| Monday 19 October 2020 | 15:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت 2

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت 2

 

صبح که ازخونه بیرون زدم اول از همه یه روزنامه همشهری خریدم تا ببینم آقا نیما خرابکاری نکرده باشه.آگهی رو پیدا کردم ،خدارو شکر دست گل آب نداده بود.

یه زنگ به نیما زدم.

— الو سلام سپهر.

– سلام آقای نیک پور،چه عجب کاری رو که بهت گفتم رو درست انجام دادی!

— وای از دست تو سپهر یه جوری میگی انگار من هروز خرابکاری می کنم.حالا دوبار از دستم رفت دیگه آبرومو نبر.

– آره جون عمت .کجایی؟ کارگاهی؟

— آره ، تو توراهی؟

– آره .

— باشه پس بیا کلی کار داریم تا همین الان ۳ نفر تماس گرفتن قراره بیان برای مصاحبه.

– باشه اومدم .فعلا خداحافظ.

— خداحافظ .

اون سه نفر که نیما گفت، اومدن ولی با اینکه سابقه ی خوبی داشتن ،سنشون خیلی بالا بود. ترسیدم کار دست خودشون بدن .موقعی که آخرین نفر رو محترمانه رد می کردم ،نیما وارد اتاق شد.دستامو رو سرم گذاشتم ،داشتم ناامید می شد از اینکه فردی به شایستگی میرزایی پیدا کنم .

– نیما،دیگه کسی زنگ نزد؟

— چرا تا یه ساعت دیگه قراره یه نفر بیاد به اسم مرادی.داداش عجله نکن یه نفر خوب رو پیدا می کنیم .

– خدا کنه ، وضع کار چطوره ؟اگه برش لازمه خودم برم برش بزنم .

— نه خدا پشت و پناه میرزایی باشه هنوز برش های اون هست.راستی ، اشکان زنگ زد برای مغازش سفارش مانتو گرفت.

– باشه بهش بگو برشکار بگیریم آماده می کنیم .

— بهش گفتم .

– دستت درد نکنه میتونی بری اتاقت .

–‌کاری نکردم بازم چیزی خواستی صدام کن .

سرمو رو میز گذاشته بودم  و استراحت می کردم که با صدای آیفون به خودم اومدم .از اتاقم بیرون اومدم و دیدم که نیماهم اومده .با اشاره بهش گفتم من جواب می دم.

– بفرمایید.

— مرادی هستم برای مصاحبه کاری اومدم.

آیفون تصویری نبود ولی از صدا معلوم بود که دختر جوونی بود.

– تشریف بیارید طبقه ی دوم.

و در رو باز کردم و بالای پله ها منتظر شدم که بیاد.

***

(نفیسه)

 

ساختمون کوچیک دوبلکسی بود.رفتم طبقه ی دوم .یه پسر جوون بالای پله ها در حالیکه  دستاش تو جیبش بود وایساده بود.

گفتم:« سلام»

— سلام خوش اومدین .

و در اتاقی روبازکرد 

— بفرمایید.

– خیلی ممنون.

به صندلی اشاره کردو گفت :«بفرمایید بشینید»

و خودش رفت پشت میزش نشست.

— من امینی هستم.خانم مرادی درسته ؟

-‌ بله نفیسه مرادی هستم ۶ساله که برشکاری می کنم.

و پوشه ی رزومم رو سمتش گرفتم. 

از صورتش فهمیدم که جا خورد و توقع نداشت که سابقه داشته باشم .پوشه رو ازم گرفت.

— بهتون نمی یاد اینقدر سابقه داشته باشید.

به پوشم با نگاه اشاره کردم و با لبخندی گفتم.

– اگه رزومم رو بخونید متوجه میشید. 

پوشم رو باز کرد و مشغول خوندن شد. 

تولیدی هایی که باهاشون کار میکردم اسمشون معروف بود حتما داشت اونا رو می خوند که حالت صورتش تغییر کرد.

— خوب تا اینجا که مشکلی نیست.کارگاه جمعه ها تعطیله .تعطیل رسمی ها هم همینطور.مگر در صورتی که کار زیاد باشه ومجبور باشیم کار کنیم .ساعت کاری از شنبه تا چهارشنبه از8 صبح تا 6 غروبه.پنجشنبه ها تا 3 .ساعت 12ال 1 هم ساعت ناهار و نماز هستش .حقوقتون ماه اول یک و دویسته اما اگه دائم بشین درصد فروش هم شامل میشه .اگه موافقین و مشکلی نیست میتونیم از فردا شروع کنیم.

– نه مشکلی نیست فقط…

وسط صحبتم یه آقای هم سن وسال امینی با ۲تا چایی وارد شد.

— خانم مرادی معرفی می کنم آقای نیک پور.

+ خوشبختم. 

– منم همینطور.

— چیزی می خواستین بگین خانم مرادی؟

– آممم …بله یادم اومد من فقط چهارشنبه ها میتونم ۲ساعت زودتر برم به جاش ساعت ناهار هم کار کنم ؟

نگفتم که چهارشنبه ها کلاس خیاطی دارم.

— باشه نیازی به کار در ساعت ناهار نیست می تونین چهارشنبه ها۴ برین .مشکل دیگه ای نیست؟

– نه ممنون.

— هر سوالی که داشتین می تونین از آقای نیک پور بپرسین .هرچی هم لازم داشتین به ایشون بگین .ایشون با من در میون میگذارن.بعد از اینکه چاییتون رو میل کردین می تونین با آقای نیک پور برین تا طبقه ی پایین رو نشونتون بده .اتاق کار شما و بقیه طبقه ی پایینه نمازخونه هم همینطور. از فردا می تونین شروع کنین .این فرم هم پر کنید.

و یه فرم جلوم گذاشت منم فرم رو برداشتم و مشغول پر کردن شدم.

– خیلی خوب پس فردا من ساعت ۸اینجام.

آقای نیک پور گفت:« بفرمایید چاییتون سرد شد.»

فرم تموم شد .چاییمو برداشتم و تشکر کردم .

بعد از خوردن چایی با آقای نیک پور رفتم و کارگاه رو دیدم همه ی کارکنانش سنشون بالای ۳۰بود.همه با سابقه پس رفتار عجیب امینی واسه همین بود.

انقدر خسته بودم از بس این تولیدی به اون تولیدی دنبال  کار می گشتم اما این یکی مسیرش برام بهتر بود.رفتم خونه.

– مامان! بابا! من اومدم.

مامان گفت:« سلام دخترم»

بابا هم گفت:« سلام دخترم چی شد؟»

– از فردا ساعت ۸ باید برم سر کار.

و نشستم و همه چیز رو براشون تعریف کردم.

مامان بعد صحبتای من گفت:« ایشالله هرچی خیره پیش بیاد برو دخترم لباستو عوض کن شام حاضره»

رفتم لباسم و عوض کردم  و سر میز نشستم .

بابا گفت:« نفیسه دختر نازم ،اگه سختته می تونی کار نکنی .حقوق بازنشستگی من کفافمون رو میده .تو حتی اگه کار کنی من نمی ذارم برا خونه خرج کنی .مثل قبلاً.»

– نه بابا جان من اینجوری راحت ترم .حداقل  پس انداز برا خودم میذارم بعدشم دارم کلاس خیاطی دوره ی عروس رو می بینم بعد جواز کسب و کار  می گیرم با پس اندازم یه کارگاه کوچیک را میندازم. 

— باشه دخترم من فقط نمی خوام به خودت سختی بدی.

– نگران نباش باباجان.

بعد از خوردن غذا بلند شدم تا میز رو جمع کنم که مامان بشغابا رو ازم گرفت و گفت:«دخترم امروز از صبح بیرون بودی خسته شدی برو استراحت کن من جمع می کنم.»

– مامان لااقل بذار ظرفارو بشورم.

— نه عزیزم نمی خواد خودم می شورم برو استراحت کن.

– مرسی مامان.

بعد کمی تلویزیون دیدن ،انقدر خوابم می اومد دیگه نتونستم تحمل کنم شب به خیر گفتم و رفتم اتاقم و روی تختم دراز کشیدم. 

من چون برادر و خواهری نداشتم تو خونه حوصلم سر میرفت از بس مشغول کار شدم دوستی هم نداشتم همیشه داشتم تلاش می کردن از چیزی که هستم بهتر بشم.واسه همین از هم سن و سالای خودم جلو افتاده بودم.

سعی کردم زود بخوابم تا فردا بتونم سرحال کارمو شروع کنم.

 ***

(سپهر)

 

وقتی دیدم که خانم مرادی چقدر جوونه، خواستم جوابش کنم اما با دیدن سابقه کارش کفم برید با تولیدی ترکشیما هم کار کرده بود .ترکشیما از بهترین تولیدی ها بود.دختر ساده ای بود.

وقتی نیما کارگاه رو به مرادی نشون داد و برگشت اتاقم گفت:« دختره معلومه خیلی تو کارحرفه ایه. یه نظرایی داد که نگو.»

— اره واقعا اول نمی خواستم استخدامش کنم ولی باورت میشه با ترکشیما کار کرده.

– واقعاً! گفتم که .

— حالا فردا بیاد ببینیم چند مرده حلاجه ،ولی آقا نیما منو از اینکه دختر جوون استخدام کردم پشیمون نکن چون بعد برا دوستیمون بد میشه .

– سپهر یه جوری میگی انگار من دختر ندیدم نگران نباش دیروز با یه دختره تو اینستا آشنا شدم ماه.یه تار موشو به بقیه نمی دم .

— تو که در مورد همه اینو میگی .

– نه این یکی با بقیه فرق داره .

نیشخندی زدم.

— حالا ببینیم. این دختره مرادی هم فردا بیاد ببینیم چی میشه.

 

***

صبح زودتر از همیشه رفتم کارگاه تا قبل از اومدن مرادی کارگاه باشم .یه سری هم کار داشتم .

فرمی که مرادی پر کرده بود،رو داشتم وارد کامپیوتر می کردم .هنوزم باورم می شد یه دختر ۲۴ساله ،۶سال سابقه کار داشته باشه .این دختر با بقیه فرق داشت ساده بود .از آرایشات آنچنانی خبری نبود حتی مثل دخترای امروزی از دستش کلی دستبند و النگو آویزون نمی کرد.

چند روز از کارش می گذشت از نیما میشنیدم که با بقیه کارکنان هم رابطه ی خوبی برقرار کرده و همه ازش تعریف می کردن.تمام توجه من به این دختر واسه این بود که تازه وارد کارگاه ما شده بود و هنوز بهش اعتماد نداشتم . این جزو اخلاقم بود که به تازه واردها اعتماد نمی کردم.

تولد ستاره اونشب بود داشتم بهش فکر می کردم که نیما وارد اتاق شد.

– داداش میتونم بیام تو.

— آره بیا راستش یه کمکی ازت می خوام.

– جانم بگو.

— امشب تولد ستارست ولی هنوز چیزی براش نخریدم نمیدونم چی بهش کادو بدم. 

– بذار فکر کنم …قبلاً گفته بودی همه چی داره ،تبلت چطور؟

— تبلت نداره ولی شاید مهری دوست نداشته باشه بچش،از الان تبلت دست بگیره ، بعدا ازش می پرسم اگه مشکلی نداشت می گیرم ولی نه الان.

– آره راست میگی اصلا درست میگی دکترا میگن گوشی برا بچه خوب نیست…آها عروسک.مطمئن باش دخترا هر چقدر هم عروسک داشته باشن بازم دوست دارن.

— آره راست میگی چرا به فکر خودم نرسید .دست درد نکنه . راستی کارم داشتی؟

– آره مرادی صبح بهم گفت که میتونه از باقیمونده ی پارچه ها،پاپوش درست کنه گفت خودش هم دوختنش روبلده هم الگوش رو .اگه موافقی برو ببین یه دونه آماده کرده.

— چه فکر خوبی! باشه الان میرم می بینم بعد میرم کادوی ستاره روبخرم .

‌- باشه بنده می تونم مرخص شم.

— برو داداش دمت گرم خیلی کمکم می کنی واقعا میگن دوست دوستای قدیمی همینه.یادته،انگار همین دیروز بود، دوم دبیرستان اومدی تو کلاسمون اون قلدره اذیتت میکرد منم باهاش دعوا گرفتم ، یادش بخیر ۱۱سال  میگذره چه خاطراتی…

– آره واقعا یادش بخیر تو همون موقع فهمیدی اگه کل دنیا رو هم بگردی مثل منو پیدا نمی کنی خواستی با دعوا نظر منو جلب  کنی .

با خنده گفتم:« پاشو پاشو به روت می خندم پر رو میشی.» 

با خنده بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

منم کتم رو برداشتم و رفتم طبقه ی پایین.

در اتاق برشو زدم.

– بفرمایید تو.

— سلام خانم مرادی، آقای نیک پور در مورد پاپوش باهام صحبت کرد.

– بله راستش موقع برش مانتو وقتی دیدم که چقدر پارچه بلااستفاده می مونه به ذهنم رسید.

پاپوش رو از کشو در آورد و نشونم داد.

– خیلی از تولیدی ها این کار رو می کنن می تونیم با اون گیپور ها که برای مانتو استفاده می کنیم ، تزئین کنیم.

پاپوش رو دستم گرفتم.کاملا بی نقص بود نمی شد ایرادی ازش پیدا کرد .انگار نه انگار از پارچه دور ریختنی درست شده بود.

— خیلی خوبه ،تزئین با گیپور هم ایده ی خوبیه می تونین با خانم کریمی سر پرست صحبت کنین ایشون به بقیه می گن چیکار کنن ممنون از ایدتون.

– کاری نکردم فقط یه چیز دیگه می خواستم بهتون بگم. من متوجه شدم شما طراح ندارین.

— بله طراح قبلی مشکلی براش پیش اومد نتونست ادامه بده و چون کاراش پر فروش بود همون طرح هارو ادامه دادیم .

– که اینطور ،درسته طرح های خوبین اما شب عید نزدیکه من چند تا طرح داشتم می خواستم بهتون نشون بدم.

— خیلی خب ،اگه مشکلی نداره من شمارمو بدم برام تلگرام کنین.

– نه مشکلی نیست.

شمارمو روی یه برگه نوشتم و بهش دادم.

— بازم ممنون .خسته نباشید.

– خواهش می کنم ،شما هم خسته نباشید.

پارت 2 رمان دروغی با طعم زندگی تقدیم شما عزیزان

از نظرات شما استقبال خواهم کرد

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17766
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
  • Kimiya Eyvazi : چشم گلم⁦❤️⁩🌹...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.