| Tuesday 27 October 2020 | 05:59
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_8

رمان آنلاین سناریو پارت_8

به طرف کمدم رفتم و یه شلوار جذب مشکی با زیر زانوم همراه با نیم تنه استین بلند(تا رو انگشت) همراه با ال استار ساق بلند به رنگ ذغالی در اوردم و پشت پارتیشن عوض کردم در همون حال هم گفتم

-چیشد یه سوالی پرسیدما؟

مهان با من من جواب داد

مهان-ام…خب ما…ما… ام…صلح…صلح کردیم

این بچه داره منو گول میزنه؟

از پشت پارتیشن اومدم بیرون و لباسام و تو سبد رخت چرکا ریختم

-خب این صلح علتی نداره

رایان – علت؟نبابا همینجوری

به کمد تکیه دادم و گفتم

-به قول خودت هر حرفی هر کاری یه دلیلی داره

وا رفتنشون خیلی واضح بود

مهان نزدیک بود اشکش دراد رایان هم به زردی میزد

یه تای ابرومو بالا انداختم و همونجوری نگاشون کردم

مهان-ام چیزه اخه خس..خسته شده بودیم

-از چی؟

درمونده به هم نگاه کردن

رایان-از جنگ و دعوا

به سمت در رفتم و باز کردم و با سر اشاره کردم دنبالم بیان و خودمم رفتم پایین و اون دوتا هم دنبالم اومدن

نگاهی به اطراف انداختم همه چی سرجاش برگشته بود و دوقلو ها هم تو حال درس میخوندن

رفتم پیششون و رو مبل نشستم

-سلام دخترا

نازگل و سوگل-سلام اجی نهان

-خوبید

سوگل-به لطفت بله

لبخندی زدم و هیچی نگفتم

نازگل- اجی هیچی نمیخوری؟

-نه

نازگل- بزار برم برات یه قهوه بیارم ناشتایی

و بدون توجه به من دوید سمت اشپز خونه

مهان و رایان رو مبل سر به زیر نشسته بودن

حدود سه مین بعد نازگل با یه ماگ مشکی اومد و گذاشت رو میز

-مرسی گلی

لبخندی زد و نشست

با دیدن امیر که سلامی کرد و با دستای پر از خرید به اشپز خونه میرفت

به سمتش رفتم و گفتم

-خب دیشب چی دستگیرتون شد؟

امیر خرید هارو رو اپن گذاشت و گفت

امیر- خبری از اسلحه گرم یا سرد نبود البته اگه بادیگاردای نریمان رو فاکتور بگیریم یه پسره بخاطر زیاده روی بیهوش شد که فوری ردش کردیم با دوستاش رفت ویلا پشتی و صبح تخلیه کردن و الان خدمه دارن تمیز کاری میکنن و اینکه افراد نریمان با نگاهشون خونه و زیر و رو کردن  و چندتاشون یسری دوربین شنود رو جاسازی کردن که نصرت دیدشون صبح هم  خونه و پاک سازی کردیم

با اخم سری تکون دادم و گفتم

-خیلی خب تو ترفیع بادیگاردارو بده خودم حساب نریمان و میرسم

امیر چشمی گفت و رفت

به طرف بچه ها رفتم

رو به دوقلو ها گفتم

-بندو بساط درس و جمع کنید کار داریم

سریع کتاباشونو جمع و جور کردن و گوشه ی گذاشتن

چشمکی بهشون زدم و با سر به رایان و مهان اشاره کردم که ریز ریز خندیدن

مثل اینکه فقط من نمیدونستم

ماگ و برداشتم و جرعه ای از قهوه خوردم

-خب داشتم میگفتم  مطمئنین دلیل دیگه ای نداره؟

دوقلو ها نیششون باز شده بود و از زور خنده سرخ شده بودن

اون دو تا هم بیشتر از قبل وا رفته بودن

مهان نگاه  درمونده ای به دوقلو ها انداخت و با ابروش به من اشاره کرد دوقلو ها هم نامردی نکردن و ابر بالا انداختن

رایان نفس عمیقی کشید و رو به مهان گفت

رایان-مردم حلال کن راه دیگه ای نمونده

مهان با چشای گرد شده با تعجب خیلی اروم گفت

مهان-رایــــــــان نــــــه

رایان-ببین نهان منو تو و اتردین و آسایشینا با هم بزرگ شدیم

من تو تک تک لحظات زندگی شما دوتا بودم از همون بچگی هوامو داشتید حتی وقتی که با هم فوتبال بازی میکردیم زدم شیشه نیره خانوم و شکوندم من ترسیدم ولی تو با هفت سال سن رفتی و گفتی من بودم که نیره خانم گوشتو پیچوند…

تک خنده ای کرد و ادامه داد

رایان-از زوور درد رو به موت بودی ولی بازم غد بازی ذر میاوردی تا اینکه اتردین به دادت رسید همیشه شجاع، نترس، غد،درعین حال مهربون بودی همیشه وقتی کم میاوردم کمکم میکردید

من همسایتون بودم ولی مثل خوانواده هم بودیم فقط دو سال ازم بزرگتربودی ولی همیشه مثل کوه پشتم بودی هردو تون از همه نظر مادی عاطفی کمکم کردید حمایتم کردید راه زندگیو یادم دادید از اون پسر دست و پا چلفتی و شیطون و بازیگوش مردی ساختید

وقتی بابام مرد مامانم افسرده شد و ریما گوشه گیر تو و اتردین بودید که به من کمک کردید تا روحیمو بدست بیارم

کمکم کردید درسمو بخونم شرکتمو راه بندازم پیشرفت کنم چهل و پنج درصد سهام کارخونتو زدی بنامم بهم اعتماد کردی کاراتو سپردی دستم

سرم پایین بود و خاطراتم مثل فیلم جلوی چشمام رد میشد بغضم مثل یه سیب گنده راه گلو مو بسته بود

رایان- همیشه از تو حساب میبردم و میبرم و خواهم برد

با اینکه شیطون تر از هممون بودی عقلت بیشتر کار میکرد مگه اینکه خون جلو چشاتو میگرفت یه کله خر بازی در میاوردی که خدا میدونه

رفتارت مثه پسرا بود خوراکت دعوا کلکل بود هرموقع پسرا محل تورو میدیدن ازت فرار میکردن تا کتکشون نزنی

همیشه حس غرور بهم دست میداد که یکی اینجوری هوام و داره

حتی وقتی که اتردین به تو اعتراف کرد دوست داره بجای این که دوتایی برید خوشبگذرونید منو هم همراهت میبردی اتردین حرص میخورد منو تو میخندیدیم هر موقع هم میخواست منو بفرسته دنبال نخود سیاه تو نمیزاشتی حتی اگه خودم میخواستم برم

میدونستم تو از همون بچگیت اتردین و دوست داری و میخوای مثل همه دوست پسر دوست دخترا باهم تنها باشین اما بخاطر این که دلم نشکنه منو هم میبردی من خیلی به تو وابسته بودم اتردین همجنسم بود ریما خواهر دوقلوم ولی تو یه چیز دیگه بودی مثل خواهرم کمکم میکردی مثل مامانم هوامو داشتی میومدی مدرسه دنبالم برام لقمه میگرفتی به درسام میرسیدی مثل بابام پشتم بودی مرد بارم اوردی نصیحتم میکردی

تو این نه سال اخیر دیدم از دوری اتردین چجوری شده بودی هیچکی بجز دایی و زندایی حرفای من و تو گوش نداد میگفتن به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم این شده بود ماجرای من و تو همه طرف اتردین و گرفتن با اون حالت ولم نکردی بازم هوام و داشتی

بخاطر من با اتردین تو بد ترین شرایط روحیت روبه رو شدی

یادمه شونزده سالم بود بخاطر اینکه حرفامونو باوور نکرده بودن عصبی شدم وقتی بخاطر سرعت زیاد و مستی به گاردریل زدم و سرم شکست اومدید بیمارستان اتردین دعوام کرد ولی تو یقشو گرفتی یه مشت زدی تو دهنشو گفتی “حواستو جمع کن با رایان چجوری حرف میزنی و گرنه دفعه دیگه بجای یه مشت کل دکاراسیونتو میارم پایین”

با اون مشت کوچولوت دهن اتردین و پر خون کردی وقتی هم اتردین رفت فقط گفتی “اگه بخوای از این کارا کنی دور منو خط بکش گفتی باید محکم باشیم سعی کنیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم” بهم یاد دادی خشمم و کنترل کنم درحالی که از غصه افسردگی گرفته بودی

وقتی داشتی میرفتی امریکا بهم گفتی تو این موقعیتی که هستیم من نمیتونم از مهان مراقبت کنم گفتی وقتشه نشون بدم کی ام

اولاش با نبودت نمیساختم اما حرفات تو گوشم میپیچید خودمو جمع و جور کرد و بیشتر وقتمو با مهان گذروندم

هیفده سالم بود پسرای دوروبرم میرفتن پارتی مست میکردن با دخترا وقت میگذروندن ولی من خواستم بهت نشون بدم که مَردی شدم

همه میگفتن من اُملم اما بازم کم نیاوردم و با مهان موندم سعی کردم براش جای خالیه ماهان و پر کنم عقلم میگفت تو فقط داداششی به نهان قول دادی از اون ور هم قلبم میگفت چرا عشقش نباشی نهان درکت میکنه اما نتونستم، تسلیم احساساتم شدم بهش اعتراف کردم دوسش دارم عاشقش شدم مهانم دوسم داشت

فاصله سنیمون هفت ساله یکم زیاده ولی به قول خودت عشق حرف حالیش نمیشه جوری تو قلبت لونه میکنه و وجودتو در بر میگیره که خودتم نمیفهمی

میدونم اشتباه کردیم که نه سال بهت چیزی نگفتیم میترسیدیم مخالفت کنی که هنوز بچه ای یا هرچیز دیگه ای ولی من با جون ودل مهان و میخوام دوسش دارم عاشقش شدم

تو خودتو از سنگ نشون میدی میخوای به همه بقبولونی که دیگه احساسی نداری به هیچکس ولی تو اون قلبت یچیز دیگه میگذره هرچی تو بگی همون میشه ولی ازم نخواه که از مهان جدا شم

سرمو بلند کردم دخترا گریه میکردن رایان بغض کرده بود ماهی جون هم به پنجره تکیه داده بود و با چشای اشکی و لبخند نگام میکرد

بغضم و قورت دادم روبه هردوشون گفتم

-من همیشه به تو اعتماد دارم حتی بیشتر از ماهان میدونم که میتونی مهان و خوشبخت کنی ولی عشقی که اسون به دست بیاد اسون از دست میره

رو به رایان گفتم

-میدونی وقتی که همه چی و بگیم میونه تو با بهزاد و مامان بهم میخوره

میدونی که چه اتفاقی میافته تو نامزد من معرفی شدی صد در صد سپهر به کل فامیل میگه واتفاقایی میافته که تو اینده دوتا تون دخالت داره

از همون موقعی که اومدی سمت من قرداد نانوشته دشمنیمونو با بقیه و امضا کردی

همون طور که اتردین بهت پشت کرد نمونش هم دیشب ندیدی چجوری نگات میکرد بقیه هم مقابلتون جبهه میگیرن یعنی نسبتا به تو گرفتن ولی به روشون نمیارن ولی اگه ماجراتونو بفهمن مهان تو خونه حبس میشه تو هم که وضعت معلومه

نمیخوام بترسونمتون میخوام اماده بشید واسه همچین روزی ارزوی من خوشبختیتونه  شما ها خوانوادمین نتنها شما دوتا حتی دوقلو ها و ماهی جون شما ها کمکم کردید منم وظیفمه جبران کنم

میخوام واسه عشقتون بجنگین کم نیارین تویه رابطه مهم ترین پایه اعتماده هیچوقت به هم شک نکنین بهم دروغ نگین عاشقانه همو دوست داشته باشین همیشه پشت هم باشین هر چی شد هر مشکلی داشتین بهم بگین و باهم حلش کنین اخرش خودتونید که برای هم میمونید!

دراخر هم  باید بگم راه من و اتردین از هم جدا شده وصل هم نمیشه پایه اعتماد ما شکست اتردین به من اعتماد نداشت بهم شک میکرد بالاخره گذشته ها گذشته

سعی کردم صدام از بغض نلرزه اما با جمله اخرم …

بلند شدم که برم بالا

رایان-ولی تو هنوزم اتردین و دوست داریبا عصبانیت برگشتم سمتشو گفتم

-اره اره من هنوز اون خیانت کار و دوسش دارم درحالی که ازش متنفرم اما اون چی اوم منو دوست داره اصلا دوسم داشت؟یا فقط بازیم داده؟

مهان-اون دوست داره من خودم شنیدم که به د…

-اگه اینطور میگینن پس چرا جلو چشمام اون دختره وبوسید چرا بهم سیلی زد و گفت حسش یه حس بچه گونه بود میدونید

من اون لحظه چی کشیدم مهان من همسن تو بودم تو اوج احساسات شیشه احساسم شکست

میدونی چی به سرم اومد اخرش بهم جوری تنه زد افتادم رو میز شیشه ای میز شکست و رفت تو تنم اما اون لحظه درد قلبم از همه چی بیشتر بود اگه رایان اونجا نبود منم الان اینجا نبود

با سرعت از پله ها رفتم بالا تو اتاقم با دستای لرزونم یه سیگار روشن کردم یه پک دو پک سه پک دو سیگار سه سیگار یه بسته

بغضم نه کم شد نه شکست بلکه بیشترم شد

از تو باکس یه شیشه راکی

(راکی:

نوشیدنی الکلی با طعم گیاه بادیان)

کشیدم بیرون و با شیشه سر کشیدم  با سوزش گلوم اخمام تو هم رفت یک قلوب دو قلوپ همینجوری پشت سر هم با احساس داغ شدن بدنم رفتم تو تراس خاطرات بچگیم همینجوری پشت سر هم از جلو چشمام رد میشد

(دوازده سالم بود برای تعطیلات به شمال اومده بودیم

نزدیکای غروب حوصلم سر رفته بود

لباسم و با یه شلوار و سوییشرت بنفش و کلاه لبه دار و کفشای ال استار مشکی عوض کردم موهای بلندم و دم اسبی بستم بخاطر اون بود که کوتاهشون نکرده بودم میگفت موهامو دوست داره

توپ فوتبالم و برداشتم و رفتم لب ساحل شلوغ بود از پیرزن و پیرمرد نود ساله گرفته بود تا نوزاد چند روزه

گوشه ای رفتم و اول کمی روپایی زدم و کم کم حرکات نمایشی و هم بهش اضافه کردم همینجوری با توپ بازی میکردم که اطرافم پر شد از ادمای مختلف بعضیا با لبخند بعضیا با حسودی بعضیا با تاسف از بین جمعت دیدمش که با لبخند نگام میکرد دو انگشت اشاره و وسطشو کنار سرش گذاشت و به بالا پرت کرد منم مثل خودش دستمو کنار سرم کذاشتم و به بالا پرت کردم وچشمکی هم چاشنیش کردم نگاها روی اتردین زوم شد

اومد جلو توپ و رو انگشتم چرخوندم و سمتش پرت کردم خم شد و توپ رو گردنش افتاد چندتایی حرکات تکنیکی جدید زد همه تشویق میکردن در اخر بلند شد و توپ و سمتم گرفت و تعظیم کرد با چشم غره ازش گرفتم و گفتم

-یادت باشه حرکات تکنیکی و یادم ندادی تلافی میکنم اتردین خان

-شما جون بخواه نهان بانو به روی چشم

پشت چشمی نازک کردم و گفتم

-وظیفته

قهقه ای سرداد  دستمو گرفت و همراه خودش کشوند برگشتم و با جمعیت بای بای کردم و دنبالش دویدم کم کم داشتم خسته میشدم برای همین گفتم

-دست کش تونبون نیست که میکشیش

همونطور که میخندید گفت

-بیا سوپرایز دارم

با گفتن سوپرایز جون به پاهام برگشت و جوری دویدم که تقریبا کنارش بودم

-فضولی چه میکنه

-کنجکاوی صد بار

-حـــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــا

-زهــــــــــــــــرمــــــــــــــــــار

خورشید غروب کرده بود با ورودمون به جنگل داد زدم

-بابا کجا داریم میریم خطریه ها

-به من اعتماد نداری

-جوک میگیا من به هرکی اعتماد نداشته باشم به تو و رایان دارم

با اخم  نگام کرد و چیزی نگفت

یکم دیگه که جلو رفتیم با چیزی که دیدم چشام گرد شد

دور درختا از درختی به درخت دیگه ای  ریسه های چراغ وصل شده بود روی زمین حدود بیستا بالشت بزرگ رنگی رنگی بود یه سه پایه که پرده پروژوکتوربهش وصل بود و دستگاهش رو درخت با حیرت گفتم

-اینجا چخبره

دستمو گرفت و رو پالشتکا نشوندم

-بشین یه دقیقه

کنترلی از جیبش دراورد و دکمشو زد

رو پرده عکسامون از نوزاد تا همین الانمون دونه دونه پخش شد و همراهش اهنگی هم پخش میشد

==Andy Williams        Love Story==

متن اهنگ

با تموم شدن اهنگ عکسا هم تموم شد

سوالی به اتردین گاه کردم نفس عمیقی کشید و گفت

-سه سالم بود که تو بدنیا اومده بودی

اولا بهت حسودی میکردم چون با شیرین زبونی و شیطنتات همه و دور خودت جمع کرده بودی اما کم کم روت حساس شدم دوست داشتم به عنوان بزرگترت ازت مواظبت کنم یه حس مالکیت اما بزرگتر که شدی اون خنده هات بازیگوشیات غد بازیات شجاعتت قلبم و لرزوند مهان من دوست دارم چه بخوای چه نخوای، نمیتونی نخوای چون مجبوری هرموقع هم هیجده سالت شد عقدت میکنم نمیزارم از دستم در بری اخرش مال خودمی نمیزارم مال کسی جز من بشی

قلم پای اون کسی و خورد میکنم که بیاد خواستگاری تو

فهمیدی مال منی فقط من

حسای مختلف سراغم اومده بود از اعترافش از خوشحالی پر در میاوردم از اونور از لحن دستوریش عصبانی از خودخواهیش قلبم میلرزید

با عشق نگاش کردم و تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم

-دوست دارم با تموم وجودم دوست دارم

و لباش بود که رو لبام فرود اومد)

شیشه خالی و پرت کردم که با صدای بدی شکست دستامو به نرده ها گرفتم

میخواستم بغضم و بشکونم اما نمیشد یه چیزی سدش راهش بود

رو تخت دراز کشیدم و ساعدم و رو چشمام گذاشتم

از یه طرف بغضم از طرف دیگه خشمم کلافم کرده بود

نمیتونستم یجا بشینم باید خشمم و حالی میکردم سریع پاشدم و رفتم پایین

رایان و مهان با دیدن من که به سمت سالن ورزش میرفتم سریع از رو مبل بلند شدن و دنبالم اومدن و پشت سر هم صدام میکردن

درب سالن و باضرب باز کردم و به طرف کیسه بوکس رفتم و بی مقدمه و بدون دستکش مشت محکمی کوبیدم  که باعث شد مهان جیغی بزنه و بیاد سمتم ، رایان از پشت مهان و تو اغوشش جا داد تا حرکت نکنه…

***

با پوزخند در و پشت سرم بستم

منشی نیم خیز شد ک با سر اشاره کردم بشینه

درحالی ک دکمه اسانسور و میفشردم گوشیمو از کیفم دراوردم ساعت و چک کردم

با قدم های محکم از اسانسور بیرون اومدم

مطمعن بودم که نوید ایرانی داره از پشت پنجره نگام میکنه

در ماشین و باز کردم و نشستم ،کیفم و رو صندلی شاگرد پرت کردم از اینه ب ساختمون نگاهی انداختم و با تیکافی به سمت خونه دایی راه افتادم…

بوقی زدم بعد از چند ثانیه نگهبان در و باز کرد

ماشین و کنار ماشین دایی پارک کردم

زندایی به استقبالم اومده بود

زندایی-سلام گلم خوبی افتاب از کدوم ور در اومده ب ما سر زدی؟

جلوتر رفتم و به زندایی دست دادم

-سلام ممنونم، شما خوبید؟این چه حرفیه یکم مشغله داشتم

ضربه ای ب کتفم زد و هولم داد

زندایی-بیا تو بیا تو من نمیدونم شما ها کی مشغله ندارید

-دایی نیست؟

زندایی-تو اتاق کارشه

-پس من میرم پیش دایی

زندایی-برو گلم

لبخند زدم ب سمت اتاق دایی رفتم

ضربه ای ب در زدم و با بفرمایید دایی داخل شدم

-سلام

دایی-سلام چیزی شده؟

– میرم سر اصل مطلب چون باید برم باشگاه

دایی ی تای ابروش و بالا انداخت و با دقت بهم خیره شد

دایی-میشنوم

-امروز قرارداد و امضا کردم میخوام که هماهنگیای لازم و انجام بدی تا ضرری به شرکت وارد نشه

دایی-کِی وارد میکنین؟

-امشب

دایی-خیلی خب فقط یادت نره چی خواستم

-اون موضوع و سر وقتش حل میکنم مشکلی نیس

دایی-خوبه

-من رفتم

سری تکون داد و چیزی نگفت

رفتم پیش زندایی و باهاش خداحافظی کردم

به سمت ماشین رفتم و راه افتادم

با صدای نچندان آرومی گفتم

-سپهر دلم آغوشت و میخواد ولی حیف که مقابلم جبهه گرفتی

به باشگاه که رسیدم ماشین و گوشه ای پارک کردم

به سمت ورودی راه افتادم

درو باز کردم

صدای موزیک و همهمه اعصابمو متشنج کرده بود

لباسامو تعویض کردم

زمان از دستم در رفته بود

با صدا زدنای رز به سمتش برگشتم و سوالی نگاش کردم

رز-دنس

پوفی کردم و گفتم

-برید اماده شید میام

سری تکون داد و رفت

بطری و حولمو برداشتم و رفتم سمت سالنی که برای رقص آماده کرده بودن

سراسر اینه بود

آتردین رو نیمکتی نشسته بود و به ما نگاه میکرد بی توجه وسایلمو رو نیمکتی گذاشتم و رو به بچه ها برگشتم و گفتم

– تا اونجایی که میدونم تو این زمینه بی تجربه نیستین پس به طور حرفه ای کارمونو شروع میکنیم

همه سری تکون دادن و چیزی نگفتن

-خوبه حالا زوج زوج کنار هم وایسید

با ریموت ضبط و روشن کردم و گفتم

– این قسمت و میرم با دقت نگاه کنید بعدش با هم تمرین میکنیم

آهنگ که پخش شد دستامو حالت ضربدری رو شونه هام گذاشتم و جای دستام و عوض کردم و رو پهلوهام گذاشتم از پهلو هام حالت افقی رو چشام یه چرخ زدم و یهو به جلو خم شدم جوری که سرم با زمین مماس شده بود

آهنگ حالت ضرب گرفت.

قسمتای ضربش صدای کوبش ضربان قلب بود

همون طور که خم بودم مرحله به مرحله حالت شوک وارانه بالا اومدم مثل طپش قلب

(اعتراف میکنم این قسمت رو از جم فیت برداشتم شرمنده دوستای گلم)

سر پا که شدم نفسی گرفتم و با ریموت اهنگ و استپ کردم

-حالا باهم همین قسمت و کار میکنیم

-خب با من حرکت کنید یک دو سه چهار

دست راست رو شونه چپ…چپ رو راست…دست راست رو پهلو راست..چپ رو چپ..خوبه..حالا رو چشما..یه چرخ

یک دو سه چهار

حالاخم شید.منتظر شید اهنگ اولین طپش و بزنه .. اروم و با قفسه سینتون به بیرون ضربه بزنید ،درسته

ب بچه ها نگاه کردم کردم رز طپشارو اروم میرف

نمیدونم شاید زیادی روش حساس شده بود و منتظر فرصتی بودم

-هی رز ضربه هات ارومه تند و شوک وارانش کن

با اعتماد بنفس کامل سینه هاشو تکونی داد و گفت

رز-بنظر من ک خوبه یعنی از تو بهتره

از وقتی از رابطه من و آتردین با خبر شده بود در هر شرایطی باز ترین لباسا میپوشید و لوس ترین رفتار و داشت تا یه وقتی خدایی نکرده زبونم لال دوست پسرش و بدزدم

پوزخندی زدم

– بنظر منم چون همخوابات خوب بهت نمیرسن سینه هات کوچیکه

از عصبانیت سرخ شد و با گفتن “دختره هرزه” به سمت رختکن رفت

سعی میکردم نگاهم به سمت اتردین کشیده نشه

دستی زدم و گفتم

-بیخیال ! ادامه بدین

چند دور که این قسمت و رفتن گفتم

-برای امروز کافیه تمرین فراموش نشه

حولمو رو گردنم انداختم واز بطری مشکی رنگم کمی آب خوردم

خوب بخاطر ویرایش دیالوگ ها مجبور به ویرایش پارت ها هم شدم و خیلی عذر میخوام که برنامه ریزی خوبی نداشتم و مجبور به این کار شدم انشالله شنبه با یه پارت طولانی جبران میکنم

مرسی از شما که با نگاه زیباتون من رو همراهی میکنید*-*

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17690
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.