| Monday 26 October 2020 | 16:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت۸

رمان آنلاین نوازش پارت۸

رمان آنلاین نوازش پارت ۸

#نواز



ش

چشمانم را باز کردم، تازه فهمیدم کجا هستم، لب گشودم و از راننده پرسیدم:

+ ببخشید؛ ما کجا هستیم الان؟
لبخندی زد و گفت:
– یه ساعت دیگه به تبریز میرسیم دخترم. تو بخواب لزومی ندارد بیدار باشی، ولی شام چیزی نخوردیا، یه موقع دیدی ضعف کردی، میخوای وایستم چیزی واست بخرم؟
لبخندی به این حس پدرانه اش زدم و‌ گفتم:
– اگه جای مطمئنی میشناسید نگه دارید چیزی بخرم، هنوز یه ساعت تا تبریز راهه، با نیم ساعت تاخیر هیچی نمیشه!
او هم متقابلا لبخندی زد و کمی جلوتر کنار یک دکه ساندویچی ایستاد، پیاده شدم و دو تا ساندویچ خریدم. بوی فلافل مستم نمود. ساندویچ را به دست راننده دادم. میخواست

پولش را بدهد ولی من اجازه ندادم.راستش او را همچون پدرم می‌دیدم ولی با این تفاوت که او هر چقدر هم با من غریبه بود؛ بازهم همچون یک پدر با من مهربان بود؛ مهر میورزید به من مثل پدری که بر فرزندش عشق میورزد، ولی نوع عشقش متفاوت و والا مقام تر است. همان عشق مادر به فرزندش، در پدر نیز وجود دارد. با این تفاوت که مال مادر همچون آتشی فروزان ولی مال پدر، همچون شمعی پایدار است.
بعد از اینکه ساندویچ هایمان را خوردیم دوباره راهی تبریز شدیم. راستش اول میخواستم کمی در آنجا بمانم تا همه کارهایم رونق پیدا کنند و کمی از این بلاتکلیفی نجات یابم. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. ساعت یک و نیم بامداد بود. تقریبا می‌توان گفت که تا نیم ساعت دیگر به تبریز می‌رسیم.

سرانجام، راه طویل تهران_تبریز به پایان رسید. راننده که حالا فهمیده بودم نامش احمد آقاست مرا روبه‌روی مهمانسراي پیاده کرد. خیلی دلم می‌خواست به هتل بروم ولی امان از دست این روزگار که با پول می‌چرخد.
وارد مهمانسرا شدم. ابتدا پله های کوتاهی بود که مرا به طبقه اول می‌رساند. همین که به طبقه‌‌ی اول رسیدم با دیدن چند مرد ایستاده در پذیرش به خود لرزیدم. من چقدر احمق بودم! چگونه می‌خواستم رخت خوابم را بغل دست این گرگان روزگار پهن کنم. دوباره چرخیدم و چمدانم را پشت خود کشیدم و ساکم را محکم‌تر در دستانم فشردم. لوازمم کم بود چون اینجا جایی را نمی‌شناختم تمام ابزارم را در خانهٔ درسا جای دادم. چون ابزار زندگی‌ام در این هفت سال، هفت برابر شده بودند! دیگر همان دخترک با چند چمدان و چند کیف‌ دستی نیستم. خواستم پایم را روی اولین پله بگذارم تا از مهمانسرا خارج شوم که صدای بم یکی از مردان مرا نگه‌داشت:

– مشکلی داشتی آبجی؟
برگشتم و با تته‌ پته گفتم:
+ نه…ممنون…انگاری….اشتباهی اومدم.
ولی او با جدیت پرسید:
– دنبال مهمانسرای شهریاری؟
چه باید می‌گفتم؟! تفکر را جایز ندانستم و سریع لب گشودم و گفتم:
– بله بله! اونجا کجاست؟
مرد با همان اخم های درهم رفته‌اش لبخندی زد و گفت:
– آبجی خوش اومدی! همینجا مهمانسرای شهریاره؛ هرکس میاد فکر می‌کنه جای مدرنیه، ولی نه آبجی! با اینکه زیاد دک و پز نداره ولی خیلی از هتلا جلو ما کم میارن. بیا دیگه چرا معطلی؟
یا خدایی زمزمه کردم و به طرف پذیرش رفتم. به سختی پاسخ می‌دادم و البته کمی هم مجبور شدم چانه بزنم و دروغ بگویم تا اجازه دهند منِ تک و تنها، در اینجا بمانم.

وارد اتاق شدم. سمت چپ اتاق مثل همیشه پنجره داشت و زیرش تختی با لحاف سفید و در کنارش یخچال کوچکی جا خوش کرده بود. در گوشه اتاق هم یک میز و صندلی چوبی بود که رویش یک لیوان تمیز با یک بطری آب معدنی بود. کنار آنها هم یعنی روبه‌روی همین در کمد لباسی بود. چمدان را کشیدم و در باریکه‌ای بین تخت و دیوار قرار دادم. اتاق کوچک ولی دنجی بود از همه مهمتر، منّتی هم نبود! بدون عوض کردن لباس هام روی تخت نشستم. پاهایم را در شکمم جمع کردم، دستانم را حصار پاهایم کردم، سرم را روی زانوهایم گذاشتم و به آن سوی پنجره خیره شدم.
شهر به خواب عمیقی فرو رفته بود؛ شایدم هم غرق در کابوسی به نام زندگی اجباری! لبخند محزونی زدم.
هم شاکرم و هم گله‌مندم از آن خدا! هم خندان و هم غمناک؛ هم شاد و هم دلگیر؛ عین #یک_زندگی_مثل_شکلات_تلخ!

چشمانم را بستم و اجازه استراحت کوتاهی به چشمان تیره و تارم دادم.

چشمانم را باز کردم. نور شدیدی می‌تابید. هنوز درحال آنالیز کردن وضعیتم بودم که همه چیز یادم آمد. ناگهان نگاهم به خودم افتاد که زیر لحاف بودم! من که تا دیشب روی تخت نشسته بودم حالا اینجا چه می‌کردم؟! چشمانم را ترسیده، محکم روی هم فشار دادم که صدای باز شدن در هوش از سرم پراند! با تردید به در نگاه کردم که دیدم حامد با سرعت به طرفم آمد! مرا برگرداند و با تبر، محکم به گردنم زد که….

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17806
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.