| Sunday 25 October 2020 | 04:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت 1

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت 1

مقدمه رمان دروغی با طعم زندگی:

از کجا برایت بگویم…

ازعشقم به تو یا از قسمت …

از احساسم بگویم یا از تقدیر…

از این بگویم که چه آرزوهایی برایت دارم یا از این که روزگار چه اتفاقاتی برای ما مقدر کرده …

کاش می توانستم به تو قول دهم که همیشه با تو مهربان خواهم ماند اما از فردایم خبر ندارم، فردایی که دست من نیست…

کاش می توانستی به من قول بدهی که همیشه کنارم خواهی ماند اما از فردایت خبر نداری ،شاید مجبور شدی و تنهایم گذاشتی…

ماه من! فردا هرچقدر بد شد،امروز را به خطر بیار…

به یاد بیار که من چقدر دیوانه وار دوستت داشتم اما از پایان این قصه خبری ندارم…

باشد که در کنار هم پایان قصه را خوش بنویسیم…

 

پارت 1:

 

پشت میز کارم نشسته بودم و مشغول حساب کتاب حقوقای کارگرا بودم.اِنقدر کار کرده بودم، خسته شدم و به صندلیم تکیه دادم . نگاهی به ساعت انداختم ساعت ناهار شده بود.بلند شدم و رفتم اتاق شریکم نیما، که دوست صمیمیم هم بود .تقه ای به در زدم .

بفرمایید تو.

نیما داداش ، ساعت ناهاره. اگه کاری نداری من برم.

آخ آخ! ساعت ناهار شد؟ متوجه نشدم برو داداش نه کاری نیست .فقط سپهر!با اشکان هماهنگ کردی؟

– آره ساعت ۷ اونجاست. منم دیگه کارگاه نمیام تا برم خونه یه دوشی بگیرم آماده شم دیگه یه راست میام کرج.

— باشه پس می بینمت.

– می بینمت.

از کارگاه زدم بیرون ،سوار ماشینم شدم وحرکت کردم .سر راه یه خرس بزرگ دیدم،از اونایی که به ستاره قول داده بودم براش بگیرم.ستاره خواهر کوچولوی من بود که باوجوداینکه مادرمون یکی نبود، از محبتمون چیزی کم نمیشد. 

زنگ در رو زدم و خرس رو گرفتم جلوم .می دونستم ستاره در رو وا می کنه که با صدای جیغش فهمیدم بله خودشه.

وای سلام داداشی تو چقدر خوبی بده من خرسمو.

– سلام عشقِ داداش ،پس بوس داداش چی؟

— داداشی بیا تو. تازه از بیرون اومدی برو اول دست و صورتتو بشور بعد.

یه دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم:« چشم.»

و خرسشو بهش دادم.

رفتم تو،به مهری و بابا سلام کردم .بابا که مشغول تلویزیون بود،گفت:« سلام پسرم دستت درد نکنه ولی سعی کن پولاتو جمع کنی . این همه ولخرجی خوب نیست.»

– چشم پدر جان.

مهری که داشت میز ناهار رو آماده می کرد گفت:« واقعا دستت دردنکنه . چرا انقدر زحمت می کشی همیشه برای ستاره یه چی می خری.»

– نه بابا این چه حرفیه.

بعد از اینکه دستامو شستم رو به ستاره کردم و گفتم:« ستاره خانم چیزی رو فراموش نکردی؟»

با صدای من خرسوگذاشت زمین و دستاشو باز کرد و گفت:« بیا داداشی.» و افتاد بغلم .

مهری صدامون کرد برای ناهار.

همونجوری که ستاره بغلم بود، بلندشدم و به سمت میز رفتم و ستاره رو سر جاش نشوندم و خودم سر جام نشستم.

— داداشی شما فراموش نکردی که هفته دیگه دوشنبه چه روزیه؟

– مگه می تونم فراموش کنم تولد ۵سالگی ستاره خانمه.نگران نباش کادوی تولدت محفوظه.

ستاره لبخند ریزی زد و شروع به خوردن ناهار کرد.

همگی سر میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم.

وقتی غذامو تموم کردم، همونجوری که ته مونده ی ماست کاسمو می خوردم از مهری تشکر کردم .

مهری هم گفت:« نوش جان.»

رو به بابا گفتم:« بابا جان همونطور که هفته ی پیش گفتم امروز با دوستام میرم کرج شبم اونجا می مونم صبح از همونجا میرم کارگاه دیگه خونه نمیام .»

— باشه پسرم برو به سلامت ولی سپهر جان،فکر نمی کنی وقتشه سروسامون بگیری همه هم سن و سالای تو ازدواج کردن ،همین فرزاد پسرداییت خانومش تو راهی داره.

– باباجان من تو این شرایط راحتم اصلاً آمادگی ازدواج رو ندارم لطفا ًادامه ندین.

بابا سری تکون داد و گفت:« باشه هر جور راحتی.»

از صندلی بلند شدم دوباره تشکر کردم و رفتم اتاقم تا آماده شم .چشمم به عکس مادرم که روی میز کنار تخت بود افتاد.طبق عادت عکس رو برداشتم و بوسیدم عکسی که من توش یه نوزاد سه ماهه بغل مادرم بودم.عکسی که دو ماه بعد اون ،مامانم از پیشمون رفت.من بعد از دبیرستان شروع به کار کردم تا الان که کارگاه تولیدی خودمو زدم .همیشه می خواستم مامانم بهم افتخار کنه بود اونم اگه بود ازم می خواست که زن بگیرم.حتما اگه بود می گفت که دوست داره منو تو لباس دومادی ببینه…

اشکامو پاک کردم .عکس رو کنار گذاشتم و بلند شدم.یه دوشی گرفتم و یه ساک کوچیک بستم آماده شدم و داشتم موهامو درست می کردم که صدای در زدن اومد. از نحوه در زدن فهمیدم ستارست.

– بیا تو، خوشگل ِمن.

— داداشی داری میری؟

– آره عزیز دلم مراقب خودت باش فردا می بینمت.

— باشه تو هم مواظب خودت باش آخه یه داداش که بیشتر ندارم.

محکم بغلش کردم .

– وای که قربونت برم من.

بوسه ای روی سرش زدم و از اتاق اومدم بیرون .بابا که داشت روزنامه می خوند ،با دیدنم روزنامه رو زمین گذاشت و عینکش رو از روی چشماش برداشت .

— سپهر داری می ری؟

– آره بابا جان کاری نداری؟

— نه برو فقط مواظب باش سرعت نریا.

– باشه چشم بابا خداحافظ.

— خداحافظ.

بابا همیشه نگران بود.نگرانی که می گفت نمی خواد یه عزیز دیگه رو تو تصادف جاده از دست بده.تصادف مامان بدجور چشماشو ترسونده بود.روز هایی که من هیچی به یاد ندارم اما بابا هنوزم با فکر کردن به اون روزا چشماش تر میشد.

وقتی رسیدم دم ویلا ی کرج ،ماشین نیما و اشکان رو دیدم. فهمیدم که اونا زودتراز من رسیدن.ما یه اکیپ سه نفره بودیم که با هم خیلی صمیمی بودیم .اشکان نامزد کرده بود و فقط چند ماه تا عروسیش مونده بود ولی نیما مجرد بود و مثل من از این وضعیت راضی بود.

با هم می گفتیم می خندیدیم قلیون می کشیدیم ولی هیچ وقت خلاف نمی کردیم. نیما و اشکان جلوی من لب به مشروب نمی زدن.چون می دونستن که من نمی خورم چون باور داشتم مامانم حواسش بهم هست.

مشغول گفتن و خندیدن بودیم .ما همش اوضاع اشکان رو مسخره می کردیم اما اشکان پسر پایه ای بود و ناراحت نمی شد.ولی مسخرش می کردیم که باید همه چی رو  باید به زنش توضیح میداد .

— اشکان داداش،واقعا آبروی هر چی مردِ ،بردی زن ذلیلی حدی داره .دروغ میگم سپهر؟

– نه نیما چه دروغی .من می ترسم اینا برن زیر یه سقف چه شود.

+ باشه حالا هی بگین اونموقع که شما هم زن گرفتین من بهتون میگم…

وسط صحبت اشکان تلفنش زنگ خورد.سه ثانیه نشد که تلفنش رو برداشت :

+ الو سلام خانمم…

ازجاش بلند شد و همونجوری که از ما دور می شد ،صدای خنده ی ما بلندتر میشد. 

اشکان هم با اشاره برامون خط و نشون می کشید. 

اون شب هم خیلی شب خوبی بود ،مثل بقیه شبای دورهمیه ما سه شمشیردار .

***

تق تق

– بفرمایید داخل .

— سلام آقای امینی صبحتون بخیر.

خانم میرزایی برشکارمون بود .

– سلام خانم میرزایی .صبح شما هم بخیر. جانم چیزی شده؟

— راستش …خیره.من زایمان دخترم نزدیکه می خواستم از این ماه از خدمتتون مرخص شم خونه بمونم کمک دخترم .

– اِ…  ایشالله که سلامت باشین ولی دروغ چرا ناراحت شدم .شما جزو نیروهای خوب ما بودین .راهی نداره بتونین به کارتون ادامه بدین؟

— نه والا.شرمنده.

– دشمنتون شرمنده .انشالله که هرجا هستین ، سلامت باشین .من حقوق این ماه رو براتون واریز می کنم .

— خیلی ممنون.

بعد از رفتن خانم میرزایی یه زنگ به نیما زدم .

– داداش میای اتاقم؟

— اومدم.

بعد دو دقیقه نیما اومد.

— سپهر، فاصله ی اتاق من تا اتاق تو فقط ۱۵قدمه .اگه کاری داری می تونی بیای پیشم.

– باشه حالا خسته نشی تا اینجا اومدی .حالا اینارو ول کن. الان خانم میرزایی اومد ،گفت از فردا نمی تونه بیاد.

— وای واقعاً!چه حیف.

-آره حیف شد .اینو خواستم بگم ،زنگ بزن روزنامه آگهی بدن .فقط یادت نره ،ذکر کنی مجرب باشه .

— باشه ولی مجرد هم خوب چیزیه .

اومدم یه چی سمتش پرت کنم که خودش گارد گرفت.

– نیما حرص منو در نیار. می خوای مخ بزنی دوتا کوچه بالا تر پارکه .اینجا جای اینکارا نیست .

— باشه باشه شوخی کردم.

– حالا من گفته باشم.

 

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت 1 تقدیم شما عزیزان

لطفا از رمان من حمایت کنید

منتظر نظراتتون هستم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دروغی با طعم زندگی
  • ژانر: عاشقانه _ اجتماعی
  • نویسنده: فاطمه شعبانی
https://beautyvolve.ir/?p=17544
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.