| Thursday 22 October 2020 | 03:54
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مرگ هم عشق میخواهد پارت ۳

_ نمیریم آمین، باید استراحت کنی.

راه رفته را برگشتم و با غرغر گفتم:
_ یعنی چی که نمیریم؟ مامان ماه بانو دیشب صدبار ازم قول گرفت که بریم، زشته نیام. از اون گذشته میدونی من حالم بد باشه تو خونه بمونم دق میکنم!

با تردید نگاهم کرد و دوباره گفتم:
_ ببین گلوم درد میکنه بخوام هی بگم اذیت میشم!

اینبار به خنده افتادم و گفت:
_ برو زود بیا زبون نریز!

با لبخند گونه‌هایش را بوسیدم و به سمت حمام رفتم…
بعد از دوش سرسری و کوتاهی بیرون آمدم و موهایم را با حوله خشک کردم؛ لباس مرتبی پوشیدم و دستی زیر چشم‌های گود رفته‌ام کشیدم…
نم اشک را از زیر پلک‌هایم گرفتم و نگاه پر لذتی به هوای بارانی انداختم…
چادرم را روی سرم انداختم و بعد از برداشتن کیف کوچکی از اتاق بیرون آمدم.
رو به مامان که حاضر و مرتب روی مبل نشسته بود گفتم:
_ هنوز داره بارون میاد مامان! نزدیک دوازده ساعته یه بند می‌باره!

با لبخند نگاهم کرد و از جا بلند شد:
_ نه مامانم؛ صبح دو ساعتی قطع شد، دوباره شروع شده…رحمت خداروشکر.

عطسه کوتاهی کردم و گفتم:
_ بریم مامان دیره.
سری به نشانه تایید برایم تکان داد؛ کفش‌های ساق کوتاه مشکی رنگم را همراه چتر بزرگ یاسی رنگم برداشتم و همراه مامان راهی همان خانه هفتم شمالی شدیم…

وارد حیاط که شدیم، امیررضا با عجله به سمت‌مان آمد و با خوش‌رویی جواب سلام‌مان را داد:
_ حاج خانوم شرمنده دیشب نشد بیایم، بچه‌ها اذیت می‌کردن…

بعد هم رو به من کرد و ادامه داد:
_ خوش اومدی زن داداش!

با لبخند کمرنگی زمزمه کردم:
_ ممنون لطف دارین

تک‌ خنده کوتاهی کرد و با اشاره به سمت عمارت مرمری و زیبای وسط حیاط راهنمایی‌مان کرد و خودش، با عذرخواهی کوتاهی از کنارمان به سمت دیگ‌های نذری بزرگ گوشه و کنار حیاط رفت…

قبل از وارد شدن به عمارت، نگاه پر لذتی به گوشه و کنار حیاط انداختم؛ باوجود برزنت بزرگی که از سقف خانه تا در ورودی ‌کشیده بودند؛ دلم میخواست ساعت‌ها کنار حوض بزرگ روبروی گلخانه شیشه‌ای و سرسبز حیاط بنشینم و کنار یاس‌های پیچکی شکل پیچ خورده روی دیوار آنقدر نفس بکشم که بوی خوش و ملایم‌شان در ریه‌هایم ماندگار شود…
همراه مامان به سمت ماه بانو جان که منتظر جلوی در ایستاده بود حرکت کردیم و من تا لحظه آخر، دل از لمس گلبرگ‌های لطیف و سفید رنگ یاس‌های روی دیوار نمی‌کندم..!

جلوتر که رفتیم، ماه بانو با دیدنم در آغوشم کشید و با دلسوزی گفت:
_ دورت بگردم دخترکم چرا حالت بد شده؟ پدرت صبح که اومد گفت دیشب حالت خوش نبوده.

لبخند کم رمقی به نگرانی‌اش زدم و گفتم:
_ بهترم الان ماه بانو…سرماخوردم فقط.

دست‌هایم را گرفت و رو به مامان گفت:
_ فاطمه جان بخدا راضی نبودم این بچه رو با این حال بیارید. میموند خونه استراحت می‌کرد…

قبل از اینکه مامان حرفی بزند، پیش دستی کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
_ خودم اومدم؛ تو خونه کلافه میشم…

دست‌هایم را کشید و گفت:
_ بیا بشین گل دخترم

جلوتر رفتم و کنار مامان پیش ماه بانو نشستم؛ با صدای آرامی کنار گوش مامان پچ‌پچ کردم:
_ بابا کجاس مامان؟

دست از صحبت کردن با ماه بانو گرفت و گفت:
_ رفته دنبال کارای تامیر ماشین.

سری تکان دادم و با با اجازه کوتاهی به سمت آشپزخانه رفتم؛ با صدای سرفه کوتاهم، آرام با عجله در آغوشم کشید…
خواهرانه دست‌هایم را دورش حلقه زدم و گفتم:
_ خوبی؟ تو چرا دیشب نیومدی؟

بدون اینکه دل از در آغوش کشیدنم بکشد زمزمه کرد:
_ فکر کردم از دستم دلخوری؛ حاجی بابا نذاشت بیام…گفت امیررضا نیست توام میمونی خونه!

حلقه دست‌هایم را باز کردم و کمی عقب رفتم؛ به ترلان، همسر امیررضا و چند نفری که در آشپزخانه بودند سلام کوتاهی دادم و بعد از جواب دادن به تبریک‌هایشان همراه آرام وارد بالکن آشپزخانه شدم…

کنارش نشستم و گفتم:
_ چرا باید از دستت دلخور باشم؟

نگاهم کرد و گفت:
_ بخاطر علی!

_ خب؟ امیرعلی چی؟ تو که کاری نکردی

_ خیلی پاپیچت شدم میدونم ناراحتت کردم!

دستی به سنگ‌های انگشتر نشانم کشیدم و پر خنده زمزمه کردم:
_ من که راضییم! از توام دلخوری ندارم…

خندی محوی کرد و با شور و شوق اشاره‌ای به انگشتر کرد و گفت:
_ دوسش داری؟

_ خیلی…خیلی قشنگه

_ داداش داده واست ساختن!

با تعجب نگاهش کردم:
_ دروغ نگو!

_ بخدا آمین…علی خیلی دوست داره! به ما چیزی نمیگه ولی از تک تک کاراش معلومه…

لبخند به لب زمزمه کردم:
_ کدوم کارا؟

خندید و بعد با اخم کوتاهی گفت:
_ چرا مراقب خودت نیستی؟! صبح رفتنی از پشت پنجره دیده بودتت؛ زنگ زد به مامان گفت! مامانم وقتی شنید به مامانت گفت. که ظاهرا داغون شدی!

ته دلم، تجربه حالی داشتم که تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم!
هیچوقت، حتی زمانی که مهراد…
سری تکان دادم که افکار اضافی را از سرم دور کنم و گفتم:
_ جدی میگی؟

_ دروغم کجا بود. خیلییم عصبی بود! زنگ زد سر من کلی داد و بیداد کرد!

بازهم نم پلک‌هایم را گرف

تم و سرفه کنان خندیدم و به استخر پر آب و زیبای حیاط پشتی و بارش باران چشم دوختم.
آرام دست‌هایم را گرفت و گفت:
_ بریم داخل، الان دعا شروع میشه، توام سرماخوردی بیرون‌بمونی بدتر میشه.

بلند شدم و همراهش به سمت پذیرایی رفتم؛ کنار ترلان نشستیم و با صدای کمرنگی کنار گوش آرام گفتم:
_ ترمه نیست؟

_ نه نیومدن. داره درس میخونه انگار…

آهانی زمزمه کردم و کتاب دعا را در دست‌هایم جابجا کردم و مشغول خواندن شدم…
هنوز هم سردرد بدی داشتم و نگاه‌های گاه و بیگاه سنگین اطرافیان و صدای بلند دعا خواندن‌شان مزید بر علت این درد…
دستم را به پیشانی‌ام گرفتم که آرام نگاهم کرد و ترلان با نگرانی گفت:
_ آمین جان حالت خوبه؟

سری به نشانه نفی تکان دادم و سرفه‌های خشکم مانع از جواب دادنم شدند؛ آرام دست‌هایم را گرفت و گفت:
_ داغی که؛ بیا بریم بالا تو اتاق استراحت کن یکم در بیار لباساتو…

همراهش بلند شدم و برای نگاه نگران مامان پلک آرامی زدم که نگرانی‌اش کم شود…
آرام دست‌ پشت کمرم گذاشت و به سمت اتاقی هدایتم کرد و گفت:
_ اتاق من زیاد میرن لباس عوض کنن؛ اتاق علی کسی نمیره، یکم اونجا بخواب.

اولین باری بود که اتاقش را می‌دیدم؛ ترکیبی از سرمه‌ای و توسی با پرده و روتختی سفید رنگی که آرامش عجیبی به اتاق میداد…
حالی برای کنکاش اتاقش نداشتم، روی تخت نشستم و با کمک فرشته روسری و مانتوام را از تن کندم و آستین بلند لباسم را بالا دادم.
سرگیجه عجیبی گریبان‌گیرم شده بود و چشم‌هایم توانایی باز ماندن نداشت…
زیر لحاف تخت یک و نیم نفره‌اش خزیدم.
آرام لبخندی به رویم زد و به سمت در رفت؛ صدایش زدم…

_ جانم؟

_ امیرعلی کی میاد آرام؟

_ دوروز دیگه؛ فکر کنم آخرشب…

ممنون کوتاهی زمزمه کردم و بعد از گفتن ” یکم بخواب ” در را بست و رفت…
بیشتر زیر پتو فرو رفتم و زانو‌هایم را با دست‌هایم قفل کردم.
با وجود کیپ بودن بینی‌ام، باز هم عطرش را از تار و پود بالشت زیر سرم حس میکردم…
سر چرخاندم و بینی‌ام را به بالشت فشردم و عطر تنش را عمیق دم گرفتم، دلم میخواست برای همیشه برایم باقی بماند و هیچوقت بازدمی برای از دستم گرفتنش جلو نیاید و نیاید و نیاید!
نمی‌دانم کِی؛ ولی آنقدر به عطر و چشم‌ها و نگاه مهربانش فکر کردم که چشم‌هایم گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم…
*
با حس حرکت چیزی روی صورتم چشم‌هایم را باز کردم؛ با دیدنش لبخندی زدم و دوباره چشم بستم؛ ولی به صدم ثانیه نکشیده از جا پریدم و گنگ و مبهوت نگاهش کردم…
اخم کمرنگی کرد و دست‌ از نوازش صورتم برداشت!
از کنارم بلند شد و به طرف کمد سرمه‌ای رنگ گوشه اتاق رفت. با گیجی دست به سر سنگینم گرفتم و گفتم:
_ کی اومدی؟! مگه نرفته بودی؟

با همان اخم پیراهن مشکی رنگی همراه شلوارش از کمد بیرون آورد و گفت:
_ علیک سلام!

سلامی زیرلب دادم که بیتوجه به من مشغول باز کردن دکمه‌های پیراهنش شد؛ تازه متوجه موقعیتم شدم و با خجالت زیر لحاف خزیدم و پشت به او، به قفسه بزرگ و چوبی کتاب‌هایش خیره شدم…
جواب که نشنیدم، دوباره گفتم:
_ مگه پرواز نداشتی؟!

اینبار صدایش را از زیر گوشم شنیدم که پر شماتت پچ زد:
_ کنسل شد!

حجوم خون را به صورتم حس می‌کردم؛ کمی کنار کشیدم و بی‌توجه به او، مصرانه خیره کتاب‌های کوچک و بزرگ کتابخانه شدم…

سرفه خشکی کردم و با صدای خش‌دار و آرامی گفتم:
_ خب چرا؟ بارون که بند اومده؛ میشه بری عقب؟ سرما خوردم!

بلند شدن سریع و یکدفعه‌ای اش را از پشت سرم حس کردم و در چشم بهم زدنی، جلوی چشمانم روی زمین زانو زد و بی‌مقدمه و پر خشم گفت:
_ اون چه کاری بود دیشب کردی؟! نمیگی می‌موندی تا صبح تشنج می‌کردی باید چه خاکی به سرمون میریختیم؟

پر بغض نگاهش کردم، دست خودم نبود که روز‌های مریضی‌ام دل نازک می‌شدم و هر حرفی را به دل می‌گرفتم…
خش‌دار و گرفته زمزمه کردم:
_ چرا داد میزنی سرم؟ مگه دست خودم بود آخه؟

نگاهش خالی از خشم شد و با نگرانی گفت:
_ چیشدی؟

صورتم را زیر پتو مخفی کردم و گفتم:
_ هیچی؛ برو!

دستش با ملایمت روی موهایم کشیده شد و زمزمه کرد:
_ آمین؟

_ بله

_ بردار ببینم این پتو رو!

نگاهش کردم که این‌بار با لحن آرام‌تری پرسید:
_ دیشب چرا تا صبح پشت پنجره نشستی که حالت بشه این؟

تنها نگاهش کردم، زبانم قفل کرده بود‌، از حرکت دست‌هایش داخل موهایم لذت می‌بردم و به طرز مضحکی تک به تک اجزای صورتش را با مهراد مقایسه می‌کردم!
باز سعی در از بین بردن افکار اضافی کردم و دستش را از میان موهایم پس زدم و روی تخت نشستم…
مامان اگر می‌فهمید اینطور جلوی مردی که به تازگی و دیشب محرم موقتی‌ام شده نشسته‌ام، بی‌شک تا یک هفته غر بود و غر که به جانم میزد!
خودم هم میدانستم همه این‌ها بهانه‌هایی است که خودم میچینم و دلیلش…
از جا بلند شدم که دست‌هایم را گرفت و گفت:
_ آمین!

بی‌حرف به دکمه‌های خاکستری رنگ پیراهنش زل زدم که کلافه و با استیصال گفت

:

_ میترسی آمین!

بهت‌زده نگاهش کردم؛ ترسم تنها از یک نفر بود!
مهراد نامی که انگار امروز صاحبش قصد صلب آرامشم را کرده و مدام با یادش عذابم می‌دهد…
برای اولین بار بی خجالت و پر استرس به چشم‌هایش خیره شدم که دهان باز کرد و بی‌مقدمه گفت:
_ می‌ترسی که عقدت کنم و بعد سیاه شدن شناسنامت بزنم زیر همه چی! مگه دردت این نیست؟! مگه بخاطر همین تا صبح زیر اون پنجره لعنتی آبغوره نگرفتی؟

دژ‌ مستحکمی که اطراف قلبم می‌ساختم فرو ریخت؛ کسی دستش را به شتاب به قفسه سینه‌ام کوبید و من بغض کرده و بی هیچ عکس‌العملی به چشم‌هایش خیره بودم…
با چه دلی می‌توانست اینطور خیره به چشم‌هایم نگاه کند و حرف‌هایش را به صورتم بکوباند؟

با عجله به سمت لباس‌هایم رفتم که گفت:
_ حتی الانم میترسی آمین؛ میترسی حالا که واسم حلال و محرمی تو این اتاق یه کاری دستت بدم! حتی از اینکه به موهات و دستاتم دست بزنم می‌ترسی!

مکثی کرد و ادامه داد:
_ باید فکر می‌کردی…بشین فکراتو بکن؛ بعد برو پایین به همه اونایی که منتظرن تا عاقد خبر کنن بگو نمیخوای؛ بگو میترسی!

مکث کردم؛ بهت زده زمزمه کردم:
_ ولی بابا گفت حرف میزنیم!

تلخ‌تر شد و زمزمه کرد:
_ خیر سر من فکر میکنن دخترشون دل به باد عاشقی داده!

بغضم تشدید شد؛
وحشی‌تر شد؛
قلبم هم بی‌قرار به سلول کوچکش می‌کوبید و گسیخته شدن افسار این توده آبکی را می‌خواست!
ولی من رمقی برای دوباره از حال رفتن و سوزش چشم‌هایم نداشتم…
بی هیچ حرفی لباس‌هایم را پوشیدم، چادرم را سر کردم و پربغض و بدون نگاه کردن به چشم‌های اغواگرش زمزمه کردم:

_ من اگه نمی‌خواستم نه حالا تو اتاقت خوابیده بودم و نه دیشب بهت آره می‌گفتم امیرعلی! نمیگم حرفات غلطه ولی کاش قبل حمله کردن به این دل بی‌صاحابم یکم فکر می‌کردی به دیشب…کاش دیشب بجز اون نگاه کلی نگرت یه نگاه کوتاهی بهم مینداختی که تا آخر راهت چشمام بدرقت کردن!

پر شتاب در اتاق را باز کردم و بیرون رفتم؛ به سمت اتاق آرام رفتم و بدون در زدن وارد شدم.
با دیدنم از پشت میز بلند شد و گفت:
_ چیشده؟

بی‌حرف و پر بغض روی تخت نشستم و سر روی زانوهایم گذاشتم که صدای باز شدن در و چند لحظه بعد صدای امیرعلی بلند شد!

_ آرام برو بیرون یه لحظه..!

چند لحظه بعد، صدای بسته شدن در آمد و مچ دست‌هایم اسیر دست‌هایش شد…
بی‌صدا چند لحظه‌ای نگاهم کردو بعد، دوطرف سرم را گرفت و به چشم‌هایم خیره شد، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت:
_ چخبره انقدر گرمی! پاشو بریم دکتر…

دست‌هایش را پس زدم و گفتم:
_ خودش خوب میشه! ولم کن.

پایین تخت نشست و نگاهم کرد، دست‌هایم را گرفت که بغض کرده رو برگرداندم و گفت:
_ چرا قهر میکنی؟

هق کوتاهی از گلویم بیرون آمد و قطره اشکی روی گونه‌هایم ریخت.
نفس لرزانی کشیدم و زمزمه کردم:
_ هیچی نیست؛ ولم کن.

دست‌هایش را کنار کشید و گفت:
_ ول کردم؛ حالا بگو.

دستی زیر چشم‌هایم کشیدم و پر خشم قطره‌های اشک را با پشت دست پاک کردم…
_ حالم خوب نیست؛ دلم گرفته!

مکثی کردم و از ته دلم نالیدم:
_ ازت نمی‌ترسم بخدا امیرعلی!

دست‌هایم را از روی صورتم کنار زد و گفت:
_ ببین منو!

نگاهش کردم، با انگشت پشت پلک‌هایم کشید:
_ انقدر که گریه کردی پلکتم قرمز شده…از چی دلگیری؟

کمی کنار کشیدم، دست‌هایم را محکم گرفت و گفت:
_ گفتی نمی‌ترسی!

آه از ته دلی کشیدم و بی‌پرده گفتم:
_ نمی‌ترسم. فقط خجالت می‌کشم!

لبخند مهربانی روی لب‌هایش نقش بست و پچ‌پچ‌وار نفس‌های گرمش را روی صورت تبدارم خالی کرد…
_ نازکشی تموم برگ‌گلم؟!

زیر چشمی به چشم‌هایش نگاه کردم، گوشه پلک‌هایش چین خورد و بی‌مقدمه خم شد و پشت پلک چپم را بوسید!

نگاهم را از چشم‌هایش دزدیدم؛ اینبار لب‌هایش وصله‌ای شدند روی پیشانی تب‌دارم و زمزمه کرد:
_ پاشو بریم دکتر؛ دلم قرار نداره…

_ خوب میشم خودم دارو می‌خورم درست میشه.

روبرویم ایستاد و گفت:
_ قسمت بدم؟!

_ نه؛ ولی آخه خوبم…

نم چشم‌هایم را با انگشتان کشیده‌اش گرفت و گفت:
_ تب عصبی داری آمین! نمی‌دونم چرا اینطوری میکنی ولی محض یکم اروم گرفتن منم که شده پاشو ببرمت دکتر!

چشم‌هایش بی‌قرار جزء به جزء صورتم را می‌کاوید و آرام و قرار نداشت…
_ با بابا میرم

_ نیستن، دنبال کارای ماشینه از صبح، مادرتم با ماه بانو ترلان رفتن دنبال خرید. پاشو بریم خیلی داغی…

سر گیجه داشتم، با مکثی بلند شدم و گفتم:
_ بریم

کیفم را از روی جا لباسی گوشه اتاق برداشت و به دستم داد؛ تشکر زیرلبی کردم، روسری و چادرم را جلوتر کشید و بی‌توجه به صورت رنگ گرفته‌ام گفت:
_ تو حیاط مرد زیاد هست؛ بریم سریع.

_ اینجوری؟!

با اخم کمرنگی از سر تعجب نگاهم کرد:
_ چجوری؟

_ هوا سرده سرما میخوری امیرعلی!

ثانیه‌ای نگاهم کرد و نگاهش رنگ مهربانی گرفت؛ نگاه دزدیدم و ای وای بر این عشق و عاشقی و تپش‌های بی‌وقفه دل عشق‌مذهبم!

نفسی گرفتم و از سوزش گلویم به سرفه افت

ادم.

..

امروز قصد مجنون کردنم را داشت این مرد؛ خم شد و پیشانی‌ام را بوسید و دوباره، “ها” کنان نفس‌هایش را روی صورت تبدارم رقصاند و گفت:
_ به سرما خوردن باشه من همین الان از گل سرخم گرفتم مریضیشو!

بعد از این حرف، بدون نگاه کردن به صورتم به سمت در رفت و گفت:
_ تا من یه لباس گرم بپوشم توام برو پایین…
بی اراده خندیدم!
خودش هم انگار شرم مانعش میشد که بی‌پروا احساساتش را بروز دهد…
با تنهایی و خودم تعارف نداشتم، این مرد را همیشگی می‌خواستم!
همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه…
مگر می‌شود انقدر دلم را نرم کند و نرم نرمک به دل و جانم نفوذ نکند؟
با یادآوری گل سرخم گفتنش دستی به گونه‌هایم کشیدم و از گرمای پر شدت‌شان پی به گلگون بودن‌شان بردم…
دست از فکر کردن برداشتم و با عجله از پله‌ها پایین رفتم و کنار نرده‌ها منتظرش ایستادم.
حاج مهدی با دیدنم دست از کتاب خواندن کشید و نگاهم کرد:
_ عصر بخیر؛ علی و آرام کجان؟

صدای آرام از پشت سرم بلند شد و گفت:
_ اینجام حاجی بابا.

من هم لبخند محوی زدم و به کف سنگی چشم دوختم و گفتم:
_ امیرعلی بالاس، میخواد منو ببره دکتر.

از روی صندلی بلند شد نگاهی به بالای پله‌ها انداخت و گفت:
_ برید به سلامت…

به سمت اتاق گوشه پذیرایی رفت، نگاهی به پله‌ها انداختم و با دیدن امیرعلی لبخند محوی زدم و رو به آرام گفتم:
_ مامانم کی میاد؟ نمیدونی؟

لبخند پر شیطنتی روی لب‌هایش بود!
خیره نگاهم کرد و مرموزانه گفت:
_ حیف رژ لبم نمی‌زنی بتونم یکم تیکه بهت بندازم! نه نمی‌دونم کی میان. رفتن واسه سفره حضرت زهرا وسیله بگیرن بدن مسجد…

قفل کرده نگاهش کردم و از حرص مطمئنا رو به انفجار بودم!
قبل از اینکه حرفی بزنم، امیرعلی از پشت سرم با دو انگشت به پیشانی‌اش کوبید و اخم کنان گفت:
_ خجالت بکش بچه این حرفا چیه! بلند بلند هوار نکش!

آرام بلند خندید و بی رودروایسی به امیرعلی چشمک زنان پرسید:
_ مگه دروغه؟ حاجی بابا که تو اتاقش نمی‌شنوه حرفامو!

اینبار اخمی میان ابروهایش نشست و جلوتر آمد که آرام با خنده بلندی از پله‌ها به سمت بالا دوید…
نگاهش کردم که پر اخم و خنده بلند گفت:
_ پدر صلواتی!

***
نگاهی به سرم داخل دستم انداختم و چادرم را روی خودم انداختم؛ امیرعلی نگاهی به پرستار که مشغول تزریق آمپول‌های چند رنگ داخل سرم بود کرد و گفت:
_ خانوم میشه سریع‌تر؟ می‌خوام پرده رو بکشم

پرستار آخرین آمپول را هم تزریق کرد و گفت:
_ بله…اگر زیر سرنگ ورم یا سوزش داشت زنگ بالای تختو بزنید همکارا رسیدگی کنن.

سری تکان دادم و بلافاصله بعد از رفتنش امیرعلی پرده کنار تختم را کشید و کیپ کرد!
بی‌اراده خندیدم که برگشت و با اخم کوتاهی گفت:
_ زهرمار! مرتیکه عوضی بچش رو تخت خوابیده به ناموس بقیه چشم داره!

چشم‌هایم ناخودآگاه گشاد شدند و گفتم:
_ آروم باش حالا؛ پرده رو که کشیدی چرا عصبانی میشی؟

تیز نگاهم کرد و گفت:
_ نشم؟

نگاهی به پاهایم انداخت و ادامه داد:
_ مانتو کوتاه‌تر از این نداشتی بپوشی؟

نمی‌دانم چرا امروز انقدر خندیدنم اوج گرفته بود!

_ اخه زیر چادره…نمی‌دونستم که مجبورم میکنی بیام دکتر!

دست یخ زده‌ام را گرفت و چشم‌هایش را فشرد:
_ نخند انقدر…فقطم منم که انگار زورم بهت می‌چربه!

راست می‌گفت!
لبخندم محو شدنی نبود؛ گفتم:
_ چرا کنسل شد پروازت؟ خوابت میاد؟

_ بخاطر بارون شرایط پرواز نبود؛ آره بدجور خستم…

_ دیگه نمیری؟

_ نه! مسخرم کردن انگار؛ چند ساعت علاف بودم تا شرایط اوکی شه بعدشم که زدن زیر پرواز امروز! کلا کنسل شد امروز…

با دلسوخی نگاهش کردم، پلک‌هایش خون افتاده بود و از چهره‌اش خواب‌آلودگی می‌بارید.
_ امیرعلی…یکم بخواب تا سرم تموم شه

_ نه نمی‌خواد…

_ داری بیهوش میشی؛ اینم که سرعتش پایینه، کمه کم به نیم ساعت میکشه؛ یکم بخواب.

دستی به صورتش کشید و صندلی را کمی نزدیک‌تر به تخت کرد؛ چادرم را روی قسمتی از تخت گذاشتم و گفتم:
_ سرتو بذار رو چادر.

رمان آنلاین مرگ هم عشق میخواهد پارت ۳

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17563
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.