| Saturday 28 November 2020 | 02:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_7

رمان آنلاین سناریو پارت_7

لایک فراموش نشه*

-مزه نریز درکل خوب شدی

رایان-همین خوب شدی هم از زبون تو خودش کلیه شماهم زیبا شدید بانو

چشم غره ای بش رفتم و ازعطر سرد و تلخم کمی به گردنم و مچ دستم زدم

رایان جعبه ای و که تو دستش بودو گرفت سمتم و گفت

رایان-بیا اینارو بنداز

جعبه رو از دستش کرفتم و باز کردم

ساعت ساده ولی خیلی شیکی که دستبند ظریفی بهش وصل بود رو دستم کردم  

ستِ ساعت رایان بود رو بهش گفتم

-خوب شد اینارو دادی یادم نبود

کشوی میز ارایشمو باز کردم و حلقه هایی که واسه خودمون خریده بودم  رو در اوردم، واسه خودم رو دستم کردم و اون یکی حلقه و سمت رایان گرفتم

رایان-الان باید به پیشنهاد خاستگاریت بله بگم؟

اخم کردمو گفتم

-لودگی بسه اینو هم بکن دستت

رایان-خیلی خب بابا پاچه نگیر بیا آآ

-خوبه بیا بریم دیگه همه باید اومده باشن

رایان بازوشو سمتم گرفت دستمو دور بازوش حلقه کردم و باهم راه اوفتادیم

زمانی که از پله ها پایین میرفتیم نگاه خیره همه و روخودمون حس میکردم اما چشم من فقط دنبال یکی بود…

به اخرین پله که رسیدیم رایان با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد

رایان-از همه شما ممنونیم که تو جشن ما شرکت کردید این جشن صرفا جهت موفقیتامون بوده و در کنارش تصمیم گرفتیم که به همه نامزدیمون روهم اعلام کنیم…

هیچی و نمیشنیدم نه صدای رایان و نه صدای بقیه رو

 نگاه من فقط روی دستای مشت شدش بود!

چقدر جذاب شده بود یه شلوار نسبتا جذب توسی با پیراهن سفید جذبی که سه دکمه بالاش و باز گذاشته بود و کروبات توسی شلی هم بسته بود دورچشمای آبیش حاله قرمز رنگی احاطه کرده بود موهاش شلخته وار رو پیشونیش ریخته بود

با فشاری به کمرم اومد به خودم اومدم و به سمت مبل های گردی رفتیم و نشستیم رایان دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو بین موهام برد و اروم گفت

رایان-نهان خودتو جمع کن داری تابلو میکنی نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم هنوز نگاه خیره خیلیا رومون بود اروم زیر گلوش گفتم

-اوهوم راست میگی

تلخ خندید

رایان- خوبه دیگه بسه بریم تو نقشمون که باید بهمون سیمرغ بهترین بازیگران و بدن

خندیدم که از روی میز سیگاری برداشت مابن لباش گذاشت و به آتیش کشید

با اخم از بین لباش برداشتم و پک محکمی بهش زدم نیکوتینش و با بند بند وجودم حس کردم

تنها چیزی که این مواقع آرومم میکرد

همونجوری منو نگاه میکردم که ابروم رو بالا انداختم و گفتم

-تکی؟

زیر لب گفت

رایان-پرو

-شنیدم

رایان-منم گفتم بشنوی

چشم غره ای بش رفتم نگامو به پیست رقص دوختم بچه های باشگاه داشتن وسط پیست جولون میدادن

نگاهی به اطرافم انداختم تمام وسایلارو برداشته بودن و بجاشون مبل های گرد چهار نفره مشکی گذاشته بودن که وسطش یه میز کوچولو گرد بود

بادیگارد ها به فاصله یک متر ایستاده بودن و شیش دنگ حواسشون به اطراف بود  

گارسون های مرد با سینی حاوی ودکا، ویسکی، شراب قرمز و تکیلا توی سالن میچرخیدن

(ودکا:

نوشیدنی الکلی روسی از غلات یا سیب زمینی

ویسکی:

نوشیدنی الکلی از غلات

شراب قرمز:

تهیه شده از انگور قرمز

تکیلا:

نوشیدنی الکلی مکزیکی با طعم گیاه اگاوه)

یکیشونو صدا کردم و یه تکیلا برداشتمو سر کشیدم

رایان چشک غره ای بم رفت و گفت

رایان- ازت نگرفتنش که ارومم میتونی بخوری

-هی هی هی یه دیقه بهت رو دادم پرو نشو دیگه کار خودتو بکن

زیر لب گفتم

-همشون همینن تا یه ذره بهشون رو میدی میان سوارت میشن

رایان- ایشه خوشحال بودم رفتارت ادمیزادی شده

چپ چپ نگاش کردم و خواستم چیزی بش بگم که امیر اومد و دم گوشم گفت

امیر-خانم ، مهمونای ویژه رسیدن

-خیلی خب تو برو راهنمایشون کن بالا ما هم میایم

امیر- چشم

رفت

رایان-چی گفت؟

– رسیدن

رایان بلند شد و درحالی که دستشو به سمتم میگرفت گفت

رایان- ببین من از این صادقیِ خیلی میترسما اصلا یه جوری نگات میکنه که انگار میخواد ذهنتو بخونه

دستو گذاشتم تو دستش و بلند شدم و بازوشو گرفتم و سمت پله ها حرکت کردیم

-شر نگو ضایع بازی هم در نیار در ضمن اینو یادت باشه هیچ چیزی تو این دنیا غیر ممکن نیس

رایان-بسم الله الان یعنی ذهن خون وجود داره

شونه ای بالا انداختم  و گفتم

-گفتم هیچی غیر ممکن نیس

رایان چشاشو بست و زیر لب چیزی خوند و تو هوا فوت کرد

با حرص گفتم

– چیکار می کنی؟الان یکی میبینه به اسکول بودنت پی میبره

رایان- کی میخواد ببینه

سری از روی تاسف تکون دادم که گفت

رایان- به من چه تو همچین جدی حرف میزنی ادم فکر میکنه الان جنی چیزی اینجاس

توپیدم بهش

-مسخره بازی و بس کن رایان

پله ها که تموم شد امیر و دیدم اونجا بالا سر نریمان،نوید، سپهر و اتردین نشستن و رز تو بغل اتردینه و از طرفی پنج شیشتا دختر دیگه که سرو وضع مناسبی نداشتن دورو بر بقیه میگشتن و لیا هم رو پای صادقی نشسته بود بادیگار های نریمان هم اونجا حضور داشتن

اروم رفتیم سمتشون

-خوش اومدین اقایون

صادقی بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد و گفت

نریمان- بانوی زیبا مگه میشه دعوت تو رو رد کرد؟

دستشو فشردم و چیزی نگفتم

با بقه هم سلام علیک کردیم و با رایان نشستیم پای چپمو انداختم رو پای راستم رایان هم دستشو دور کمرم حلقه کرد و یه دستشو گذاشت رو پام نگاه هیز نریمان رو اندامم میچرخید

نریمان صادقی مردی چهل ساله  با صورتی نسبتا گندمی و کشیده ب بینی عقابی چشمایی قهوه ای تیره و لب هایی نازک و موهایی جوگنرمی که همیشه پشت سرش گوجه ای می کرد هیکل ورزیده ای داشت و دست راست رییس باند بود

نگاه اتردین روی دستای رایان بود

رو به امیر گفتم

-امیر وسایل پذیرایی و بگو بیارن

امیر-چشم خانم

بعد از دو دقیقه میز پر از خوراکی شد و در اخر یه دختر به عنوان ساقی اومد و جام هممون و پر کرد و داد دستمون

در حالی که اروم اروم محتوای گیلاسمو مزه مزه میکردم به صادقی نگاه کردم که دستاش رو بدن لیا میچرخید

عوضی عیاش

و لیانا یا همون لیا…

لیا دختر لوند و زیبایی که ساقی مواد بود و برای من کار میکرد و در ازاش ازم خواست کمکش کنم نره زندان و البته به خواست و اصرار خودش این کارارو میکرد به قولی یه حالی هم میبرد و من و هم به خواستم میرسوند

نفسی عمیق کشیدم و رو ب نوید گفتم

– شنیدم شرکتتون نیاز ب سرمایه گذار داره اقای ایرا…

پرید وسط حرفم و گفت

ایرانی-بله همینطوره چون سرمایه گزار قبلی سهامشو برداشت و در رفت  و…

-اوه اقای ایرانی خودتون بهتر میدونید که من از همه چی باخبرم پس نیاز ب چیدن فلسفه نیست

اخمی کرد و چیزی نگفت

– من میتونم رو شرکتتون سرمایه گذاری کنم

چشاش برق زد

-در عوضش میخوام جنسامو از مرز رد کنی

با اخم گفت

ایرانی-باید فکر کنم

-آآ نشد چهل و چهار درصد سرمایه شرکتت در مقابل خواسته من چیز زیادیه

رو به رایان ادامه دادم

-اینطور نیست عشقم؟

رایان-درسته عزیزم

ی تای ابروم و انداختم بالا و نگامو پرسشی به ایرانی دوختم

ایرانی-بسیار خوب قبوله

-اوه بسیار عالی پس ما برای انجام قرارداد شنبه خدمت میرسم

و جاممو بالا اوردم و گفتم

-به سلامتی روزای بهتر

همه جامشونو بالا اوردن و گفتن”به سلامتی”

جرعه ای نوشیدم و زیر چشمی به سپهر نگاه کردم

جذاب و مردونه بود صورتی کشیده و سبزه چشای ابی روشن ابرو هایی پهن و بینی گوشتالود اما متناسب و خوشفرم لب هایی نازک بی رنگ موهایی قهوه ای و لخت هیکل ورزیده

سپهر ایده ال هر دختری میتونست باشه اما با کارایی که کرد ایندشو نابود کرد راه خوشبختی شو پلمپ کرد و دور زد به سمت سیاهی

با سنگینی نگاهی سرمو بارلا اوردم و نگاهی به اطراف انداخنتم

اتردین جامشو تو دستش فشرد و با نگاهی پر از حرف بم خیره شد

تحمل نگاه سنگینشو نداشتم برای همین رو به جمع گفتم

-بفرمائید پایین برای صرف شام

و رو به امیر ادامه دادم

-امیر اقایونو راهنمایی کن

امیر-چشم خانم

سری تکون دادم و با رایان رفتیم سالن بالا

خودمو رو کاناپه رها کردم و شقیقه هامو با دو انگشت اشاره و شصتم ماساژ دادم

خواست حرفی بزنی که سریع گفتم

-نمیخوام چیزی بشنوم

با حرص نگاهم کرد و نشست

کمی که نشستیم بلند شدم و گغتم

-پاشو بریم

محلم نزاشت

-خیلی خب پسره لوس اخر شب حرفت و بزن

فوری نیشش باز شد

 بلند شد بازوشو گرفت سمتم و گفت

رایان-بانو افتخار میدید؟

یا شنیدن جمله رایان مغزم صفحاته خاطرات و ورق زد

(رژ لب قرمزم و رو لبام کشیدم و با دیدن خودم لبخند مغرورانه ای زدم

یکهو در باز شد و اتردین تو استانه در معلوم شد

نگاهش مثل اسکن سرتاپام و رصد کرد

به خودم نگاه کردم

پیراهن ماکسی بلد به رنگ گلبهی تا کمر تنگ و سنگ دوزی شده بود و از کمر به پایین کمی گشاد و چین دار بود استیناش گیپور و تا مچ دستم بود موهامم شلاقی کرده بودم و دورم ریخته بودم

اومد نزدیکم و با صدای بم و گیراش گفت

-نظرت درباره پاک کردن رژت چیه؟

لبخندی زدم و گفتم

-منفی

چشاشو ریز کرد و گفت

-که منفی

مثل خودش چشامو ریز کردم و دستامو سمت کرئباتش بردم و کمی صافش کردم و گفتم

-بله که منف…

با گذاشتن لباش رو لبام چشمام گشاد شد و تکونی خوردم دستشو پشت کمرم گذاشت و به خودش فشرد

کم کم تسلیم شدم و دستامو از رو کروباتش به سمت گردش بردم و شروع به همراهیش کردم زمان از دستم در رفته بود با کم اوردن نفس از هم جدا شدیم و نگامون به هم گره خورد

سرشو دم گوشم برد و گفت

-بهتره رژتو تمدید کنی عزیزم ولی کمرنگش و میدونی که اگه دیر برسیم آسایش مو رو سرمون نمیزاره

با لبخندی که سعی در پنهونش داشتم چشم غره ای بهش رفتم و در حالی که رژ کرمیمو به لبام می زدم

-از دوست من بد گفتی نگفتیا

-تحفس دیگه

برگشتم سمتش و با اخم نگاهش کردم که بی توجه به نگاهم درحالی که میخ لبام بود گفت

-خوبه!خوب که نه بهتره

-وایسا بزار کفشامو بپوشم بریم

به سمت کمد رفتم و کفشای هفت سانتی کرمیمو هم پام کردم و گفتم

-حالا بریم

لبخندی زد و بازوشو گرفت سمتم و گفت

-بانو افتخار میدید؟)

رایان-دختر کجایی؟

با صدای رایان سرمو تکونی دادم با از شر خاطرات خلاص شم و رو بهش گفتم

-هیچی بریم

بازوشو گرفتم و از پله ها رفتیم پایین

رایان-چته تو هپروتی حرفای سر میزمونم نفهمیدی

-هیچی

رایان-بگو نمیگم دیگه چرا میگی هیچی

-رایان بسه یکم جدی باش

با مسخرگی گفت

رایان-حتما مثل تو سگ اخلاق؟

چپ چپ نگاش کردم و چیزی نگفتم

غذا صرف شد زدن رقصیدن تا اینکه رفتن اونایی هم که کارشون با اتاق خواب بود ویلای پشتین رفتن یا نرفتنم نمیدونم

لحظه بدرقه مهمونا سپهر دم گوشم گفت تلافی تحقیرایی که تو باشگاه جلوی همه کردم و در میاره

که بی صبرانه منتظر اون روز هستم

رو صندلی میز ارایشم نشسته بودم و ارایشمو پاک میکردم

رایان رو کاناپه رو به روییم نشسته بود و چرت میزد باز دست بر نداشت و گفت

رایان-خیــــــــــلی خــــری

چپ چپ نگاش کردم و گفتم

-منظور؟

یهو سیخ وایساد و با داد گفت

رایان-دِ احمق ندیدی چی کار میکرد؟

چشای پر حرفشو ندیدی؟

 ندیدی چجوری نگامون میکرد؟

 چقدر خودخواهی اخه؟

چرا یه فرصت به زندگیت نمیدی؟

 تو سیاهی داری غرق میشی!برای انتقام و نجات بقیه داری گند میزنی به زندگیت بفهم اینو اون پسر دوست داره تو چشات و رو همه چی بستی نه اون پسری که نگاه خشمگینشو به من دوخته بود اون  هنوز روت غیرت داره بفهم اینو اون حتما واسه کاراش دلیلی داشته بزار بت توضیح بده

با چشایی که عصبانیت ازشون شعله می کشید بش خیره شدم و گفتم

– چی؟چیو توضیح بده؟من چشامو رو همه چی بستم؟من گذاشتم رفتم؟من جلوی چشش یکی دیگه و بوسیدم؟من؟اره من؟دِ حرف بزن دیگه من این کارارو کردم؟عشق هیفده سالمو ول کردم به امون خدا برای اینکه بچگی کردم و کورکورانه تصمیم گرفتم؟

باشه قبول اما اسم این رفتارای ضدو نقیضش و چی بزارم؟ دخترای دیگه تو بغلش لم بدن و من نگاه کنم ولی غلط اضافه برای من ممنوع؟چرا؟ اگه دوسم داشت اینجوری ولم میکرد و یه سیلی حواله صورتم میکرد؟

تو ندیدی؟تو نبودی که من و از اون دخمه نجات داد؟نبودی؟تو دیگه چرا؟تو که همه رو با چشات دیدی؟

با صدای تحلیل رفته ای ادامه دادم

-چرا؟تُو که تو بیست و پنج سال زندگیم بودی و دیدی؟ خسته نشدی نه ساله داری این حرفای تکراری و میزنی؟خسته نشدی نه ساله مثل نوار ضبط شده این دیالوگ رو تکرار میکنیم؟ هوم خسته نشدی؟  بابا منم ادمم  نمیکشم میخوام این سناریو تموم کنم میخوام یه صفحه دیگه باز کنم و خوشبختیمو بنویسم میخوام تموم شه فوقش سه ماه دیگه کار میبره این سه ماه و هم تحمل کن دیگه منو نمیبینی یکم درکم کن دیگه خستم روحم خستس…

لحنش اروم و مهربون شد و گفت

رایان-دختر اتردین این صفحه خوشبختیه تو نمیفهمیش تو خواهرمی مگه میشه خوشبختی تو رو نخوام؟

نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم و انگشت اشارمو تهدید وار تکون دادم و گفتم

-دفعه اخرت بود این بحث و پیش کشیدی وگرنه…

دیگه ادامه دادم و با چشم غره ای بهش ادامه کارمو انجام دادم

تک خنده ای کرد و گفت

رایان-همون خری هستی که بودی تو اوج ناراحتی هم دست از تهدید بر نمیداری

چشامو ریز کردم و گفتم

-میگن”کرم از خوده درخته”داستان توئه

رو کاناپه لم داد و چیزی نگفت

کارم که تموم شد پنپه و انداختم تو سطل زباله و بلند شدم

رایان همونجور نشسته خوابش برده بود

-رایان

رایان-هوم

-پاشو برو تو اتاقت

رایان-اوهوم

رفتم سمتش و بازوشو گرفتم و بازور بلندش کردم و بردمش تو اتاقی با دکوراسیون ابی اسمونی و ابی نفتی که متعلق به اون بود

روی تخت نشوندمش و دکمه های پیرهنش و باز کردم و از تنش در اوردم از تو کمدش یه رکابی مشکی برداشتم و تنش کردم کفش و جوراباشم در اوردم و کمر بند شلوارشم باز کردم ساعت و حلقشم از دستش دراوردم و رو تخت درازش کردم مثل جنین تو خودش جمع شد پتوشو تا گردنش بالا کشیدم

مثل بچه ها شده بود

صورت گرد و سفید بینی استخونی لب های نازک و صورتی بیحال چشای ابی موهای لخت طلایی هیکل ورزیده

همه و همه شبیه اروپایا کرده بودش مثل مامانش خاله مهربونم اخ خاله مهربونم تو غربت بیوه شد از خوانواده فرانسویش

 بخاطر عشقش طرد شد عموی مهربونم کشته شد و رایان و ریما شونزده ساله و یتیم کرد عمویی که با شهامت کشته شد ونه ساله خانوادش و تنها کرد اخ لعنت به تو سپهر اخ لعنت به تو نریمان اخ لعنت به تویی که این باند و تاسیس کردی و مردم و بدبخت

سرم از حجم خاطرات به درد اومده بود

پیشونیش رو بوسیدم و به طرف اتاقم رفتم و با برداشتن ربدوشامم سمت حموم رفتم و  وان و پر از اب کردم لباسمو دراوردم و تو وان دراز کشیدم با برخورد اب داغ با پوست بدنم احساس خوبی بهم داد

تو ذهنم برای هزارمین بار نقشمو مرور کردم مثل همیشه بی نقص

با حس سرد شدن اب بلند شدم و خودمو شستم ربدوشاممو تنم کردم و رفتم بیرون

موبایل رایان رو کاناپه چشمک میزد

مثل گذشته اون حس فضولی تو وجودم قلقلکم میداد در اخر تسلیمش شدم و برداشتمش و رو کاناپه نشستم    

رفتم تو اینستاشو یکم چک کردم داشتم از برنامه میومدم بیرون که براش پیام اومد بازش کردم “خوب بخوابی عزیزم”

به اسمش نگاه کردم

چشام گرد شد

“مهانم”

وای اینا هم؟به هردوشون اعتماد داشتم این چند وقت اخیر هم رایان درمورد دختر مورد علاقش حرف میزد ولی انتظار نداشتم مهان باشه مهان هم این چند وقت شنگول تر شده بود و اصلا فکر نمیکردم عاشق مهان شده باشه

برای اطمینان شماره مهان و زدم که دیدم همون مهانم هست

لبخدی رو لبم شکل گرفت

اخ داداش و خواهر کوچولوی من عاشق هم شده بودن

بلند شدم و لباسام که یه تاپ و شلوارک مشکی بود پوشیدم

از تو کشو پاتختی یه ارامبخش دراوردم جلدشو کنار چراغ خواب شوت کردم از تو پارچ هم یه لیوان اب ریختم قرص و ته حلقم گذاشتم و سریع اب و خوردم

نفسمو بیرون فرستادم و دراز کشیدم

جای خالی عکسا رو دیوار ها خالی بود

کارم اشتباه محض بود

حیف گفتم بسوزونتشون وگرنه بازم میزاشتمشون سرجاش

انقدر به دیوارا خیره شدم نفهمیدم کی خوابم برد…

با احساس خارش بینیم غلطی زدم و رو شکم خوابیدم

این دفعه گوشم خارید

چشمامو باز کردم و نیم خیز شدم

با دیدن رایان و مهان که نیششون باز بود اخمی کردم و صاف نشستم

با صدای گرفته ای گفتم

-چتونه کله سحر پاشدین اومدیدین بالا سر من کرم میریزین

نگاهی به هم دیگه انداختن و خندیدن

مهان با خنده گفت

مهان-بَه ابجی ظهرت بخیر ساعت سه و نیمه

با شنیدن ساعت چشام گرد شد که باعث شد خندشون شدید شه

اخرین باری که تا این ساعت خوابیده بودم یادم نمیومد

نهایت خواب من چهارساعت فوقش شیش ساعت بود

پوزخندی زدم و بلند شدم و رفتم دست و صورتم و ابی زدم و اومدم بیرون

اون دوتا داشتن پچ پچ میکردن که با ورودم پچ پچشونو قطع کردن

نیمچه لبخندی رو لبم اومد

به طرف اینه رفتم و شونه و برداشتم و درحالی که موهامو شونه می زدم و گفتم

-خوب چیشده شما دوتا یه جا نشستید و دعوا نمیکنین

زیر چشمی عکس العملشون و در نظر گرفتم

مهان نامحسوس سیخ نشست و رنگش پرید و رایان هم اب دهنشو قورت داد

شونه و گذاشتم سرجاش

-سوالم جواب نداشت؟

کرم محافظت از پوستم و برداشتم و به صورتم زدم  و دیدم که مهان سرشو چپ و راست تکون داد و رایان هم دستشو زیر گردنش کشید

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: جنایی-پلسی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
https://beautyvolve.ir/?p=17686
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.