| Saturday 28 November 2020 | 01:35
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت اخر

رمان انلاین رویای حقیقی پارت اخر.

عه عه عه دوتا مرد گنده اینجان اون وقت من باید سطل پر اب به این سنگینی رو بیارم عجب نامردین.
به طرف افراد رفتیم و ارتمیس دستور حرکت داد سطل ابو دادم به سربازا خودمم رقتم وسایلمو جمع کردم من اصلا استراحت نکرده بودم این اوج نامردی بود.
به طرف وسط جنگل راه افتادیم .
خیلی سریع رسیدیم به یه قبیله ای که خونه هاشون چادری بود خیلی راحت بودن ساده زیست بودن حیونای زیادی داشتن همشون به طرف ارتمیس اومدن به بهش خوش امد میگفتن میخواستم وسایلمو یه جا بزارم که چشم خورد به یه دختر خوشگل که یه گوشه ایستاده بود و با اشک به ارتمیس نگاه میکرد چرا داشت گریه میکرد؟
شونه هامو انداختم بالا به من چه وسایلمو گذاشتم بغل یه درختی که اونجا بود خودمم نشستم اخیش پاهام حس میکردم واقعا دارن تاول میزنن میخواستم چکمه هامو در بیارم که با صدای ارتمیس دست نگه داشتم؛
_جانان بیکار نشین کمک کن برای افراد شام بپز گرسنه نباید بمونن که.
با خرص نگاهش کردم بیشور به منچه منم ادمم با حرص داشتم نگاهش میکردم که مستقیم داشت میرفت سمت یه چادر که ایستاد به طرف اون دختر نگاه کرد سرشو تکون داد ولی دختر با اشک بهش سلام داد وا چرا اینجور میکنه؟ نکنه از ازتمیس میترسه والا منم بودم سنگ کوپ میکردم از دست همچین ادمی.
پا شدم تا شب کمک کردم شام پخته بشه حس میکردم که پاهام یه چیزیشون شده زیادی میسوختن بعد این که کارم تموم شد یواشکی رفتم یه گوشه سریع چکمه ها رو در اوردم .
وایی چه تاولی زده پام حالا چیکار کنم ؟ همینجور ماتم زده داشتم پامو ماساژ میدادم که یه دست مردونه قوی نشست رو پام با تعجب سرمو بلند کردم چشم خورد به دوست ارتمیس ؛
_خیلی بد زخم شده پاهات باید درمان بشه وگرنه نمیتونی راحت راه بری.
ولی من چیزی نیاوردم چطوری درمانش کنم؟
_پاشو بیا چادر درمان اونجا برات زخمتو میبندم.
خوبه حداقل شاید واقعا کمک میشد میتونست دردشو کم کنه پاشدم میخواستم راه برم که تیر کشید داشتم از پشت میفتادم که اون مرد قوی که حتی اسمشم نمیدونستم بغلم کرد خیلی راحت انگار که یه نوزاد گرفته باشه بغلش منو گرفت تو بغلش و راه افتاد بهش زول زدم خوش قیافه بود قیافش خیلی مردونه جذاب بود زخم بغل ابروش خشنش کرده بود ولی معلوم بود مهربونه . 
منو برد داخل یه چادر گذاشت زمین؛
_باید خوب پاتو دارو بزنی وگرنه برات مشکل درست میشه باید همین جا ها گذاشته باشم ، اهان بیا ایناهاش اینو بزنی به پاتو تا فردا خوب میشه کفشاتم باید داخلشو نرم کنی تا اینجوری اذیت نشی پاتو بستم میرم کفشتم درست میکنم.
خیلی ممنون لطف میکنین تشکر.
_خواهش میکنم میتونم یه سوال بپرسم؟
البته بفرمایین؟!
_چطوری شد تو گروه ارتمیس رفتی اخه ارتمیس هیچ زنی تو گروهش راه نمیده مخصوصا واسه جنگ.
خوب نیرو کم داریم منم یکم هنر رزمی بلدم بلاخره حتی یه نفرم واسمون اضطراریه.
حالا میتونم من یه سوال ازتون بپرسم؟
_اره بپرس فقط اجازه مبدی اینو بزنم به زخم پات؟
زحمت نکشین خودم میزنم.
_نه خودت بزنی میسوزه تحمل نمیکنی ولی من بزنم خیلی سریع و راحت تموم میشه .
باشه پس یواش توروخدا.
_اوم خوب سوالتو بپرس.!
میخواستم بدونم ارتمیس و شما چطور همو میشناسین اسم شما چیه و این قبیله همه ارتپیسو میشناسن چرا؟
_اسمم سام ارتمیس از بچگی اینجا بزرگ شده برای همینه همه میشناسنش اینجا اون یکی از ماست چن ماهی بود که برگشته بود قصر ولی گفته بود برمیگرده که خبر جنگ شنیدیم فهمیدیم سرش شلوغه منتظر بودم بیاد ولی اینقدر دیرشو نه خوب ارتمیس هر کاری کنه از اینجا نمیتونه دل بکنه اینجا مثل سرزمین یا خونه واقعیشه.
اییی یواش .
_ببخشید یکم سوزش داره گفتم که.
(ارتمیس)
از چادر خودم‌زدم بیرون خیلی وقت بود نیومده بودم ولی مثل همیشه تمیز بود مطمعن بودم کار لاله هست همیشه چادر منو تمیز میکنه میدونم بهم علاقه داره ولی من هیچ علاقه ای ندارم اون فقط فقط مثل خواهر میمونه واسم .
رفتم پیش اتیش چشم چرخوندم جانانو ندیدم باز کجا رفته این دختر اینبار بایدتنبیه بشه تا یاد بگیره سر خورد جایی نره.
به سمت چادر سام رفتم که صدای اخ اوخ میومد از چیزی که به فکرم اومده بود خجالت کشیدم نکنه سام نرفته من نمیدونم.
میخواستم برگردم که صدای جانانو شنیدم که میگقت؛
_وایی توروخدا یواش درد میکنه میسوزه اگه میدونستم اینقدر دردناکه اصلا قبول نمیکردم.
_*نگران نباش گفتم که عوضش فردا کیف میکنی اینبار اذیت میشی فقط.
فک قفل شدم داشت بهم فشار میاورد حس میکردم دمای بدنم داره میره بالا چه غلطی داشت میکرد ؟
با حرص وارد شدم اینقدر سریع وارد شدم که جانانو سام تو همون حالت خشک شدم سام داشت پای جانانو می بست جانانم حالت نشسته خشک شده داشت منو نگاه میکرد.
چیکار دارین میکنین میشه توضیح بدین؟
 _عه رفیق اومدی میخواستم بیام یقتو بگیرم این چه بلایی سر سربازات میاری پاهاش کلا زخم شده بود بهوپاش دارو زدم تا فردا خوب بشه راحت بتونه جنگ بکنه.
قبل تو ادم دیگه ای نبود پاشو ببنده؟
رو کردم با جانان گفتم؛
اینقدر لوس بودی نمیدونستم؟ اگه میخوایی از این اداها در بیاری بهتری برگردی من حوصله ندارم ما داریم میریم میدون جنگ نه مهمونی یا خاله بازی شیر فهم شد؟
جفتشونم با دهن باز داشتن نگاهم میکردن چرا اینقدر عصبی شدم چرا جانان باید پاشو با سام نشون بده مثل ادم به خودم میگفت براش دارو میاوردم یا میبردمش پیش طبیب قبیله.
از چادر زدم بیرون دستمو کردم تو موهام اووف اوووف اروم باش ارتمیس اروم باش.
_نه انگاری واقعا خبریه.
با حرص به سام که این حرفو زده بود نگاه کردم ؛
چی میگی سام حوصله ندارم .
_میگم چرا عصبی شدی وقتی من داشتم پای جانانو میبستم واست مهمه؟
خیر میشه چرت نگی حداقل به یکی بگو که تعجب اور نباشه نه من .
_اهان پس که این طور وای دختر خیلی خوبیه خیلی اسرار کرد نبرمش خودش خول میشه ولی خوب اوضاع پاش بد بود حتی نتونست راه بره من بغلش کردم تا چادر خیلی کوچیکه چطور میتونه بجنگه؟
از درون داشتم میسوختم ولی به روی خودم نمیاوردم پس بغلشم کرده بود. لال بود به خودم بگه دیگه ؟ پاش مگه چیشده که نمیتونست راه بره.
تو فکر بودم که با صدای یکی از افراد قبیله سر بلند کردم.
_*قربان اذوقه ماه ایندمون داره کم میاد انگار دیشب روباه زده به گوشتای خشک شدمون .
_اوف دوباره؟ بیا بریم ببینم چیکار میشه کرد.
سام همراه مرد رفت فکرم مونده بود پیش جانان میخواستم برگردم داخل که از گوشه در دیدم خوابیده خوب پس نمیخواد برم داشتم عقب گرد میکردم که چشم خورد به چکمه هاش.
سفت بودن اینا واسه مردای جنگی خوب بودن نه جانان ظریف . چکمه هاشو با خودم بردم داخل چادر خودم.
پوست اهویی که داشتمو برش زدم خوب بلد بودم کفش درست کنم حداقل این زندگی یه جا به دردم خورد .
داخل چکمشو کاملا با پوست اهو پوشوندم هم گرم میشد هم نرم دیگه اذیت نمیکرد پاشو .
چکمه هاشو برداشتم گذاشتم کنار چادر هنوز خواب بود .

میخواستم برگردم که با صدای لاله سرمو برگردوندم.
_فکر نمیکردم از این کارا هم بکنی.
حالا که دیدی .
_دوسش داری؟
با حرفش سکوت کردم دلم لرزید ولی نه نباید وا بدم من ادم عاشقی نیستم.
معلومه که نه این چرتو پرتا چیه میگی؟ تو منو نمیشناسی؟
_چون میشناسمت پرسیدم ارتمیسی که من میشناسم وقتی صدای بگو بخند دختری رو میشنید واسش مهم نبود ولی انگاری وقتی سام داشت.
نمیدونم چرا عصبی شدم بهش توپیدم.
به کسی ربطی نداره برای خودتم خیال بافی نکن .
_هه مطمعن باشم؟ یعنی بازم باید به حرفت اعتماد کنم؟
بادحرص رفتم جلو انگار ترسید عقب عقب رفت تا کمرش خورد به درختی که اونجا بود.
اینو خوب تو کلت فرو کن کارای من به خودم ربط داره فقط فقط به خودم اره یه زمانی به تو هم ربط داشت ولی الان ربطی نداره بهتره بری درگیر کارای نامزدت بشی نه من فهمیدی؟
رومو ازش برگردوندم میخواستم برم که با حرفی که زد قلبم ایستاد.
_دیگه نامزدی ندارم.
برگشتم سمتش به چشای اشک بارش نگاه کردم انگار از صورتم علامت سوالو فهمید که شروع کرد به توضیح دادن.
_وقتی تو رفتی شهر خودت اولش همه چی اروم بود بعدش یه روز با صدای جیغو داد یه دختر رفتیم بیرون فهمیدیم که نامزدم بهش تجاوز کرده و اون دختر حاملس مجبور شدن به عقد هم در بیان منم ولش کردم.

واو چه جالب سزای خیانت خیانته دقیقا مثل اتفاق چن سال پیش بود با یکم تغییر درسته؟
_تا کی میخوایی بزنی تو سرم؟ چقدر گفتم پشیمونم؟
میشه بس کنی؟ من بیکار نیستم که به اراجیف تو گوش بدم درضمن دیگه هم جلوی راهم نباش چون بد میبینی.
_ولی میام اینقدر میام تا منو ببخشی منم به عنوان تدارکات چی وارد جنگ میشم هیچ مردی مقابل عشق اولش صبور نیس تو هم استثنا نیستی من اشتباه کردم درست ولی مطمعن باش جبران میکنم ارتمیس تو باید مال من باشی من هنوزم عاشقتم.

با خنده ازش دور شدم رسما داشت چرتو پرت میگفت دختره عقل کم وقتی همون روز که فهمیدیم بهم خیانت کرد برای همیشه از ذهنم پاکش کردم و برای همیشه از دخترا متنفر شدم برای همیشه.

 

(جانان)
با سر صدایی که بیرون میومد از جام پاشدم دستمو کشیدم رو پام بهتر شده بود ولی بازم درد داشت.
از چادر زدم بیرون وایی نمیخواستم چکمه ها رو بپوشم ولی چاره ای نبود کفش دیگه ای اینجا نبود که ،خم شدم بپوشمش که یه جفت صندل جلوم‌قرار گرفت سرمو اوردم بالا سام رو دیدم با یه لبخند ملیح بالا سرم بود.
_فکر کنم پات بهتر شده باشه ولی الان چکمه رو نپوش این صندلا رو بپوش تا یکم هوا بخوره پات.
مرسی ممنون نمیدونم چطوری تشکر کنم.
_لزومی نداره من خودم خواستم.،ببینم تو قسمت تدارکات جنگ هستی؟
نه من جلو هستم چطور؟
_ولی برای خانمی مثل شما خطرناک نیست؟
نه من بلدم از خودم محافظت کنم.
_سوتفاهم نشه ولی خوب هر جور راحتین.
سام از پیش من رفت چرا هر مردی میاد طرف من واسه من قلدر بازی در میاره؟
از گشنگی صدای شکمم در اومده الهی ارتمیس غذای گرگ بشی که منو اینجور کردی بیشور.
رفتم یکم جلو تر غذا هنوز حاضر نبود باید صبر میکردم نشستم رو یه تخته سنگی که اونجا بود اسمون ستاره های زیبایی داشت که درخششون باعث جذب نگاه ها میشد .
داشتم ستاره ها رو نگاه میکردم که با صدای خر خر یه حیون سرمو اوردم پایین با دوتو‌گرگ سیاه سفید مواجه شدم همون گرگایی که دیده بودم.
خدایا حالا حتما واقعی دعا نکردم که ارتمیسو گرگ بخوره که دعا رو برگردوندی به خودم .
از جام پاشدم با ترس داشتم نگاهشون میکردم که یهو گرگ مشکی شروع کرد دویدن طرف من چشامو بستم منتظر رد دندوناش بودم که صدای خنده یکی اومد.
چشامو که باز کردم ارتمیسو دیدم که گرگو بغل گرفته و میخنده.
جاااان! الان این چرا اینجوری اینو بغل کرده مگه نه این که اید باهاش بجنگه؟
با ترس به ارتمیس گفتم؛
چیکار داری میکنی الان میخورتت!
_چی؟! بخوره! واسه چی بخوره!
واسه چی داره ناسلامتی اون گرگه نه یه توله سگ گوگولی که بغلت گرفتی.
ارتمیس یه خنده اروم کرد از جاش پاشد اومد روبه روم وایساد.
_این گرگی که میبینی با خودم‌بزرگ شده رفیق صمیمی من اینه تو تنهایی هام فقط اون بود اون گرگ سفیدیم که باهاشه جفتشه تازه جفت شدن ولی اون هنوزم میاد پیش من چون میفهمه دلتنگی یعنی چی.تو هم نمیخوادبترسی اون میفهمه کیا دشمنن کیا خودی وگرنه تا الان صد بار مرده بودی هه البته شایدم قهرمانت سام میومد نجاتت میداد هوم؟
با تعجب نگاهش کردم منظورش چی بود؟ازچی داشت میگفت؟
میخواستم ازش بپرسم که با صدای سام ساکت شدم.
_عه اینجایین داشتم دنبالتون میگشتم بیایین غذا حاضر واسه فردا باید انرژی داشته باشیم.
خیلی ممنون که گفتی سام کاقعا گرسنم بود.
وقتی اینو گفتم صدای پوزخند ارتمیسو شنیدم این چرا همچین میکنه؟
_شما بریم سام من فعلا گرسنم نیست میام حالا.
_*باشه پس جانان تو بیا بریم ارتمیس تازه مشکی رو پیدا کرده حالا حالا ها ولش نمیکنه.
با سام به طرف چادرا رفتیم همه مردم وسط نشسته بودن داشتن غذا میخوردن منم نشستم یه گوشه ای سام واسم یه کاسه و دوتا تیکه نون اورد ازش تشکر کردم سرگرم خوردن بودم که با سنگنی نگاه کسی سرمو اوردم بالا وای چیزی پیدا نکردم دوباره حس کردم کسی داره نگاهم میکنه سرمو اوردم بالا که چشم خورد به اون دختری که اومدنی داشت گریه میکرد .
داشت منو نگاه میکرد الان چیکار کنم ؟یه لبخند بهش زدم که با پوزخند سرشو برگردوند.
وا حالا واسه من اینجا همه عجیب غریب میشن.
بعد شام دلم بازم خواب میخواست مستقیم رفتم تو چادری که اونجا بود دراز کشیدم نیمه های شب بود که از تشنگی بیدار شدم ابی که بالا سرم بودو خوردم دوباره میخواستم بخوابم که حس کردم صدای نفس کشیدن میاد اونقدر تاریک بود که اصلا نمیشد دید چیزیو ترسیده بودم .

یکم با دقت نگاه کردم دیدم انگار یکی بغل دست من خوابه رفتم جلو میخواستم خم بشم روش که پتوم رفت زیر پام نتونستم تعادلمو حفظ کنم با سر سقوط کردم روی اون شخص .
با صدای اخش سرمو بلند کردم میخواستم جیغ بزنم که با حرفی که زد فهمیدم کیه.
_کلا همیشه باید گند بزنی ؟ همیشه دستو پا چلفتی ؟ چقدرم سنگینی پاشو له شدم.
با من بود اینایی که گفت؟ از لجم ارنجمو فشار دادم رو شکمش بلند شدم صدای اخ ریزش در اومد حقته بیشور .
ببینم تو چرا اومدی اینجا هان؟ چرا اینجا خوابیدی؟ جای دیگه نبود پاشو مینم بروبیرون.
_ببخشید تو توی چادر من خوابیدی طلبکارم هستی؟
اگه نری بیرون جیغ میزنم واسمم مهم نیست شاهزاده ای یا چی‌.
_عمرا تو جیغ بزنی.
خوب خودت خواستی دهنمو باز کردم شروع کردم جیغ زدن خیلی زود دستشو ذاشت جلو دهنم میخواستم خلاص بشم از دستش ولی ول کن نبود اینقدر وول خوردم که از پشت افتادم‌زمین اونم همین جور که مثل چسب دستاش چسبیده بود به دهنم افتاد روم از یه طرف دستاش که رو دهنم بود از طرفیم وزنش دست به دست هم داده بودن تا دار فانی رو وداع کنم.
قرمز شده بودم حس میکردم دیگه کم کم دارم این جهانو ترک میکنم که با صدای سام دستشو برداشت.
_چیکار دارین میکنین؟
ارتمیس سریع از روم بلند شد منم همین جور که سینم خس خس میکرد نشستم تو جام سام همرا با دوتا پیر مرد پیر زن و همون دختر چندش جلو در بودن.
یه نگاه به وضعیتمون کردم از خجالت سرخ شدم.
پیرزنی که اونجا بود با تعجب گفت؛
_قباهت داره این کارا چیه؟ خوب مثل ادم بیایین عقدتون کنیم والا گناهه والا کفره همین کارا رو میکنین خدا قهرش میگیره ،ارتمیس پسرم میدونم تو اونجور ادمی نیستی پاشین بیایین چادر من اگه همو دوست دارین به هم محرم بشین خوشحالم بالاخره از لاک تنهاییت اومدی بیرون پسرم.

اینا چی داشتن میگفتن؟ وقتی پیرزن این حرفو زد سام و دختره رفتن بیرون ارتمیسم با تعجب داشت نگاهشون میکرد.

اینا چی داشتن میگفتن؟ وقتی پیرزن این حرفو زد سام و دختره رفتن بیرون ارتمیسم با تعجب داشت نگاهشون میکرد.

ارتمیس به دنبال اون پیرزن و پیر مرد رفت منم همین جور هاج واج مونده بودم باورم نمیشد خیلی راحت مورد قضاوت قرار گرفته بودم عه عه عه.
ارتپیس اخ ارتمیس همش تقصیر تو .
صبح خیلی زود از جامون پاشدیم باید سریع راه میفتادیم احتمالا تا ظهر میرسیدیم و جنگ شروع میشد .
توی راه ارتمیس با اخمای درهم هی به بقیه دستور میداد سام هم اخماش تو هم بود و اون دختره که هنوز اسمشو نمیدونم باهامون بود.میدیدم با چش غره نگاهم میکنه یا هی قیافه میاد واسم ولی واقعا مونده بودم تو رفتاراشون این وسط تقصیر من چیه؟
نزدیک ظهر بود که رسیدیم ارتمیس بعد از یه استراحت کوچیک دستور حمله داد .
اجازه نداد برم جلو من همچنان محافظ اردوگاهمون بودم.نزدیکای غروب بود که دیدم پرچم ما سر در قبیله شون رفت بالا پس ما پیروز شدیم.
بعد تصرف قلعه پشغول جمع کردن اثار جنگ بودیم که خبر اوردن یه پیک بیرون قبیله منتظر وروده پیک از قبیله سانی بود شنیده بودم قبیله خیلی بزرگی بود و خیلی ثروتمند اون چرا باید به ما پیک بفرسته؟
انگتر ارتمیسم تعجب کرده بود که دستور ورود داد .
پیک به ارتمیس احترام گذاشت و گفت؛
_قربان تبریک میگم این پیروزی بزرگتون رو رئیس قبیله سانی و دانای قبیلمون برای شما پیغام دادن.
گفتن بگم بهتون که میخوان با شما پیمان ببندن و همکاریشونو با شما اعلام کنن اونا گفتن قول وفاداری میدیم و پیمانمون رو قبول کنین.
هممون با تعجب داشنیم نگاه میکردیم ارتمیس بعد سکوت طولانی گفت؛
_بهشون بگو مچکرم از این لطفشون قبول میکنم میتونن از فردا ارتششون رو با ما هم پیمان کنن اجازه ورود میدن بهشون.
پیک ادای احترام گذاشت و رفت سام و چن تا از فرمانده های ارتشمون رفتم داخل تا با ارتمیس جلسه بزارن.
دو سه روزی گذشته بود که خبر اوردن ارتش سانی داره ورود میکنه از بالای قبلعه داشتم ورودشونو نگاه میکردم به نظر ارتش خوبی داشتن سر در ارتششون چن تا از بزرگا و شاهشون و چن شتر که مطمعنن زن و بچه شاه بودن رو حمل میکرد خوب پس قصدشون جدی بوده؟ واقعا میخوان با ما یکی بشن.
هممون توی سالن منتظرشون بودیم که بلاخره وارد شدن.
شاهشون ملکش یه دختر جوان که معلوم بود دخترشونه و یه پسر تقریبا پانزده شانزده ساله اونم پسرشون بود و بقیه وزرا و فرمانده ها ورود کردن.
هممون به هم احترام گذاشتیم جالب بود چقدر زرق برق داشتن. 
همشون نشسته بودن روی صندلی ها منم بالا سر سام سیخ وایساده بودم پاهام داشت میشکست ولی بهتراز این بود که بیرون بمونم از فضولی بمیرم.

بعد صحبتای اولیه داشتن راجب چگونگی جنگشون با دشمن اصلی و پس گرفتن قصر حرف میزد که چشم خورد به دخترشون زول زده بود به ارتمیس هی لبخند ملیح میزد وا این چرا همچین میکنه کمبود داره؟خلو چل.
بعد جلسه قرار شد اخر هفته ارتشو راهی کنیم و حمله شروع بشه .
رفتم توی مطبخ خونشون داشتم غذامو میخوردم که اون دختره که فهمیده بودم اسمش فهیمس و قبلا نامزد ارتمیس بوده بهش خیانت کرده اومد داخل داشت با حرص ظرفا رو جابه جا میکرد که یکی از کاسه ها از دستش افتاد شکست با چشای درشت شده داشتم نگاهش میکردم که برگشت نگاهم کرد با حرص گفت؛
_اول تو بودی بعد که مطمعن شدم به تو حتی نگاهم نپیکنه حالا واسه من اون دختره لوس ننر بچا ننه اومده گندش بزنن اه.
چی داره میگه این؟با دهن باط نگاهش کردم اونم با حرص داشت ظرفا رو میشست اینجا همه یه چیشون هست.
پاشدم برم سمت اتاق ارتمیس زمان دقیق جنگو بپرسم.
پشت در بودم که صدای ظریف یه دخترو شنیدم گوشمو چسبوندم به در؛
_واقعا خوشحال شدم که با شما هم پیمان شدیم از شجاعت شما زیاد شنیده بودم ولی فکر میکردم دروغه حالا که با چشمای خودم میبینم واقعا شگفت زده شدم.
_*مچکرم شما لطف دارین کاری انجام ندادم همش وظیفم بوده.
_شما همیشه تنهایین؟ اخه ندیدم و نشنیدم بگن شما ازدواج کردین یا …
_* بله اینجوری رو بیشتر ترجیح میدم.
اه اه دختره لوس چه لوسم حرف میزنه صداشو چرا پر عشوه میکنه حالا.
_این عادته یا همیجور یهویی گوش وایسادی؟
ههه با ترس برگشتم پشت سرم سام با اخمای درهم داشت نگاهم میکرد بهش نگاه کردم یه لبخند دندون نما زدم گفتم؛
نه میدونی یهو داشتم رد میشد یهو شنیدم صدای حرف میاد یهو نمیدونم چیشد .
_یهو گوشتو چسبوندی یهو شنیدی یهو تکونم نخوردی اره؟
با سر پایین افتاده واییادم اونجا بیا بدبخت شدم همیشه باید گند بزنم همونجور سرم پایین بود که صدای خنده اومد از اتاق ارتمیس چیی خنده ارتمی 
بدون توجه به سام گوشمو چسبوندم به در انگار سام هم متعجب شده بود چون اونم این کارو کرد صدای خنده دختره و ارتمیس به گوش میرسید نمیدونم چرا بدنم داشت داغ میکرد یه حرص عجیبی داست تو سرم میچرخید دلم میخواست دختررو بکشم یه همچین چیزی.
با سام سرمون چسبیده بود به در سام با تعجب گفت؛
_باورم نمسشه ازتمیس اینجوری بخنده اون اولین بارشه .
یه حس حسادت کل وجودمو گرفته بود ارتمیس اینقدر از اسنجور دخترای لوس خوشش میاد که اینجور داره میخنده؟ اصلا به من چه.
ولی نمیتونستم بیخیال بشم برای همین درو با حرص باز کردم ارتمیس و دختره داشت با تعجب نگاهمون میکردن .
_چه خبر شده چه وضع وروده چرا اینجوری کردین؟
سام یه لخند مسخره زد و گفت؛
_اومدیم راستش اومدیم اها اومدم بگم باید بیایی بازرسی کنی ارتشو ببینی خوبه چیزی که میخوایی؟
ارتمیس سرشو تکون داد و رو به من گفت؛
_خوب بهونه تو چیه؟
با استرس اب دهنمو قورت داد چشم افتاد به اون دختره که واسم چشم ابرو نازک میکرد نمیدونم چرا از کوره در رفتم گفتم؛
خوب کردم منم اومدم ببینم چیکار داری میکنی.
_یه بار دیگه بگو نشنیدم چه غلطی کردی؟
میخواستم بازم بگم که اون دختره لوس از بازوی ارتمیس اویزون شد؛
_ارتمیس جان چرا دعوا میکنی عیبی نداره ولش کن بزار بره .
بغض گلوم داشت خفم میکرد چرا باید اون دختره لوس طرف منو بگیره من از اون بدم میاد با این کارش منو تحقیر کرد حس حقارت کل وجودمو گرفت بدون اجازه گرفتن ازشون رومو برگردوندم میخواستم برم که با صدای داد ارتمیس ایستادم.
_مگه من بهت گفت بری؟ از کی اینقدر سرخود شدن افراد من؟ همین الان میری اسطبلو تمیز میکنی درس عبرتت بشه فهمیدی؟
_*ولی ارتمیس!؟
_تو ساکت باش سام هر چی گفتم باید اجرا بشه.
برگستم بهشون احترام گذاشتم و اطاعت کردم نمیخواستم بیشتر از این اونجا باشم تا غرورم مورد عنایت قرار بگیره.
دویدم سمت حیاط احساس خفگی داشتم بارون شدیدی میومد ولی واسم مهم نبود به طرف اسطبل رفتم درو از پشت قفل کردم همونجا سر خورد نشستم این انصاف نیست که هینجور برخورد بشه باهام.
ازت متنفرم ارتمیس متنفرم.
رعدو برقی محکمی میزد یکم ترسیدم خیلی محکم بود ولی این جا حداقل خیس نمیشم و جام امنه رفتم چنگکو برداشتم میخواستم تمیز کنم با حرص ضربه میزدم به علوفه ها انگار داشتم به سینه ارتمیس میزدم .

(ارتمیس)
بعد رفتنشون حس عذاب وجدان اومد سراغم ولی نباید اهمیت بدم باید به خودم حالی کنم که هیچ حسی به هیچ کس ندادم نمیخوام غرق بشم تو این حس مزخرف.
یکم که گذشت سام اومد پیشم با چن تا از فرمانده ها داشتیم نقشه جنگو برسی میکردیم بارون شدیدی میومد رعدوبرق محکمی میزد انگار اسمونم عصبی بود شاید از دست ما ادما شاید از دست خودش!
کل تمرکزم روی نقشه بود تقریبا فراموش کرده بودم اتفاقو سام هنوز باهام سرسنگین بود ولی دلیلشو نمیتونستم درک کنم اون اخلاق منو میدونست .
_قربان به نظرم از قسمت شمالی حمله کنیم بیشتر به نفع ماست اون قسمت کم تر محافظت میشه شاید چون فکر میکنن بخاطر گوه و شیبش از اون طرف نمیریم!
خودمم رو همون قسمت تمرکز کردم ولی نباید کل نقشمون اونجا باشه احتمال این که پشت دیوارا سرباز باشه هست ما از قسمت شمالی دید نداریم به قصر ولی از قسمت شرق داخل قصر دید داره و راحت تره ورودش باید چند قسمت کنیم سربازا رو.
_بله الحق که تمرکز و فکر خوبی دارین قربان.
سرمو تکون دادم داشتم به نقاطی که باید حمله میکردیم نگاه میکردم که در محکم باز شد و یه سرباز اومد داخل بعد از احترام با صورتی اشفته و ترسیده داشت نگاهمون میکرد.
چیشده چه وضعه وروده چرا تینجوری وارد شدی؟ اتفاقی افتاده؟
_راستش قربان چطوری بگم !
یالا بگو ببینم حمله شده بهمون؟
_بگو دیگه چرا خفه خون گرفتی؟
سام اروم باش بگو چیشده؟همه فرمانده ها با تعجب به صورت سرباز نگاه کردن .
_راستش قربان اسطبل شمالی اتیش گرفته با برخورد صاعقه به علوفه ها اتیش برپا شده چند راس اسب داریم اونجا اسبای جنگی هستن متاسفانه افراد دارن تلاش میکنن خاموش بشه ولی اتیش خیلی قدرت گرفته .
به سربازای داخل قصر بگو بیان کمک چاهای استراریم باز کنین ازش اب بکشین سریع تر خاموش کنین تا جای دیگه رو نابود نکنه اسبارم بیارین بیرون هر اسب برای ما الان حیاتی.
_بله قربان اطاعت میکنم امرتونو.
دوبارخ سرمو انداختم پایین که یهو سام با ترس از جاش پاشد هممون با تعجب بهش نگاه کردیم بهش با اشاره گفتم چته؟
_ببینم ارتمیس تو جانانو به کدوم اسطبل فرستادی؟
تا اینو گفت حس کردم نفسم رفت جانان اسطبل اتیش! بدون درنظر گرفتن چیزی با عجله دویدم بیرون همه فرمانده ها و سام پشتم بودن، نه نه اونی که فکر میکنم نیست خدایا اون نباشه جانان تو خوبی من میدونم خوبی .
 وقتی رسیدم محل اتیش سوزی حس کردم روحم جدا شد از بدنم اتیش زیادی بزرگ و غیر قابل کنترل شده بود صدای شیهه اسبا از داخل میومد وای هیچ صدای دیگه نبود .
بدو بدو رفتم یقه یه سربازو گرفتم گفتم؛
ببینم کسی اون تو هست ادمی که توش نیست درسته؟
_نمیدونم قربان اطلاعاتی ندارم من.
رو به سام گفتم؛
سریع یکی بفرس ببینه جانان تو اسطبلای دیگه نیست سریع.
_اطاعت.
با ترس به اسطبلی که داشت میسوخت نگاه کردم جانان تو اونجا نیستی مگه نه بیا از پشت دوباره شیطنت کن بگو من اخمو هسم من ترسناکم بیا بازم پیشم بیا.
(جانان)
سرگرم کار بودم حس میکردم هم هوا سنگین شده هم خیلی گرم وقتی برگشتم با شعله های زیادی مواجه شدم هنوز به واگن اسبا نرسیده بود قسمت انبار اتیش گرفته بود انگاز اسبا هم متوحه خطر شده بودن که صدای شیهشون قطع نمیشد.
حالا باید چیکار میکردم ترسیده بودم نفسم سنگین شده بود حس میکردم دارم میمرم باید اسبا رو نجات میدادم ولی چطوری اهان در پشتی بدو بدو رقتم اون سمت ولی هر کاری میکردم در باز نمیشد از یه طرف ترس از طرفیم خفگی باعث شد که چشام کم کم سنگین بشه سرفه هام هم امونمو بریده بود چرا هر بلایی فقط واسه منه؟
چشامو بزور نگه داشته بودم صدای همهمه رو میشنیدم ولی قدرت داد زدن نداشتم اتیش هی به من نزدیک تر میشد ولی من بیحال تر از اونی بودم که بتونم کاری کنم.
دوست نداشتم تسلیم بشم چشم یهو خورد به میله ای که گوشه بود ارهه با اون میتونستم راحت درو باز کنم ولی باید خودمو میرسوندم به اونجا .‌
با هر بدبختی و اباد کردن روح ارتمیش با بدو بیراهام بلاخره تونستم برش دارم حالا باید درو باز میکردم اسبای بیچاره ترسیده بودن تمرکز نمیتونستم بکنم بدنمم بیحتل داشت میشد نفس کشیدن سخت.
با هر بدبختی بود بالاخره درو باز کردم صدای دادو فریاد از بیرون شنیده میشد ولی دیگه سرم داشت گیج میرفت نتونستم برم بیرون همونجا افتادم کم کم چشام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم.

 

(ارتمیس)
سام خبر اورد که هیچ کدوم از اسطبلا نبود جانان.
لعنتی همین جا بود بدون در نظر گرفتن چیزی بدو بدو رفتم جلو داد میزدم باید نجات میدادمش جانان حااش خوبه چیزیش نمیشه من میدونم سربازا جلومو گرفته بودن نمیزاشتن برم جلو با دادایی که میزدم تقریبا گلوم داشت پاره میشد همه اومده بودن حیاط از بانوان گرفته تا سربازا برام مهم نبود چه فکری میکنن راجبمفقط نجات جانان مهم بود .
میخواستم برم خودمو بندازم تو اتیش که با داد یه سرباز که بیایین در اینجا بازه به اون طرف دویدم.
درو که باز کردم جانان بیهوش افتاده بود اونجا سریع بغلش کردم دستور دادم اسبا رم نجات بدن.
سریع جانانو بردم داخل به طبیب گفتم خودشو برسونه.
روی تخت خوابوندمش که سام با عصبانیت داد زد؛
_تقصیر تو لعنتی اگه چیزیش بشه میکشمت ارتمیس به خودت بیا دیگه اون غرور لعنتیت بزار کنار بسه بسه
حرصم گرفته بود یقشو گرفتم اونم متقابلا همین کارو کرد با نفرت تو چشای هم دیگه زول زده بودیم که با صدای طیسب فاصله گرفتم.
با نگرانی به جانان نگاه میکردم خدایا خودت نگهدارش باش.
طبیب بعد معاینه خبر سلامتیشو داد ولی گفت بخاطر کمبود اکسیژن بیهوش شده و به زودی بهوش میاد.
طبیب که رفت به خشم به سام نگاه کردم از در که اومدم بیرون همه اونجا بودن فهیمه و اون پرنسسه دارن نگاهم میکنن برام مهم نبود فعلا جون جانان از همشون واجب تر بود.
به همه افراد دستور دادم جمع جور کنن باید هر چه سریع تر راستو ریست کنن تا زودتر حمله رو شروع کنم.

(جانان)
وقتی چشامو باز کردم توی اتاق بودم چه خبره اینجا چرااینجام؟
سرمو که برگردوندم ارتمیسو دیدم که سرش رو تخت بود همین جور زول زده بودم بهش که سرشو بلند کرد انگار گیج بود اول توجه نکرد بهم ولی یهو مثل جنی شده ها منو نگاه کرد با چشای گرد شده داشتم نگاهش میکردم چش چشده بود چرا اینجور میکنه؟
دستمو جلوی صورتش تکون دادم که ارتمیس از جاش پاشد اومد طرفم داشتم نگاهش میکردم که یهو تو اغوشش فرو رفتم خشک شده داشتم به کاراش نگاه میکردم که با دستاش صورتمو گرفت؛
_خوبی نه؟جانان چرا حرف نمیزنی حرف بزن مخمو بخور زود باش.
میخواستم دهنمو باز کنم حرف بزنم که با قفل شدن لباش رو لبام خفه شدم انگار شوک بزرگی بهم وارد شده بود اصلا نمیتونستم تکون بخورم بهت زده تو همون حالت بودم ارتمیس خیلی نرم میبوسید انگار که یه شی شکستی رو داشت میبوسید قلبم با صدای بلند خودشو ه دیواره هاش میکوبید حس میکردم ارتمیسم داره میشنوه من چمه؟ ارتمیس چرا اینجوری میکنه.
وقتی ارتمیس ازم جدا شد بازم با تعجب داشتم نگاهش میکردم که دوباره بغلم کرد روی موهامو بوسه ای زد گفت؛
_نمیدونی چقدر ترسیدم واقعا سخت بود چیکار کردی با من تو هوم؟!
چرا ترسید یهو انگار صحنه اتیش سوزی یادم اومده باشه یه هیین بلند کشیدم از جانان جدا شدم مغزم تازه داشت بروز رسانی میشد .
یهو با حرص رو کردم سمت ارتمیس نمیدونم چرا مثل یه ربات مشتمو اوردم بالا محکم کوبیدم به سینش.
همین جور زدم جیغ کشیدم .
همش تقصییر تو اگه چیزیم میشد چی هان؟داشتم خفه میشدم تازه اسبای بیچاره هم بودن تقصیر تو تقصیر تو .
_هیییش اره میدونم تقصیر منه ببخشید باشه.
وقتی ارتمیس گفت ببخشید دست نگه داشتم کی ارتمیس؟عذر خواهی؟محاله.
با شک نگاهش کردم سرمو بردم جلو موهاشو کشیدم دماغشم کشیدم دهنشو باز کردم دیدم رفتم تو تخم چشاش نه خودشه پس این چرا اینجور داره رفتار میکنه ببخشیدو بغلو بوسه؟
_میشه بگی چیکار داری میکنی؟
نه نمیشه ساکت باش.
با چشای گرد شده نگاهم کرد از تخت اومدم پایین ارتمیس میخواست بیاد دنبالم که با انگشت اشاره تهدیدوار بهش گفتم؛

نزدیک نمیایی من هیچ وقت واسه اون کارت نمیبخشم از این به بعدم برو از اون پرنسس پیزولی عذر خواهی کن هول.
_چی؟
بدون توجه بهش رفتم به اتاقم هنوزم حس میکردم سینم میسوزه ولی فکر ارتمیس و کاراش نمیزاشت به چیز دیگه فکر کنم اصلا.
صبح وقتی رفتم بیرون همه داشتن یه جوری نگاهم میکردن وا چشونه اینا؟
میخواستم از بغل یه راهرو رد بشم که یهو دستم کشیده شد یکی منو محکم کوبید به دیوار اون کسی نبود جز فهیمه زشتولک.
صورتمو جمع کردم؛
عاییی چته یواش.
_خوب بلدی نقش بازی کنی خوب جذب میکنی ببینم کارت اینه؟سرویسم میدی یا فقط جذب میکنی بعد ول میکنی؟
این چی داشت میگفت منظورش چیه؟
چی داری میگی من نمیفهمم.
_جذب ارتمیس و سامو میگم خوب به جون هم انداختیشون ببینم خیلی دوس داری این کارو نه؟
میخواستم جوابشو بدم که با صدای سپنتا برگشتم.
_*بهتره تو حواستو جمع کنی داری با کی صحبت میکنی.
به سپنتا احترام گذاشتم که فهیمه با سری خم شده کنار ایستاد.
_جانان از این به بعد نامزد رسمی ارتمیسه ارتمیس حکمشو صبح زود داد تا فردا هم نامزدیشو رسمی میکنه.
چیییی؟ کییی؟ من.!
من کی نامزد اون وحشی شدم خودم خبر ندارم؟ قضیه چیه اینجا چرا اینجوری من اخر گیج میشم منو میخوان بکشن خدا از اول جونمو بگیر دیگه این اداها چیه؟
میخواستم به سپنتا بگم دروغه این شایعس که فهیمه مثل دیوانه ها شروع کرد به خندیدن یهو هجوم اورد سمت من موهاپو گرفت تو دستش.
_تقصیر تو تو عوضی تمام نقشه هامو خراب کردی نابودت میکنم دختره هرزه میکشمت.
عاییی ولم کن وحشی ولم کن هرزه خودتی یه پشت پا زدم بهش افتاد زمین حالا من خیز برداشتم روش نشستم رو شکمش تا میتونستیم همو زدیم سپنتا چندتا سرباز بزور جدامون کردم دختره وحشی اصن از لج تو هم شده میرم میچسبم به ارتمیس وایسا.
با حرص همراه سپنتا رفتم سمت اتاق ارتمیس همین که درو باز کردم چن تا فرمانده اونجا بودن چشم خورد به سام که با ناراحتی بهم نگاه میکرد یهو همشون بهم احترام گذاشتن و با اشاره ارتمیس رفتن بیرون.
میشه بگی دقیقا داری چه غلطی میکنی جناب شاهزاده؟ این شایعه ها چیه پخش شده؟
_شایعه ای در کار نیست دستور منه باید اجرا بشه.
چی یعنی چی من نمیخوام.
_اگه نخوایی باید بمیری.
عه پس حاضرم بمیرم.
_نه تنها خودت بلکه خانوادت ولی از اونجایی که خانواده نداری دوستای صمیمیت کشته میشن.
یعنی چی چرا باید با ادم روان پریشی مثل تو ازدواج کنم دلیلی ندارم.
_برام مهم نیست باید دلیل پیدا کنی وگرنه بد میبینی.
چرا دوست داری اذیت کنم؟ دلیل این کارات چیه؟
_چیز دیگه ای نمیخوام بشنوم اماده کن خودتو امشب رسمی نامزد من میشی سه روز دیگه جنگ شروع میشه و درضمن به هیچ عنوان نمیخوام ببینم با سام حرف زدی وگرنه قسم میخورم هم تورو هم اونو بکشم فهمیدی؟
با حرص ازش رو گرفتم به طرف بیرون رفتم درم پشت سرم محکم کوبیدم پسره یه دنده مغرور وحشی .خدایا من چیکار کنم الان اخه چه سرنوشتی؟ هوووف سرمو بلند کزدم دیدم سام داره از سمت چپ میاد یاد حرف ارتمیس افتادم اون شوخی نداشت سریع به سمت چپ رفتم حتی نه ایستادم ببینم با من کاری داشت یا فقط داشت رد میشد.
(ارتمیس)
تصمیم خیلی احماقه و عجولانه بود ولی حس خطر میکردم جانان دختری بود که خواهان زیاد داشته باشه.
نمیخواستم اینقدر صبر کنم که شاهد عروس شدنش باشم .
نمیدونم حسم بهش چیه فقط میدونم نمیخوام واسه کس دیگه ای باشه یا کسی بهش نگاه کنه امید وارم درست تصمیم گرفته باشم . 

(جانان)
اصلا باور نمیکردم اتفاقا پشت سر هم افتاد دیروز تا الان حق خارج شدن از اتاقو ندارم خود ارتمیسم نیومده دیدنم بفهمم چه خبره داشتم طول اتاقا هی طی میکردم پوست لبم از بس کنده بودم خونی شده بود با باز شدن در نگاهم کشیده شد اون سمت چند تا ندیمه وارد شدن داشتم نگاهشون میکردم که گفتن باید برم حمام.
بزور وارد حمام کردنم یه حمام عجله ای کردم رفتم بیرون منو نشوندن موهامو با گل های طبیعی ارایش کردن یه لباس خوشگل سبزبلندم تنم کردن زیبا شده بودم مثل مجسمه بودم نزدیکای غروب بود که گفتن میتونم برم.
تا دم سالن منو همراهی کردن وارد سالن که شدم خیلیا بودن هنوز منگ بودم ارتمیس سر مجلس ایستاده بود وقتی رسیدم بهش دستمو گرفت تا میخواستم دهنمو باز کنم حرف بزنم زیر لب گفت؛
_هیچی نشنوم این دستوره باید اجرا بشه بعد این که همه رفتن میتونی تا خود صبح حرف بزنی.
بعد اعلام شدن نامزدیمون کم کم همه رفتن تو کل مجلس نگاه سنگین فهیمه و پرنسسو حس میکردم این بین نگاهای سام بود که عصبیم کرده بود خیلی غمگین به نظر میرسید ولی نمیفهمیدم چرا چیشده من هنوز تو شوک اتیش سوزی بودم که این شوک دیگه بهم وارد شد.
وقتی تتنها شدیم با حرص به ارتمیس نگاه کردم .
میشه بگی اینجا چه خبره چه نامزدی چه کشکی چرا یهو این جوری شد؟
_شد دیگه سوال بعد.
یعنی چی ارتمیس خان میشه درست حرف بزنی منم متوجه بشم؟اصلا چرا من باید نامزد ادمی مثل تو بشم؟هان؟
_چیه خوشت نمیاد؟میخواستی مامزد سام بشی ؟ اوه نه شاید انتظار داشتی سپهر زنشو طلاق بده بیاد سمت تو یا زن دومش بشی کدوم؟
نفسم داشت میگرفت از حرفتش هم حرصم گرفته بود هم بغضم برای همین نفهمیدم چیکار کردم یه سیلی محکم زدم به صورتش انگار داشتم خالی میشدم چون دوباره خواستم بزنمش دستمو محکم گرفت منو چسبوند به دیوار .
_چطور جرعت میکنی؟
تو چطور جرعت میکنی با اینده من بازی کنی؟
_من منم بین منو تو فرق زیاده مگه نه؟
اره فرق زیاده اولیش این که تو ادم نیستی دومیش اینه تورو حتی پدر مادرتم نخواستن سومیشم اینه ازت متنفرم.
میخواستم هر جور شده خودمو خالی کنم از اتیش سوزی کینه داشتم بازم دهنمو باز کردم حرف بزنم که یهو لبام بسته شد ارتمیس لباشو قفل لبام کرد خیلی وحشیانه مک میزد حس میکردم لبام داره کنده میشه ناخونامو فرو کردم توی بازوش نفسمم داشت میگرفت از درد زیادم چشام پر شده بود ولی ول کن نبود ناخونامو محکم تر کشیدم رو بازوش که ولم کرد.
نفس نفس زنون افتادم جلوی پاش
_دفعه اخرت باشه فهمیدی؟قسم میخورم میکشمت جانان قسم میخورم پس دیوانم نکن فهمیدی.
خدایا بقیه دخترا شب اول نامزدیشون پر عشق میشه واسه منم تهدید به مرگ هستی خدا میبینی یا نه.
یه روزی قول میدم تقاص همه کارتو پس بدم شاهزاده قول میدم.
_از اتاق برو بیرون بیشتر از این گند نزن برو همین الان.
بدو بدو خودمو رسوندم به اتاقم همه جا تاریک بود خاموشی زده بودن.
شمع اتاقمو روشن کردم رفتم جلوی اینه دختری رو دیدم با لبای کبود ورم کرده و چشای پر اشک موهای ژولیده.
این چه وضعیه جانان؟جانان همیشه سرحال که هیچی براش مهم مبود کجاس؟به خودت بیا.
باشه ارتمیس بازی میکنیم ببینم کی شکست میخوره.
صبح خیلی سرحال از جام پاشدم لبام ورمش رفته بودهودی کبود بود حالا اینو چیکار کنم خدا لعنتت کنه ارتمیس هوووف.
یکم سرخاب زدم بهش بهتر شد.
درو که باز کردم با فهیمه روبه رو شدم داشت با نفرت نگاهم میکرد با تعجب بهش چشم دوختم که با سیلی که زد تو گوشم برق سه فاز از بدنم رد شد .
چه غلطی داری میکنی؟ هان انگار دنبال یه چیزی بودم حرصمو خالی کنم که کوبوندم به دیوار با ساق دستم گردنشو فشار دادم.
_ازت متنفرم چیکار کردی که جذبت شد هان؟خودتو در اختیارش گذاشتی نه ازت بعید نبود البته بهتم میومد هرزه.
دهن کثیفتو میبندی یا.
_جانان تو ولش کن خودم میدونم چطور ادبش کنم.
به طرف سام که تین حرفو زده بود برگشتم وقتی چشش بهم افتاد نگاهش رفت سمت لبام یکم نگاه کرد بعد اخماشو کرد تو هم دست فهیمه رو با حرص گرفت کشید رفت.
وا خوبه والا همه خل شدن رفت منم اخر دیوانه میکنن.
به طرف اردوگاه اموزشی رفتم وظیفمو نباید فراموش میکردم هر چی نباشه ما چهارروز دیگه جنگ داریم هر چی تمرین بیشتر کنیم بهتره.
به سربازا اموزش میدادم ولی نگاهاشون یه جوری شده بود همشون زیر چشمی نگاهم میکردن که یهو همشون سرشون رفت پایین برگشتم پشتمو دیدم که ارتمیس با یه اخم غلیظ داشت نگاهشون میکرد چشش که به من خورد اخمش بدتر شد مچ دستمو گرفت کشید .
عایی وایسا دستم کنده شد وحشی چه خبرته وایسا گفتم عاییی.

_خفه شو فقط تا حالیت کنم با من در افتادن یعنی چی.
چی داری میگی تو مریضی سادسیمی میفهمی.
یهو ایستاد محکم خوردم بهش تا خواستم فوشش بدم چشم خورد به رئیس قبیله سانی و دخترش داشتن میومدن سمت ما.
_ساکت میشی وگرنه میدونی که چی میشه؟
_*به به شاهزاده تبریک دوباره منو پذیرا باش خوش میگذره؟
_خیلی مچکرم لطف دارین.
_*دخترم به تو هم تبریک میگم ارتمیس خان مرد خیلی خوبیه خوشبخت بشین.
اره خیلی ارواح عمش میخواستم دهن کجی کنم که دیدم پرنسس خانوم زوم کرده رو من چرا امروز همه منو نگاه میکنن؟
پرنسس یه پوزخند بهم زد با حرص روشو گرفت به ارتمیس یه لبخند زد و با پدرش از کنارمون رد شدن.
بیا میگم همه دیوانه شدن میگن نه.
ارتمیس انگار اصلا فراموش کار نبود چون دوباره دستمو کشید به محض رسیدن به در درو از پشت قفل کرد بعد برگشت طرف پن هی میومد جلو من میرفتم عقب میومد جلو من عقب اب دهنمو با صدا قورت دادم که پشتم خورد به دیوار .
نیا نزدیک دیوانه بخدا جیغ میزنما بعدشم مگه من چیکار کردم؟
_اهوم سوال خوبه بیا اینجا.
منو برد جلوی اینه گفت؛
_چه وضعیهاین چه ارایشیه؟ کبودی لبات بیشتر تابلو شده هیچ چرا اینقدر قرمز کردی؟واسه جلب توجه یا چی.
درست صحبت کن من بلد نبودم چیکار کنم دومن رنگ دیگه ای نبود برای پوشوندن این لعنتیای نفرت انگیز میفهمی؟
ارتمیس سکوت کرده بود فقط نگاهم کرد .
چرا چیزی نگفتی؟
_نترس یه چیزی هست که چیزای نفرت انگیزو بپوشونی.
بیا این بگیر .
این چیه؟
_رنگ گل رنگش نه جیغه نه چیزی خوبم میپوشونه.
خوب اینو چجوری پاک کنم نمیره با دست پاک میکنم.
_یه راه داره فقط.
چی؟زودتر بگو کار زیاد دارم نمیخوامم این جا بم…
با نشستن دوباره لبای ارتمیس رو لبام ساکت شدم اینبار مثل دیشب وحشیانه نمییوسید ولی بخاطر دیشب درد داشتن لبام نمیفهمیدم ارتمیسو چرا اینجور میکرد باهام هدفش چی بود دوستم داشت؟ محاله ارتمیس کاری نکرده که حس کنم منو دوست داره.

امروز روز حرکت دادن ارتش به طرف پایتخت بود از اون موقع تا الان ارتمیسو ندیدم یا من ازش فرار میکنم یا اون از من.
سام هم دیگه حتی به من نگاه نمیکنه و این نامزدی مسخره باعث شد تا دوتا دشمن خونین هم پیدا کنم پرنسس و فهیمه
خیلی کم درد دارم اینام شدن قوز بالاغوز.
لباسای رزمیمو پوشیدم باید خودمو واسه هر چیزی اماده میکردم .
بلاخره هر کدوم از فرمانده ها اومدن و جناح خودشونو هدابت کردن بدبختانه یا خوشبختانه من تو جناح ارتمیس بودم.
به دستور ارتمیس اول باید قسمت مرزی شمالی رو تصرف کنیم بعد شرق و به ترتیب وارد پایتخت بشیم.
من اسبی نداشتم باید پیاده طی میکردم این یه رسم بود فقط بزرگا و سوار نظام با اسب بودن بقیه پیاده.
از ظهر هم گذشته بود واقعا خسته شده بودم ولی به هر سربازی که نگاه میکردم میدیدم هیچ اثر خستگی روشون نیست اینا ادمن؟ بیچاره ها اینقدر ارتمیس ازشون کار کشیده حتما یاد گرفتن دیگه دلم میسوزه به حالتون بیچاره ها.
رفتم بغل ایستادم تا وقتی کسی حواسش نیس روی تخته سنگا بشیم.
یه نگاه به جلو انداختم یه نگاه به پشت داشتم پشتو با دقت نگاه میکردم کسی حواسش به من نباشه تا بشینم که حس کردم رو زمین حوا معلقم نتونستم جلوی خودمو بگیرم با صدای وحشتناکی جیغ بلندی کشدم وقتی چشامو باز کرد دیدم روی اسبم پشتمم یه کوه سنگی سرمو برگردوندم با قیافه اتمو ارتمیس مواجه شدم.
_عادت داری کلا جلب توجه کنی؟
ببخشید شما عادت داری مثل جن بیایی جلوب من.!؟
_اهان میزاشتم همین جور سروگوشت بجنبه بشینی یه جا خستگی در کنی نظم ارتشو بزنی بهم؟
کی من!؟ خیرشم من این کارو نکردم اصلانشم این کارا به من….صبر کن ببینم تو از کجا فهمیدی؟
_اهوم اهوم تابلو بودی حالا هم اروم بشین خیلی از فرمانده ها چششون به ما باید بریم جلو تو هم استراحتتو بکن مثل ادم اسب بر میداشتی چرا اینقدر لج بازی،؟
دروغ میگفت من اصلا تابلو نبودم پس یعنی؟ارهه اون کل حواسش پیش منه .
یه لبخند ریز زدم حس خوشی عجیبی تو دلم بالا پایین میشد نمیدونم چرا ارتمیس با این که خشنه من نه ازش میترسم نه حساب میبرم کاملا برعکس من کنارش ارامش میگیرم حالا خوب فکر میکنم همیشه بعد حرف زدن با ارتمیس حس دلشوره دلم اروم میشد موقعی که منو از هلن نجات داد یا موقعی توی رودخونه فریاد میکشیدیم.
هییی واقعا این همه وقت گذشت؟
  اینقدر به این موضوع فکر کردم که ریلکس تکیمو دادم به ارتمیس خوابم برد تو رویای شیرینی بودم که با حلقه شدن دستی دور کمرم و خوردن باد شدید به صورتم از خواب پریدم .متوجه شدم اسب با شتاب داره میتازه از ترس خودمو جمع کرده بودم تو بغل ارتمیس اونم فشار دستشو دور کمرم بیشتر کرد.
باد به صورتم میخورد چشامو اذیت میکرد چشامو بسته بودم که با توقف اسب اروم لای چشامو باز کردم با حرص برگشتم سمت ارتمیس.
تو چرا مثل ادم نمیرونی؟نمیرونی چیه خنگ اها چرا مثل ادم نمیتازونی چه خبره اینقدر سرعت؟
_ببخشید پرنسس ولی وقتی شما تو خواب ناز بودین من اومدم اینجا تا موقعیت جنگو برسی کنم ببینم چسبید بهت خواب؟از خدات بوده ها.
ایش چه از خدایی من فقط خسته بودم‌.اروم تو دلم گفتم؛
البته منکر سینه پهن ستبر تو نمیشم خدایی خیلی بغلش گرم بود چسبید حس میکردم امن ترین جای ممکن هستم.
_میگم میخوایی حالا یکم از بغلم بیا بیرون سمت چپ سینم بیحس شد.
هییی سیخ نشستم تو جام .خاک تو سرت همیشه باید گند بزنی .
به اطرافم نگاه کردم همه جا خشک شده مردم تو وضع اسفناکی بودن حس میکردم به شهر مرده ها اومدم.
اینجا چرا اینجوریه؟
_اینجا یه روری سرسبز بود بهترین منطقه بود مردم شادو مرفحی داشت ولی از وقتی دشمن اومده داخل کشور بخاطر مالیات زیاد و درست استفاده نکردن منابع طبیعی به این روز افتاده.
دقیقا مثل دنیای من.
_چیزی گفتی؟
چی نه نه ناراحت شدم حیف شده پس.
_نگران نباش برشمیگردونم به حالت قبلیش من وقتی خورشید غروب کرد به این قسمت و یکی از فرمانده ها هم قسمت شرقی رو احاطه میکنن درسته تا فردا خبرش به گوش پایتخت میرسه وای عوضش ما ازشون دو به هیچ جلو میفتیم.
اینجوری تا بخوان به خودشون بجنبن دوتا از بهترین مناطق در تسرف ما در میاد.
امید وارم موفق بشیم این مردم گناهشون چیه که به این روز بیفتن.
از اسب پیاده شدیم داشتیم تعداد سربازا و موقعیت انبارو برسی میرکردیم یه سوال مثل خورده چند روز تو جونم بود باید میپرسیدم.
وقتی داشتبم برمیگشتیم نتونستم تحمل کنم پرسیدم.
ارتمیس؟
_اون چیزی که از صبح مِن مِن میکنی رو بپرس.
از کجا فهمید این؟ولش کن خودش کارمو‌راحت کرد.
ارتمیس تو چرا با من نامزد کردی واقعا منو به عنوان همسرت دیدی وعاشقم بودی یا؟….
_رو اون قسمت یا…. بیشتر تمرکز کن تا اولیه.
یعنی چی؟
 _بخوای راستشو بگم دلیلم این بود که از پرنسس خوشم نمی اومد متوجه میشدم که اون داره با قصد به من نزدیک میشه و این که تو هم یه دختری.
یعنی چی منم هم یه دخترم؟بعدم تو یه جورایی منو طعمه قرار دادی؟
_اشتباه متوجه نشو تو الان توی جنگی و یه دختری که قسمت ارتشی اگه قسمت تدارکات بودی مثل بقیه مشکلی نبود ولی چون هنر رزمیت خوبه تو ارتشی اگه خدایی نکرده گیر دشمن بیفتی امکان داره هر بلایی سرت بیارن ولی وقتی بفهمن تو نامزد شاهزاده ای هیچی کار دیگه ای باهات نمیتونن بکنن به غیر از زندانی کردن یا کشتنت.
وا دیگه قرار بود چیکار کنن ؟
ارتمیس به حالت مسخره نگاهم کرد خوب نمیفهمم چی میگه.
_یعنی امکان داشت از بدنت خیلی استفاده ها بکنن متوجهی یا بیشتر توضیح بدم؟ یا اگه دوست داری عملی هم میتونم بهت بفهمونم.
بیشور خوب مثل ادم منظورتو بفهموک این کارا چیه.
خوب خنگ اون درست گفت تو ایکیوت پایینه.داشتم با خودم جنگ میکردم که ارتمیس صداش در اومد.
_میخوایی بیایی یا تا فردا میخوایی مثل خلو چلا اونجا با خودت حرف بزنی من یه جنگ پیش رو دارم باید برگردم.
ابروهامو کردم تو هم رفتم کنارش به حالت تعجب نگاهش کردم من الان کجا بشینم ؟
میخواستم اعتراض کنم که با یه حرکت منو بغل کرد گذاشت جلوش.
از ترسم یال اسبو محکم کشیدم نفهمیدم چرا اسب یهو رم کرد پاهای جلوشو بلند کرد و یه شیهیه بلند سر داد.
_یال اسبو ول کن دردش اومد حیون دختر تو دیوانه ای میخوایی بمیری؟
خوب خوب تقصیر تو شد دیگه یهویی بلند میکنی نمیگی من میترسم؟
_هه سرباز شجاع مارو باش.
اه ساکت نشستم سر جام ارتمیس با سرعت شروع کرد به تاختن خیلی زود رسیدیم به ارتش ارتمیس بعد از مطمعن شدن افراد دستور حرکت داد به منم یه اسب جداگانه داد اخیش خیالم راحت شد همه سربازا یه جوری نگاه میکردن انگار بلا نسبت بلانسبت دارم با ارتمیس کارای خاک بر سری میکنن جلوی جمع.
خیلی سریع رسدیم ورودی قسمت شمالی منتظر کبوتر نامه رسان بودیم تا خبر رسیدن و حمله فرمانده به قسمت شرقی بهمون بده کبور اومد و ارتمیس خیلی خوشحال شد معلوم بود پیروز شدن دستور حمله داد هممون فریاد زنان حمله کردیم غافلگیر شده بودن من نمیخواستم کسیو بکشم پس مستقیم سمت مردم رفتم با اسبم میترسوندمشون تا برن داخل خونه هاشون جونشون در امان باشه این حین بعضی از سربازا هم بهم حمله میکردن که با ضربه هام دفع میکردم.
حواسم به پیرزنی بود که داشتم راهنماییش میکردم سمت خونش که نمیدونم چیشد از اسب افتادم زمین با درد چشامو باز کرد یه سرباز بود شمشیرو بالای سرش گرفته بود میخواست بیاره پایین که چشامو بستم منتظر یه درد بد بودم ولی هیچی نشد چشامو که باز کردم اون سرباز خونیین افتاده بود زمین و بالا سرشم ارتمیس.
یه لبخند جهت تشکر زدم بهم گفت مراقب باشم رفت.
به جنگیدنش نگاه کردم زیادی مرد بود نه؟همه فکر میکردن ارتمیس یه مرد خشن بیرحم مغرور ولی اگه باهاش هم صحبت میشدی میفهمیدی اون خیلیم مهربون و خوش اخلاقه منکر دیوانه بودنش نمیشم بعضی اوقات نمیشه کنترلش کرد ولی خوب خوبیای خاص خودشم داره.
جنگ به نفع ما به پایان رسید .
داشتم به زخمیا کمک میکردم که حس کردم سرم داره گیج میره. سر پا ایستادم چند بار چشامو بازو بسته کردم تا درست بشم یکم که بهتر شدم دوباره خواستم خم بشم که چشام سیاهی رفت.
_بهتره بری داخل تو هم خسته شدی انرژی زیادی از دست دادی.
برگشتم طرف سام که این حرفو زد با لخند گفتم؛
نه خوبم یکم سرگیجه گرفتم بخاطر این مرگو میر ایناس.
_مطمعنی میخوایی ارتمیسو صدا کنم؟
اره اره خوبم ببین،تا میخواستم یه قدم بردارم دوباره چشام سیاهی رفت داشتم سقوط میکردم که سام منو گرفت .
_چرا اینقدر لجبازی اخه دختر ببینم صدامو میشنوی؟
_*اینجا چه خبره؟
_هووف خوب شد اومدی ارتمیس بیا این دختر اصلا حالش خوب نیست بهش گفتم صدات کنم وای لج کرده الانم جوتبمو نمیده.
_*یعنی چی جوتب نمیده برو اون ور ببینم.جانان میشنوی صدامو جانان!
اره میشنوم فقط سرگیجه دارم.
_*بخاطر دیدن این خون وجنگ میتونی بلند شی؟
_خوب بغلش کن نمیبینی مگه حالشو؟
_*میشه تو کار من و نامزدم دخالت نکنی؟
_هر غلطی دلت میخواد بکن اصلا.
هوووف تو این موقعیتم دست بر دار نیستن اروم چشامو باز کردم سامو ندیدم رفته بود ارتمیس با اخم به راه رفتش نگاه میکرد سرشو برگردوند طرف.
_واجب بود خودتو بندازی بغلش؟
چی داشت میگفت؟ با حرص ازش جدا شدم بخاطر سرگیجم یکم تلو تلو خوردم.
ارتمیس برو جلوم نباش برو فقط نمیخوام دعوا کنم حوصله ندارم.
_اووف باشه بیا بریم داخل یکی از خونه اونجا استراحت کن.
نه نمیخوام اون مردم همین جوری ترسیدن چه برسه برم وردلشونم بشینم.
_بیا بریم میریم به عمارت فرماندار اونجا تخلیه شده

تا میخواستم دهنمو باز کنم یهو منو گرفت بعلش تو بهت بودم که چشم خورد به فهیمه با حرص نگاه میکرد نمیدونم چرا کرمم گرفت بیشتر چسبیدم بهش انگار میخواستم حس مالکیتمو به همه نشون بدم.
_ببینم چیزی شده؟
ها نه چرا اینو پرسیدی؟
_اخه هی خودتو میچسبونی فکر کردم کاری داری.
وا نه چه کاری صبر کن ببینم منظورش بیشور احمق یه مشت زدم تو سینش که یه لبخند محو اومد رو لبش با اخم منتظر بودم فرود بیام اینجا نمیشد کاری کرد.
منو برد به یه اتاق با نور شمع تزئین شده بود پرده های قرمز رنگ توری بالای تخت بود واو اتاق تازه عروس بوده اینجا انگاری.
به وان چوبی که گوشه اتاق بود چشم دوختم بدنم عرق کرده بود و حس میکردم بوی خون میدم میخواستم هر چه زودتر دوش بگیرم .
وقتی رسیدم زمین به ارتمیس گفتم بره بیرون حتی مهلت حرف زدنم ندادم بیرونش کردم سریع لباسامو در اوردم رفتم تو وان اب گرمی که داخل وان بود بهم ارامش عجیبی میداد میخواستم همین جا بخوابم.
داشتم ریلکس میکردم که یهو در باز شد ارتمیس اومد داخل.
_ببینم تو چرا اینقدر…عا چیز چیز اونجا بیا من برم در هستی.
با دهن باز وایسادم به چرتو پرتایی که داشت میگفت گوش میدادم اینا چیه داره میگه؟
یهو چشم خورد به لبه وان دوباره سرمو اوردم بالا که گردنم با سرعتی که حس کردم گردنم دو نصف شد اومد پایین وقتی فهمیدم اوضاع از چه قراره با جیغی که کشبدم به خودش اومد دستمو جلوی حساس بدنم گرفتم تا نبینیه داشتم همین جور جیغ میزدم که اون هول کرده بود نمیدونست باید چیکار کنه با صدای یکی از فرمانده ها که داد میزد قربان چی شده صدام قطع شد صدا هی نزدیک تر میمود اگه داخل میشد قطعا میمردم.
ارتمیس سریع درو بست فرمانده تا خواست داخل بشه ارتمیس اجازه نداد هر چی فرمانده میگفت نه شما رو تحت قشار گذاشتن الان از پشت دارن با شمشیر تحدیدتون میکنن فایده نداشت که نداشت اخرش ارتمیس که داد بلند زد فرمانده بدبخت یه پا داشت ده تا هم قرض کرد رفت.
منم نمیدونم چرا اونجا خشک شده ایستاده بودم اصلا نمیتونستم کاری بکنم انگاری تو شوک بود بدنم.
ارتمیس درو کامل قفل کرد وقتی دید من دوباره خشکم زده اون حالت مسخره استرس اومده سراغم سرشو انداخت پایین اومد طرفم حوله رو انداخت دورم اروم بغلم کرد گذاشت رو تخت کل بدنم خیس بود حس بدی داشتم وای کاریم نمیشد کرد.

 

ارتمیس خم شد پتو رو روم بندازه وقتی داشت روم مینداخت صورتش مماس شد یه لحظه با صورتم تو همون حالت ایستاد با چشام نگاهش میکرد فضا همین جوری خیلی رمانتیک بود اینم شده بود قوز بالای قوز.
به چشاش نگاه کردم چشاش بین چشامو لبام در نوسان بود دروغ چرا خودمم دلم میخواست ارتمیسو بچشم ببینم ارتمیس چطوره با اون عضله های پیچ در پیچ و جذابش میتونست تو تختم اینقدر جذاب باشه عقل به هیچ جا بند نمیداد فقط تو ذهنم تصویر ارتمیس بود حس میکردم از بدنم حرارت داره ساطع میشه از ارتمیسم همین طور جفتمون گرممون شده بود با چشای خمارم به ارتمیس نگاه کردم که با گرمی لباش انگار برق ۲۰۰ ولت بهم وصل شد از حالت خشکی در اومدم چشام ناخوداگاه بسته شد ارتمیسم حیلی خوب بلد بود چطوری با یه بوسه دل ببره نمیدونم از کی باهاش همراهی کردم کی پاهام قفل شد روی کمرش کی دستام رفت لای موهاش کی زیر اتنش عرق کردم درد کشیدم لذت کشیدم ولی وقتی به خودم اومدم که کار از کار گذشته بود جفتمون حالت بیهوش و خسته کنار هم افتادیم نمیدونستم چه حسی دارم من الان دیگه دختر نبودم از دنیای دخترانگیم فاصله گرفتم فکر نمیکردم اینجوری باشه بغضم گرفته بود نمیتونستمم به ارتمیس گله کنم چون خودمم همراهیش کردم.
اینقدر خسته بودم که اصلا نتونستم دیگه به جیزی فکر کنم همونجا خوابیدم .
صبح با نوری که میخورد به چشم از خواب بیدار شدم .
میخواستم از جام پاشدم که با تیر کشیدن زیر دلم نفسم بند اومد انگار تازه داشتم میفهمیدم چیشده یادم می اومد که چه غلطی گردم به اطرافم نگاه کردم هیچ خبری از ارتمیس نبود.
بغضم گرفت حس خفگی بهم دست داده بود دلم میخواست زار زار گریه کنم.
با بدبختی از جام پاشدم لباسایی که تو کمد اتاق بود نگاه کردم چیز درستو حسابی نداشت ولی خوب بهتر از هیچی بود.
یکیشونو پوشیدم نشستم رو تخت رو تختی تمیز بود هیچ اثری از خون نبود ولی من مطمعن بودم خونی شد پس یعنس ارتمیس؟
یعنی اینقدر بدش اومده که حتی تحمل دیدنشم نداشت برش داشته؟حتما الان برده یه جا سوزونده.
به اینچیزا که فکر کردم قطره اشکی ناخوداگاه از چشم چکید رو دستم دلم خیلی درد میکردم انگار میخواستم جون بدم اینجوری نمیشد دوباره لباسامو در اوردم رفتم یه دوش اب گرم گرفتم زیر اب ماساژ دادم.
مگه نه اینکه الان باید عشقم دلمو ماساژ میداد قربون صدقم میرفت؟ همیشه همه جا تشت بدبختیم باید رسوام کنه.

لباسامو پوشیدم روی تخت نشستم بغضم گرفته بود احستس سنگینی میکردم چرا نباید با عشق میشد اولین رابطم چرا وا دادم مباید میزاشتم این اتفاق بیفته دیدی احمق دیدی دوست نداره اگه داشت حداقل صبح نمیرفت از پیشت حتما بدش میاد.
دلم به حال خودم میسوخت هیچی بدتر از این نیست که صبح وقتی از جات پا میشی نبینی شوهرتو مردتو کسی که تو رو مال خودش کرده خیلی بد بود.
هنوز دلم درد میکرد ولی اگه دیر کنم بقیه شک میکنن لباسامو پوشیدم درو باز کردم خمیده داشتم راه میرفتم این چه دردی اخه دردم داشت رفته رفته بدتر میشد.
دلم از گشنگی ضعف میرفت بدنم ضعیف شده بود حس میکردم الان سقوط میکنم ایستادم چشامو بستم شاید یکم بهتر بشم.
ولی بی فایده بود صدای پا شنیدم چشامو باز کردم از روبه رو ارتمیسو دیدم که دستش یه سینی بود داشت میومد این طرف انگار وقتی منو اونجا دید تعجب کرد چون با چشای گرد شده نگاهم کرد سریع اومد سمتم ؛
_تو بیرون چیکار میکنی؟
از بدم میومد حس میکردم ازش نفرت دارم جوابشو ندادم سرمو انداختم پایین فکر کنم پای خجالتم گذاشتم چون دستشو گذاشت پشت کمرم هدایتم کرد به طرف اتاق.
وقتی وارد اتاق شدم سمت تخت رفتم نشستم روش ارتمیس سینی رو گذاشت رو میز اومد طرفم رومو ازش گرفتم نمیخواستم چشم بهش بیفته بغض تو گلوم هر لحظه اماده ترکیدن بود .
_برات صبحانه اوردم بخوری فکر کنم ضعف داشته باشی.میخوایی حمامو واست اماده کنم؟نمیشنوی مگه؟
چشام تار میدید مگه الان نباید بیاد بغلم کنه بگه خوبی خانومم عشقم بهترین منی چرا من از هیچی شانس ندارم اشکام دونه دونه ریختن رو گونم ارتمیس متوجه شد اومد جلو با ناراحتی نگاهم کرد .
_اینقدر از من بدت میاد؟ ولی من مجبورت..صبح بخاطر این که فکر کردم از من بدت میاد رفتم تا راحت باشی معذرت میخوام دست خودم نبود من یهو نمیدونم چیشد .میدونم کارم جبران ناپذیره جانان!اینقدر نفرت داری که داری گریه میکنی؟

این چرا اینقدر نفهم بود چرا اینقدر خره چرا نمیفهمه گریه من بهخاطر این که نمیاد بغلم کنه دلداریم بده بوسم کنه خودش بهم صبحانه بده چرا نمیفهمه اخه .
هیچی بهش نگفتم ولی شدت گریه کردنم بیشتر شد .انگار عصبی شده بود چون دستشو هی تووموهاش فرو میکرد متوجه شده بودم موقع عصبانیت اینجوری میکنه.
_گریه نکن خواهش میکنم بگو چیکار کنم فقط گریه نکن باشه ؟جانان با تو ام چیکار کنم؟
انگار عصبانیت اون به منم منتقل شده بود چون با حرص بلند شدم از جامو با داد بهش گفتم گفتمو خالی کردم خودمو؛
چرا نمیفهمی اینجور مواقع نباید تنها بزاری چرا نمیفهمی این موقعه ها خودت باید ببری حمام باید دلشو ماساژ بدی باید بغلش کنی قربون صدقش بری نه این که مثل گاو بمونی بر بر منو نگاه کنی بگی بگو چیکار کنم چیکار کنم خبر مرگتو واسم بیار اصلا.
رومو ازش برگردوندم نفس نفس میزدم درد دلم داشت بیشتر میشد یهو تیر کشید یکم خم شدم ناخوداگاه از دهنم اخ خارج شد.
ارتمیس با عجله اومد سمتم با نگرانی نگاهم کرد ؛
_جانان خوبی ببینمت چیشد ؟بیا اینجا ببینم.
منو محکم کشید تو بغلش نمیخواستم رام بشم به این زودی کمرمو ماساژ داد گفت؛
_نمیدونستم باور کن خوب مگه من چند بار تجربه این کارو داشتم تو اولیشی.
شنیدم زیر لب گفت و اخریش خوب جونت در بیاد بلند بگو روح منو شاد کن این اداها چیه .
_این لباسای سنگین چیه پوشیدی؟
بند زرهمو باز کرد لباسامو در اورد هیچ حرکتی نمیکردم میخواستم خودش انجام بده تا بفهمه با زن چطوری برخورد میکنن .
دونه دونه لباسامو در اورد وقتی دستش رفت سمت لباس اخری که بلند بود با چشای گرد شده نگاهش کردم محلت دفاع هم نداد و خیلی سریع لباسو از تنم در اورد حالا دیگه کاملا لخت جلوش ایستاده بودم بغلم کرد حس خجالت سرتا سر وجودمو گرفته بود بدنش گرم بود جای دستاش روی بدنم مثل کوره داشت میسوخت گذاشت منو تو وان حمام لباسای خودشو در اورد اومد کنارم دراز کشید هیچی نمیگفتم خوشم میومد از این کارا یه حس شیرینی ته دلم بود ولی خجالت زیاد تر بود چون باعث شده بود کلا قرمز بشم.
از توی اب دستشو دور کمرم قفل کرد با اون یکی دستش دلمو اروم اروم ماساژ داد سرشو اورد زیر گوشم خیلی سواش لب زد.
_پس کاملا اشتباه میکردم ولی تو بهم یاد میدی منم انجام میدم تو بشو معلمم خوبه؟
حالا الان بهتری؟ درد نداری که؟
یه نوچ خیلی ضعیف زیر لبم گفتم.
_پس جانان خانم باهام قهره؟باشه تا هر وقت دلت میخواد قهر باش منم بلدم نازتو بکشم باشه.
یه بوسه ریز کاشت رو سرم چشامو بستم تیکه دادم به ارتمیس حس ارامشی که داشتمو هیچ جا حس نکرده بودم خیلی ناب بود این عشق بازیای ارتمیس برام خیلی بالا تر از دوست داشتن و عشق بود حالا میفهمم ارتمیس برای منه انگار واقعا برای روح زخم خورده منه منم همین طور خودمون مکمل هم دیگه ایم باید بزرگ بشم من دیگه دختر بچه نبودم از امروز من یه خانم شده بودم باید رفتارمم درست میکردم. 
منو از اب خارج کرد خودمو خشک کردم یه لباس حریر پوشیدم رفتم رو صندلی نشستم یهو ارتمیس نزاشت منو مثل یه بچه بغل کرد گذاشت رو زانوش.
_تو دلت درد میکنه صندلیم سفته اونجا نشین یکق دوروز تا وقتی من هستم روی پای من بشین وقتی نیستم روی تخت بخور باشه؟
باشه مرسی ازت.
_خوب بیا اینو بخور ببینم پوست استخونی انگار چهارتا استخونی یه روکش کشیدن روت.من زن لاغر دوست ندارم زن باید یکم گوشتی باشه بچیبه به ادم نه استخون که از این به بعد باید یکم تپل بشی‌.

با دهن باز داشتم ارتمیسو نگاه میکردم من تپل بشم؟ زن باید گوشتی باشه؟ بچسبم بهش؟ میخواستم داد بزنم بیا برو تو کوچه بابا .
ولی از اونجایی که قول دادم خانم باشم هیچی نگفتم فقط حق به جانب بهش خیره شدم.
ارتمیس سنگینی نگاهمو حس کرد به من نگاه کرد اولش مستقیم به چشام خیره شده بود ولی بعد نگاهش بین لبامو چشام در نوسان بود و در لحظه اخر با گفتن این جمله لبامو شکار کرد.
_از صبح خیلی خودمو نگه داشتم ولی دیگه نمیتونم.
حس شیرینی بوسش از صدا عسلم شیرین تر بود واسم لبای گرم نرمش حس ارامشو بهم تزریق میکرد تو حالو هوای عشق بازی بودیم که در با ضرب بدی باز شد با ترس از ارتمیس جدا شدم به در نگاه کردم پرنسس با چشای گرد شده داشت مارو نگاه میکرد یه نگاه به خودمون انداختم من رو پای ارتمیس جفتمونم لبامون باد کرده بود و عرق کرده بودیم هر کوری متوجه میشد داشتیم چیکار میکردیم.
یهو رنگش قرمز شد با هصبانیت عذر خواهی کرد رفت،وا خلو چل این چش بود دیوانه.
با تخسی برگشتم به ارتمیس نگاه کردم که دیدم با خنده داره نگاهم میکنه .
چیه چیشده؟
_هیچی قیافت با نمک شده لبات باد کرده گوشه لب عسل مالیده شده و از همه مهم تر رنگت مثل لبو شده.
یه مشت به سینش زدم گفتم تقصیر تو دیگه به من چه.
_بله بله میدونم تو خودتو حرص نده پاشو برو یکم استراحت کن منم برم یکم نقشه ها رو نگاه کنم میدونی که الان تو جنگیم ناراحت که نمیشی برم هوم؟
نه برو خیلی ممنون اومدی اینجا ارومم کردی حالم خوب شد.
_منم از تو تشکر میکنم که دردو تحمل کردی همش تقصیر من بود ولی قول میدم ازت مراقبت کنم باشه؟

اهوم با لبخند بهش نگاه کردم با بوسه ای که به سرم زد خوشحال شدم وقتی ارتمیس رفت حس کردم چقدر اتاق خالی چقدر بی روح چه بلایی داشت سرم میومد؟ بهتره یکم بخوابم تا مغزم منفجر نشده این حجم از اتفاقا تو مخم نمیگنجه.
(ارتمیس)
همه حرکت کنین حیلی سریع باید پیش بریم اگه به موقع برسیم راحت میتونیم قلعه رو بگیریم زود باشین.
یام تو میری سمت شرق فرمانده جناح چپ تو هم میری سمت غرب از چهار طرف میخوام حمله کنیم اونا تجهیزات و اذوقه ندارن پس راحت تسلیم میشن عجله کنین.
الان دقیقا یک ماهی میشد که قعله رو محاصره کرده بودم بعد اتفاق بین منو جانان روحیم خیلی عوض شده بود خیلی مراقبش بودم واقعا دختری بود که با همه وجودم خواستارش بودم بعد از فتح قلعه میخوام از اینجا برم باهاش دلم نمیخواد تو جنگ، قلعه،یا حتی سیاست باشم.
_قربان همه چی امادس منتظر دستور شماییم
باشه حرکت کنین قبلش یه سرباز بفرس پشت بگو بانو جانان بیان اینجا پیش من.
_اطاعت قربان.
منتظر جانان وایسادم باید پیش خودم میموند تا خیالم راحت میشدوقتی اومد با عشق نگاهش کردم واقعا زیبا بود حتی تو زره انگار از نگاهم خجالت کشید چون سرشو انداخت پایین.
دستور حمله رو دادم وقتی به ورودی قلعه رسیدیم با تیر به ما حمله کردن ولی با سپر از خودمون محافظت کردیم خیلی راحت دروازده رو شکستیم وارد شدیم اینقدر سربازای سست و نامنظمی داشتن که پایتخت زودتر از اون چیزی که فکر میکردم به دست من افتاد.
تمامی جناح های شرق غرب جنوب فتح کردیم شاه دشمن به وسیله خودم کشته شد حالا فقط مونده بود اژان و مادرم‌.
به طرف خوابگاهشون رفتم وقتی وارد شدم مادرمو غرق خون دیدم جانان هم پشت من بود با دیدن مادرم جیغی کشید دلم جمع شده بود اون خودشو کشته بود سزای اون کاراشو خودش از خودش گرفته بود .وای ای کاش این کارو نمیکرد تا میفهمیدم چرا با من اونجوری برخورد میکرد.
حالم خوش نبود ولی باید تحمل میکردم به سمت خوابگاه اژان رفتم سربازا دستگیرش کرده بودن با نفرت نگاهم میکرد.
_توو لعنتی همیشه باعث خراب شدن همه برنامه هام میشدی تو حروم زاده تو برادر من نیستی تو حاصل تجاوز عمو به مادرمی تو از خون من نیستی عوضی متنفرم ازت اگه یه روزی نجات پیدا کنم میکشمت قسم میخورم میکشم.
تو بهت بودم اون چی داشت میگفت؟ حتی نفس کشیدن هم داشت فراموشم میشد که با فشاد دادن دستم توسط یکی سرمو برگردوندم به جانانی که با اشک داشت نگاهم میکرد خیره شدم.
_اروم باشه باشه!اون از خودش یه حرفی زد تا عصبیت کنه اروم باش.
وقتی چشای اشکیشو دیدم کشیدمش تو اعوش یه نفس عمیق کشیدم ناراحت نبودم درسته من ناراحت نبودم حالا باری که رو دوشم بود برداشته شد متوجه شدم من تقصیری نداشتم من یه بچه معصوم بی گناه بودم این مادر و پدرم بودن که گناهکار بودن من بیگناهم حالا دیگه راحت تر میتونم با سرنوشتم کنار بیام .
به زرف حیاط اصلی رفتم دستور داده بودم دوهفته پیش شاه و افراد۶ش از اقامتگاه کوهستانی که یاخته بودم لیان احتمالا تا فردا میرسیدن تا شب به کارا و زخمیا رسیدگی کردم از نیمه شب هم گذشته بود که به اتاق خودم رفتم با دیدن جانان رو تختم که لبخند اومد رو لبم خستگی از کل وجودم خالی شد.
کنارش خوابیدم به اغوشم کشیدمش تا ارامشی که ازش دریافت میکردم بگیرم راحت ترین خوابی که تو عمرم داشتمو کردم.
صبح با عوق زدنای جانان از جام پاشدم با نگرانی رفتم پیشش جانان خوبی چیشده؟ حالت بده مریض شدی طبیب صدا کنم؟
_نه جیزی نیست مسموم شدم دیشب غذای مونده ۷وردم واسه اونه تو برو انگار کاروان شاه رسیده تو رو احضار کردن.
(جانان)
نه نه نه امکان نداره من الان یعنی باردارم؟ وایی این خبرو چطوری به ارتمیس بدم اخه ما حتی ازدواجم نکردیم الان نامزدیم با این اوضاع خدایا چرا اینجوری اخه همیشه باید تو عذاب باشم من اخه.
وایی ببخشید مامانی با تو نبودما عذاب. اصلا شاید باردار نیستم شایدم معدم بهم ریخته خنگ داری با بچه ای که نمیدونی هست یا نیست حرف میزنی؟ ولی نه عادت ماهیانم عقب افتاده خاک تو سرم .
خیلی ترسیده بودم رنگم پریده بود از استرس بیشتر حالت تهوع داشتم باید میرفتم بیرون یکم حالو هوام عوض بشه .
به ندیمه گفتم از بیرون برام خبر بیاره.
_بانو شاه امدن و روی تخت نشستن برای شب مهمانی ترتیب دادن شما هم باید اماده بشین کم مونده به مهمانی.
سرمو تکون دادم یه دوش گرفتم شروع کردم به حاضر شدن زیبا ترین لباسی که داشتمو پوشیدم باید خیلی خوب به نظر میرسیدم اینجا دیگهومیدون جنگ نبود اینجا قصر بود با ارایش زیبایی که رو صورتم نشوندم و موهامم که بلند شده بود تونستم خیلی زیبا تر از همیشه کنم خودمو.
همراه دوتا ندیمه راه افتادم سمت سالن جشن توی راه با همسر ولیهد روبه رو شدم بهش ادای احترام کردم با چشم دنبال تارا گشتم اونجا بود با چشای گرد ده داشت منو نگاه میکرد یه لبخند ریز زدم بهش که با حرف همسر ولیهد حواسمو جمع کردم.
_خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم شاهزاده ارتمیس در شروف ازدواج هستن واقعا سلیقه خوبی دارن شما بسیار زیبا هستین.
با یه لبخند ملیح بهش گفتم؛
شما خیلی لطف دارین بانو خوشحالم حالتون خوبه بفرمایین.
ایشون رفتن وای تا لحظه اخر تارا با دهن باز و چشای ورقولمبیده داشت منو نگاه میکرد خندم گرفته بود به سمت ورودی رفتیم وای ورودی بسته بود با تعجب داشتم نگاه میکردم که گفتن از در پشتی باید بریم به علت ازدحام بانوان سلطنتی از اون طرف باید حضور پیدا کنن به طرف در پشتی رفتیم .
دختران اشراف و سلطنتی همه داشتن میرفتن چشم خورد به بالای پله ها کنار در اون فرمانده اون پرنسس چندش و پدرش نبود اون چرا داشت راهنمایی میکرد خانوما رو؟
شونه هامو انداختم بالا با یکی از دختران اشراف شروع کردم به حرف زدن نزدیک رسیدن بودیم که دیدم دارن دخترا رو میگردن خوب این طبیعی بود بلافاصله بعد جنگ حتما باید احتیاط کرد وای وقتی دقت کردم دیدم داره دخترا رو به بهانه شتن دستماای میکنه هیچکسم از ترسش چیزی نمیتونه بگه.
حرصم گرفت تا عمق وجودم داشت میسوخت نگاهم به خنجرش که به کمرش وصل بود افتاد .
وقتی نوبت من رسید با لبخند کریح و چندشش بهم زول زد یه جوون کشدار گفتم دستمو گرفت نزدیک تر کرد میخواست دستشو به بدنم بکشه که نفهمیدم چطور شد وای خنجرو از کمرش در اوردم ضربه ای به دستش زدم نفس نفس میزدم مردک تو بهت بود وقتی به خودش اومد دستشو دید که زیر پام افتاده از مچ قطع شده بود.
همه دخترا با جیغ ترس کشیدن عقب ولی من نمیترسیدم من اجازه نمیداد دست هر حرومی به بدنم بخوره.
مردک هوس باز همین جور نعره میزد بلند بلند داد میزد سربازا دورم جمع شدن فرمانده با حرص داد زد ؛
_این دختر احمقو بگیرین ببرین پیش شاه تا به این کارش جواب پس بده میکشمت خودم میکشمت .
هیچی نگفتم چشم به تارا افتاد داشت با نگرانی نگاهم میکرد همسر ولیهد ترسیده بود ولی با نگرانی نگاهم کرد برام هیچی مهم نبود من شرافتم مهم تر از جونم بود برام.
سربازا منو دستگیر کردن همون جور دست بسته وارد سالنی که پر بود از ادمای جور واجور شدیم همه وقتی ما رو دیدم همهمه ها قطع شد داشتن با تعجب به من نگاه میکردن.
شاه هم با چشای ریز شده داشت نگاهم میکرد وقتی رسیدیم بهشون تعظیم کردم یه سرباز زیر زانوم زد و مجبور کرد جلوی اون همه ادم زانو بزنم.
سرمو بلند کردم چشم خورد به سپهر سپند سپنتا اریا رایان همشون با ترس و نگرانی نگاهم میکردن سپهر میخواست از جاش پاشه ولی همسرش دستشو محکم گرفت یه پوزخند زدم و تو دلم گفتم؛ از تو هم بدم میاد هوس باز .

 

 نمیدونم چرا کلا یه جوری شده بودم فکر کنم بخاطر حاملگی که حس میکردم هستم عوض شدم.
همهمه های مردم شدت گرفت همه با هم حرف میزدن جشن به کل خراب شده بود.
_اینجا چه خبره؟ چه بساطی راه افتاده؟
_*شاهنشاه من این دختر باعث قطع شدن دست یکی از فرمانده ها شده.
_یعنی چی؟
میخواستم دهنمو باز کنم جواب بدم که پدر اون پرنسس لوس که فرمانده هیز از افراد اون بود از جاش پاشد داد زد.
_شاه باید جواب بدین عروس شما دست یکی از فرماندگان منو قطع کرده اگه تنبیه نشه من اتحادمو بر میدارم.
_عروس؟چه عروسی؟
_*این دختر نامزد شاهزاده ارتمیس .
_پس تو هستی اون دختر!
سرپو انداختم پایین خیلی اروم گفتم بله چشم به بقیه افتاد سپهرو سپند تو بهت بودن سپهر قیافش دیدنی بود وای دیگه نمیخواستم حتی ببینمش ولی مریسا سپند خیلی بانمک شده بودن.
_چرا این کارو کردی؟
با صدای شاه سرمو بلند کردم تا میخواستم جواب بدم شاه داد زدن ؛
_ارتمیسو صدا کنین اینجا.
یه حس ترس تو دلم افتاد منتظر ارتمیس بودیم که در سالن با صدای بدی باز شد ارتمیس پر ابهت و با اخم شدیدی وارد شد وقتی رسید تعظیم کرد یه نگاه به من کرد وقتی دستبندو رو دستام دید با تعجب بهم نگاه کرد.میخواستم بهش توصیح بدم که فرمانده رخمی اومد جلو و شاهش بلند شد‌.
_تحویل بگیرین شاهزاده این نامزد شما همچین بلایی سر فرمانده اصلی من اورده چه جوابی دارین بدین؟ هان اگه تنبیه نشه من اتحادمو برمیدارم.
_*شما ساکت باشین از همسرم میپرسم.
ارتمیس سمت من اومد با چشاش ازم خواست جواب بدم.
نمیدونم چرا دلم میلرزید با صدای لرزون شروع کردم حرف زدن؛
داشتیم میومدیم جشن که دیدیم راه اصلی بستس به ما گفتن از در پشتی بیاییم ما هم داشتیم میومدیم که متوجه شدم فرمانده به بهانه برسی داره تنو بدن همه رو لمس میکنه وقتی به من رسید منم نزاشتمو با خنجرش دستشو اونجوری کردم.
وقتی اینا رو گفتن سرمو انداختم پایین منتظر بودم ارتمیس طرف منو بگیرهکه با نعرش قلبم لرزید.
_تو خیلی بیخود کردی دستشو قطع کردی .
با داد ارتمیس همه با تعجب نگاه کردن پرنسس پدرش فرمانده همسر سپهر و تمامی دشمنانم با پوزخند نگاهم کردن بغضم گرفت؛
_تو به چه حقی دستشو قطع کردی هان؟ کسی که بخواد دست به زن من بزنه دستشو قطع نمیکنن .

سرمو اوردم بالا یهو خون بود که پاشید رو زمین.
_سرشو از بدنش جدا میکنن فهمیدی؟ هر کسی که بخواد به ناموس من دست بزنه سرش قطع میشه نه دستش فهمیدین؟
یه حس غرور عجیبی یهو تو دلم جونه زد با افتخار به شخصی که اینجور پشتم در اومده بود نگاه کردم همه حضار سالن ترسیده بودن شاه بزدل با دخترش مثل موش شده بودن پدر ارتمیسم سرشو با غرور تکون دادو گفت؛
_اگه این کارو نمیکردی مطمعن باش سر خودتو از تنت جدا میکردم در سرزمین من گسی که به ناموسمون چشم داشته باشه فقط سزاش مرگه این جنازه رو جمع کنین تمیز کنین اینجا رو و جشنو پایکوپی رو از سر بگیرین و شما شاه خان دیدین که دلیلمون قانع کننده بود مگه این که یخوایین با ارتمیس روبه رو بشین؟
_نه شاهنشاه مطیع دستوراتتون هستیم.
دستبند منو باز کردن با خنده نگاه به ارتمیس کردم اومد طرفمو دستمو گرفت؛
_ببینم سرت داد زدم که نترسیدی؟
نه چرا باید بترسم مکه تو ترسناکی؟
_عه مگه تو همون دختری نیستی که منو دیدنی خشکت میزد؟
با حرص نگاهش کردم خاک تو سرم نقطه ضعف دادم دستش فقط.
_خوب اخم نکن زشت هستی بدتر میشی بیا بریم به شاه و بانوی اول ادای احترام کنیم.
با خنده به طرف شاه رفتیم احترام گذاشتیم جفتشون ازمون تشکر کردن و بهمون پاداش دادن وقتی کنار شاهزاده ها و عروس ها ایستادم یهو پهلوم سوخت با اخ برگشتم طرف مریسا.
_ورپریده حالا شدی جاری من تو اییشششش.
با خنده به اداهاش نگاه کردم این بشر خل بود.
تا اخرای شب درگیر بودیم بعدش هر کسی به سمت اتاقش رفت.
و از اونجایی که منو سپهر برگشتیم قصر ولی هنوز ازدواج نکردیم باید جدا میشدیم تا ازدواج کنیم.
وقتی ازش جدا شدم مثل پسر بچه های تخس اخم کرده بود خندم گرفته بود بشر انگار نه انگار یه مرد گندس به اتاقم رفتم لباسمو عوض کردم داشتم موهامو باز میکردم که یکی از پشت منو بغل کرد ترسیدم که با صدای ارتمیس اروم شدم.
_هییش منم اروم باش.
اینجا چیکار میکنی؟
_اخه امشب خیلی خوشگل شده بودی میخواستم یکم چیز امشب هوا چه خوبه؟ نه؟
با قیافه خر خودتی بهش نگاه کردم اونم خندش گرفته بود بدون اطلاع قبلی یهو منو بلند کرد ترسیدم محکم از گردنش گرفتم.
منو پرت کرد رو تخت مثل گرگای گرسنه روم خیمه زد ولی منن اعتراف میکنم عاشق این گرگ گرسنم.
یه هفته ای از شب مهمانی میگذره و امشب شب عروسیمونه از صبح دارن ندیمه ها با صورتمو موهام ور میرن استرس داشتم حالا دیگه مطمعنم بودم باردارم تارا خیلی دعوام کرد ولی خوشحال شدم براش چون با عشقش ازدواج کرده بود .

بلاخره شب شد تو اینه خودمو نگاه کردم یه لباس ساده سفید استین دار موهامم ساده پشتم ریخته بودم یه تور بلند هم رو سرم در عین سادگی بسیار زیبا وقتی ارتمیس اومد دنبال ذوقو از چشاش میتونستم بخونم یه لبخند بهش زدم و باهم به سمت مردم رفتیم بعد جاری شدن خطبه عقد بلاخره من واسه ارتمیس شدم تا شب با همه رقصیدمو خندیدیم سپهر اون شب خبر بارداری همسرشو داد خوشحال شدم براش بلاخره اونم حق زندگی داشت.
از نیمه شب گذشته بود که سوار کالسکه شدیم تا به سوی زندگی خودمون بریم ارتمیس از قصر استعفا داده بود و قرار بود تو قبیله ای که بزرگ شده بود زندگی کنیم فهیمه به قبیله نیومد و تو قصر موندگار شد و سام هم همونجا با یکی از دختران اشراف نامزد کرد انگار خوب دلشو برده بود.
،_خوب بلاخره خودتو انداختی به من برسیم خونه باید به من خوب خدمت کنی.
چی گفتی ؟
_همین که شنیدی والا زن گرفتم واسه چیم پس.
زن گرفتی سایه سرت باشه همدم دردت باشه نه که کلفتت باشه والا بعدشم من بار شیشه دارم نیمتونم کاری کنم.
_اوه اوا تو هم دردی تو خود دردی والا بعدشم بار شیشه چیه شیشه با خودت میاری؟ وتسه کجا ما تو چادر زندگی میکنیما.
با حالت پوکر نگاهش کردم که یهو با چشای گرد شده داد زد.
_داری دروغ میگی ؟یعنی تو؟ حامله؟ من بابا میشم؟ خدای من.
خوش حال نشدی ارتمیس؟ تو اصلا منو دوست داری؟ هیچ وقت بهم نگقتی اگه نمیخوایی بگی میرم از پیشت نمیزارم عذاب بکشی.
_هییش چی داری میگی دختر من عاشقتم جانان اواین دختری هستی که منو از لاک تنهایی خودم کشیدی بیرون من با همه وجودم خواستار تو ام اون تو دلی که تو شکمته هم تاج سر من باورم نمیشه دارم پدر میشم راستش میترسم بابای خوبی میشم یا…
ارتمیس منم عاشقتم میدونی بعد اون کاری که سپهر باهام گرد فکر میکردم دیگه از کسی خوشم نیاد وای تو کاری باهام کردی که حس میکنم از اولم سپهر اشتباه بوده و مطمعن باش تو بابای خیلی خوبی میشی تو بهترین و مهربون ترین مردی هستی که تو عمرم دیدم.
_من مهربون؟مرسی مچکرم که اعتراف کردی حالا بیا بغل من لم بده اون فندوق کوچولو جاش بد نباشه ..وای حیف شدا میخواستم خشن باشم وقتی رسیدیم خونه .
با جیغ اسمشو صدا کردم که با خنده گفت؛
_باشه باشه غلط کردم تو مثل برگ گلی باید با لطافت برخورد کرد .

با لبخند خودمو تو اغوش ارتمیس رها کردم از کجا معلوم شاید جانان واقعی تو جسم منه شایدم مرده وای من این زندگی رو دوست دارم و حاضرم جونمم پاش بدم امید وارم همه به عشقشون برسن و خوشبخت بشن.

(مهلا)
روزاااااا دیوانم نکن من بلد نیستم با این کار کنم.
_یعنی چی نرگس این مهلا بعد از نجات پیدا کردنش خیلی دیوانه شده ها چرا هر چی میگم نمیفهمه چطور باید با کامپیوتر کار کرد؟
_*روزا توروخدا ولم کن خودمم دیگه خسته شدم ازش تقریبا دوسال میگذره از اون موضوع ولی هنوز کامل حافظش برنگشته…
چرا اینا نمیفهمن من جانانم؟….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: Hani
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17463
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.