رمان آنلاین نوازش پارت ۷

همین که پایم را از اتاقم بیرون گذاشتم متوجه شدم که درسا نفس نفس میزند . لبخند گرمی زدم و به طرف دستشویی رفتم

از پشت در،همه حواسم را به صداهای بیرون منعطف کردم . وقتی صدای بسته شدن در را شنیدم به آرامی سیفون را کشیدم و از دستشویی بیرون آمدم . برایم سوال بود که با آن چیزهایی که از درسا شنیدم باز هم میتوانم در چهره اش خیره شوم و او را همچون نازنین ببینم ؟! امکان ندارد ؛ روی مبل نشستم و او هم به آشپزخانه رفت تا بساط نهار را راه بندازد که خودش برای نیش های بی حواس من فرصتی داد :
– چقدر زود بیدار شدی !
سعی کردم لحنم هیچ حالت خاصی نداشته باشد ولی نمیدانم چه شد که با پوزخندی گفتم:
+ ولی انگاری مزاحم شما شدم !
تعجب کرد ؛ این تعجب را از دست بی حرکتش فهمیدم ولی او کم نیاورد و با لحن شیرینی گفت :
– الهیی پچم بزرگ شده !
+ چی داری میگی ؟!
– آخه تو که همچین حرفایی حالیت نبود ، همش سرت لای اون کتاب هایی بود که قدشون اندازه یک وجب دسته !
خنده کوتاهی سر دادم ، با این که از پشت خنجر میزد ولی خنجر زهرآگین دوست هم کمتر از قاشقی عسل ، برای من نبود .
آری من یک دیوانه ام .
” شاید این دیوانه ها میفهمند ،
میفهمند که زندگی چه معنایی دارد ،
لابد معنای درد و زجر را از زندگی دریافتند
که اینگونه خود را ،
به دیوانگی میزنند ! ”

باز هم اتفاقات روزمرگی تکرار شدند ، او به اتاق خودش و من به اتاق خودم پناه بردم . صدای بحث و جدال درسا که همه اتفاقات را با هیجان چشمگیری در پشت تلفن بازگو میکرد مرا کمی آزرده خاطر کرد ؛ چرا که او خانواده ای داشت ، با اینکه پدری نداشت ولی مادرش در حق او هم مادری و هم پدری کرده است . ولی حال من چه بگویم که هم مادر و هم پدر را داشتم ولی حتی یک بار ، فقط یکبار هم دست نوازششان را روی موهایم نکشیدند . دروغ است که بگویم دستی بر سرم نکشیدند چرا که موهای مرا طنابی فرض میکردند و پشت سرشان میکشیدند، بی توجه به ضجه های من

نمیبخشم ، تنها چیزی که میتوانم در مقابل آنهمه ظلم بگویم این است :
« نمیبخشم »
مثل هر افسرده ای دیگر به نقطه ای خیره شده و اشک ریختم و دوباره با دستمال کاغذی صورتم را پاک کردم . بس نیست شکستن ؟!

یک ماه بعد:

به آرامی قدم برمیداشتم ، نمیدانم از کدامین درد هایی که تاکنون کشیده ام ناله سر دهم ؛ اتفاقات مثل همیشه ناخوشایند بودند و حال من بیمار را بدتر میکردند . حالا دستم آزادانه کنارم رها میشد و پا به پای من می آمد ، راست میگویند که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار شود !
خدا می‌گوید انسان هارا آزاد آفریده ام ، پس نباید بنده کسی باشند ، ولی کاش قبل از اینکه به این دنیا بیاییم خدا میپرسید : میروی یا می‌مانی ؟
آنوقت بلند داد میزم که نمیخواهم بیایم ، این دنیا خیلی بد است ، نامردانش زیاد و درد و غمش طاقت فرساست ولی حالا که آمدم برای چه فریاد بزنم ؟! تنها یک کلمه قدرت وصف حال مرا دارد
« خسته ام »

گذشت
…گذشت
……گذشت
……….گذشت
………….و بازهم
…………….گذشت!

– ساناز آذری !
آب دهانم را قورت دادم و از جایم برخاستم . صدای همهمه و کف های مرتبی که برای من زده میشد ، مرا به وجد آورده بود . به آرامی پله هارا طی کردم و بالای سن رسیدم . مدارکم را گرفتم و کنار چند تن از دختران دیگر ایستادم ، حالت مغروری به خودم گرفتم و به انتهای سالن خیره شدم . نمیدانم چرا ، ولی انتظار داشتم خانواده ام پر تلاطم در را باز کنند و مرا در آغوش خود جای دهند و برایم آرزوی خوشبختی کنند !
به افکار بی سر و ته خودم پوزخندی زدم و چشمم به درسا افتاد .
چقدر نگاهش آمیخته بر حسرت بود ؛ حق هم داشت ، بعد از آنکه به شایان صبا دست دوستی داده بود ، شب ها خانه نمی آمد و وقتی هم می آمد در حال خودش نبود .

همه دانشجویان حاضر و آماده ایستاده بودند که گفتند کلاه هایتان را بالا بندازید ؛ فقط خدا می‌دانست چقدر برای رسیدن به این لحظه ، لحظه شماری میکردم .
یک
دو
سه ….
همه کلاه ها بالا رفتند و جیغ و همهمه سالن را پر کرد . به سختی خودم را کنترل میکردم تا چشمه اشکم نجوشد . احساساتم در هم آمیخته شده بودند . حالم هم خوب و هم بود ……..

از اداره خارج شدم ، میخواستم گوشه ای از این کوچه پس کوچه ها بنشینم و زار بزنم ولی از ده کیلومتری روستایمان هم نگذرم ؛ اما حالا باید به یکی از بهداری های یکی از روستاهای نزدیک روستای خودمان میرفتم . دلم خراب و افکارم بی‌سر و ته شده بودند . التماس کردم ، خواهش کردم ، به پایشان هم افتادم ! ولی دریغ از عوض شدن تصمیماتشان .

از جایم برخاستم ، می‌دانستم که فرار کردن از گذشته هیچ عاقلانه نیست ولی خودت بگو ! خود را اسیر گذشته کنم ؟! من دیگر آن نوجوان ۱۶ ساله نیستم ؛ من ۲۴ ساله هستم ، حق انتخاب دارم ، خوب و بد را از هم تشخیص میدهم ، از نظر جسمانی بزرگ نشده ام ، ولی عقلا چرا ! بزرگ شدم و این بزرگی و گستردگی افکارم را دوست میدارم .
راه خانه را در پیش گرفتم ، ظهر ۱۰ شهریور بود ولی هوا گرم و طاقت فرسا ! پنج روز دیگر به دنیا می آیم و به کل تباه میشوم . تباه شده ! اگر نامم این بود خیلی بیشتر به من می آمد تا ساناز ! ساناز ، اسم خوبیست ولی نمیدانم چرا هرکس نام ساناز را میشنود فکر میکند دختر لوندی در مقابلش سبز میشود ، ولی من دختر زخم خورده ای بودم . زخم هایم چندان عمیق نیست ولی بازهم زخم است .

در خانه را به آرامی گشودم ، خانه در چنگال های سکوت بی‌رحم فرو رفته بود ، هیچ صدایی وجود نداشت ، حتی دریغ از صدای تیک تاک عقربه های ساعت ! بعد از آن شب کذایی درسا با من سر سنگین شد البته من هم زیاد پا روی دمش نمیگذاشتم ، انگار دو غریبه به اجبار در یک خانه بودند ، یکی از درد بی کس و کاری و دیگری از درد تنهایی !
…دلم هوای آب داغ کرده بود تا تک تک اجزای بدنم را بسوزاند و خاطرات را آب کند …

حوله تن پوشم را پوشیدم و به بیرون رفتم ، مثل همیشه درسا در اتاقش مشغول آرایش غلیظی بود . کاش لااقل مادرش میفهمید این دخترکش ، پایش را زیاد از حد ، از گلیمش درازتر کرده است . کاش میشد مثل قبل ها کنار یکدیگر بنشینیم و از درد هایمان ناله کنیم ! من حتی به گریه و زاری کردن با او علاقه دارم ، چرا که یک ، دیوانه ام . عزمم را جزم کردم و صحبت را آغاز کردم :
+ سلام
بدون هیچ احساسی گفت :
– سلام
+ بیرون‌ کار داری ؟
– به تو ربطی داره ؟!
دهانم اندازه غار باز ماند ولی او بی توجه به من رژ سرخش را چندین بار روی لب هایش کشید . به سختی گفتم :
+ چرا ؟
با تعجب به طرفم برگشت و گفت :
– چی چرا ؟
تازه چشمم به قیافه اش افتاد ، این بار ارایشش هم غلیظ تر از دفعات قبل بود ، لحظه ای به خود لرزیدم ، نکند اتفاقی برایش رخ دهد ، نکند بلایی سرش بیاید و هزار تا نکند دیگر که با صدای پوزخندش به خودم آمدم :
– بسه دیگه ، پرسیدم چی چرا ؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم :
+ چرا از من متنفری ولی تو روم هیچی نمیگی؟ چرا اینقدر اذیتم می‌کنی ؟ چرا بعد از اون مهمونی دیگه با من رو راست نیستی ؟
با عجز نالیدم :
چرا ؟!

با لحن کوبنده ای گفت :
– نمیفهمی ؟! شاید هم خودتو زدی به نفهمی ! ولی بزار بگم ، بزار بگم چطوری دارم پیشت خورد میشم ولی تو کَری ، تو لالی ، تو …..
ببین ساناز ، تو ، اون شب باعث شدی پیش هزار نفر کوچیک بشم ، خوار بشم ! ذلیل بشم ! انتظار داری بیام باهات گل کوچیک هم بازی کنم ؟! میدونی ، یه زمانی مثل یه خواهر خوب عاشقت بودم ولی خب ، فاصله عشق تا نفرت به اندازه یه تار موئه ، حالا هم بفهم که ازت متنفرم ، توی سدی برای رسیدنم به آرزوهام ، بفهم لعنتی ، بفهم !
به من تنه ای زد و گذشت و رفت ، یعنی من اینقدر نفرت انگیزم که خود ، آگاه نیستم ؟!
لبخند تلخی روی لبم نشست ، چقدر سخت است که آنکس که عزیزتر از جان توست اینگونه با تو تا کند .
به اتاق خودم رفتم ، کاسه چشمم لبریز شد و با چشمان بهاری ام لباس هایم را پوشیدم . روبه روی آیینه نشستم و دستم را نوازش وار روی صورتم کشیدم ، غرق در دو جهان سبز آبی بودم ، همان دخترک ۱۶ ساله هستم ولی اینبار عاقل تر شده ام . درست فکر میکنم و دنیا را همانطور که هست میبینم !
خیال‌بافی نمیکنم ، زندگی را به بازی نمیگیرم و حکایت خود را قلم میزنم !
خواستم از اتاقم بیرون بروم که زنگ گوشیم مرا متوقف کرد . با دیدن اسم درسا چشمانم گشاد شدند ، گوشی را برداشتم :
+ بله ؟
صدای مردانه ای پاسخ داد :
– سلام خانم ، شما صاحب این تلفن همراه رو میشناسید ؟
دل نگران شدم و سریع گفتم :
+ بله ، معلومه که میشناسم خواهرمه !
– خانم بیاید بیمارستان (……)
با لکنت پرسیدم :
اون…اونجا ….چر..چرا ؟
– خانم تصادف کردن ، لطفا سریع تر !خودتون رو برسونید .
بعد هم تلفن را قطع کرد ، سریع مانتو شلوار مشکیم را تنم کردم و شالی هم دور سرم پیچاندم و به طرف در پرواز کردم .

پاهایم یاری نمی کردند ولی من سرسختانه آن هارا وادار به راه رفتن میکردم ، خواستم وارد محوطه بیمارستان شوم که چشمم به درسا افتاد ، جلوی در کافی شاپی برای من دستش را می تاکند . نه ! پس آن تصادف چه بود . دوباره دوییدم تا به درسا برسم ولی او پا تند کرد و وارد کافی شاپ شد ، من هم پشت سرش دوییدم ، او از پله ها بالا رفت ، آن هم با سرعتی بی نظیر !
دیگر جانی برایم نمانده بود . بالاخره به بالای پله ها رسیدم همان که سرم را بالا آوردم ، چشمم به همه دوستان دانشجویم افتاد ! دهانم همچون غاری باز ماند. باورش برایم سخت بود که درسا این همه زحمت کشیده است . او که همین چند دقیقه قبل ، از بد بیاری های من و خودش می‌گفت و گله مند بود .

شعله ی شمع ها با فوتی که کردم ، خاموش شدند .
کاش حداقل لباسم مناسب بود تا اینگونه جلوی همگان ، با خاک یکسان نمی‌شدم . با چند تن از دوستان عکس انداختم و خاطره هارا در عکس ها ثبت کردم . جشن خوب بود ولی حال من خوب نبود ؛ چون این تولد کمی زیادی حال مرا دگرگون کرد ، اصلا انتظار سورپرایز از جانب درسا را نداشتم .

بالاخره زمان رفتن فرا رسید و همه از یکدیگر خداحافظی کردند و دوباره به لانه گرم خود پرواز کردند . این دیگر چه تشبیهی است ؟! با درسا سوار تاکسی شدیم ، او درمورد کارهایش سخن می‌گفت و من هم با حسی خواهرانه به او خیره شده بودم . تا خود خانه حرف زد و سر مرا به درد اورد . ولی من مدارا کردم چون امروز مرا خوشحال کرده بود پس نباید ضدحالش میشدم . سرانجام بعد از چند ساعت حرف زدن مداوم ، به آشپزخانه رفت و بساط نان و پنیر و گردو راه انداخت . بعد هم با هزار تا شوخی بی مزه ، غذایمان را خوردیم و راهی اتاقک های تنهایی خود شدیم …

چمدانم را در صندوق عقب پژو زرد گذاشتم . دوباره درسا را در آغوش گرفتم . عطرش را دمی کردم و باز دمی نساختم . میخواستم این عطر همیشه در گوشه ای از قلبم جا خوش کند .‌ باز هم با همان چشمان بهاری اش لب گوشم گفت :
– سانزی ، اگه مشکلی داشتی بگو ، بابت این همه سال هم منو ببخش ، ببخش واقعا نمی‌خواستم روزه سکوت بگیرم ولی حتی نتونستم این سکوت رو بشکنم ، توروخدا حواست به خودت باشه ، نزار یه موقع دست حاج محمود بهت برسه که زبونم لال زبونم لال ، بساط عقد و عروسیتو با این چلغوز راه بندازه ، به منم زنگ بزنیا ، منو پشت گوشت نندازیا !
لبخند محزونی زدم و از او جدا شدم ، زبانم نمیچرخید که حتی به او دلداری دهم ، آخر من خودم نیز محتاج دلداری بودم . به چه کسی بگویم که حالم خراب و دلم آشوب است ؟!استرس تمام وجودم را گرفته و نفس کشیدن را برایم سخت کرده است . در صندلی عقب ماشین نشستم و در را بستم ، از پشت شیشه نگاهم را به درسا دوختن ، کمی آرام شده بود . به راننده پیر گفتم که حرکت کند و او هم اطاعت کرد و حرفی نزد . باز هم هندسفری هایم حکم بهترین همسفر را به خود اختصاص دادند . آنها را روی گوشم گذاشتم و به نوای غمگین آهنگ گوش سپردم …

«لایک و کامنت زیاد باشه تا برای پارت بعدی انرژی بیشتری داشته باشم و زودتر بنویسم»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *