رمان خلاف جهت پارت سوم

(ده سال بعد)

– جورج –

با خوشحالی از پشت پنجره به بچه هایی که در حال بازی بودن نگاه می کردم. برایان هم بین اون ها بود. اون ده سالش شده بود.

توما با لبخند به سمتم اومد و رد نگاهم و دنبال کرد:
– می بینی چقد همه دوستش دارن؟ دیدی اون بچه اصلا هم خطرناک نبود؟

– آره حق با توئه. فکر می کردم اون غیرقابل کنترله ولی اصلا اینجوری نبود.

بعد خنده ای کردم و درحالی که با عشق به برایان نگاه می کردم، گفتم:
– می دونی راستش اصلا پشیمون نیستم که اون رو پسر خودم خطاب میکنم.اون پسر با استعدادیه. توانایی هایی که داره من رو متعجب می کنه. اون درست همون فرزندی هست که من همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم.

توما خواست جواب بده که با صدای هیلدا ، دختر توما، به سمت در برگشتیم.
هیلدا ترسیده در حالی که موهای فرش رو کنار میزد تا روی صورتش نباشن گفت:
– بابا… رئیس … هری افتاد توی رودخونه. زود بیاید کمک.

با وحشت از جا بلند شدیم و به سمت رودخونه رفتیم.
توما- هیلدا دخترم، هری چجوری توی آب افتاد؟

هیلدا بغض کرد و جوابی نداد. نمی دونم چرا اما من فکرم به سمت برایان رفت. درسته اون رو خیلی دوست داشتم ولی ته دلم بهش بی اعتماد بودم.

وقتی رسیدیم اونجا در کمال تعجب دیدم که هری رو زمین نشسته درحال سرفه کردنه، همه دورش جمع شده بودن.

نگاهم به برایان افتاد و پرسیدم:
– چی شده پسرم؟!
برایان با خونسردی جواب داد:
– هیلدا و هری با هم دیگه دعوا کردن بعدم هلیدا هری رو پرت کرد تو آب. اما نترسید من به موقع با جادوم نجاتش دادم.

یه تای ابروم از تعجب رفت بالا!
– با جادو؟
برایان گیج جواب داد:
– آره با جادو.
اخم کردم و گفتم:
– برای هرکاری نباید از جادو استفاده کرد. مگه تو شنا کردن یاد نگرفتی؟

برایان با ترس جواب داد:
– اما جون یه آدم در خطر بود. جریان رودخونه تند بود نمی شد با شنا کردن اون رو نجات بدم.

توما دخالت کرد:
– داری چیکار میکنی جورج؟ چرا انقدر حساسیت نشون میدی؟ گناه که نکرده.

با خشم به سمت توما برگشتم و گفتم:
– فقط جادوگرای سیاه می تونن برای هرکاری از جادو استفاده کنن. ما مثل اونا نیستیم. ما باید مثل یک انسان عادی رفتار کنیم.

– اون یه بچه اس هنوز این چیزا رو نمی دونه. نباید انقدر بهش گیر بدی.

برایان با ناراحتی به سمتم اومد و گفت:
– پدر، لطفا بخاطر کارم من و ببخشید. من نمی دونستم که نباید این کارو کنم.

بعد به زور ادامه داد:
– اگه هم مجازاتی باشه قبول می کنم.
بعد گفتن این حرف، هیلدا هم گفت:
– رئیس تقصیر من بود، لطفا به جای برایان من و تنبیه کنید.

نگاهی به دوتاشون کردم و بدون اینکه جوابی بدم راهم و کج کردم و از کنارشون گذشتم.
شاید من دارم زیاده روی می کنم.

– برایان –

پدر از کنارم رد شد. از رفتار تند پدر جلوی بچه ها با خودم ناراحت شدم.

توما کنارم نشست و گفت:
– ناراحت نباش.
– من فقط خواستم هری رو نجات بدم و جادو سریعترین کاری بود که می تونستم برای نجاتش انجام بدم.
– اون حتما درک می کنه.

بعد بلند شد و از کنارم گذشت.
چند دقیقه بعد ،دستی روی شونه ام نشست. هیلدا بود.
با غم گفت:
– همش تقصیر منه ببخشید. نمی خواستم برات دردسر ایجاد بشه.

لبخندی به روش زدم و گفتم:
– بجای من از هری معذرت خواهی کن.

بعد که انگار تازه متوجه هری شده باشه به سمتش رفت و از اونم عذرخواهی کرد.

هری به سمتم برگشت و گفت:
– ازت ممنونم. تو جون من رو نجات دادی با اینکه پا گذاشتی رو قانون.

خنده ای کردم و گفتم:
– اگه برای نجات دادن کسی باشه حاضرم بازم این کار و کنم. شماها همتون دوستای من هستید نمی خوام از دستتون بدم.

همه از این حرفم خوشحال شدن و من راهی اتاق مخصوص پدرم شدم.
می دونستم هنوز از من ناراحته.

در و زدم و منتظر اجازه اش شدم.
– بیا تو.
آروم در و باز کردم. پدر روی میزش نشسته بود درحالی که داشت برگه ای رو مطالعه می کرد، یه نگاه به من انداخت و گفت:
– چرا جلوی در موندی؟
بعد به صندلی رو به روش اشاره کرد و ادامه داد:
– بیا بشین اینجا.

کاری که گفت و انجام دادم.
– هنوز از من ناراحتی؟

پدر کمی مکث کرد:
– اولش اره، فکر کردم کار اشتباهی انجام دادی ولی حالا که بررسی کردم دیدم حق با توئه.

بعد لبخند آرامش بخشی به روم زدو گفت:
– ازت ممنونم برایان. شاید اگه تو نبودی و اون بچه زیاد دور می شد ممکن بود منم از جادو استفاده کنم.

این و که گفت لبخندی روی لبم نشست و اتفاقات چند دقیقه پیش و فراموش کردم.
پدرم از من راضی بود و این خیلی برام مهم بود.

– اوضاع درسیت چجوری پیش میره؟
با ذوق دستامو بهم کوبیدم وجواب دادم:
– مثل همیشه عالی. من مثل همیشه نفر اولم.

قهقهه کوتاهی کرد و گفت:
– بایدم اینجوری باشه. چون تو پسر منی. چون من تورو تربیت کردم.
و بعد با غرور بهم خیره شد.

آهی از ته دل کشیدم و گفتم:
– کاش مادرمم اینجا بود تا مثل تو بهم افتخار می کرد.

یه لحظه لبخند روی لبش ماسید. ولی سریع جمعش کرد و گفت:
– مطمئن باش اگه اون زنده بود خیلی بهت افتخار می کرد.

بعد این حرف برگه هایی که جلوش بود رو جمع کرد و گفت:
– پسرم من یه مقدار کارم زیاده. برو روی درسات تمرکز کن تا برای امتحان فردات بهترین نمره رو بگیری.

چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم.
همیشه همین بود!
تا از مادرم حرف می زدم سریع بحث و عوض می کرد. یه جورایی از پاسخ دادن فراری بود.

گاهی وقتا فکر می کنم که شاید مادرم کار خیلی بدی انجام داده که با اینکه مرده ولی پدرم هنوز از دستش ناراحته.

هر چقدر که تو این موضوع کنجکاوی می کردم کمتر جواب می گرفتم.
طبق معمول بیخیال شدم و با دیدن هیلدا براش دستی تکون دادم و اون سریع پیشم اومد.

اون تنها دوست صمیمی من بود. موهای فری که مدام روی صورتش می افتاد اون رو زیباتر می کرد. جالب اینجا بود که اون هم هر بار به طور بامزه ای موهاش رو از صورتش کنار میزد و زیباتر از قبل می شد.

– چی شده؟!
پوفی کردم و گفتم:
– من حوصلم سر رفته بیا یه کاری کنیم.
قیافه متفکری به خودش گرفت و کمی چشماش و ریز کرد:
– چه کاری؟

– تمرین جادوگری.
چشماش از شدت تعجب گشاد شد. انقدر بامزه شده بود که من همونجا زدم زیر خنده.

با حرص گفت:
– درد. همین الان پدرت برای قانون شکنی تنبیهت کرد. باز میخوای اینکار و کنی؟

حق به جانب گفتم:
– اولا که اون تقصیر تو بود نه من. بعدم تو اگه دوست نداری نیا، من خودم تنهایی میرم.

خواستم از کنارش رد بشم که دستم رو گرفت و نذاشت:
– حداقل امروز نرو. بیا یه دردسر جدید درست نکنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *