| Tuesday 27 October 2020 | 01:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

داستان کوتاه عشق

داستان کوتاه عشق

داستان کوتاه عشق

به نام خدا

داستان کوتاه عشق

برای بار هزارم صدای خنده و حرفاش توی سرم اکو شد.

– هاها، دیونه فکر می‌کنی من تو رو تنها

می‌زارم، من دوست دارم.

به دور و اطراف نگاه کردم؛ دست گل رز خوشک شده دو روز پیش که روی عسلی بود و دیگه رنگی نداشت، یه خونه سرد که دیگه عروسی نداشت. من و مسخر می‌کردن.

پوزخندیزدم، لب‌زدم.

– ده لعنتی اگه این تنهایی نیست پس چیه؟

صدام داخل خونه اکو شد، منی که از تنهایی بیزار بودم. داخل یه خونه تاریک تک و تنها داشتم اشک می‌ریختم؛ اشکام روی ریش پروفسوریم لیز خورد. به خاطر اون لعنتی این ریشا و گذاشته بودم.

– آهای دنیا این اون عشقی بود که می‌خواست من و کامل کنه؟

نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم، مثل دیونه ها یه بار می‌خندیدم یه بار گریه می‌کردم. اشکام و پاک کردم، به عسلی نگاه کردم چشمم به گوشیم روی عسلی خورد گوشی رو برداشتم و چراغ قوش رو روشن کردم.

روشنی روی تاریکی خونه سردم که خونه ارواح بود؛ هیچ فرقی نداشت. بدون نگار نفس کشیدن برام سخت بود، چند تا شیشه بطری اطراف تی‌وی کنار کاناپه که بهش تکیه زده بودم به چشم خورد.

یکی بهم گفت: منتظر چی هستی زود این زندگی بی‌معنی و تموم کن.

دو تا بطری برداشتم، به هم کوبیدم. بطری ها شکستن و هر کدوم هزار تیکه شودن. صدای شکستنشون من و یاد قلب شکستم انداخت، دوباره چشای درشت و آبیم بارونی شد.

دست چپم رو بالا آوردم و بدون فکر کردن به عاقبتش شاه رگم و زدم. احساس درد و فورون شودن مایه که گرم و تلخ بود، نشون از عمل خود زنی می‌داد.

دیگه باید با اون بی‌وفا خداحافظی می‌کردم، گوشی رو بر داشتم و شمارش رو گرفتم.

– بوق، بوق.

به سختی نفسم رو بیرون دادم.

– ده لعنتی بردار.

بعد دو بوق صداش توی گوشم اکو شود.

– آلو بفرما.

اشکای لعنتی رو کنار زدم و دماغ قوز دارم و بالا کشیدم.

– سلام عشقم خوبی؟

– ببخشید شما؟

به دستم نگاه کردم ساعتی که برام هدیه خریده بود؛ رو بیرون آوردم و روی قلبم گذاشتم.

– زنگ زدم بگم امیرعلی امشب واسه همیشه از این دنیا میره.

– امیر علی! امیرعلی کیه؟

دستی روی موهام کشیدم و خندیدم، اونی که

می‌گفت؛ هیچ وقت من و فراموش نمی‌کنه هنوز دو روز نشده دیگه نمی‌شناسم.

– امیر علی چراغی.

– بین امیر علی من اهل عشق بازی نیستم، نبودم و نخواهم بود؛ ما فقط دوست بودیم. فراموشم کن.

چشمای خونیم سوخت، فریاد زدم.

– ده لعنتی کدوم دوستی نقشه آینده می‌‌کشه؟ کدوم دوستی قول ازدواج می‌ده؟

– امیر علی خفه شو. تو واقعا ساده‌‌ی همه این ها واسه این بود که جیب تو بزنم.

دندونام رو به هم فشردم، فریاد زدم.

– آره سادم، اگه ساده نبودم که به خاطر عشقت خود‌زنی نمی‌کردم.

گوشی رو قطع کرد، نذاشت حرفم و رو بزنم.

– خدا ببخش خریت کردم، همه عشقا که لیاقت ندارن شیرن و فرهاد بشن.

چهره نگار، چهره‌‌ی که فکر می‌کردم عاشقه جلو چشام اومد.

قد کوتاه و کمی چاقش با همون مانتو و شلوار سفیدی که براش خریدم. لب های شتری و چشمای بادومیش داشت به هم لبخند می‌زد‌؛ هنوز باور نمی‌کردم ترکم کنه و عروس مردم بشه.

– ای کاش اون روزی که علی بهم گفت تو یه گرگی در پوست گوسفند باور می‌کردم!

با یاد آوری اسم علی تازه یادم افتاد که به علی بد کردم و باید ازش حلالیت بگیرم. گوشی رو برداشتم دیگه وقت زیادی نداشتم، شماره علی رو گرفتم.

– الو سلام دادا خوبی منم امیر‌علی.

اومدم گوشی رو قطع کنم، یه حسی بهم گفت: جواب نمی‌ده. به زحمت نفس می‌کشیدم.

– الو امیرعلی تویی؟ چرا صدات می‌لرزه؟

اشکام و پاک کردم و بغضم و خوردم.

– دادا علی حلالم کن.

صدای گریش تو گوشی اکو شد، فریاد زد.

– امیر علی قربون چشام آبیت برم چرا گریه

می‌کنی؟ چرا می‌گی حلالم کن؟ این حرفا چیه؟

– علی می‌دونم دیگه وقتی ندارم ولی به مامان و بابام بگو دوسشون داشتم، بگو حلالم کنن.

گوشی رو قطع کردم، احساس سرگیجه و تهوع داشتم.

ضربان قلبم بی‌نظم می‌زد، بد جور پشیمون بودم. مردن واسه کسی که واست ارزش قائل نیست، دست کمی از دیونگی نداره. می‌دونستم با طلوع کردن خورشید هیچ کی من عاشق رو به یاد نمیاره. عاشقی که برای میانبرزدن یه طرفه رفت و به بم بست خورد.

حس خوبی داشتم، به خاطر اینکه از علی حلالیت گرفته بودم خوشحال بودم. چون می‌دونستم دیگه نمی‌بینمش غم داشتم.

سنگینی چشام هر لحظه بیشتر می‌شود.

– یعنی مرگ به این آسونیه؟

جوابی برای سوالم نداشتم؛ به سختی چشام رو باز و بسته کردم. چشام و که باز کردم، یه هیکل چاق از چهار چوب در داخل شد. به خاطر برق لامپی که روشن کرده بود، نور چشام رو زد درست نفهمیدم کی بود. اما کله کچلش واسم خنده دار بود.

کمی جلو اومد، با دیدنم با دو دست زد تو سرش، فریاد زد.

– یا امام حسین (ع) دادا امیر چیکار کردی؟

دیگه جای رو ندیدم و چیزی رو حس نکردم. با آخرین توانم فقط اسم پاک خدا رو به زبون آوردم.

– خدا من و ببخش.

چشام رو باز کردم، هیچی ندیدم. دو باره چشام رو بستم و باز کردم، یه دختر با لباس سفید که لبخند به لب داشت. چشماش عسلی بود، دماغش استخونی و لبش هم غنچه‌ی بود رو دیدم.

– یعنی مردم این خوشگله هوری بهشتیه؟ نه بعید

می‌دانم من که شنیدم هرکس خودکشی کنه

می‌برنش جهنم نه بهشت وسط هوری ها.

به اطراف نگاه کردم، رنگ دیوارها آبی و سفید بود. یه پنجره یه تخت خالی یه میز یه سرم چند تا دم و دستگاه که بهم وصل بود.

سرم رو تکون دادم.

– زکی ما که نمردیم اینجا که بیمارستانه.

دختر خوشگله به چشام نگاه کرد، اعلائم حیاتم و چک کرد. بیرون رفت و با دکتر برگشت، دکتر بعد از چک کردن اعلائم حیاتیم گفت: خدا رو شکر خطر از بیخ گوشت گذشته.

سرم رو تکون دادم، که یعنی آره.

دو روز بعد علی با لباس سربازی نیروی زمینی جمهوری اسلامی ایران وارد اتاق شد، دوباره شروع کرد به گریه کردن.

– دادا علی گریه نکن.

سرش رو بلند کرد سفیدی چشاش قرمز شده بود.

– دیگه بهتری؟

– آره خوبم. فردا مرخصم می‌کنن.

یهو لبخندی‌زد، دماغ درازش رو بالا داد.

– درسته فقط امروز می‌تونم اینجا باشم تا سه ماه دیگه هم همدیگه رو نمی‌بینم ولی برات یه سوپرایز دارم.

چشام گرد شد، با دهانی باز لب‌زدم.

– مگه نگفتی یه هفته دیگه میری سربازی؟

– آره گفتم، ولی دستور رسیده باید زود تر برم.

لبخندی‌زدم، بغلش کردم.

– ایشاالله زود تر خدمتت تموم میشه سلامت بر می‌گردی.

علی خودش رو از بغلم بیرون آورد و رفت بیرون. کمی که گذشت صدای در بلند شد.

– بفر مایید.

با دیدن مامان و بابام حس کردم دوباره جون گرفتم مامانم همش بوسم می‌کرد و گریه می‌کرد. بابا هم که انگار گمشودش و پیدا کرده بود؛ قربون صدقم می‌رفت.

بخشیدن بزرگی می‌خواد، معرفت می‌خواد. مامان و بابام در حقم بزرگی کردن و من رو بخشیدن. یه ماه بعد از ترخیص شودنم با مریم دخترعموم ازدواج کردم، دو سال بعد صاحب دو فرزند دو قلو سارا و سامان شودم.

علی بعد از کلی اضافه خدمت بالاخره سربایش رو تموم کرد، با یکی از خواهرای هم خدمتیش هانیه خانم ازدواج کرد.

دیگه به آخرای دفتر خاطراتم رسیدم، قلم رو برداشتم و نوشتم.

زندگی پر از پستی و بلندیه، پر از درسه اگه ما حق شاگردی رو به جا بیاریم به جای تقلب خودمون درس بخونیم تموم امتحانات رو پاس می‌کنیم. چون که خدا می‌دونه ما خطا می‌کنیم سوالات رو متفاوت خلق می‌کنه.

تقدیم به تموم عاشقای دنیا.

۱۶:۵۲

۱۳۹۹

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: حرف دل آرشیدا
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=17787
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.