| Saturday 24 October 2020 | 05:53
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین گناه دلم پارت6

رمان آنلاین گناه دلم پارت6

رمان آنلاین گناه دلم پارت6

بی توجه بهش به پاهام سرعت دادم که اومد جلوم ترمز زد

_طناز بیا سوار شو حرف بزنیم

_من حرفی با تو ندارم برو کنار

_بچه نشو باید حرف بزنیم سوتفاهم برطرف بشه..

_هه اقا رو سو تفاهم، همه چی واضح هست پس منو خر نکن..

خواستم برم که از ماشین پیاده شدو مچ دستمو اسیر دستای مردونش کرد

_مگه با تو نیستم چرا انقدر یه دنده ای اخه تو

سعی کردم دستم و از تو دستاش بکشم بیرون و همزمان هم گفتم:

_من دیگه گول حرفای تو رو نمی خورم اقااا
برو یکی دیگه رو خر کن.

بدون توجه به حرفم منو کشوند سمت ماشین

_هی، هی مهراب دیوونه شدی دستمو ول کن من حرفی با تو ندارم چرا نمیفهمی

تلاش کردم دستمو ازاد کنم ولی فایده نداشت

بزور منو سوار ماشین کردو قفلو زد ، خودشم سریع سوار شد.

دستامو رو سینه بهم قفل کردم و حرصی نگاش کردم

بدون توجه به قیافه برزخی من ماشینو روشن کرد و حرکت کرد

_کجا میری ، من باید برم پیش بچه ها دیرم شده

جوابی نداد که حرصی گفتم:

_هووی مگه با تو نیستم

_ساکت شو طناز،که به اندازه کافی تو این چند روز ازت شکارم

_بدرک ماشینو نگهداررررر

همچین برگشت سمتم و نگام کرد که یه لحظه ترسیدم ازش..
چشماش کاسه خون بود
همچین فرمون رو فشار میداد که بند بند انگشتاش سفید شده بود

ترجیح دادم سکوت کنم تا نزد همینجا داغونم نکرد.

چند دقیقه بعد خودش بحرف اومد

_خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که نزنم تو دهنت طناز..

با دهنم صدایی در اوردم و گفتم:

_زرررشک!!
جوگیر نشوهاااا تو کی باشی که منو بزنی هااان..

با این حرفم چشماش تا آخرین حد گشاد شدو متعجب گفت:
هه تا دیروز که عشقت بودم الان کسی نیستم!!

_اون دیروز بود اقا

با این حرفم اخماش به طرز فجیحی رفت تو هم و برگشت سمتم و گفت:

منظورت چیه؟!! بیخیال شونمو انداختم بالا و گفتم: واضح بود…

انگار از حرص دادنش لذت می‌بردم..
با این حرفم دیگه کنترل خودشو از دست داد و چند بار محکم زد رو فرمون و عصبی غرید:

_نههه تو کلا سرت خورده بجایی، حالیت نیست چی میگی! د لامصب مگه تو امون دادی من خررر حرف بزنم ؟!
خودت بریدی و خودت دوختی

ترسیده کمی تو صندلی مچاله شدم، ولی برای اینکه پی به ترسم نبره سعی کردم کوتاه نیام و با همون ترس تو وجودم آروم گفتم:

_مگه حرفی هم مونده !..

با حرص زد کنار و برگشت سمتم

_د اره لعنتی مونده، این چند روز خواب خوراک نذاشتی توی لامصب برام بعد الان میگی مگه حرفیم مونده!!
عاشق میکنی و الان میزنی زیرش مگه کشکه
چرا عجولی اخه تو دختر
به منم اجازه بده از خودم دفاع کنم

_هه باشه دفاع کن ببینم جای دفاع هم گذاشتی!!

کمی مکث کرد و بعد چند ثانیه نفسشو با آهی داد بیرون و شروع کرد به حرف زدن

_ببین طناز اونطور که تو فکر میکنی نیست.
اون روز طنین باید میرفت برای تشخیص جنسیت بچه، خب منم بعنوان پدر بچه وظیفه داشتم همراش برم هرچی باشه هنوز زنمه ، داره بچه منو تو وجودش پرورش میده مگه سیب زمینیم که بیخیال باشم و بگم خودت برو !!
همراهش رفتم و فهمیدیم بچه پسره
بعدشم طنین ازم خواست برای بچه خرید کنیم
منم همراش رفتم ،گوشیمم تو ماشین جا گذاشتم متوجه زنگت نشدم بعدشم که خودت میدونی اومدیم خونه خواستم برات توضیح بدم ولی تو نذاشتی…

نمی دونستم چه جوابی بدم بهش
قبول تند رفتم ولی همش ازحسادت بود ترسیدم بخاطر،بچش منو نخواد

وقتی سکوتمو دید با دستاش صورتمو گرفت سمت خودش

_طناز خانومی نمی خوای کوتاه بیای و این دل لامصب مارو اروم کنی؟
بخدا هلاکته تو این چند روز خواب به چشمم نیومد چون می دونستم تو ناراحتی،نمی خوام غم به چشمات بیاد..

نمی دونم تاثیرحرفاش بود یا دلتنگش بودم که دلم عجیب اغوششو می خواست.

انگار خودش متوجه شد که منو سخت گرفت تو اغوشش..

واقعا بعد یه هفته به این اغوش نیاز داشتم

اغوشی ممنوعه ولی پر از ارامش

بعد پنج دقیقه از اغوشش اومدم بیرون و خیره شدم تو چشماشو گفتم:

_مهراب دیگه هیچوقت منو اینجوری عذاب نده
اونروز خیلی ترسیدم که از دستت بدم.
فکر کردم بخاطر بچتم شده قید منو زدی

_من سر حرفم هستم خانومی ، دیگه هیچوقت با فکرای بیخود خودتو عذاب نده باشه؟

_باشه عشقم…
فقط ۵ ماه دیگه مونده تا بدنیا اومدن بچه تحمل کن همه چی درست میشه

_خیلی میترسم مهراب ، می دونم بعد اون همه چی بدتر میشه از،الان خجالت میکشم ازشون
چطور تو چشماشون نگاه کنیم

_واسه همونه که میگم بعدش میریم خارج از،کشور
چون بعدش دیگه نمیشه اینجا زندگی کرد
ما آینده رو پیش بینی کردیم و انتخاب کردیم

_اوهوم….

_خب من خیلی دیرم شده میرسونمت بعد میرم بیمارستان

……..

همینکه رفتم پیش بچه های گروه هرکدوم یجور سرم غر زدن

_بچه ها واقعا حق دارین ولی قول میدم ظرف دو هفته تابلوهارو اماده کنم

عاطفه: چطور میخوای امادش کنی طرحی داری که بکشی؟

_یچیزایی تو ذهنم هست

_فقط امیدوارم اونقدر زیبا باشه که اقای ارجمند بپسنده وگرنه وای بحالمون

_تو نگران نباش، من به خودم ایمان دارم

_امیدوارم…

دیگه حرفی زده نشد و من شروع کردم به کشیدم

تصمیم داشتم منظره اون شب رو روی بوم بکشم
برای،این تابلو تموم وقتمو میذاشتم چون اون منظره برام یاداور بهترین شب زندگیم بود

انقدر مشغول کار بودم که نفهمیدم کی وقت نهار شد

یاسر: (یکی از بچه های گروه)
طناز بسته بخودت استراحت بده بیا بریم نهار

اول می خواستم به کارم ادامه بدم ولی با صدای شکمم فهمیدم بهتره اول یچیز،بخورم تا ابروم نرفت

یک ساعت تایم نهارو استراحت بود بعد اون باز مشغول کشیدن شدم..

غروب شده بود و یکی یکی بچه ها داشتن وسایلشونو جمع میکردن چون من از همه عقب تر بودم ترجیح دادم ادامه کارمو ببرم خونه

وسایلمو جمع کردم و با گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم

همینکه رسیدم خونه طنین هم همزمان بامن از،تاکسی پیاده شد

_واای طناز خداتو رو برام رسوند بیا کمک

یه نگاه به ساکهای توی دستش کردم و یه نگاه به،وسایلهای خودم

_طنین به نظرت دست من جای خالی داره؟

_واای یه لحظه بزار کنار اون آت اشغالارو بیا اول وسایل منو ببر نا ندارم ببرمشون بعد هم بی توجه به من از کنارم گذشت..

از اینکه به هنرو علایق من توهین کرد از،دستش دلخور شدم ولی خب طنین هستو حرفاش و کاراش…
هوووف دلم می خواست خفش کنم
کی میگه قل ها با هم خوبن من و طنین که اصلا باهم سازش نداشتیم
کلا هم با هم فرق داشتیم
اون عاشق خرید و گردش با دوستاش
من عاشق تنهایی و هنر
چیزی که اصلا طنین بهش علاقه نداشت ..

مجبور شدم وسایل های خودمو ببرم داخل دم در بزارمو اول ساکهای خانوم و ببرم براش تو اتاقش بعد هم اومدم وسایلای خودمو بردم تو

ابراهیم (نگهبان): خانوم کمک میخواین؟

به روش لبخندی زدمو گفتم:

_نه اقا ابراهیم ممنون الان خودم میام برشون میدارم

سری تکون داد و دیگه حرفی نزد منم وسایلا رو برداشتم و رفتم سمت خونه

همینکه رفتم تو سالن مثل همیشه مادرم و گوشی بدست در حال حرف زدن دیدم پوووف

با دیدنم سری برام تکون دادو اشاره زد برم سمتش
به وسایلهای توی دستم اشاره زدم و گفتم الان میام

رفتم وسایلارو گذاشتم تو اتاق طنین و با صدای اب فهمیدم داره دوش میگیره
از اتاقش اومدم بیرون که دیدم مامان همچنان داره با گوشی حرف میزنه
بعد برداشتن وسایلای خودم و بردنشون و گذاشتنشون تو اتاقم رفتم کنار مامان نشستم تا ببینم چیکارم داره

نمیدونم داشت با کی صحبت میکرد ولی هرکی بود معلومه شخص،خاصی بود

بعد یه دقیقه گوشیو قطع کردو با لبخند برگشت سمتم

خیلی غیر منتظره بوسه ای روی صورتم نشوند و گفت:

وای طناز یعنی تو هم میخوای،از،پیش ما بری

با این حرفش شوکه و متعجب نگاش کردم

ی یعنی چی مامان این حرف؟!!

_پسر خانوم بنیادی رو یادته قبلا همسایمون بودن بعد رفتن نیویورک؟

_خب که چی؟؟

_چند ماهه که اومدن ایران مادرش برای پسرش دنبال یه دختر خوب و با اصل و نصبه

هر کلمه ای که از دهن مادرم بیرون می اومد باعث میشد اخمای من بیشتر درهم بشه، با شک گفتم:
_خب.!!.

_عه تو هم هی خب خب چرا انقدر خنگی تو دختر ،خب مادرش زنگ زد واسه خواستگاری منم گفتم جمعه تشریف بیارن که همه خونه باشن..

_چییییی!!!!!
وای مامان چرا بدون هماهنگی قبول کردی یعنی انقدر زیادیم، حتی با باباهم هماهنگ نکردی

_عه خوبه تو هم انگار چیشده بلاخره که باید ازدواج کنی خب چه کسی بهتر از این پسر، هم خانواده داره هم دکتر هم پولدار دیگه چی میخوای؟!!

_مامان اول اینکه من یه ازدواج با عشق و ترجیح میدم بعدش خودت که خوب میدونی من دکتر دوست نداااررررمممم

_لابد منتظری سوپور شهرداری بیاد خواستگارید اخه خانوم دکتر نمی پسنده

_ماامااان

_کوووفت!! بخدا شیرمو حلالت نمیکنم اگه رو حرفم حرف بزنی..

با این حرفش ناراحت نگاش کردم و گفتم:

_یعنی چی مامان شاید اومدن و نپسندیدم!!

_حالا تو بزار بیان بعد نظر بده

عصبی پاشدم که همزمان با من طنین هم از پله ها اومد پایین

_چه خبر شده صداتون تا بالا هم میاد

حرصی از،کنارشون رد شدم و با گفتن از مامان بپرس تنهاشون گذاشتم

امشب طنین می رفت بیمارستان و بهترین فرصت بود که با مهراب حرف بزنم،دوست نداشتم از دهن کسی دیگه بشنوه..

گرچه من جوابم به این خواستگار تازه از راه رسیده منفی بود
من فقط،عاشق یه نفر هستم و واسه رسیدن بهش تلاش میکنم…اونم مهرابه…

یه پیام به مهراب دادم که اخر شب باید با هم حرف بزنیم

نیم ساعت بعد جواب داد که چیزی،شده؟

در جوابش گفتم: نه، شب حرف میزنیم

دیگه پیامی نداد و منم ترجیح دادم ادامه تابلو نیمه کارمو بکشم

ترجیح دادم فقط برای شام برم از،اتاقم بیرون تا مجبور نباشم بازم با مامان سر این موضوع مسخره بحث کنم

سر شام بابا ازم پرسید نظرت چیه که گفتم فعلا امادگی شروع یه زندگی مشترک رو ندارم ولی بخاطر مامان میذارم بیان که بد قولی نشه..
بابا حرفی نزدو سپرد به خودم مثل همیشه پشتم بود
ولی بماند که مامان چقدر حرص خورد و چپکی نگاهمون میکرد..

توجهی نکردم و بی حرف شاممو خوردم و با گفتن میرم اتاقم میزو ترک کردم

هوووف خوبه که حداقل بابا پشتمه..

مهراب واسه شب دیر اومد خونه طوری که خونه تو سکوت کامل بود این یعنی مامان و بابا خوابن..

چند دقیقه بعد در اتاقم اروم باز شد و مهراب سرشو کرد تو ..

_میتونم بیام تو؟

_تو که دیگه اومدی نصف هیکلت توعه اصل کاره سرت بود که اومد تو، دیگه اون باسنت زیادیه؟؟
پشت بند این حرفم چشم غره ای براش رفتم که باعث شد آروم بخنده

_آره بخند ، نمیگی شاید داشتم لباس عوض میکردم؟
با این حرفم شیطون چشمکی زدو گفت:

_جووون… از خدامه ببینم این صحنه رو

با چشمای درشت شده نگاش کردم

_واقعا که حیا هم خوب چیزیه

_عشقم منکه یبار نصف نیمه دیدمت چرا حالا ترش میکنی؟

با این حرفش گر گرفتم و سرمو انداختم پایین..

پارت بعدی هفته بعد دوستان…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گناه دلم
  • ژانر: عاشقانه و صحنه دار
  • نویسنده: راحله داخم
https://beautyvolve.ir/?p=17740
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.