبش در اورد وگفت: یه جور میگی انگار به هیچ جات نیست.
با حرص گفتم: چیکار میکردم؟ میرفتم جلوش وایمیسادم نزننش؟ امیرم به زور در اوردم.
چراغ های ماشین را روشن گزاشته بود. فضا فقط با نور چراغ ها کمی روشن بود.
کنارماشین ایستاد و گفت:حداقل قول نمیدادی.
نگاهش کردم.
به طرفم چرخید ونگاهم کرد.
گفت:بابا هم کلا هیچی به هیچ جاش نبود.
داشت دست روی خط قرمز هایم میگزاشت .خودش هم میدانست چقدر بیزار بودم از اینکه به بابا بچسباندم.
با عصانیت جلو رفتم و با یک حرکت یقه اش را گفتم و گفتم: اشغال از عمد میخوای اعصابمو خورد کنی؟
با دو دست محکم به قفسه ی سینم کوبید و با حرص گفت:چند تا را کشتی تا در بری؟ برات مهم بود؟
دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.
یقه اش را ول کردم و با مشت محکم به صورتش کوبیدم.
به عقب پرت شد و محکم به ماشین خورد . روی زمین افتاد.
داد زدم: کثافت تو میدونی اصلا من اونجا چی میکشم؟
دستش را ستون کردو از روی زمین خودش را بالا کشید و از پشت به ماشین تکیه داد. خیره نگاهم کرد.
با پشت دست خون کنار لبش را پاک کرد.
دلم میخواست تا میخورد میزدمش.
کمی فاصله گرفتم تا دوباره مشت هایم به سویش حواله نشود.
مهرداد همه چیز را میدانست و باز هم انتظار داشت مثل ادم زندگی کنم.
از عصبانیت بلند بلند نفس میکشیدم.
به سختی داشتم خودم را کنترل میکردم که چیزی نگویم.. میدانستم بعدا پشیمان میشوم.
از جیب داخلی کاپشنم بسته ی سیگار را بیرون آوردم. یکی از نخ هایش را بیرون کشیدم و توی دهانم گزاشتم.
دست بردم تا فندکم را از جیبم بیرون بیاورم ولی یادم افتاد با ماشین به درک واصلش کرده بودم.
سیگار را از دهانم بیرون کشیدم و با حرص پرتش کردم.
اگر اول تااخر این زندگی را لجن هم میگرفتند باز هم کمش بود.
صدای افتادن چیزی را پشت سرم شنیدم.
به طرفش چرخیدم.
مهرداد که انگار سعی کرده بود بلند شود ، دوباره روی زمین افتاده بود.
نگاهش کردم.
کمی چرخید تا صورتش را از روی زمین کنار ببرد و دوباره دستش را ستون کرد تا بلند شود اما انگار نمیتوانست.
صدای نفس هایش را میشنیدم.
اینقدر عصبانی بودم که پاک یادم رفته بود.
موهایش با خاک یکسان شده بود.
جلو رفتم و کنارش ایستادم.
همین که دست روی تنها عضو باقی مانده ی خانواده ام بلند کرده بودم برای لجن بودن خودم هم کافی بود. چه برسد به زندگیم.
بازویش را گرفتم و کمکش کردم به ماشین تکیه بدهد.
رنگش با گچ دیوار هیچ فرقی نداشت.از همین نور کم هم معلوم بود.
روی دوزانو روبرویش نشستم.
میدانستم قصدی از گفتن آن حرف ها ندارد ولی باز هم شنیدنش از مهرداد برایم دردناک بود.
باتردید گفتم:خوبی؟
با دست دیگرش ، دستم که بازویش را گرفته بودم پایین اورد وبدنه ی ماشین را گرفت و سرپا ایستاد.
از روی زانوهایم بلندشدم.
بدون اینکه حرفی بزند سویچ را روی کاپوت ماشین گزاشت و به طرف در شاگرد رفت.                     رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱
رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان پزشکی رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان پزشکی رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان پزشکی رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان پزشکی رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۱

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه پلیسی جنایی پزشکی
  • نویسنده: far
https://beautyvolve.ir/?p=17860
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.