| Sunday 25 October 2020 | 09:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰                                                                      مهبد
از پله ها پایین رفتم. چراغ های سالن اصلی خاموش بود.
باد به پنجره های بزرگ سر تا سری میخورد و با آن نور کم سالن ، وهم خاصی ایجاد کرده بود.
دستی به پشت گردنم کشیدم و به چپ و راست خمش کردم.بدجور گرفته بود.
به سمت راهرویی که به آشپزخانه میرسید رفتم.
راهروی نه چندان بزرگی که به چند تا از اتاق ها راه داشت و تهش هم دری بود که به حیاط پشتی میخورد.
این خانه برای تردد داخلش نقشه ی هاگوارتز را لازم داشت.
وارد حیاط شدم و به سمت آشپزخانه که ساختمانی کوچک کنار حیاط بود رفتم. نور کمی از در شیشه ای  بسته اش بیرون می امد.
نمیدانستم خدمتکار ها شب ها هم کار میکنند.
دست بردم و در را باز کردم.
یکی از خدتمکار ها پشت به من، پشت میز نشسته بود و چیزی روی تخت گوشت خورد میکرد.
چند لحظه مکث کردم تا متوجهم بشود ولی تغییری در حالتش ایجاد نکرد.
صدای در را نشنیده بود؟
بیخیالش شدم و بی توجه بهش به طرف یخچال رفتم و درش را باز کردم.
جدیدا شب ها بدجور گرسنه میشدم. باید میگفتم یک چیزی برای این وقت ها داخل اتاقم بگزارند..
داخل یخچال را نگاه کردم. یخچال به این بزرگی هیچ چیز قابل خوردنی نداشت. همه از دم خام بود‌.
چشمم به چند خیاری که توی پشقاب ته یخچال بود افتاد.
حداقل قابل خوردن بود.
کمی به جلو خم شدم و دستم را دراز کردم تا برشان دارم ولی با صدای جیغ بلندی که شنیدم به هوا پریدم .احساس کردم تمام موهای تنم یک به یک سیخ شدند.
به سمت صدا چرخیدم.
صدای آژیر هم اینطور نبود.
دختری که پشت میزنشسته بود، چاقویی که با آن داشت تا همین چند لحظه قبل چیز خورد میکرد را به طرفم گرفته بود.
سیم های هندزفری از کنارش اویزان بود.پس برای همین متوجهم نشده بود.
قشنگ داشت از ترس میلرزید. کل بدنش روی ویبره بود.
تا به حال ندیده بودمش.احتمالا جدید بود.
گفت:تو کی ای؟
صدایش هم میلرزید.
ته مانده ی کالری داخل بدنم هم با آن جیغش پرید.
دوباره به طرف یخچال چرخیدم تا خیار ها را بردارم و گفتم:بی بی مگه نگفته کیم؟
با همان صدای لرزان گفت:میگم کی ای؟
خیار را برداشتم و دوباره به طرفش چرخیدم. هنوز چاقو را با دو دست به طرفم گرفته بود.در یخچال را بستم.
خیار را داخل دهانم گزاشتم و ناگهانی با یک حرکت چاقو را از دستش گرفتم.
جیغ کوتاهی زد و چند قدم به عقب رفت.محکم از پشت به میز خورد.
صدای دویدن چندین نفر را از حیاط میشنیدم. از بس جیغ زده بود احتمالا فکر کرده بودند خبری شده.
خیار را از داخل دهنم بیرون کشیدم و گفتم:جیغ نکش مهبدم.
جلو رفتم تا چاقو را روی میز بزارم.
باترس گفت:نیا جلو.
میخواستم چیزی بگم که در با شتاب باز شد و سه تا از بادیگارد ها باهم وارد شدند.
دختر به ثانیه نکشید به طرفشان دوید و پشت یکیشان قایم شد.اینقدر ریز بود که هیکل مرد کلا محوش کرده بود.
یکی از بادیگارد ها کمی جلوتر امد و با تعجب نگاهم کرد.
ان دوتای دیگر هم دست کمی از این یکی نداشتند.
در یک لحظه متوجه شرایط شدم و تصور کردم. من چاقو به دست با دختری که ترسیده بود. خودم هم بودم شک میکردم.
بادیگار:اقا..
چاقو را از همان فاصله روی میز پرت کردم .
بعد از چند ثانیه یکی دیگرشان به حرف امد و گفت:اقا چیزی شده؟
گفتم:چیزی نشده. 
دختر کمی سرش را از پشت مرد بیرون اورد وبا همان ترس داخل چشم هایش نگاهم کرد.بادیگارد از جلویش کنار رفت و گفت:تو اقارا نمیشناسی؟
دختر چند لحظه ای نگاهم کرد.انگار داشت اوضاع را برای خودش تحلیل میکرد. بعد از چند ثانیه انگار متوجه شده باشد کامل از پشت مرد ها کنار امد و دست هایش را جلوی بدنش قفل کرد . سرش را کمی به پایین خم کرد و ببخشید ارامی گفت.
لب پایینش را با دندان محکم گرفته بود. یکم دیگه تلاش میکرد میتونست کامل از جا بکندش.
رو به یکی از بادیگارد ها کردم و با سر به بیرون اشاره کردم.
متوجه منظورم شدند و از در بیرون رفتند..
صندلی را از پشت میز بیرون کشیدم و نشستم.
یک غذا خوردن نصفه شب هم برای من داستان درست میکرد.
دختراز همان جایی که ایستاده بود تکان نمیخورد. انگار خشکش زده بود.آرام گفت:ببخشید اقا..
نگاهش کردم و بی مقدمه گفتم:میتونی چیزی بپزی؟
سرس را بالا اورد و نگاهم کرد.
ادامه دادم:گشنمه.
با سر به یخچال اشاره کردم :چیز قابل خوردن تو یخچال نبود.
حالا نگاهش کمی از ترس به تعجب تغییر کرده بود. میدانستم بدو ورود هر کسی به اینجا من را برایش دیو دو سر توصیف میکنند.
گفت: چرا زنگ نزدید براتون بیاریم بالا..
هنوز صدایش میلرزید.
گفتم:میخواستم هوا بخورم.
گازی به خیار زدم و قبل از اینکه بجومش گفتم:بلدی یا برم؟
جوری که انگار عجله داشته باشد تند تند گفت:بلدم اقا. الان یه چیزی سریع درست میکنم.
سریع به طرف یخچال رفت و نگاهی به داخلش انداخت.
گفت:اقا هرچی باشه اشکالی نداره؟
گفتم:نه.
به تخت گوشت روی میز نگاه کردم.چیزی که ان موقع خورد میکرد انگار کرفس بود.
گفتم:جدید اومدی؟
چیزهایی که از یخچال بیرون اورده بود روی سینک کنار یخچال گزاشت و به طرفم چرخید و همینطور که سعی میکرد نهایت احترامش را برایم بگزاردگفت:بله اقا.امروز اومدم.
نه به آن موقع نه به حالایش.
گفتم:راحت باش گازت که نمیگیرم.
کمی سرش را بالا اورد و مشکوک نگاهم کرد. از رفتارش خنده ام گرفته بود.
با سر به سینک اشاره کردم و گفتم:نمیخوای درست کنی؟
تند تند سرش را تکان داد و گفت:چرا اقا الان درست میکنم.
به طرف سینک چرخید وباعجله مشغول شد.
دستم را بالا اوردم و به ساعت نگاه کردم. یک ربع به سه ی شب.
احتمالا چون تازه وارد بود بقیه مجبورش کرده بودند نصف شب کار کند.
سنش زیاد نمیزد.نمیدانستم اینقدر سن پایین هم توی شرکت خدماتی کار میکنند.
خانواده نداشت؟چطور میگزاشتند شب کار کند؟
گفتم:چند سالته؟
همینطور که دستش به خرت و پرت هایی بود که از یخچال در اورده بود، بود،کمی به طرفم چرخید و گفت:۲۸ اقا.
پس زیاد هم سنش کم نبود.هم سن مهرداد بود.
گفتم:تمام وقتی؟
صورتش گل انداخته بود. قشنگ معلوم بود میترسید.
گفت:نه اقا.از ۶ عصر میام.
نمیدانم چرا نصف شبی کنجکاو شده بودم.
گفتم:صبحا چی؟
این بار ، هم کار میکرد هم جواب میداد.فکر کنم میخواست زودتر از این مخمصه خلاص بشود.
گفت:صبحا میرم دانشگاه اقا.
جفت ابروهام به حالت تعجب بالا رفت.
گفتم:پس کی میخوابی؟
لب هایش کمی به حالت خنده بالا رفت ولی سریع خودش را جمع کرد.
گفت:از ۸تا۱۲ دانشگاه. بعد تا ۵میخوابم.بعد میام اینجا تا صبح. گفتن باید مواد غذایی فردای اون روزا اماده کنم.اگه هم شما و اقا بزرگ کاری داشتید انجام بدم. اگه زود تموم بشه میشه بخوابم ولی نشد هم مهم نیست اقا.
اونقدر که فکر میکردم نه بچه بود نه کارنابلد. مردی بود برای خودش.

چند ثانیه ای نگاهم کرد و وقتی دید دیگر حرفی نمیزنم کامل به طرف سینک چرخید.
برای اینکه موذبش نکنم کامل پشت به سینک نشستم و از در به حیاط خیره شدم.
فرداخیلی کار داشتم. باید کمی برنامه هایم را سبک میکردم تا به کارهای خودم هم برسم.. این زمان باید بیشتر مراقب حرکت های اطرافیانم میشدم..مخصوصا با وجود اینکه شک هم کرده بودم ممکن بود پای مهرداد را دوباره به این عمارت باز کنند..
حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا چیزی که میپخت آماده شود.
به طرف میز آمد ویکی از پشقاب های تقریبا بزرگ را برداشت. ظرف پیرکسی که داخلش غذابود را برعکس رویش گزاشت تا قالبی در بیاید.
باکمی سیب زمینی خلالی و سبزی تزئینش کرد و جلویم گزاشت.
دست هایش را دوباره جلوی بدنش قفل کرد وگفت:بفرمایید اقا.
انگارماکارونی بود ولی تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.تقریبا مثل لازانیا بود ولی لازانیا نبود.از آن ماکارونی شکل دارها بود.
چنگال کنار بشقاب را برداشتم و کمی از قالب را کندم و داخل دهانم گزاشتم.
کامل جویدمش.مزه اش انگار بد‌نبود.
دختر هنوز همانطورکنارم ایستاده بود .
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. با ترس داشت نگاهم میکرد.
میخواستم چیزی بگم که ناگهان غذا بدفرم داخل گلویم پرید.
چشم هایم را روی هم فشار دادم و به طرف جلو خم شدم. شروع به سرفه کردن کردم. کلا امشب هیچ چیز به من نیامده بود.
لیوان آبی را جلوییم گرفت.
لیوان را گرفتم و چند قلوپ آب خوردم تا سرفه ام بند بیاد.
باز هم با ترس گفت :اقا خوبین؟
چند بار با مشت به سینه ام زدم تا ماکارونی لعنتی پایین بره و گفتم:خوبم.
باقی آب را سر کشیدم و لیوان را کنار پشقابم گزاشتم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:شام خوردی؟
گفت:بله اقا.خوردم.
گفتم:یه بشقاب بده.
سریع چرخید و یکی از پشقاب هایی که توی کمد بالای سینک بود برداشت و به سمتم گرفت.
غذا را همانطور که قالبی بود از وسط نصف کردم و نصفش را توی آن یکی بشقاب گزاشتم و گفتم:خوشم نمیاد تنهاغذا بخورم. بشین.
دست هایش را بالا اورد و سریع توی هوا تکان داد و گفت:نه اقا ممنون خوردم.
اگرهم شام خورده بود احتمالا همان ۵ و ۶ عصر بود.
با دست صندلی کنارم را عقب کشیدم و گفتم:بشین.کاریت ندارم.
چند ثانیه با تردید نگاهم کرد .
گفتم: فرض کن دارم دستور میدم.
بعد از کمی مکث بالاخره با احتیاط کنارم نشست.
چنگالی از جاقاشقی روی میز برداشتم و کنار بشقابش گزاشتم.
شروع به خوردن کردم.
چنگال را از کنار پشقابش برداشت.
حداقل بعد از مدتها یک غذای متفاوت میتوانستم بخورم..

.
.
.
.
مهرداد
پیچ گوشتی را از توی جعبه ی اچار ها برداشتم .
لوله از چند جا با بست به دیوار پیچ شده بود.
مامان کهنه پارچه ی دیگری به دستم داد و گفت: درست میشه؟
لوله ی آب داخل حیاط که به ساختمان کشیده میشد از سرما ترکیده بود. این خانه کلا همه چیزش فسیل شده بود.
آره ای گفتم و تک تک پیج ها را باز کردم و با بدبختی قسمت معیوب لوله را جدا کردم.شانس آورده بودیم لوله یک سره نبود.
پارچه را روی قسمتِ ته بازِ لوله گزاشتم تا مانده های آب داخلش رویم نریزد. همینطور هم به اندازه ی کافی سرد بود.خیس شدن دیگر مصیبت میشد.
لوله ی جدیدی که خریده بودم را برداشتم و رو به مامان گفتم:بروتو مامان.سرده.
گفت :سردم نیس.کاپشنه گرمه.
مامان یکی از کاپشن های بادی پوریا را پوشیده بود. کل بدنش در کاپشن محو شده بود.
سعی کردم لوله را جا بندازم و گفتم:پاهات دوباره درد میگیره.
با زور لوله را جا انداختم.
مامان بی توجه به حرفم جلوتر امد و با استرس گفت:ولش کن پوریا میاد امشب درستش میکنه. زور نزن براش.
با مشت به انهای لوله کوبیدم تا کامل جا برود و گفتم:نمیاد امشب.
صدایش حالا دیگراز سرما میلرزید گفت:ولش کن زنگ میزنم لوله کش بیاد.
دست بردم و اچار فرانسه را از توی جعبه برداشتم و گفتم: حالا تموم میشه.
با آچار دو سر لوله را با رابط هایش سفت کردم و با دست چند بار عقب جلویش کردم تا از سفتیش مطمئن بشم.
گفتم:تموم شد.
دست هایم از سرما دیگر حسی نداشت.
اچار را روی زمین گزاشتم.
گفتم: فقط یه پتویی چیزی باید بکشیم روش دوباره نترکه.
گفت: اون پتو قدیمه را میارم میندازم روش .
گفتم: تو زیرزمینه؟
گفت: نمیدونی کجاشه خودم باید بیارم.
 بدون حرف دیگری به طرف زیر زمین رفت.
اچار های پخش شده را از روی زمین برداشتم و توی جعبه ابزارگزاشتم.
اینقدرهوا سرد بود که حس میکردم خونم به سمت منجمد شدن میرفت.
جعبه را برداشتم و به طرف پارکینگ رفتم.
در کمد کوچکی که گوشه ی پارکینگ بود را باز کردم و جعبه را داخلش گزاشتم.
مامان با پتو ی توی بغلش از پله های زیرزمین بالا امد.
در کمد را بهم زدم و به طرفش رفتم. پتو را از دستش گرفتم.
مامان:یکی بسه؟
گفتم: اره. میرسه.
پتو را بغل کردم و دوباره به حیاط رفتم.
آسمان قرمز قرمز بود. امشب قطعا باران می امد.
پتو را چند تایِ طولی کردم و روی لوله انداختمش. حداقل دیگر یخ نمیزد.
چند تا از اجر های کنار باقچه را عمودی روی لبه هایش گزاشتم تا با باد تکان نخورد و به داخل ساختمان برگشتم.
مامان بخاریِ داخل هال را تا ته زیاد کرده بود. به طرفش رفتم و جفت دست هایم را رویش گرفتم.
جدیدا دیگر نمیشد سردی هوا را تحمل کرد.دست هایم سرخ سرخ شده بود و جلز ولز میکرد.
کمی که گرم شدم با پا بالشت کنار بخاری را به دیوار تکیه دادم وروی زمین نشستم.پشتم را به بالشت تکیه دادم.
این خانه را شش سال پیش خریده بودم.تنها و بهترین چیزی بود که با حقوقی که چند سال جمع کرده بودم میشد خرید.
بعد از آنکه آن اتفاق برای پوریا افتاد، خانه ی خودش را فروخت و طبقه ی بالای اینجا را خرید تا وقتی هر کدام نیستیم آن یکیمان مراقب مامان باشد.
چند وقت پیش هم به خاطر کارهای احتمالی بابا، کلش را به نام پوریا زده بودم‌.
مامان از آشپزخانه گفت: پوریا گفت امشب نمیاد؟
گفتم: نه.عصری زنگ زد. فکر نکنم فردا پس فردا هم بیاد.
همینطور که نشسته بودم دستگیره را از کنار بخاری برداشتم و دستم را به بالا دراز کردم و از روی بخاری کتری را پایین اوردم.
مامان عادت داشت همیشه استکان ها و بقیه ی وسایل چایی را کنار بخاری میگزاشت.
استکان خودم را برداشتم و گفتم:چایی بریزم؟
از همان آشپزخانه جواب داد:باشه.
دوتا چایی کمرنگ ریختم و دوباره قوری کتری را بالای بخاری برگرداندم.
هرچه هم که سرد بود کیف پاییز و زمستان بیشتر از تابستان بود.مخصوصاچایی هایش میچسبید.
مامان کنارم نشست.
استکان چایی را جلویش گزاشتم و در قندان را باز کردم.
گفت :این پسره اعصاب واسم نمیزاره.
منظورش پوریا بود.هروقت ماموریت میرفت مامان حرص خوردنش را شروع میکرد.
گفتم:گفت بیشتر یه هفته نمیشه.
همینطور که چایی را توی نعلبکی میریخت گفت: میگه یه هفته.
پشتی را از پشت خودم برداشتم و پشتش گزاشتم و گفتم:نه‌. قسم خورد.
پشت دستم را به استکان گزاشتم. داغیش کمتر شده بود. استکان را برداشتم و قندی داخل دهانم گزاشتم.
مامان نعلبکیش را سر کشید و بدون اینکه نگاهم کند استکانش را برداشت و بی مقدمه گفت:مامانتو دیدی؟
پوریا کلا دهنش لق بود. نخود داخل دهانش نمیخیسید.
استکان را بالا بردم و چایی را مزه کردم .هنوز داغ بود.جوری که خودم را بیخیال نشان بدم گفتم:دیدمش چند روز پیش. 
گفت:چیزی گفت؟
چیزی گفته بود؟ کم مانده بود از اینکه چرا هنوز نمردم شکایت کند.
گفتم:نه.حرفی نزد.
چند ثانیه مکث کرد و بعد جوری که انگار همراه حرف هایش فکر هم میکند گفت:فکر کردی دختر خودمو نمیشناسم؟ وقتی اومدی خونه فهمیدم یه چیزی گفته بهت.
استکان را داخل نعلبکی روی زمین گزاشت‌ و گفت:باید از همه بچه هام حرص بخورم. اون از پوریا که اینطوری حرص میده اونم از پونه. میخواستم همون شب زنگش بزنم.
نگاهش کردم و گفتم:زنگ زدی؟
گفت:پوریا نزاشت.
مستقیم نگاهم کرد و این بار آمرانه ادامه داد: دیگه چیزیم خواست نمیری ببینیش.
توی چشم هایش ناراحتی را میدیدم. میدانستم برایش راحت نیست پشت سر دخترش اینطور صحبت کند.
گفتم:کلش دو دقیقه هم طول نکشید . چیزی نگفت.
نیم خیز شد و قوری را از روی بخاری برداشت و گفت:پسرشو دیدی؟
آستین بافتنی ام را جلو کشیدم وهمینطور که نشسته بودم دستم را بالا بردم .دسته ی کتری را گرفتم و از روی بخاری برش داشتم.
همینطور که برایش چایی میریختم گفتم:اره.بزرگ شده. برگه طلاقا هم برای همون میخواست.انگار مدرسش گیر داده بود.
چایی را در نعلبکی ریخت و گفت: نیومد این بچه را یه بار نشونم بده.
کمی مکث کرد و همینطور که به چایی نگاه میکرد با غم خاصی که در صدایش معلوم بود گفت: ده ساله خودشو ندیدم چه برسه بخواد بیاد بچشو نشونم بده.
خیلی وقت بود میدانستم دلش تنگ شده ولی به خاطر من چیزی نمیگفت. اخرین بار که دیده بودمش میخواستم‌ ازش بخوام که مامان را ببیند ولی پشیمان شده بودم. آنطور که دیده بودمش مطمئن شده بودم مامان خیلی وقت بود به کل، تمام گزشته و ادم هایش را دور ریخته بود. کل زندگیش الان فقط همان شوهر و بچه اش حساب میشد.. بعد از آن رفتار آخرش بعد از اینهمه سال که خودم را گول زدم که هرچه هم باشد باید به چشم مادر نگاهش کنم، این بار به حرف مهبد رسیده بودم..
.
.
.
.
.
.مهرداد
با دست راستم چند با با مشت به شانه ی سمت چپم کوبیدم تا بلکه کمی گرفتی اش کمتر شود.
ساعت پنج صبح بود.امروز نوبت های عمل، فیکس فیکس بود.از از ۸ هم شروع میکردیم تا شب طول میکشیدند.
مجبور بودم امروز ویزیت بخش را کامل دست علی بسپارم.
به طرف پاویون پسر ها رفتم تا لباسم را عوض کنم.
راهروها هنوز خلوت بود. همه خواب بودند.
این بیمارستان خیلی بزرگ بود و از هرطرفی میرفتی از جایی جدید سر در می اوردی. سال های اولی که اینجا امده بودم تا چند ماهی طول کشید تا راهروها را یاد بگیرم.
در ورودی بخش ریه را باز کردم و واردش شدم. اگر از اینجا میرفتم زود تر به پاویون میرسیدم تا میخواستم از راهروی اصلی برم.
ته این بخش پاویون دختر ها بود و راهروی بعدش، پاویون پسر ها میشد.
نگاهی به اطراف انداختم. داخل بخش کسی نبود. در اتاق مریض ها هم بسته بود.
دست هایم را داخل جیب کاپشنم کردم. نه به آن وقت هایی که راهرو شرجی میشد نه به الان که به زور دوشوفاژ داخل بخش روشن کرده بودند.
همینطور که راه میرفتم زمان تقریبی هر کدام از عمل هایی امروز داشتیم را حساب کردم.
شب هم اورژانس کشیک بودم.‌ باید جوری تنظیم میکردم تا عصر به مریض های آنجاهم برسم.
ذهنم درگیر برنامه ی امروزم بود که ناگهان یک نفر درِ انتهای راهروی بخش را باز کرد و با عجله‌وارد بخش شد.
لباس یک سره ی بلندی پوشیده بود و ماسک زده بود. بافت بلندی روی لباس پوشیده بود. این دیگر اول صبحی چه بود؟
چند لحظه مکث کردم و سر جایم ایستادم و با تعجب‌نگاهش کردم.چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم دوباره فرمان راه رفتن بدهد.
هنوز من را ندیده بود. در بخش را بست و به طرف راهرو چرخید.
نمیدوید ولی سعی میکرد سریع راه برود.انگار میلنگید.
شاید از آن همراه مریض هایی بود که داخل عروسی اتفاقی افتاده بود و مجبور شده بود اینطور اینجا بیاد..ولی این راهرو جایی نبود که همه بلدش باشند..
سعی کردم بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد بشم ولی
کمی که نزدیکم شد ناگهان صدای هین بلندش راشنیدم.
ایستادم‌ و نگاهش کردم.
سرجایش خشک شده بود و مستقیم نگاهم میکرد.
دومتر باهم فاصله داشتیم.ماسک هم زده بود.برای همین دقیق متوجه صورتش نمیشدم.
سرجایم ایستادم و باابروهای بالا رفته نگاهش کردم.
بعد از چند ثانیه خودش راجمع و جور کرد . از ابروهای در همم متوجه شد نشناختمش. سرش را کمی پایین برد و ببخشیدی عجله گفت و سریع از کنارم رد شد.
صدایش اشنا بود..چشم هایش..
سریع چرخیدم و گفتم:شیدا؟
سرجایش ایستاد.
چشم هایش را محکم روی هم فشار داد.
این دیگر بهار نبود. بهار با این لباس اینجا چه کار داشت؟
شیدا بود. اما اگر شیدا بود اینجا چه کار داشت؟
شاید برای دیدن بهار امده بود.
ولی بهار الان باید بیمارستان میبود. به خاطر پایش بستری بود.اصلا اگر شیدا بود بهار را از کجا میشناخت؟ این ساعت با این لباس..
فکر ها پشت سر هم داشت به سرم هجوم می اورد. این که بود؟
کمی به طرفم چرخید وانگار که لای منگنه بود سلامی کرد.
مشکوک نگاهش کردم.
دست برد و ماسکش را پایین کشید.
خودش بود.
ابروهایش را کمی در هم کشید و باهمان صدای لای منگنه ای‌گفت: سلام دکتر..
باهمان نگاه مشکوک خیره اش شدم..
باتردید گفت: بهارم دکتر..
اگر آن یکی بود پس اینطور اینجا چه کار میکرد؟
باشک پرسیدم: خانم دکتر؟
سرش را تکان داد و گفت: خودمم دکتر.
دست برد و لبه ی شالش را گرفت و روی قسمت سینه ی لباسش گزاشت.
به خودم امدم‌و چشم هایم را از صورتش گرفتم.
هنوز همانطور حرف میزد انگار داشتند جانش را میگرفتند. در معذب ترین حالت ممکن بود.
گفت: این لباسه.. دیشب راستش..چیزه..
هم خودش هم خودم گیج بودیم. الان با آرایش روی صورتش با شب نامزدیِ شیدا هیچ فرقی نمیکرد..
طوری که انگار گند زده باشد، دست هایش را بالا اورد و سریع تکانشان داد و گفت: نه اونطوری شب. نه. .
انگار همان بهار بود. برای چند لحظه واقعا فکر کردم شیدا را دیده ام. هر بار میدیدمش بیشتر به این میرسیدم که قطعا چیزی این وسط بود که نمیدانستم.. باید سراغ خوانواده ی این دختر میرفتم..
برای اینکه کمی راحتش کنم گفتم: فهمیدم.
سریع گفت: نه دکتر .اونطور نیست. عروسی یه بچه ها بود بعد خوابگاه نبود بعد اومدم اینجا.
پشت سر هم بی وقته تند تند حرف میزد.خودش هم نمیفهمید چه میگفت.
برای اینکه خلاصش کنم تک خنده ای کردم و گفتم: فهمیدم دکتر.
قشنگ انگار روی آتیش گزاشته بودیش.
گفتم: میرین الان خوابگاه؟
با انگشت گوشه ی پیشانی اش را دست کشید و بطوری که به زور شنیدم گفت: یعنی خبرم اومدم الان برم کسی نباشه ببینه.
گفتم: بیرون سرده..
دوباره سریع گفت: نه یعنی‌اره ولی اسنپه میاد زود.تو ماشینم.
چند ثانیه نگاهش کردم .
کاپشنم را در اوردم و به طرفش گرفتم.
نمیدانم این کار را برای اینکه به خودم نزدیکش کنم تا ته قضیه را بفهمم کردم یا برای خودش..
با تعجب نگاهم کرد.
گفتم: تا همون ماشینم برین یخ میزنین با این لباس.
با تردید گفت: اشکالی نداره؟
لبخندی زدم. این هم پس دست کمی از دوستش نداشت. فکر میکردم فقط آن یکی خجالتی بود.
گفتم: نه. بپوشینش.
لب پایینش را گاز گرفت و کاپشن را با دو دستش گرفت و سرش را کمی خم کرد و ممنون یواشی گفت.
گفتم: مواظب باشین. صبحه خلوته.
کاپشن را بغل کرد و گفت: چشم..
کل زندگی من همیشه پیچیده بود. هیچ وقت هیچ چیزی بدون گره داخلش میدا نمیشد..
گفتم: فعلا.
نگاهم کرد و گفت: ممنون.فعلا.
به طرف پاویون رفتم. ذهنم حالا از برنامه ریزی عمل ها تا شب، به اینکه آیا این دختر که بود ،شیفتِ فکر داده بود.
هرچه میخواستم به این فکر کنم که دروغ نمیگوید و شیدا را نمیشناسد بیشتر شک میکردم. به شیدا هم آن کار ها نمی آمد ولی به کل زندگیمان گند زده بود.
.
.
.
.
مهتا
به تابلوی بخش جراحی نگاه کردم. بعد از اینهمه وقت بالاخره توانسته بودم از گوارش لعنتی خارج بشم.
در را باز کردم و وارد بخش شدم. حتی دیوار های این بخش هم به نظرم جذاب می امد.
به طرف ایستگاه پرستاری رفتم. ساعت ۶ صبح بود و هنوز داخل بخش زیاد شلوغ نشده بود. تک و توک چند دکتر و پرستار اینطرف انطرف بودند.
پشت سکوی ایستگاه ایستادم و به اسم مریض ها نگاه کردم.
باید مریض هایی که تحت مراقبت استاد خودم بودند را پیدا میکردم.
نگاه کلی ای به لیست اسم ها کردم. اینطور که پیدا بود اینجاهم قرار بود سرویس بشم. فقط چشمی اسم ها یک ردیف کاملش مال همان دکتر بود.کلا انگار من هرجا میرفتم شانس نبود.
دفترچه ام را در اوردم و روی سکو گزاشتم و مشغول نوشتن اسم هایشان شدم.
کلا هرجا من پا میزاشتم انگار همین وضع بود.
همینطور که مینوشتم کنارشان شماره هم میزدم و باهر شماره ی بالاتری که میرفتم فوشی نثار بهار میکردم که به بهانه ی پای چلاقش مرخصی گرفته بود و کل زندگی نکبت بارش روی دوش من افتاده بود.
۹ مریض آنهم فقط داخل بخش. خدا به داد تعدادی برسه که داخل اتاق عمل ها و اورژانس بودند و بعد اینجا منتقل میشدند.
دفترچه را بستم و داخل جیبم انداختمش.
پوفی کردم و سکو را دور زدم . وارد ایستگاه پرستاری شدم و به پرونده ها نگاه کردم.
حداقل پرونده هایشان کلفت نبود. خوبی جراحی همین بود. لازم نبود آمار جد اباد خود طرف و فک و فامیل هایش را داخل پرونده مینوشتند.
یکی از پرونده هایی که دم دست تر بود را بیرون کشیدم و روی سکو گزاشتمش.
بازش کردم .کلا سه صفحه بیشتر داخلش نبود.
اولین صفحه اش را اوردم و نگاه کردم. حداقل دستخط رزیدنتش خوب بود. میشد از روی پرونده خیلی از چیز ها را بفهمم.
میخواستم بزنم صفحه ی بعد که ناگهان دستم همینطور که برگه را گرفته بوم توی هوا خشک شد.
برگه را دوباره پایین اوردم و دقیق به مهر پایین صفحه نگاه کردم. درست دیده بودم. مهرداد محمدی.
سرم را پایین بردم و دقیق چند بار اسمش را خواندم.
ایندفعه نمیتوانست اتفاقی باشد. قطعا اتفاقی نبود.
“پاچه ی شما هم دریده؟”
سرم را بالا اوردم و به مردی که پشت سکو درست روبرویم با یک لبخند بزرگ ایستاده بود نگاه کردم.
انگشتش را روی جایی که که مهر خورده بود گزاشت و گفت: دیدی اسمشو کپ کردی. قبلا باهاش افتاده بودی؟
این دیگر که بود؟
فهمید هاج و واج نگاهش میکنم. با دست گوشه ی کارتش که روی سینش وصل کرده بود گرفت و با نیش باز و یک ابروی بالا رفته نگاهم کرد.
روی کارتش را خواندم. علی براتی. رزیدت جراحی سال یک.
دستش را پایین اورد و مستقیم نگاهم کرد و گفت: جدیدی؟
هنوز هاج و واج بودم.
گفتم: بله..
تک خنده ای کرد و پرونده ی داخل دستم را به سمت خودش چرخاند و گفت: راحت باش باهام. من مثل مهرداد پاچه بِدر نیستم.
پرونده را برگه زد و به صفحه ی اخر رفت و گفت: اینجا این برگه را بخونی همه چی میاد دستت.
به صفحه ی اخر نگاه کردم. خلاصه ای از شرح حال مریض نوشته شده بود.
دوباره پرونده را به سمتم چرخاند و گفت: تنهایی؟
همینطور که به پرونده نگاه میکردم گفتم: نه.. دو نفریم. یکیمون مرخصیه.
گفت: چرا؟
گفتم: براش مشکل پیش اومده بود..
کلا این بشر خنده از صورتش جدا بشو نبود.
با همان لبخندش گفت: اوه. اینو به مهرداد بگی قشنگ جفتتونو پاره میکنه. رو این چیزا حساسه. من کاریتون ندارم ولی مسئولیت اکسترن و اینترنا با اونه. استادم کاری باهاتون نداره.
کل شناختی که از مهرداد داشتم در عرض یک دقیقه ۱۸۰ درجه با حرف های این پسر تغییر کرد.
دستش را بالا اورد و به ساعتش نگاه کرد و گفت: امروزا استثنا بگیر. امروز اتاق عملی زیاد داشتیم. هم مهرداد هم استاد مجبور شدن از ۵ شروع کنن که تا شب عملا تموم بشه.ولی کلا برنامه اینطوریه ساعت ۶ شروع میکنیم بخشو ویزیت میکنیم. بعدش چون میگی دوتایین یه روز تو یه روز دوستت باید برین اتاق عمل دنبال استاد. نمره هاتونم استاد نمیده. کلا استاد میسپره دست رزینتاش همه چیو. از شانس گند شما این چند ماه مهرداد افتاده اینجا.
جملات را پشت سر هم میگفت.
اینطور که توشیف میکرد رسما بدبخت شده بودم.
با تردید گفتم: شرح حال کل بخشو باید براشون بگیریم؟
روی پرونده دست گزاشت و گفت: خودش همه را میگیره. این صفحه اخرم خودش مینویسه. ولی برای اینکه یاد بگیرین مجبورتون میکنه برین مریض ببینین. برای همین هر جا این میر غضب هست اینترنا و بقیه میرین عوض میکنن.
شماها میرین تا جایی که وقت میشه شرح حال میگیرین. هرچی نرسیدین میرین از روی همین صفحه اخر میخونین یهو بهتون گفت این چشه ضایع نشین.
خنده ای کرد و ادامه داد: البته یه دور شکل مریضو ببین.
چند وقت پیش یه اینترنا همین کارا کرده بود از رو پرونده فقط خونده بود. بعد سوتی داد. اشتباه دوتا را باهم قاطی کرد یکو گفت اومده برای جراحی پاش بعد طرف کلا جفت پا نداشت.
از طرز گفتش خندم گرفته بود. کلا ادم راحتی بود.
خندیدم.
دستش را به حالت کُشتن روی گردنش تکان داد و گفت: قشنگ دخلشو اورد.
بشکنی زد و گفت: خب هشدار های لازم داده شد بانو.
با لبخند گفتم: ممنون دکتر.
ساختگی صورتش را در هم کشید و گفت: گفتم باهام راحت باش.
ادامه داد: ها راسی. امروز چون استاد داحل بخش نمیاد نمیخواد اینجا را اوکی کنی. باید بری اتاق عمل. برو توی محوطه ی اتاق عملا. یه تابلوی گنده زده همون اولش که اسم استادخودمونو روش پیدا کن ببین کدوم اتاقا عمل میکنن. برو پیش.
گفتم: اونجا باید کاری کنم؟
گفت: نه از اینترناهم چیزی نمیخوان چه برسه شما.
فقط نگاه کن. شاید شاید یکمم بدن شما کمکشون کنین ولی نمیدن اکثرا.
حداقل امروز راحت بودم.
دفترچه اش را از جیبش در اورد و گفت: یکی دوتا عملو ببینی مهرداد خودش بهت میگه بری. اونجا زیاد کاریت نداره.ولی بعدش بیا بخش شرح حالا را بگیر که فردا صبح مجبور نشی صبح رود بیای.
چشمی گفتم.
گفت:اورژانسم بعضی وقتا باید کشیک بدیا. اونم با دوستت تقسیم کن.
دوباره چشمی گفتم.
دفترچه اش را روی سکو گزاشت و رویش خم شد و گفت: زیادم نترس نمیزارم زیاد گاز بگیره.
خنده ی کوتاهی کردم.
چشمکی زد و گفت:بلدی که از کجا میرن اتاق عمل؟
بله ای گفتم.
گفت: اوکی. برو به سلامت.
تشکری کردم و خداحافظی کردیم.
به سمت محوطه ی اتاق عمل ها رفتم.
قشنگ از حرف هایش سلول های بدنم سیخ شده بود. فکر میکردم بخش جراحی کویت باشه و کسی کاری باهامون نداشته باشه. ولی اخه از بین این همه رزیدنت این باید اینجا باشه؟ بهار میفهمید خودش را جر میداد.
وارد رختکن شدم تا لباس عوض کنم.
رختکن از یک طرفش به محوطه ی اتاق عمل ها راه داشت.چند دست از لباس فرم های اتاق عمل را داخل بقچه ای بزرگ روی میز گزاشته بودند .
گره ی بقچه را باز کردم و به انبوه لباس ها نگاه کردم. برای این سه ماه که اینجا بودم باید یک دست لباس میخریدم. میخواستم بااین ها سر کنم باید هر روز یک ساعت دنبال سایزی که بهم بخورد میگشتم.
بعد از چند دقیقه بالاخره یک مانتویی که به نظر اندازه می امد پیدا کردم.
شلواری هم بیرون کشیدم .روبروی آینه قدی ایستادم و شلوار را جلوی خودم گرفتم.شلوار کوردی بابام از این تنگ تر بود.
توی بقچه انداختمش و یکی دیگه بیرون اوروم.
دوباره جلوی آینه ایستادم.بازم این یکی بهتر بود.
ولی باید حتما لباس میخریدم اینطور نمیشد.
لباس هایم راعوض کردم و لباس های خودم را داخل یکی از کمد ها گزاشتم و گوشی ام هم داخل جیب همان ها گزاشتم. بدی اتاق عمل این بود فقط از رزیدنت به بالا حق گوشی بردن داشتند مگر اینکه خودشان اجازه بدند که این هم با توصیفاتی که شنیده بودم از مهرداد بعید بود.
در کمد را بستم و به طرف محوطه ی اتاق عمل ها رفتم.
ساختارش اینطور بود که یک راهروی بزرگ که تهش معلوم نبود، اطرافش اتاق هایی بود که داخل هرکدام یک مریض را جراحی میکردند.
تابلویی که علی گفته بود همان اول راهرو نصب شده بود.
اسم استاد را پیدا کردم. اتاق ۵..
ماسکم را از پشت گره زدم و کلاه را سرم کردم و به طرف اتاق رفتم.
قبل از اینکه وارد بشم به داخل اتاق نگاه کردم. استاد و مهرداد کنار هم بالای سر مریض مشغول بودند.
با لباس فرم اتاق عمل کلا عوض شده بود.
کلا فکر میکردم از آن ادم هاییست که کاری به کسی ندارد. ولی کلا انگار شناختم ازش اشتباه از آب در امده بود.
اینجا عینک زده بود و چون ماسک داشت عینکش کمی بخار کرده بود. حداقل اگر فقط یکیشان عمل میکرد راحت تر بودم. اینطور که باید در یک لحظه هم با مهرداد هم با استاد روبرو بشم مصیبت کامل بود.
اینطور که معلوم بود امروز هم باید فوش میخوردم چون دیر رفته بودم.
نفس عمقی کشیدم و داخل اتاق رفتم.
با صدای پایم ،اول مهرداد و بعد استاد متوجهم شد. انتظار داشتم مهرداد با دیدنم تعجب کند ولی چشم هایش که از بالای ماسک معلوم بود عکس العملی نشان نداد. انگار میدانست..
جلو رفتم و سلام کردم.
استاد دستش را کمی بالا گرفت تا به جایی اصابت نکند و کمی به طرفم چرخید وجواب سلامم را داد و گفت:دانشجوی منین؟
دست هایم را جلوی بدنم قفل کردم و گفتم:بله .اکسترنم.
چون ماسک زده بود نمیتوانستم درست حالات صورتش را تشخیص بدم.
استاد:بیا جلو دختر نترس.
چشم هایش که انگار میخندید.
جلو تر رفتم .
ادامه داد: با فاصله از ما باایستی اشکالی نداره. چون گان نپوشیدی و دست نشستی فقط مواظب باش به جایی نخوری.
چشمی گفتم و نگاه کوتاهی به مهرداد کردم. با سر سلام کرد. انگار نمیخواست استاد بفهند میشناسمش.
جوابش را با سر دادم.
استاد دوباره سر عملش برگشت و گفت: چون جراحی خیلی تخصیه سخت نمیگرم به دانشجوهام. ولی اگه بخوای تخصص جراحی بخونی میزارم کمک کنی سر عمل.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:میخوای؟
میخواستم؟ اصلا برای همین پزشکی را شروع کرده بودم.
گفتم:میخوام..
درست حدس زده بودم چشم هایش میخندید. قشنگ معلوم بود چرا گروه جراحی به خوش اخلاق ترین گروه بیمارستان معروف بود.
گفت:پس دست بشور بیا.

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه جنایی پلیسی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=17487
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.