| Monday 26 October 2020 | 14:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 6

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 6

                  سجاد

چشام از شدت خستگیبه زور باز می‌شود شبیه معتادا شدم، با اینکه هفته دوبار شیفت شب دارم ولی این روزا کم تحمل تر و خسته‌تر هستم.

کلید رو از توی جیبم بیرون کشیدم و در رو باز کردم، نمی‌دونم چجوری ولی خودم رو به تخت رسوندم با همون لباسا دراز کشیدم؛ چشام که گرم شد دیگه چیزی نفهمیدم….

چشام رو باز کردم تقریبا دیگه شب شده بود، کل اتاق تاریک بود. گوشی رو برداشتم.

– اوف… این همه پیام!

چشم که به پیام رها افتاد ناخداگاه لبخند شیرینی مهمون لبام شد.

– وای دختر تو چی داری که من و جذب خودت کردی؟

– یعنی نمی‌دونی؟

– نه وجدون جون چی داره؟!

– یکم عقل که تو نداری.

– چی؟… عقل!

– آره عقل

– واقعا!

– نمی‌خوای بدونی چی برات نوشته؟

– نه یقیناً اونم نوشته عزیزم من تو رو دوست دارم.

– آها

– ببین وجدون جون همه دخترا شیفته منن.

– اونوقت چرا؟!

– چون هم پول دارم هم خوش تیپم…

– آقای خوشتیپ بعد یه روز پیام داده، ببین اصلا چش بوده.

پیام رها رو که خوندم پشمم ریخت، بیمارستان بوده و در جواب دوست دارم من…

– یعنی چی یعنی دوسم نداره؟

اونقدر صدام بلند بود که محمد حراسون پرید توی اتاق و لامپ رو روشن کرد با موهای شلخته و ابروهای بهم گره خورده چشای گردشده لب زد.

– داد سجاد چته؟

– هیچی.

– برا هیچی خونه رو روی سرت خراب کردی؟

– نه هیچی نبود کابوس دیدم.

– آها یعنی این فریادت( یعنی رها دوسم نداره) کابوس بود؟!

زیر‌گوشی رو برداشتم و نشونه گرفتم و پرتش کردم، نامرد جا خالی داد و زیر گوشی توی حال افتاد.

محمد ابروهاش رو بالا پایین انداخت و زبونش رو در آورد و باسنش رو قر داد.

– بوی دماغ سوخته میاد وای که دلم ضعف می‌کنه… دماغ سوخته داریم، آها… جووووووون.

اومدم بلند شم و حسابی ادبش کنم که هنوز بلند نشوده سرم گیج رفت و افتادم، دستم رو روی سرم گذاشتم.

– ممد چیزی هست بخورم؟ دارم میمیرم.

– آره یکم نون و پنیر که از صبح مونده.

– یعنی تو ظهر هیچی نخوردی؟

– چرا با یکی از داف ها رفتم بیرون و یه چیزی خوردم.

– آها خوبه، برای شام چ کنیم؟

– من که بیرون قرار دارم زنگ می‌زنم برات پیتزا بیارن.

– غلط می‌کنی بیرون قرار می‌زاری مرد حسابی من تنهایی نمی‌تونم چیزی بخورم.

– خب مرد حسابی برو زن‌بگیر تا تنها غذا نخوری من که زنت نیستم!

– نمکدون منتظر تو بودم بگی، خودم به فکرش هستم یه یک‌ماهی دیگه می‌خوام برم خواستگاری..

هنوز حرفم تموم نشده بود که مثل قاشق نشسته پرید وسط.

– گلی… گلللللللللللللی.

– عروسی ننه توعه؟

– نه عروسی رفیقمه.

– ممد الان کل همسایه ها می‌ریزن رو سرمون بس کن!

– جووووووون، خودم جوابشون و می‌دم… داماد چقدر قشنگه… عروس کیه داماد جون؟ نگو که رها جونه.

– نه تو حالیت نمیشه، تنت می‌خواره؟ بصبر که اومدم.

مثل جد از سرجام بلند شدم، افتادم دنبالش یقینن اگه یکی ازمون فیلم‌ می‌گرفت ما رو به جای تام و جری اشتباه می‌گرفت. همین که گرفتمش با مشت زدم توی بازوش نامرد چه عضله های داشت دستم درد گرفت، همین که بهش نگاه کردم لبش رو آویزون کرد و مثل نینی ها لب زد.

– تو من و زدی میرم به مامانم میگم.

این و که شنیدم نقش بر زمین شودم، دست از شکمم گرفتم و جفت پاهام رو روی زمین کوبیدم، صدای خنده هام به حدی بلند بود که صدای در خونه بلند شد. محمد اومد و دهنم رو گرفت، لامصب دستش بوی جوراب می‌داد داشتم بالا می‌اوردم که با دندون به جون دستش افتادم دستش رو که برداشت به طرف سرویس دستشویی رفتم هق زدم؛ اما چون هیچی نخورده بودم فقط یکم آب بالا آوردم… از دستشویی که بیرون رفتم بوی یه عطر زنونه کل خونه رو پر کرده بود، یکم عطرش برام آشنا بود.

دستم رو روی چونم گذاشتم، لب زدم.

– بوی عطر زینبه؟!

– آره بوی عطر اونه.

– وجدون بازم که تو اومدی!

– چکار کنم نیام؟

– نه بیا ولی قبلش در بزن.

– تق، تق اجازه هست بیام؟

– آره بیا.

– آخه دیونه من در از کجا بیارم؟

داشتم با وجدونم بحث می‌کردم که وقتی به خودم اومدم دیدم توی بغل زینبم اونم داره بوسم می‌کنه، سریع و سرد خودم رو بیرون کشیدم که با تعجب لب زد.

– چی شد تو رو؟ کرد همچین چرا؟!

خدای لحنش خیلی باحال بود البته ناگفته نمونه بی‌انصاف خیلی جذاب و تو دل برو بود، لباس مشکی که پوشیده بودجذابیتش رو دو چندون کرده بود، دست از آنالیزم کردن کشیدم، لب زدم.

– هیچی…

محمد پرید وسط شیطون ابروهاش رو تکون داد، لب زد.

– گشنشه.

کم مونده بود، آبشم با این حرف دو پهلوش؛ این زینبه به اندازه کافی منفی بود با حرف محمد میزان منحرفیش بیشتر شد، لباش رو غنچه کرد،

– آخی من کرد سیرش چی خورد؟

– زینب جون سجاد عاشق سینه است.

سریع سرم رو تکون دادم و لب زدم.

– نه به جون مادرم من گیاه خوارام و اصلأ گوشت نمی‌خورم.

– داداش سجاد توکه هرروز گوشت می‌خوری کی گیاه خوار شدی؟

– ممد بسته اگه ادامه بدی اعتصاب می‌کنم.

– تو که چند دیقه پیش شبیه خون‌آشام کل دستم رو خوردی سیر شدی؟ بایدم اعتصاب کنی!

– بسته پسرا من از بیرون شام گرفت، تا خورد باهم.

– قربونت برم من که سی‌دیقه دیگه باید برم حالا یه لقمه‌ای می‌خورم بقیش رو تو و سجاد باید بخوریت.

لبام رو گاز گرفتم و ابرو هام رو بالا انداختم.

– ممد کجا؟

– خونه آقا شجاع.

– ممد جدتی می‌پرسم کجا؟

– امشب شیفت شبم.

– آها یه امشب رو لغوش کن.

– راه ندارن جونه داداش خیلی پی‌چوندم…

نشستیم و مشغول خوردن شام شدیدم محمد از سر میز بلند شد چنان ابروهام رو براش گره دادم که چیزی نموند خودش رو خیس کنه، سریع نشست سرجاش و به من و زینب نگاه کرد.

با پاهام زدم توی ساق پای محمد اونم یه سه متری هوا پرید و لب‌زد.

– هیی چته؟

– شد چیزی آقا محمد؟

– نه زینب خانم چیزیش نشده فقط اگه بزاره بره مرغای آسمونم به‌حالش گریه می‌کنن.

– گریه چرا کرد مرغ آسمون سجاد؟

– هیچی ولش کن.

دستشرو گذاشت روی دستم و لبخندی زد.

– خواست چون تو باشه.

دستم رو عقب کشیدم و از سرجام بلند شدم.

– من که حسابی خستم باید برم بخوابم.

– رفت کجا فیلم آورد تا با هم کرد نگاه.

– زینب جون سجاد خسته است به نظرم بهتره بخوابه.

– محمد آقا راستش من امشب اینجا موند مجبور هست چون خونم در تعمیر هست.

زدم توی کلم، با چشای باز شده لب زدم.

– چی، چی رو اینجا بمونی من کار و زندگی دارم.

چشای زینب بارونی شد، تازه فهمیدم چه کندی زدم، نفسم رو آروم بیرون دادم.

– خب تو بمون من میرم بیرون.

– نخواست سجاد من تو کشید عذاب من رفت.

غیرتم اجازه نمی‌داد بی‌پناه رهاش کنم سرم رو خاروندم و لب زدم.

– امشب ممد شیفت داره شما توی اتاق من بخوابید منم میرم اتاق ممد.

– چرا در آخر کوزه ها سر من شکست؟

– عه ممد چته کدوم کوزه ؟

– هیچی سجاد ولش کن.

ممد رفت داخل اتاقش که آماده بشه منم مشغول دیدن تی‌وی شدم، هرچی کانالا رو زیر و رو کردم فیلمی که من می‌خواستم نبود که نبود.

– آهای شازده دنبال چ فیلمی می‌گردی؟

– هی وجدون دنبال فیلمی می‌گردم که بتونه بهم بگه الان توی این شرایط چکار کنم؟

– کدوم شرایط؟

– منظور دقیق رها از اون نوشته چیه؟

– برو توی گوگل سرچ کن تا بفهمی یا از یه روانشناس کمک بگیر.

– خوبه باشه.

بی‌هوا به طرف اتاقم رفتم وارد اتاق شدم، همین که وارد شدم دیدم زینب یه انسوری توی گوششه و داره می‌رقصه.

لامصب مربی رقص بود بدنشو که تکون می‌داد انگار آدم رو هیپنوتیزم می‌کرد….

به سمت تخت خواب رفتم و گوشیم رو برداشتم، زینب هنوز مشغول رقصیدن بود جذابیتش زیاد بود اما من و جذب نمی‌کرد همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا نمی‌تونم چیزی که می‌خوام رو به دست بیارم؟

فکر می‌کردم به‌خاطر اینکه دیگه ایران نیستم، شاید هم فقط اینها یه خیال بود… سرم رو پایین انداختم و به سمت حال هرکت کردم.

هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که دستای زینب کمرم رو حبس کرد تا اومدم کمرم رو آزاد کنم سرش رو گذاشت روی شونه هام و لب‌زد.

– Sagad ilovyou

– Tnkyo Zainab

– youare sokind Sagad

محمد از اتاق بیرون اومد و با دیدن منو زینب در اتاق نیش خندی زد و لب زد.

– Sorry my friendsavegone behappy

– wait muhammad

-no Sagad

همین که یکم به سمت جلو حرکت کردم زینب سفت بازوهام رو فشار داد.

– donotgo

ابرو هام رو بالا انداختم اصلأ حوصله نداشتم، دستای زینب رو باز کردم به سمتش رفتم با هر قدمی که به سمت جلو بر می داشتم اون یه قدم عقب می‌رفت اونقدر ادامه دادم که دیگه به دیوار چسبید، دستام رو این طرف و اون طرفش گذاشتم و سرم رو بردم کنار گوشش.

– I do not likeI love abandonment

آب گلوش رو خورد و آروم انگشتش رو روی لبام کشید.

– Let me drink from your cup once

عصبی دستم رو مشت کردم به دیوار ضربه زدم.

– No

یقه پیرهنم رو گرفت و آروم روی گلوم بوسه زد.

– I will take you

پوزخندی زدم، لب زدم.

– The camel dreams that it has cotton

کلافه به سمت اتاق محمد رفتم و در رو بستم، کل اتاق بهم ریخته بود من موندم این پسر چجوری زندگی می‌کنه؟

یه نیم ساعتی با اتاق ور رفتم و مرتبط کردم اصلا تحمل بی‌نظمی رو نداشتم زندگی سرد و یک نواختم طوری بود که حتی بعضی وقتا خودم فکر می‌کردم رباتم…

روی تختی رو برداشتم و یه روی تختی تمیز روش انداختم و داراز کشیدم و گوشی رو برداشتم و به رها پیام دادم.

– عزیزم الان حالت خوبه؟

چون آن بود سریع شروع کرد به تایپ کردن، برام سوال بود چجوری اینقدر زود جوابم رو می‌ده؟ چجوری اینقدر زود می بینه؟…

پیامش که بالا اومد نوشته بود: ممنونم عزیز تو چطوری؟

– رها جونم من چجوری اینقدر زود پیامام رو می‌بینی؟ چجوری اینقدر زود جواب می‌دی؟

نسترن دوست رها

                                 رها

جواب سجاد رو دادم و مشغول چک کردن پیامام شدم که پیام داد.

– رها جونم من چجوری اینقدر زود پیامام رو می‌بینی؟ چجوری اینقدر زود جواب می‌دی؟

یه تای ابرو هام رو بالا انداختم و معتجب به گوشی نگاه کردم.

– وای خدا این داره چی می‌گه؟!

– نفهمیدی؟!

– نه وجدون جون.

– خب چرا زود جوابش رو می دی؟

– چون مخاطب های زیادی ندارم و دوست ندارم الکی وقت رو حدر بدم.

خوبه همین رو تایپ کن.

شروع کردم به تایپ کردن.

– چون مخاطب های زیادی ندارم و دوست ندارم الکی وقت رو حدر بدم.

– 🤣🤣🤣🤣

– سجاد چرا می‌خندی؟

– چون شبیه همیم من چون دوست دختر ندارم و اهل رل نیستم زیاد مخاطب ندارم البته منهای خواستگاری مجازی.

– آها خوبه.

– رها رل داری؟

– نه

– تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

– نه استاد.

موهام رو مرتب کردم و یکم آب خوردم الناز و مهناز مشغول حرف زدن بودن منم بعضی وقتا یه چیزای می‌شنیدم اهل دخالت کردن نبودم، دوست نداشتم توی زندگی مردم دخالت کنم اما برعکس من مهناز عاشق این کارا بود.

اومدم نت و خاموش کنم که سجاد تایپ کرد.

– جگر میای با هم بچتیم؟

– آره.

– رهی یه خاطره باحال تعریف کن.

– امممممم… وقتی مدرسه بودم البته ابتدایی یه دختره به اسم نسترن توی کلاسمون بود خیلی شیطون بود؛ معلممون یکم سخت گیر بود یه روز بهمون اجازه نداد که بریم بیرون نسترنم چند بار از معلم اجازه خواست تا بره بیرون معلم اجازه نداد…

نسترن چندین بار انگشتش رو تا حلقش فرو کرد بعد چند بار یهو از سرجاش بلند شد و هق زد و کل کلاس رو به گند کشید خانم معلممونم که یکم زیادی وسواس داشت از کلاس بیرون رفت و دیگه سرکلاسمون نیومد…. حالا بماند که کار نسترن با اون موهای فرفریش به دفتر مدیر کشید و چون بچه زرنگی بود قصر در رفت…

– خخخخخخخخخ آخه رها این چی بود تعریف کردی؟ منم حالم بد شد.

– خب ببخش… اصلا خودت خاطره تعریف کن

تایب کرد:

بی‌خی خاطره.

– باشه.

– رها دلم گرفته دارم از تنهایی می‌میرم….

– چرا؟ مگه قلبت رو به من ندادی…

– آره صد در صد قلبم مال تو.

– اگه ببینم قلبم رو برنجونی ازت شکایت می‌کنم، می‌ندازمت توی زندون.

– فکر کنم قلبت رنجیده.

– پس آماده باش که ببمرمت پیش داروغه….😀😀😀😀😀🤣🤣🤣🤣

چند دیقه گذشت اما جواب نداد پس واقعیت رو گفت که ناراحته؟ تند تایپ کردم.

– از شوخی بگذریم چته؟

– قلبم گیره؟

– گیر! گیر چی یا گیر کی؟

– گیر تو.

می‌دونستم داره از چی حرف می‌زنه قلب منم به اندازه‌ی اون گیر بود، خودم رو زدم به کوچه علی چپ و تایپ کردم.

– کی من ؟!… باز چه دسته گلی به آب دادم؟

– دست گل چ دسته گلی؟ چکار کردی رها؟

– چه می‌دونم تو می‌گی قلبم گیر تو لابد دسته‌گلی به آب دادم که قلبت گیر کرده؟

– نه هیچ دسته گلی به آب ندادی.

– واقعا!… پس خدا رو شکر

– آره خدا رو شکر… رها چکار کنم با دل اسیرم؟

– ببین شازده من عادت ندارم قلب کسی رو زندونی کنم، یا گیر بندازم… مطمئن باش اشتباه می‌کنی.

چند دقیقه بعد پیام داد.

– نه تو گیر نداختی من گیر انداختم من قلب تو محاصره کردم و تو هم این حصار رو قبول کردی….

داشتم میمردم معلوم نبود من سرم به جای خورده یا اون این حرفاش چی بود یه جورایی حرفای دل منم بود اما چرا حس می‌کردم شیرینی تابستون و گرمای قند به جونم افتاده، دیگه نمی‌تونستم به چت باهاش ادامه بدم، سریع تایپ کردم.

– شبت خوش خوب بخوابی؟

– نرو.

– چرا؟

– دوست دارم.

حس کردم یهو قلبم ریخت کف اتاق، عرق سردی روی پیشونیم نشست دیگه داشت جدی حرف می‌زد؛ دیگه به خاطر ادب و احترام… نبود. دیگه داشت با دلش حرف می‌زد… اولین باری بود که با یکی همچین رابطه‌ای داشتم اما خوب می‌فهمیدم که رفتارش تغییر کرده، که دیگه سجاد گذشته نیست… می‌دونستم که خودمم تغیر کردم اما این تغییر به نفعمه یا نه…

مهناز انگشتاش رو جلو چشام تکون داد، لب زد.

– چته دختر ؟

– کی من هیچی؟ یکم کنجکاوم.

– کنجکاو! اون وقت به چی؟

به الناز نگاه کردم انگار اونم منتظر بود تا جواب بدم، اما جرئت نداشتم از حس عجیب و غریبم چیزی بگم… فقط به الناز نگاه می‌کردم از بچگی عادت داشتم وقتی به چیزی فکر می‌کردم به یه چیزی نگاه می‌کردم….

الناز نیش خندی زد، لب زد.

– ام… می‌خوای بدونی چرا همچین شدم؟ کی روی صورتم اسید پاشیده؟

سرم رو تکون دادم که یعنی نه اما مهناز مشتاقانه سرش رو تکون داد و گفت: آره ولا منم خیلی کنجکاوم دارم می‌ترکم میشه بگی چرا؟..

دوباره از طرف سجاد پیام اومد.

– یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم ڪه بمیرم..

#فاضل_نظري

💝😔💝

لبام رو به دندون گرفتم یه بابا بروی توی دلم گفتم و نت رو خاموش کردم، به چشای بارونی الناز نگاه کردم از روی تخت بلند شدم به سمت یخچال کوچیکی که توی اتاق بود و به لطف دوستان پر شده بود حرکت کردم و یه آب معدنی برداشتم و به سمتش رفتم و لب‌زدم.

– اگه اذیتت می‌کنه تعریف نکن!

اشکاش رو پاک کرد، نفس عمیقی کشید.

– یه روز که دیگه مدرسه تعطیل شده بود، منم توی مسیر رفتن به خونه بودم یهو یادم افتاد که گوشی و کلید های خونم رو توی مدرسه جا گذاشتم چون راه زیادی رو طی نکرده بودم بعد از کلی آه و ناله و فحش دادن به بخت و روزگار به مدرسه برگشتم و رفتم توی دفتر و وسایلم رو برداشتم همین که خواستم بیام بیرون صدای گریه های یکی از دانش آموزام رو شنیدم…. به دنبال صدا به طرف آزمایش گاه رفتم و با دیدن صحنه‌ای دلخراشی ‌که می‌دیدم جیغ‌زدم مدیر مدرسه هم یه چیزی پاشوند روی صورتم. صورتم داشت می‌سوخت مش هاشم با صدای جیغام اومد و با چوب زد توی سرش و مدیر بی‌هوش شد… چند دقیقه بعد پلیسا اومدن وقتی براشون توضیح دادم که مدیر در کمال بی شعوری خواسته با دانش‌آموزم بچه بازی کنه مدیر رو بردن و من رو به بیمارستان انتقال دادن…

اینطوری شد که صورتم با اسید داغون شد.

چشام داشت سیاهی می‌رفت الناز داشت چی می‌گفت؟ توی ایران مردم ایران مردمی که به پاکی معروفن… خدایا گوشام درست شنید؟!

یهو از خود بی خود شدم و افتادم بغل مهناز…

سلام عزیزان گرامی ممنونم که رمان رو دنبال می‌کنید این رمان هر جمعه پارت گذاری میشه اگه پیشنهاد یا انتقادی دارید با گوش جان شنوا هستم لطفاً نظراتون رو بفرستین 💖💖💖💖💖🙏🙏🙏🙏🙏

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه، کمدی، اجتماعی، غمگین
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=17598
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.