| Monday 26 October 2020 | 15:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دایره عشقی پارت3

رمان آنلاین دایره عشقی پارت3

کی بود کارن
جوابی ندادم
چن لحظه بعد صدایع اس ام اس گوشیم بلند شد
رها یه نگاه به گوشیم کرد و یه دفعه از جا پرید به سرعته نور رفت سمته در و قبله اینکه ما بش برسیم
از خونه زد بیرون
با عصبانیت راه افتادیم دنبالش
داد زدم_رهاااااا
سواره ماشین شدیم و گاز دادم پشته ماشین رها رفتم ولی سرعتش خیلی خیلی زیاد بود لنتی
امیر با تهدید گف_یه چک و که از من داشته باش
اهورا_از منم همینطور
با غیض و محکم گفتم_منم همینطور
امیر با اخم نگام کرد که بش توجهی نکردم

وقتی رها به آدرسی که داده بودن رسید وایساد و پیاده شد
ما هم پیاده شدیم
دنباله رها افتادیم
خاستم از پشت بازوشو بگیرم که با تحکم و جدیتی که ازش سراغ نداشتم و هر سه مارو برد تو بهت کف_کافیه شروع نکنید من الان رییس شماهام

راه افتاد به سمته در
زنگو زد که در با تیکی باز شد رفتیم داخل ……ولی وقتی داخل شدیم سفتی و فلزی بودن یه چیزیو پشته کمرم حس کردم….
لعنتییییی درست حدس زده بودم اسلحه بود یکیم رو سره رها بود
رها_چتونه رم کردین

مرده_حرف نباشه
به زور بردنمون داخل تا رفتیم داخل رها با بهت و ناباوری به مرده روبه رومون نگاه میکرد….
یکم قیافش آشنا بود ولی………..

رها :
اوووووف خدا بم رحم کردا
تب خونم گرفته بود شدید مجبور شدم از دست بچه ها فرار کنم رفتم پیش اریا دو لیتر خون خوردم تا آروم شدم
وقتی برگشتم پیش بچه ها برا اینکه گیر ندن خودم و زدم به اون راه
ولی بدجور عصبی بودن اما چیکار کنم یه خون آشام که از خون آشامی هم رد کرده و شده یه چیزی فراتر از ابر خون آشام چی کار می‌تونه بکنه دسته خودم نیست که اما من …..

وقتی پسرا گفتن بچه ها رو دزدیدن شوکه شدم
وای آخه ینی چی دوستای من و دزدیدن براچی ؟؟
اس ام اسی که برا کارن اومد توش آدرس داده بودن
راه افتادم با آخرین سرعت روندم سمته خونه هه به بچه ها هم توجهی نکردم ولی میدونستم دنبالم میان هه اونا می‌خوان از من محافظت کنن ولی نمیدونن من اگه بال هایی که دارم باز شن و قدم از قدم بردارم همه میرن هوا نمیدونن من یه تنه از پس کله آدما رو زمین برمیام
پوزخندی به بخت و زندگی خودم زدم
اصلا فکرشم نمی‌کردم یه روز کارم به اینجا بکشه و……..

رسیدم به محل آدرس
پیاده شدم
حسم بم گفت یکی پشتتو میخواد بگیرتت
میدونستم بچه هان واسه همین با جدیتی که خودم از خودم سراغ نداشتم گفتم کافیه شروع نکنید من الان رییس شماهام

مثه اینکه اونا هم متعجب شدن چون هیچ حرفی نزدن
خو ولشون کن بزار تو بهتشون باشن

با قدم های محکم رفتم داخل خونه که یه اسلحه پشت سرم قرار گرفت
گفتم _چتونه رم کردین
یه مرده غول پیکر گفت_حرف نباشه راه بیفت
زبونم براش دراوردم ولی چشمایه باباغوریش ندید
رفتیم داخل اما سرم و که بلند کردم با دیدن مرده رو به روم که پشتش به ما بود شوکه شدم نفسم رفت

مرده برگشت سمتم…..
با دیدنم پوزخندی زد
صدای نحسش گوشم و پر کرد _به به رها خانم خوش اومدی
با نفرتی که به وضوح تو صدام مشخص بود گفتم_برو گمشو واسه چی دوستام و دزدیدی به تو هم میگن مرد……تو واقعا پدربزرگ منی …..؟؟اخه کدوم پدربرگیه که به نوه خودشم رحم نکنه؟هاااااا

اشک میریختم و زجه میزدم دستی رو شونم قرار گرفت برگشتم که با چشمایه پر از اشک عمو روبه رو شدم
باورم نمیشد عمویه مغرورم داشت اشک می‌ریخت برا چی خدا می‌دونه
صدایع داریوش خان که مثلا پدربزرگ بنده هستند سکوت سالن و شکست ولی همه رو تو بهت برد اون گفت_ نه من پدربزرگ تو نیستم ….من فقط تورو بزرگت کردم

یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد
ینی چی ینی من دختره …..
وایییی
_ینی چی حرفی که زدی
پدربزرگ _واضحه حرفی که گفتم تو دختره خونواده مجد نیستی
ادامه داد_و اما کارن و بقیه بچه ها همشون نوه های من و بچه های خاندان مجدن
همه همزمان با هم گفتیم _چیییییییی

داریوش خان_ببین رها تو نوه خاندان رادی بابای تو ایمان نیس و شاید بدونی که اهورا و امیرم برادر های ناتنی تو هستن
با داد گفتم_واضح حرف بزن چرا زجرم میدی چرا اذیت میکنی وااااااضح حرف بزن نه تیکه تیکه…..

داریوش خان عینه قاشق نشسته پرید وسط حرفم_شماها از یه مادرین اما …….
اما من ادامه حرفشو نشنیدم و در یه لحظه چشمام سیاهی رفت و رفتم به عالم سیاهی و بی خبرررری
ولی کاشکی همیشه تو اون عالم میموندم ولی اونقدر خفت و خواری که در انتظارم بود و نمی‌دیدم…..!!……

با حسه خیس شدن صورتم چشمام و آروم باز کردم
همه دورم نشسته بودن
داریوش خان بالا سرم بود
داریوش خان با لحنی مهربون گف_رها جان خودتو اذیت نکن تا از اوله اول داستان گذشته رو براتون بگم

دلم میخواست بگم نههههه نگو منو از این داغون تر نکن لعنتییی

بلند شدم و سرم و گرفتم تو دستام و حسم و بلند بلند جار زدم و با داد گفتم_نه لعنتی…… نه….. نگو منو از این داغون تر نکن نمی‌بینی حالمو حالا میخوای بشینی قصه حسن کرد شبستری بگی برام نه نگ……
حرفم هنوز کامل تموم نشده بود و کامل از دهنم نیومده بود بیرون که رفتم تو آغوش یه فرد آشنا سرم و بلند کردم که با اون چشمایی که دنیام بودن روبه رو شدم چشمایی که شاید هیچ وقت ماله من نمی‌شدن….
صدای گوش نواز و دل انگیزش گوشم و پر کرد دلم میخواست گوشم ضبط صوت داشت که اون صدا رو ضبط کنم تا همیشه داشته باشمش ولی…..
کارن_رها عزیزم اروم باش ….ارررروم باش ما کنارتیم باشه

چرا دروغ بگم با حرفاش آروم شدم آروم تر از آروم ……

کارن دستشو انداخت پشت کمرم و هلم داد سمته یه مبل و روش نشوندم

و چند لحظه بعد لیوانی که به لبم خورد
آب قند بود سرم و کج کردم ولی کارن به زور به خوردم داد

وقتی از شوک و بهت دراومدم که همه اومده بودن ولی من سرم پایین بود و جایی بودم که هیچکس بهم دید نداشت

بلند شدم و رفتم سمتشون لیندا درست پشت به من بود رفتم پشتش ایستادم
وای خدا کرمت و شکر من به خاطره جون لیندا مردم و رفتم ولی تو برم گردوندی ولی حکمتش و نمی‌فهمم

دستمو گذاشتم رو چشماش
از حرکت ایستاد کامران برگشت سمته لیندا گفت_لیندا عزیزم چرا…..
اما تا چشمش به من خورد حرفشو خورد و شوکه بم نگاه کرد
با شیطنت چشمکی براش زدم
لیندا با ترس گف_تو کی هستی ….چیکار میکنی…؟؟!
با لبخند گفتم_حدس بزن
به وضوح جاخوردنشو حس کردم بیچاره رفت تو بهت …..
با صدای لرزون که خوشحالی توش موج میزد گفت_رره….رها….رهااااا

دستمو از رو چشماش برداشتم ….یه نگاه به دیگران انداختم همه به جز کارن و اهورا و امیر تو بهت بودن
هیراد_چط…چطور …م…ممکنه ؟!…
کامران_ره….رها ….تو ایی…؟
لاریسا _نهههههه!!
همیرا و هانیه با گریه همزمان با هم گفتن_رهااااااا
و اما لیندا وقتی بش نگاه کردم
به ثانیه نکشیده یه طرفه گونم سوخت
سرم و با لبخند گرمی بلند کردم و گفتم _خواهری دلت پره ….ولی پر تر از دل من نیست

همه اشک میریختیم حتی مرده مغرورمم داشت گریه میکرد
صحنه دل انگیزی بود دل سنگم آب میکرد

چه برسه به آدم
لیندا پرید بغلم سفت بغلم کرده بود و نمیزاشت نفس بکشم
همه صورتم و بوس میکرد
وقتی از بغلم اومد بیرون گفت_تو واقعا زنده بودی؟
سری تکون دادم که هیراد با داد گف_پ چرا نگفتی بمون لعنتی چرااااااا می‌دونی چقدر برام سخت بود که فهمیدم خواهرم پیشم نیست
رفتم سمتش دستاشو برام باز کرد
زیر لب گفتم_داداشی
هیراد_جانه داداشی

پریدم تو بغلش …..زدیم زیر گریه چن لحظه که ابراز دلتنگی کردیم دستی رو بازوم نشست و منو کشید عقب
برگشتم عقب که با چشمایه پر از خون کارن روبه رو شدم
هیرادم از اون چشما که به شکل گرگ شده بودن تعجب کرد آخه…. آخه چشماش عینه گرگ بودن
یه گرگ زخمی که آماده حمله کردنه
کارن با داد که بیشتر شبیه زوزه گرگ بود گفت_بار آخرت باشهههههه
با ترس سری تکون دادم که منو کشید برد سمته مبلا و بغل گوشم گفت_خونتو میریزم تو ماله منی چیزی که ماله منه …ماله منه….شیرفهم شدی یا عملی بت نشون بدم
با ترس گفتم_نه….نه فهمیدم….تو آروم باش….الان سکته. میکنی ….چرا اینجوری شدی کارن؟!
نگاه بدی بم انداخت و پاشد رفت سمته یه اتاق وقتی بیرون اومد همون کارن قبل بود واقعا ….واقعا عجیب بود خیلی عجیب بود

همه دوره هم نشسته بودیم هنوزم همه متعجب بودن از زنده بودنم
با شیطنت گفتم_دوس داشتین مرده باشم
همه یه چشم غره بم رفتن که گفتم_غلط کردم
امیر_تو آدم نمیشی نه
_ام نه مگه فرشته هاهم آدم میشن
همه زدن زیر خنده
کامران_هنوزم همون رهایه شیطونی
هیراد _و البته مغرور ….
سری تکون دادم
همیرا_رها
_جونم
همیرا_چه جوری زنده ایی دکتره گف نتونستی طاقت بیاری

با غم گفتم_اره ولی نمی‌دونم چه جوری میدونید معجزه بود شاید معجزه عشق….
آخه من چند ساعتی بود که تو سرد خونه بودم که زنده شدم حتی خودم از سرد خونه اومدم بیرون …اما…اما نمی‌دونم اون کی بوده که به جا من دفنش کردین

هیراد _عجیب تراز عجیبه خیلی
_اهوم
اهورا_ببینم مگه تو عاشق شدی …؟
امیر_چشمم روشن
کامران_چشم هممون روشن
خنده ایی کردم و بی توجه به کارن که به خونم تشنه بود گفتم_اره شدم من عاشق نیستم
هانیه_پ چی هستی ؟
_مجنون…
کارن از جا پرید و اومد سمتم و با کاری که کرد خون تو رگام یخ بست و…..

لباش و محکم گذاشت رو لبام
همه با بهت و تعجب نگامون میکردن
دلم میخواست بگم ها چیه نگاه داره عاشق شدن من تعجب داره عوضی بودن کارن تعجب داره…؟؟‌.!!…
اما چیزی نگفتم اما دهنم و بستم ولی ای کاش میگفتم
امیر و اهورا عصبی بودن ولی بقیه پسرا شیطون میزدن دخترا هم طبق معمول از خجالت سرخ شده بودن و سراشون تا یقه پایین بود
کارن که ازم فاصله گرفت برگشت سمته بچه ها و بلند گفت _خوب ببینید خوب گوش کنید خانم رها مجد یا خانم رها راد
در هرحال ماله من ….عشق منه. همه زندگیه منه.بخواید ازم بگیرنش نابودتون میکنم……رها عشقت کیه؟
حرفی نزدم حتی نگاشم نکردم….. خو معلومه دیوانه عشق من تو ایی فقط و فقط تووووو احمق
یه جورایی از کاری که کرد خوشم اومد
ولی منو اون که مال هم نیستیم ……هستیم؟؟؟….

کارن چونم و گرفت برگردوند سمت خودش با مهربون ترین لحن ممکن که منو عجیب وسوسه کرد بگم عشقم کیه بم گفت_رها عزیزم …عشقم ….عشقت کیه؟؟ می‌دونی چقدر برا یه مرد سخته از عشقش بپرسه عشقت کیه؟؟
بدون توجه داشتن به اینکه الان تو جمعیم رفتم سمتش دستامو دوره. گردنش حلقه کردم و کفتم_تو چی می‌دونی برا یه زن چقدر سخته از عشقش دور باشه و فکر کنه عشقش یه طرفس و هروزم اون با چشمای خودش ببینه؟؟هوم؟؟؟….
همه با تعجب نگام میکردن …!!
منم دیگه گفتم یا علی هرچی شد دیگه و غرورم و گذاشتم زیره پام و بلند باصدایی رسا روبه همه گفتم_اره من عاشقم ….اما عشق که جرم نیست…..اره من عاشقم …عاشق کارن….عشقم کارنه
کارن با خوشحالی نگام میکرد که چشمکی زدم و خواستم ازش فاصله بگیرم که نزاشت و سفت نگهم داشت
با تعجب نگاش کردم که اول گونم و بوسید بعدش با عشق نگام کرد و محکممم بغلم کرد
وقتی ازم جدا شد با لبخند گفت_حالا میتونی بری……
برگشتم سمته بچه ها دیدم همشون حتی امیر و اهورا هم لبخند به لب دارن
با شیطنت گفتم_ها چیه فیض بردین؟همچینی محوش شدین …..
همه خنده ای سر دادیم که صدای نحس داریوش خان اومد_بچه ها بیاین کارتون دارم ‌…..مثله اینکه نمی‌دونید اومدید کجا ..بیاین
_چرا اومدیم تو خرابه تو
همه با تعجب نگام میکردن ولی من اهمیتی ندادم و رفتم به سمت شاهنشین
همه اومدن گرده هم نشسته بودیم و یه دایره درست کرده بودیم که داریوش اومد وسط دایره نشست با تعجب نگاش کردیم که گفت کارتون دارم
_خو کارت و بشین رو مبل و بگو
امیر_رها لطفا….
_اوکی باشه
داریوش سری تکون داد و ادامه داد_میخوام داستان گذشته عشقی و البته مرگ بار بیست سی سال پیش و براتون بگم ……اون ها عاشق بودن ولی عشقشون زمینی نبود عشقشون آسمونی بود اون یه عشق محکم بود یه عشق مرگ بار اون عشق ….عشقی از جنس خون بود !…
با تعجب و بهت نگاش میکردیم داشت از. چی حرف میزد از کی حرف میزد
تصمیم گرفتم هیچ زری نزنم تا زرشو بزنه …اه
داریوش_گذشته وحشتناکه ….مرگ باره….عشق خونینه…..اما میخوام براتون بگم چون این حقتون از گذشته ها خبر دار شین…..
داریوش به یه جا و یه نقطه خیره شد
و تو افکارش غرق شد
در همون حال که تو افکارش بود شروع به کالبد شکافی کردن گذشته کرد
شروع به حرف زدن و تعریف کردن کرد………………….

فلش بک :گذشته
دانای کل:
درست ۷۰ساله پیش بود که دو برادر بودند به نام های دارا و داریوش که برادرای واقعی بودند و جان برای هم دیگر میدادند
این دوبرادر عاشق میشوند و…
اونم عاشق کی ها؟
عاشق دخترعموهاشون دینا و دنیا
داریوش عاشق دنیا و دارا عاشق دینا
تا اینکه پدر و مادرهاشون گیر دادن که باید باهم دیگر ازدواج کنند
اون ها اول خوشحال شدن ولی اتفاقی افتاد که اونارو نابود کرد
اجبار کردن که داریوش باید با دینا ازدواج کنه و دارا با دنیا …
اون ها موافقت نکردن و مقاومت کردن اما بالاخره با زور و اشک و ناامیدی با هم دیگر ازدواج کردن

سالیان سال گذشت
هرروز و هرشب و هر ثانیه دعوا بود و دعوا ….کتک کاری بود و کتک کاری….
بین دو برادر هم فاصله انداخته بود و هرروز دست به یقه بودن
بیس سال میگذره ….
اون ها دیگه هر کدوم بچه داشتند
دینا و داریوش چهار تا پسر ….و دنیا و دارا چهار تا دختر …
دنیا عاشق دارا شد …..بیس سال گذشت اون ها بچه هاشون بزرگ شده بودن اما …دارا هم گرفتار دنیا شد و عاشق
اما دینا و داریوش همیشه و همیشه سر جنگ داشتند
دینا یه دختر لجباز بود و داریوش یه آدم سنگدل ………

دینا:
از داریوش متنفرم
بیشور احمق ازش بدم میاد
همیشه دست روم بلند می‌کنه
ما به زور و اجبار باهم ازدواج کردیم ولی به خواسته خودمون نبوده الانم که دیگه بیس سال گذشته و بچه هامون بزرگ شدن باز هم همون داریوش گنده سابق و یه درصدم تغییر نکرده
که بشه تحملش کرد
ما چهار تا پسر داریم
به نام های احمد و احسان و یوسف و ایمان
خواهرم دنیا زندگی خوبی داره ازدواج اونا هم به اجبار بود اما اون از اول هم عاشق دارا بود و اما دارا بعد از بیست سال عاشق دنیا شد
اونا هم چهار تا دختر به نام های رز و ریما و رعنا و راحله دارن

دختر های ناز و جیگررر
پسرهای منم جذابن

اما…اما من دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم ‌….
رفتم دره پنجره و وا کردم یه نگاه به ارتفاع انداختم از بچگی از ارتفاع می‌ترسیدم ولی دیگه مهم نیست
میدونم از این دنیا میرم و آتیش و هیزم اون دنیا رو روشن کردم برا خودم
ولی خدایاااااا من یه ادمم
یه آدمه عاشق
که هیچ وقت به اون مرده گند اخلاق که زندگیمو و همه چیمو به پاش ریختم نمی‌رسم
منو ببخش
این انسان عاشق و ببخش…
و در یه لحظه درست همون موقع که میخاستم از پنجره بپرم پایین در اتاق باز شد اما دیگه دیر شده بود من پریدم پایین و در ثانیه آخر صدای دلنواز و شیرین عشقم داریوش که داشت از ته دلش اسمم.و صدا میکرد و شنیدم
داریوش_دینااااااااا
و در لحظه ی بعد دنیام برای همیشه تیره و تار شد …….

داریوش:
هه ازدواجی که ما کردیم یه ازدواج اجباری بیش نبود از اولم عشقی در کار نبود
ولی من ناخواسته دل دادم و گرفتار شدم گرفتار دینا ….کسی که ازش متنفر بودم
دیدم هیچ صدایی از دینا نمیاد
یکم نگران شدم
راه افتادم سمته اتاق دینا
حتی اتاقامونم از هم جدا بود
دره اتاق و باز کردم ولی با چیزی که مواجه شدم تمام بدنم یخ کررررد
عشقه من داشت خودکشی میکرد عربده کشیدم_دینااااااا
ولی اون پرید پایین
با قدمای لرزون قدم برداشتم سمته پنجره و سرمو از تو پنجره آوردم بیرون اما…..اما دینا را دیدم که از اون ارتفاع شیش متری پرت شده بود پایین و غرق در خون بود
اشکام دونه دونه می‌ریخت رو گونم
با فریاد گفتم_دینااااااااا عشقممممممم دیناااااااااااااا

بعد از چند. لحظه هیچی نفهمیدم و در لحظه آخر حس کردم وقتی داشتم رو زمین می افتادم یه نفر از پشت گرفتم…………

دارا:
خیلی دلم برای برادرم تنگ شده بود
درسته دینا عشقم بود ولی دیگه بعد از بیس سال عاشق دنیا شدم
دختر ها که بزرگن و رفتن بیرون تفریح
با دنیا راه افتادیم
سمته خونه داریوش…
رسیدیم زود رفتیم سمته خونه که صدای عربده داریوش اومد
دنیا_وای فکر کنم بازم دعواشون شده
_بدو بریم عزیزم

زود رفتیم داخل ….
دیدیم کسی داخل نیست
تند تند و با دو از پله ها رفتیم بالا
دره اتاق دینا باز بود
دنیا پرید داخل ولی خشکش زد
رفتم تو دیدم دیدم داریوش داره اشک می‌ریزه و هق هق می‌کنه باورم نمیشد داریوش همیشه مغرور داره اینجوری اشک می‌ریزه و هق هق می‌کنه
داریوش داشت میوفتاد که قبل از افتادنش
از پشت گرفتمش
دینا رفت سمته پنجره که همونجا خشکش زد و شروع به جیغ کشیدن کرد
داریوش و گذاشتم رو تخت رفتم سمته پنجره که…..که با جسده دینا مواجه شدم
باورم نمیشه عشق سابقه من دینا الان غرق در خونه
دنیا همینجور داشت جیغ میکشید و اشک می‌ریخت از پشت دستامو دوره شونه هاش حلقه کردم
قطره اشک سمجی از گوشه چشمم افتاد رو گونم
و چند لحظه بعد دنیا بود که رو دستام افتاد……
رفتم زیره بغله‌ داریوش و گرفتم و بلندش کردم که و به زور بردمش تو ماشین
دنیا هم بغلش کردم و یه دستمو زیر گردنش و یه دسته دیگم ‌و زیر زانو هاش انداختم و بلندش کردم …..به خودم فشردمش
اونم گذاشتم رو صندلی جلویه ماشین و زنگ زدم آمبولانس
آمبولانس که اومد……
دینا را گذاشتن تو آمبولانس و روندیم سمته بیمارستان

یک ماه بعد:
الان یک ماه از مرگ دینا میگذره
داریوشم درست عینه من بیس سال بعد عاشق شد ولی از دستش داد
دنیا افسرده و گوشه گیر و عصبی شده
داریوش سنگدل و بی رحم و افسرده شده
و همه رو از خودش رونده
اما یک روز

اما یک روز ….
من با دنیا دعوام شد…
_دنیا بس کن این مسخره بازی هارو ینی چی دینا دیگه مرده میفهمی اون مرده….
دنیا با گریه و داد گفت_نه من خواهرم و میخوام من پاره تنم و میخوام نه من ازت متنف…..
هنوز حرفش تموم نشده بود محکم خابوندم تو گوشش که سرش به سمته چپ پرت شد
دنیا با شوک و ناباوری برگشت سمتم
دنیا با نفرتی که سرتاپامو به آتیش میکشید گفت_خیلیییی پستی دارا ازت متنفرم
پشتش و کرد بم و از خونه زد بیرون

چندین ساعت بود که خونه نیومده بود یکمی نگران بودم
یکمی نه خیلی نگران بودم
بچه هاهم اومده بودن خونه
ریما_بابا پ مامان کجاس؟
_حالا میادش
اما رفتن دنیا دیگه برگشتنی نداشت من در آخرین لحظاتی که در کنار عشقم بودم دست روش بلند کردم و باعث شد دنیایی که دوسم داشت از متنفر شه رفت اما دنیای منم تاریک کرد
درست ساعت دو صبح بود که با بچه ها و داریوش و درست شکله یه دایره نشسته بودیم و همگی تو دلمون رخت میشستن و نگران دنیا بودیم
موبایل داریوش زنگ خورد
داریوش با صدای خشنش جواب داد_بلههه
طرف_….
داریوش_بله خودم هستم
طرف_چیییی؟
با صدای داد داریوش ترسیده بش خیره شدم
طرف_….
داریوش_ممنونم خودمو میرسونم

_کی بود داریوش
داریوش_دنیا مرده
همه همزمان گفتیم_چیییییییییی
داریوش_اونم عینه دینا خودکشی کرده اونم عینه دینا خودشو از ساختمون پرت کرده پایین
دخترا شروع کردن به گریه کردن با صدای بلند
پسرا هم هرکدوم سعی در آروم کردنشون داشتن
همگی در از غم با اشک و شوک نشسته بودیم و به سرنوشت دوتا خواهر که زندگیشون به پای ما دوتا برادر تباه شد فکر میکردیم
اخهعهعع چرا مگه ما چیکار کردیم جرم ماها فقط عشق بود
ما فقط عاشق بودیم و شکست خوردیم
بلند شدم و با غم و عصبانیت بی توجه به صدا زدنای بچه ها از خونه زدم بیرون
سوار ماشینم شدم و با سرعت شروع کردم به روندن
همینجور هی سرعتم زیادتر و بیشتر میشد و تصاویر و خاطره هامون از جلو چشمام تند تند رد میشد
وقتی به خودم اومدم که یه ماشین پیچید‌ جلوم و درست در آخرین لحظه صدا دنیا تو سرم اکو داد_دارا تنهام نزار بیا پیشم
من فرمون کج کردم که نخورم به ماشینه که رفتم سمته دره و به ثانیه نکشیده چشمام سیاه شد…..

داریوش:
خیلی نگران دارا بودم
اون از اون دینایه بی معرفت حالا هم دنیا
اخه چرا عشق ….چرا
عشق چه چیزه مزخرفی آخرش شکسته چیزی فراتر از اون نیست …این که میگن به هم رسیدن هم دروغه …..درررروغ

دلم به تکاپو افتاده بود و بدجور نگران دارا بودم چند ساعتی میشد نبودش قلبم رفته بود رو هزار …
هه اولش باورم نمیشد عشقه سابقم دنیا مرده باشه ولی وقتی دیدم عشقه خودم عشقی که تازه بدستش آوردم و نتونستم نگهدارم و تنهام گذاشت ….باورم شد اونم دارا رو تنها گذاشته….چه بی معرفت….چه بی مرام….واقعا که….
عشق و عاشقی چه کشکیه ؟..چه دوغیه؟…
هی روزگار…..چرا انقدر بدی ….طفلک دلم که ساده بود و خام ….ای خداااااا
قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد افتاد رو گونم
آخه کی گفته که مرد گریه نمیکنه …گاهی اوقات باید اونقدری مرد باشی که بتونی گریه کنی
منم الان حالم بده …بدتر از بد ….

گوشیه احسان زنگ خورد
احسان_بله بفرمایید
…….
احسان_چییییییییی؟
ترسیدم نکنه اتفاقی‌‌ افتاده آخه …آخه منم چییییی رو برای مرگ دنیا ‌همین شکلی گفتم
وای خدا خودت به خیر بگذرون
احسان_بله چشم…
باشه میایم
تلفن و قطع کرد رعنا با گریه و هق هق گفت_کی …کی ….بود…..اح…احسان؟
احسان نگاه غمگینی بش انداخت و بعد نگاهی هم به دایره ای که بسته بودیم انداخت
چه دایره ای ‌…..ما گرد هم نشستیم ولی عشقامون نیستن
عشقه من و دارا نیستن
احسان_عمو دارا تو جاده یه. ماشین میپیچه جلوش اونم برای اینکه نخوره بش ….ماشینو هدایت می‌کنه به سمتی دیگه و الان….الان اون مرده….اون رفته ته دره……
با بهت و تعجب نگاش میکردم هه داداش قویه من بمیره ….غیره ممکنه ….

نهههههههههههه
شروع کردم داد زدن و جنجال به پا انداختن شده بودم عینه این دیوونه ها
پسرا هرکدوم یه جوری سعی در آروم کردنم داشتن و دخترا عینه پروانه دورم میچرخیدن……هه یادتونه اون دایره عشقی رو …..اون دایره دیگه وجود نداره چون از هم پاشیده …..پاشیدهههههه

احسان:
نمی‌دونم چرا اینطوری زندگیمون ریخت به هم زندگیه ارومی داشتیم ولی یهاهو شد
طوفان اومد و خالم و مامانم و حتی عموم که میشه شوهرخالم و با خودش برد حتی …حتی به بابامم رحم نکرد اونم عینه دیوونه ها کرده
دختر های خاله خیلی ساکت و مظلوم نشسته بودن و برا پدر و مادری که تو یه روز در یه سال و باهم از دست داده بودنشون اشک میرختن و هق هق های بی صدا میکردن ولی این تازه اول راه بود
اول راهه عشقی که اول نفرت بود بین پدر مادرامون و عشقی که به زنای هم نداشتن و بعده بیس سااااال عاشق شدن و بعد از بیست سال تو راهه عاشقی شکست خوردن و طوفان بدی اومد و ….

اول راهه عاشقی
اول رااااااااااه……….
رفتم سمته راحله یه حسایه مبهمی به راحله داشتم مثلا وقتی پسرا نزدیکه راحله میشدن عصبی و غیرتی میشدم
رفتم پیشش رو مبل نشستم و گرفتمش تو بغلم و دستامو دوره شونش حلقه کردم
که هق هقش سنگین تر شد
خودمم نمیدونستم چرا اینکار و کردم بچه ها هم متعجب بودن…
از راحله جدا شدم که دیدم احمد با اخم غلیظی نگام می‌کنه و انگار داره با چشماش برام خط و نشون می‌کشه
_چیه تعجب کردن داره تازه پدر مادرشون و از دست دادن خواستم دلداری بدم
رومو برگردوندم و گرد کردم رفتم سمته در سالن و زدم بیرون
خواستم از در حیاط بیام بیرون که بازوم کشیده شد
برگشتم که با چشمای خونیه احمد مواجه شدم با تعجب گفتم چیشده ؟
احمد_چیشده ….مردک تازه میگی چیشده..دیگه نبینم دروبره راحله به تابی ها ….احسان به خدا میکشمت فهمیدی می‌کشمت خونتو خودم با دستای خودم میریزم
با بهت نگاش میکردم
_چی میگی احمد منظورت چیه ؟یعنی چی ؟
احمد با غیض غرید_همین که شنیدی شیرفهم شدددد؟
سری تکون دادم که ولم کرد و زدم بیرون
وا چه عجیب شده احمد
نمیدونم والا
احمد بزرگتره یعنی کلا برادره بزرگترمونه منم احترامش و نگه میدارم

۱۵روز بعد:
الان ۱۵روز از مرگ خاله و عمو میگذره تو این ۱۵ روز بابا داریوشم تو تیمارستان روانی بستری شده
از داغه مرگ عشقش دینا و عشقه. قدیمیش دنیا و از داغ تک برادرش دارا
خیلی سخته ولی خب چه کنیم که تا بوده و هست سرنوشت تلخ بوده
تو این ۱۵روز نگاهای سنگین یکی و رو خودم حس میکردم تا اینکه یه بار نگاهشو شکار کردم و غافلگیرش کردم
سره میزه شام نشسته بودیم به محضه اینکه نگاهه سنگینیو حس کردم سرم و جوری با ضرب آوردم بالا گفتم حالا رگ به رگ میشه
نگاهم تو نگاهش قفل شد اون کسی نبود جز عشقه خودم راحله اره من عاشق شدم بدم عاشق شدم بدم عاشق شدم

وقتی نگاش کردم سرخ شد و با خجالت سرشو انداخت پایین و مشغول غذا خوردن شد
لبخندی زدم و برای اینکه حرصشو در بیارم با شوخی و خنده گفتم_بچه ها شماها باید به من تبریک بگین من می‌خوام ازدواج کنم
راحله غذا پرید تو گلوش و شروع به سرفه کردن کرد
ریما براش آب ریخت داد بش
رعنا_حالا کی هس؟
احمد_چقدر بدبخته اون کسی که تو عاشقش شدی
_میام میزنم تو سرتا احمد
احمد_خا بابا بیامنو بخور
_خوردنی مگه
یوسف_بس کنید بچه ها عینه سگ و گربه میمونین
خندیدم و گفتم_سگه دیگه
همه زدیم زیره خنده
راحله انگاری بغض داشت و داشت به زور غذا می‌خورد
این دفعه ریما به جا رعنا با اخم پرسید _نگفتی کیه؟
_حالاااااا….
ایمان_حالا و زهره مار بنال ببینم کیه….؟؟
_دختر خوبیه
یوسف_عهههه ما فکر کردیم عینه خودت بده
_یوووووسف
یوسف عینه دخترا_ایشششششش
_به خودت و…..
ریما پرید وسطه حرفم و تند گفت_به خودتو هیکله هرکولت
زدم زیره خنده
یعنی قشنگگگ تر زد به یوسف
از خنده داشتم غش میکردم از خنده من بقیه هم به خنده افتادن
خندمون که تموم شد راحله دیگه اون حالو نداشت با خنده رو به خواهراش گفت_بچه ها من امروز عصر میرم بیرون شام بخورید منتظرم نمونید
بلند شد که با اخم گفتم_کجا میری ؟؟
راحله با غیض گفت_با شما نبودم با خواهرام بودم
اخمم غلیظظظظ شد و عصبانیتم بیشتر
یه دفعه ریما گفت_هوی راحله با اون قرار داری؟؟
به آنی قرمز شدم
اما خودمو کنترل کردم که بلند نشم بلایی سره راحله بیارم
راحله_اره
رعنا _برو خوش بگذره فدات شم
راحله_فدام شی بای
رعنا خنده ای سر داد و گفت_برو شیطون
راحله رفت اماده شد وقتی اومد پایین
آرایش زیادی کرده بود
عصبی تر شدم
راحله خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون
عصبی بودم به شدت
مطمئن بودم سرخ شدم
یه بهونه تراشیدم و زدم بیرون
رفتم سواره ماشینم شدم تو خیابون و نگاه کردم راحله داشت جلوتر قدم میزد
با عصبانیت ماشین و روشن کردم بش که رسیدم شیشه رو کشیدم پایین تک بوق زد
اول محل نداد بازم بوق زدم بازم بی محلی کرد
و دراخر با صدای دادم به خودش اومد_سوار میشی یا سوارت کنم
راحله با ترس نگام میکرد
پوزخندی زدم و با تحکم گفتم_سوار شو یالا
با ترس دستگیره در و گرفت و سوار شد
رو صندلی که نشست با پشت دستم زدم تو دهنش که سرش با شیشه ماشین برخورد کرد
اخ بلندی گفت
با نگرانی برگشتم سمتش خواستم دستمو بزارم زیره چونش

که پسم زد
راحله با اشک گفت_میزنی بعدش میخوای ببینی چه گندی زدی
اشک می‌ریخت و هق هق میکرد نتونستم طاقت بیارم و با مهربونی بغلش کردم و گفتم_راحله من عزیزه من معذرت میخوام الان حالت خوبه گلم
سری تکون داد و پسم زد
نگاهی به صورتش انداختم کناره لبش ورم کرده بود
اخمی نشوندم رو صورتم و ماشین و به حرکت درآورد
اه آخه پسره ی احمق براچی دست رو عشقت بلند میکنی هاااااا لعنت به من
سری از روی تاسف برا خودم تکون دادم و نیمه نگاهی به راحله انداختم سرشو به شیشه تکیه داده بود و خوابیده بود
دلم برا خودشو. مظلومیته بچگانش ضعف رفت کتم و درآورم انداختم روش که تکون کوچیکی خورد…..

راحله:
با حس کردن بوی عطره تلخی تکونی به خودم دادم و چشمام و وا کردم که دیدم کته احمد رومه
لبخند محوی زدم و بلند شدم
دیدم احمد تو ماشین نیس
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم که دیدم احمد اون طرفه خیابونه و دستش پر از گل و کادو عه
پوزخندی زدم هه یعنی واسه کسیه که میخواد باش ازدواج کنه
دره ماشینو باز کردم و اومدم پایین
اومدم از خیابون رد بشم که یه موتوری از جلوم رد شد و اسلحشو درآورد با وحشت نگاش میکردم که زود یه تیر بم زد
دستمو گذاشتم جای تیر
درست روی قلبم بود قلبی که برا احمد میتپید …..قلبی که صاحبش و دلبرش احمد بود ….
با صدای گلوله همه نگاه‌ها برگشت سمتم اما من فقط به روبه روم نگاه میکردم
به کسی که این روزا عجیب منو گرفتاره خودش کرده بود
اونم به من نگاه میکرد
دسته خونیم که روی قلبم بود و به حالت قلب گرفتم و افتادم رو زمین
از شدت درد نفس نفس میزدم
صدای عربده احمد به گوشم رسید _راحلهههههههه
حتی صدای دویدنشم شنیدم
اومد رو زانو نشست بالا سرم
سرم و با دستاش قاب گرفت و گفت_راحله توروخداااا
با زور و اشک و درد و نفس تنگی و به هر جون کندنی بود بش گفتم_دو…دوس‌…دوست…دا…دار….دارم
اولش با شوک و ناباوری نگام کرد بعدش به خودش اومد
یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید که گفتم_ن…نری..نریز
احمد_چشم خانمم فقط تحمل کن
باشه به خاطره احمد
سری تکون دادم
ته دلم ذوق خاصی داشتم از میم مالکیتی که نسبت بهم داد
لبخند محوی زدم که چشمام سیاهی رفت و افتادن پلکام روهم با صدای فریاد احمد یکی شد……….

احمد:
راحله خوابیده بود منم دمه یه گل فروشی وایسادم پیاده شدم رفتم کلی گل برای معذرت خواهی از راحله گرفتم کادوهم دادم براش کادو پیچ کردن
واقعا من آنقدر عاشقشم که جونمم براش بدم کم کاری کردم
همینجوری تو افکارم به سرمیبردم که یه دفعه صدای شلیک و جیغ های پی در پی اومد
شوکه برگشتم به عقب نگاه کردم که راحله و یه دسته پر از خون که روقلبش گذاشته بود و دیدم
قبطه خوردم شوکه شدم
فریاد بلندی کشیدم دویدم سمتش اما….اما راحله من افتاد راحله من نفس نفس میزد سرشو گرفتم تو دستام و ازش خواهش کردم تنهام نزاره …وای نه لعنتی فکر کردن بهشم برام زجر اوره
نعره بلندی کشیدم که راحله زیر لب با جون کندن بم گفت دوست دارم
داشتم جون میدادم آخه جونه من همه کسه من نفسه من زندگی من داشت جون میداد
درست همون لحظه که خواستم بش بگم من دوست ندارم من عاشقتم دیوونتم چشماش بسته شد
نفسش قطع شد و درست همون لحظه آمبولانس رسید
دورمون شلوغ بود و همه جمع شده بودن و اشک میرختن با داد گفتم_چیه بدبختی نگاه کردنم نگاه کردن داره لعنتیا این که عشقم دستی دستی داره از دستم میره اینکه عشقم داره جلو چشمای خودم پر پر میشه دیدن داره …..
با داد بلند تری که کشیدم اشک مردم و لبخنده یه نفر که عجیب مرموز بود و بیشتر کرد
گفتم_هاااااااااااااا؟دیدن داررررره؟؟…
اشک میریختم و هق هق میزدم و در آخر چشمام سیاهی رفت و بدونه عشقم به عالم سیاهی رفتم که ای کاش همیشه اونجا میموندم و هیچ وقت بهوش نمیومدم آخه ….آخه دسته تقدیر سمته ما نبود پشته تقدیر سمته ما بود و هیچ معلوم نبود تا کی و تا کجا ادامه داره و درست عینه یه دایره فقط می‌چرخید
عینه یه دایره ……

ریما:
میدونستم راحله عاشقه احمده ولی نمی‌دونم احمد چش بود هی سرخ میشد
چمیدونم والا من که سر در نمیارم
شاید اونم عاشق راحله باشه
الان هشت ساعت بود هر دو بیرون بودن و من یه نگرانی عجیبی به دلم چنگ مینداخت
د آخه لعنتیا یه خبر خشک و خالی به من دربه در بدین طوری نمیشه اه‌….
بعد از مرگ پدر و مادری که اول از همدیگه متنفر بودن و بعد از بیست سال و بعد از چهار تا بچه عاشق هم شدن و طعم عشق و مثله عاشقای دیگه نچشیدن
نفهمیدن ….افسرده شدم غمگین شدم آخه این چه زندگیه که همش پر از دردسره پر از سختیه.
اما الان دیگه گذشته ها گذشته دیگه یتیم شدم و …..
تنها
عمو داریوشم که عینه خیالش نیس چهارتا پسر داره چهارتا بچه برادر داره
واقعا که معلوم نیس داره چیکار می‌کنه اصلا؟
چند وقتی بود یه پسری هی مزاحمم میشد لعنتی ولکنم نبود همینجور عینهو کنه بود نچسب و چندش
اسمش ویلیامه تازگیام خیلی رفتاراش عجیب شده تازه دوتا از دندونای نیشش بلند تر از بقیشون شده بود
واقعا عجیب بود عجیب تر از عجیب
با صدای تلفن دست از افکاراتم برداشتم
با چیزی که پشته تلفن شنیدم دیوونه شدم وااااای خدایاااااا خواهره من راحله تیرررر خورده اونم تو قلبش جایی که پادشاهش احمد هست
اشکام دونه دونه رو صورتم می‌ریخت و پی دی پی جیغ می‌کشیدم و داد و بیداد میکردم
توجهی به اطرافم نداشتم یه دفعه تو به‌جای سفت و نرم که آرامش عجیبی و بم تزریق کرد رفتم
شروع کرد زیر گوشم پچ پچ کردن_عزیزم ریمای من آروم باش ….آروم باش ….هیچ اتفاقی نیفتاده …فقط آروم برای من توضیح بده چی شده …باشه؟
سری تکون دادم

که از بغلش اومدم بیرون و با هق هق جلوی چشمای بهت زده دیگران قضیه رو تعریف کردم
همه بعد از تعریف کردن ماجرا رفتن تو بهت
ولی من زود به خودم اومدم و شروع کردم آماده شدن و از خونه زدم بیرون
رفتم بیمارستان وقتی رسیدم با چهره پر از اشکه احمد روبه رو شدم
با خشم رفتم جلو و یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش که سرش به عقب پرت شد با داد گفتم_عوضی اشغال چیکاره خواهرم کردی هااااا خجالت نمی‌کشی اون تو رو دوست داشت احمق الان درست همون جایی که تو توش بودی و پادشاهش بودی تیر خورده شکسته زخمی شده و شاید دیگه نزن…..
هنوز حرفم تموم نشده بود که با سیلی محکمی که از احمد خوردم حرف تو دهنم ماسید
عربده کشید_خفههههههه شووووو اون گوه میخوره بهوش نیاد اون بهوش میاد قلبشم میزنم و میتپه فقط و فقطم برای مننننن
باورم نمیشد دست روم بلند کرده بود الحق که عشق چه چیزه عجیبیه عشق چقدر مزخرفه و عجیب وای خدایا عشق چی بود که آفریدی
سرم چرخوندم که با بچه ها روبه رو شدم
لبخند محوی زدم
چقدر خوب بود که هیچ وقت آدم تنها نباشه تو سختیاش ولی چقدر بد تر از بده که دردسرا و سختی ها هیچ وقته هیچ وقت تمومی ندارن که ندارن
میون گریه خندیدم بلند خندیدم
نمی‌دونم یوسف تو صورتم چی دید که اومد جلو و….

اومد جلو و گفت_ریما خوبی ؟
سری تکون دادم و گفتم_عالیم مگه نمی‌بینی حال و روزم و مگه اصلا از این خوب ترم میشم

همه غمگین بودن غمگین تر از غمگین
هه چه زندگی ما داریم واقعا که ….
نه عشقی نه کوفتی نه زهره ماری هیچیه هیچی…..
همون موقع دکتر از اتاق عمل اومد بیرون با دو رفتیم سمتش که با خنده گفت_هی آرومتر چه خبرتونه؟
با نگرانی که دیگه حالت تهوع بم دست داده بود گفتم_دکتر…دکتر خواهرم؟؟
نگران نباشید حالش خوبه فقط خون میخواد …گروه خونیه او مثبت دارید

همگی سری به نشونه منفی تکون دادیم
اه لعنتی راحله بود که فقط تو ما ها او مثبت که گروه خونیه کمیابیه گروه خونیش بود
هممون چه پسرا چه ما دخترا یا آ مثبت بودیم یا آ منفی
اشکم دراومد که دکتر گفت_پیدا کنین خون زیادی از دست داده
همون موقع گوشیم زنگ خورد با گریه بدون اینکه به شمارش نگاه کنم جواب دادم
_بله؟
ویلیام_الو ریما خودتی .چرا گریه می‌کنی چرا اشک میریزی چرا چیشده؟
اه این ویلیامه کنه و چندشه
با غم گفتم_چیزی نیست کاری نداری؟
با خشم غرید _ریما گفتم چیشدددده؟

ترسیدم و باترس گفتم _خواهرم تیر خورده و بیمارستانیم گروه او مثبت میخوایم اما نیست که نیست
ویلیام_الان میام کدوم بیمارستانی؟
_بیمارستان ……
ویلیام_اومدم…..
قطع کرد با بهت به تلفنم نگاه کردم که

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17761
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.