| Monday 26 October 2020 | 15:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین خلاف جهت پارت چهارم

رمان انلاین خلاف جهت پارت چهارم

با اینکه دلم نمی خواست باهاش موافقت کنم ولی لبخند آرامش بخشی بهش زدم و گفتم:
– باشه. هرچی تو بگی.

اونم متقابلا لبخند دندون نمایی زد.
– برای امتحان فردا تمرین کردی؟

سری به نشونه نه تکون داد و با صورتی جمع شده گفت:
– من از معجون سازی متنفرم. اخه همیشه معجون هام رو خراب می کنم.

– خب تو ورد رو به درستی نمی خونی و به اندازه کافی مواد رو اونجا نمی گذاری.

لب هاش و جمع کرد و گفت:
– بنظرت من خیلی ضعیفم تو جادوگری؟ تو خیلی قوی هستی ، واقعا خوش به حالت.

بعد قیافه اش ناراحت شد. به آرومی دستم و دور شونه اش حلقه کردم و گفتم:
– هی کوچولو ناراحت نباش. منم تو خیلی چیزها اشکال دارم ولی اگه هر روز تمرین کنی اونوقت از منم قوی تر میشی.

کمی آروم شد و ازم جدا شد. بعد با خوشحالی به بالا پرید و با چشم هایی پر از ذوق گفت:
– یعنی اگه منم هر روز تمرین کنم می تونم مثه تو همه نمره هام و کامل بگیرم؟

– البته که می تونی. خوب کتاب هات رو بخون و زیاد تمرین کن.

بازم خوشحال شد و گفت:
– پس من برم برای امتحان بخونم.
خنده ای کردم و گفتم:
– باشه برو.
– فعلا.

با دو ازم دور شد و با دویدنش موهای فرش توی باد به رقص در می اومد.
اون دوست داشتنی بود. تنها کسی که پایه شیطنت هام و دردسرهام هست هیلداست. بقیه بچه ها از قانون شکنی می ترسیدن چون سریع لو می رفتن و به شدت تنبیه می شدن. ولی من و هیلدا تا حالا لو نرفته بودیم. همین باعث شده بود بعضی از بچه ها باهامون خوب رفتار نکنن.

یاد هری افتادم که هیلدا رو مسخره کرد و هیلدا با عصبانیت اون رو توی آب پرت کرد.
اخمام توی هم رفت، اگه بخاطر هیلدا نبود ترجیح می دادم که اون رو نجات ندم.
مخصوصا که بعدش بخاطر نجاتش توسط پدرم توبیخ شدم.

مشغول قدم زدن شدم و به گل هایی که داشتن رشد می کردن نگاه می کردم.
راستش اینجا برام خسته کننده بود چون احساس می کردم آموزشاتی که یاد میدن زیادی آسونه.

دلم امتحان چیزهای سخت تر و می خواست برای همین یواشکی از کتابخانه بزرگ یکی از کتاب های ورد و جادوگری رو برداشته بودم و مخفیانه تمرین می کردم.
این رو حتی هیلدا هم نمی دونست.

مطمئن بودم که اگه پدر بفهمه بازم توبیخ می شدم ولی خب چیکار کنم؟ من با خوندن اون کتاب و یادگیری فن های جدید بیشتر احساس آرامش می کردم تا یادگرفتن ساخت معجون های سمی و پادزهرشون برای دفاع.
اونم معجون های سمی که مرگ نمیارن! فقط باعث خواب و مسمومیت کوچیک میشن و بعد از مدتی خوب میشن.

داشتم روی کنترل ذهن دیگران تمرین می کردم.
سخت ترین کار برای یه جادوگر نفوذ کردن به ذهنه.
این می تونه دشمن رو از پا دربیاره ولی اگه ضعیف باشی فقط باعث مرگ خودت میشی.

من تازه ده سالم شده بود و این برام زیادی سخت بود ولی تصمیم گرفتم اون رو یاد بگیرم.

تصمیم می گیرم به اتاقم برگردم.
راه رفته رو برمی گردم و موقعی که خواستم وارد خونه شم احساس کردم که یکی من و تحت نظر داره.

برگشتم ولی چیزی ندیدم! همه جا سکوت بود.
شایدم توهم زدم!
نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم.
بعد از اون مستقیم به سمت اتاقم رفتم و بعد از چک کردن کتاب هام به خواب عمیقی فرو رفتم.

– مارسل –

روی صندلی سلطنتی ام نشستم و رو به توماس گفتم:
– چیشد؟ چیزی پیدا کردی؟

توماس صداش و کمی صاف کرد و گفت:
– رئیس جاسوسان ما خبر دادن که در قبیله ی جادوگران سفید همه چیز عادیه و پر از صلح و دوستیه. حتی اون پسر گرگینه هم تربیت شده و اصلا برای اونا خطرناک به نظر نمی رسه.

مشتی به روی صندلی زدم و با عصبانیت گفتم:
– لعنتی. می دونستم اون پسر برای ما خطرناک میشه.

بعد بلند شدم و گفتم:
– اینجوری نمی شه باید بریم نزد پیشگوی اعظم تا بهم یک راهکار بده.

اون تنها کسی بود که از هیچ چیز نمی ترسید و قدیمی ترین فردی هست که می تونه درباره آینده نظر بده. بدون توجه کردن به سیاه یا سفید بودن جادوگرا.

– همراهتون بیام؟
نگاهی به توماس کردم و گفتم:
– تو اینجا بمون و حواست به کارها باشه من تنها میرم.

چشمی گفت و من از کاخ سلطنتی که برای خودم ساخته بودم بیرون اومدم.

آسمان سیاه بود و هوا یکم مه آلود بود. اژده ها هایی که توی آسمان پرواز می کردن مراقب منطقه ما بودن.
منطقه من به منطقه شهر جادوی سیاه شهرت داشت.

ما هیچوقت خورشید رو توی این شهر نمی بینیم و اینجا همیشه شب هست علاوه بر اون هیچکس از افراد جادوگران سیاه نمی تونه اینجا وارد بشه یا از این شهر خارج بشه.

از همه مهم تر اگه جادوگر سفیدی وارد منطقه ما بشه اژده ها هایی که توی آسمان هستن به اونا حمله میکنن و اون هیچ شانسی نداره.
برای همین هیچ جاسوسی توی منطقه من وجود نداره.

بعد از حدود سی دقیقه به غار مخصوص پیشگوی اعظم رسیدم.

نگهبانانی اونجا بودن که جلوی راهم و سد کردنو گفتن:
– بدون دعوت و اجازه پیشگوی اعظم نمی تونید وارد بشید.

– بهش بگید مارسل تقاضای ملاقات داره.

یکی از نگهبانان به داخل رفت و بعد از دو دقیقه برگشت و گفت:
– لطفا وارد بشید. پیشگو منتظر شما هستند.

سری تکون دادم و به همراهش داخل غار شدم.
غار از سفیدی برق میزد و روی دیوار غار نقاشی های قدیمی کشیده شده بود.

نگاهم به پیشگوی اعظم افتاد که پشت به من در حال تمرکز کردن بود. پیرمردی که لباس خاکستری به تن داشت و این یعنی صلح با جادوی سیاه و سفید.

کمی ساکت موندم تا کارش تموم بشه.
بعد از ده دقیقه به سمتم برگشت و با لبخند مرموز گفت:
– خوش اومدی مارسل. من خیلی وقته منتظر تو هستم.

کمی تعجب کردم و چند قدمی جلو رفتم و گفتم:
– واقعا؟ از کی؟

با همون لبخند مرموز جواب داد:
– از همون ده سال پیش.
بیشتر تعجب کردم ولی خودم و نباختم و گفتم:
– پس حتما می دونی که برای چه مسئله ای اومدم.
سری به نشانه تایید تکون داد و من با اخم ادامه دادم:

– مشکل من بچه ی عجیب راشل و جیمز هست که الان تحت تعلیم جورج هستش. حتی بخاطر اون بچه گرگینه ها از من عصبانی هستن. میگن که نیروی اون می تونه حتی جادوی سیاه و به کل از بین ببره و من مثل جورج که شبیه احمق هاست نمی تونم این هشدار رو نادیده بگیرم. می خوام کمکم کنی تا راهی پیدا کنم و اون بچه رو بکشم.

متفکر گفت:
– چرا بکشی؟

– چون شنیدم یادگیری سریعی داره که شک ندارم حاصل همون نیروی عجیبش هست. اگه اون به سرعت رشد کنه از جورج هم قوی تر میشه.

خنده ای کرد و گفت:
– بس کن مارسل. تو از یک بچه می ترسی؟
– اونا گفتن که غیرقابل کنترله ولی انگار اشتباه کردن. من از اون بچه نمی ترسم از اینکه اون دست جورج هست احساس خطر می کنم.

ابرویی بالا انداخت و گفت:
– خب اون رو پس بگیر.

با گیجی نگاهش کردم و گفتم:
– چیکار کنم؟

– تنها راهی که داری این هست که اون رو به سمت جادوی سیاه جذب کنی.
– اما اون تحت تعلیمه. از همه مهم تر اون فکر می کنه جورج پدرشه، من چجوری اون و جذب کنم؟

– اون تحت تعلیم هیچکسی نیست. اون کاملا غیرقابل کنترله. اگه اون به سمت جادوی سفید جذب بشه می تونه برای تو تهدید به حساب بیاد ولی اگه اون به سمت تو جذب بشه می تونه برای جورج یک تهدید باشه.

بعد کمی مکث کرد و گفت:
– اما باید خیلی مراقب باشی چون اون می تونه حتی بدون شماها ادامه بده.

بعد از گفتن این حرف پشت به من ایستاد و گفت:
– حرف های من تموم شد. حالا می تونی بری.
در حالی که غرق فکر بودم بلند شدم و از غار بیرون اومدم.

با یاد آوری حرفای پیشگو خنده ای کردم.
اون راست می گفت. من باید برایان رو جذب خودم می کردم تا برای من کار کنه و با کمک اون جادوی سفید رو از بین ببرم و کاتماکو رو مال خودم کنم.

– برایان –

سرگرم ریختن مواد توی ظرف بودم. سعی می کردم با دقت و اندازه گیری مواد رو بذارم تا مبادا معجون خراب بشه.

بعد از اینکه مواد رو ریختم در حالی که اون ها رو باهم مخلوط می کردم و همزمان شروع کردم به خوندن ورد روی معجون جادویی.
با تموم شدن کارم روی صندلی پشت سرم نشستم و نفس راحتی کشیدم، حالا پادزهر آماده شده.

استاد توی امتحانش از ما خواست که پادزهر یک سم کشنده رو درست کنیم در واقع یک امتحان عملی بود.

از دور هیلدا رو دیدم که با دقت داشت روی ساخت معجون تمرکز می کرد.
اولین بار بود که اون رو انقدر با دقت می دیدم.

حس کردم سنگینی نگاهم و حس کرد چون بعد از یک دقیقه سرش رو بالا آورد و با دیدن من لبخندی زد و دوباره سرگرم کارش شد.
– وقت تمومه.

تعداد خیلی کمی از بچه ها اعتراض کردن ولی اکثرا از تموم شدن امتحان راضی بودن.
استاد به طرف من اومد و مشغول چک کردن معجون شد.

توی ساخت معجون باید ۴ چیز خیلی دقیق چک بشه.
رنگ معجون
حالت معجون
بوی معجون
طعم معجون
اگه یکی از این ها مشکل داشته باشه معجون خراب میشه و ممکنه باعث مرگ بشه.

– مثل همیشه عالی درست کردی برایان.
نیشم از خوشحالی باز شد و گفتم:
– با وجود استادی مثل شما مگه میشه بد یادبگیرم؟

استاد با تحسین نگاهم کرد که آرسن یکی از پسرهای کلاس با حرص گفت:
– استاد چرا اول از همه مال برایان رو چک می کنید؟ این بی انصافیه!

نگاهی خشمگین به آرسن انداختم. اون هم به من خصمانه نگاه می کرد.
استاد به سمتش برگشت و با خونسردی گفت:

– چون تنها کسی که تمام نمرات و یادگیریش بدون نقصه اونه.
آرسن کوتاه نیومد:
– اما این دلیل نمیشه که فقط به اون اهمیت بدید. من هم امتحانم رو خوب دادم. من و برایان هیچ فرقی باهم دیگه نداریم.

با چشمای ریز شده خیره نگاهش کردم دلم می خواست یک جواب دندون شکن بهش بدم ولی جلوی استاد نمیشد. همه ساکت بودن.

استاد نمی دونست چی بگه پس برای بررسی معجونش جلو رفت و بعد از دقایقی گفت:
– درسته. توهم امتحانت رو خوب دادی، آفرین.
بعد رو کرد به سمت بقیه و گفت:

– حالا می تونید برید. کلاس امروز تموم شده. من امتحاناتون رو چک می کنم.
آرسن لبخند مغرورانه ای زد و زودتر از همه از کلاس خارج شد.

من هم خواستم به دنبالش برم که یهو دستم کشیده شد.
هیلدا با نگرانی لب زد:
– کجا میری؟ نکنه میخوای دعوا کنی؟

با حرص برگشتم و گفتم:
– باید جوابش رو بدم.
– بیخیال شو. ارزش نداره.

دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
– این اولین بارش نیست.
بعد این حرفم از کلاس بیرون زدم و به دنبال آرسن رفتم.

از دور دیدم که با دوستش مشغول بگو بخند بود.
صداش زدم. خنده رو لبش ماسید و خونسرد نگاهم کرد.

– چیزی شده؟
با لبخند جلو رفتم و در حالی که با تحقیر نگاهش می کردم گفتم:
– فکر کنم یک مورد رو توی فرق داشتن ما فراموش کردی.

پوزخندی زد و گفت:
– خب اون چیه؟
قدمی جلوتر رفتم و خودم و بهش نزدیک کردم و در گوشش گفتم:

– اینکه من پسر رئیس هستم. یادت نره که تو وقتی بزرگتر بشی قراره برای من کار کنی پس سعی کن با من در نیوفتی.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: خلاف جهت
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: ایانا
  • 10 روز پيش
  • ایانا
  • 2,592 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17855
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • راز
    شنبه 17 اکتبر 2020 | 6:12 ب.ظ

    رمان عالی

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.