| Monday 26 October 2020 | 19:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت12

رمان آنلاین مال من باش پارت12

سلاه به دوستای عزیزم ببخشید بابت تاخیر . با یه پارت دیگه خدمتتون رسیدم امیدوارم لذت ببرید .

گوشی رو گذاشتم رو میز و رفتم دوباره نشستم پیش باراد

-باراد : کی بود پرنو ؟

-پسرخالم سعید بود

-چکار داشت که این موقع شب زنگ زده بود

-بابا ساعت تازه 10 سر شبه . نمیدونم چکار داشت گفت باید ببینمت میخوام یه چیزی بهت بگم

-خب ؟

-همین دیگه گفت پشت تلفن نمیشه باید رو در رو بهت بگم که گفتم خونه نیستم

-چکار به داداش همتا داشت ؟

-ای بابا باراد بازجوییه ؟

-دوست داره ؟

اینو که پرسید توش موندم خدایا حالا باید چی میگفتم ؟ اگه میگفتم نه که ممکن بود بعد خودش بره ته توش رو دربیاره بفهمه سعید دوستم داره اگه هم میگفتم اره که عصبی میشد حالا  چیکار کنم ؟

-برای چی اینو میپرسی ؟

-چون یه مرد فقط وقتی نگران این میشه که کجایی و چکار میکنی که دوستت داشته باشه اگه حسی بهت نداشته باشه یه سر سوزن هم براش مهم نیست

-خب…..راستش……یعنی……..سعید

-اهـــــه پرنو بگو دیگه

-خب خیلی وقت پیش بهم گفته بود که دوستم داره ولی من حسی نسبت بهش ندارم بهش گفتم که برام همون داداش بمونه

-اوهوم . بعد اون قبول کرد حرفتو ؟

-دیگه مشکل خودشه به زور که نمیشه من از بچگی سعید و مثل داداشم میدیدم

-ولی اون تورو مثل خواهرش نمیدید

-ولش کن باراد اصلا مهم نیست

-اخه تعجب کردم که فردا با هم قرار گذاشتین بعد الان برات مهم نیست

-چه قراری ؟ بهت گفتم که میگه کارم داره گفت فردا بعد از دانشگاه میاد دنبالم ببینم چی میخواد بگه

از جاش بلند شد و همینطوری که به سمت حیاط میرفت گفت :

– اوکی باشه

سریع دویدم سمتش و جلوش وایسادم و گفتم :

-صبر کن ببینم . تو ناراحت شدی باراد ؟ ازم دلخور شدی ؟

-نباید میشدم ؟

-خودت که دیدی اصلا ربطی به من نداشت خودش زنگ زد . بخدا من نمیدونم میخواد درمورد چی حرف بزنه

-باشه پرنو بزار میخوام برم یه هوایی بخورم

-سرده بیرون باراد سرما میخوری

-چیزیم نمیشه

و رفت و درم پشت سرش بست ای بابا حالا چیکار کنم که باراد قهر کرد . طوری نیست بزار یکم تنها بمونه یه هوایی بخوره بعد میرم از دلش در میارم . هر چند من کاری نکردم که بخوام از دلش در بیارم ولی بلاخره امروز کلی برام زحمت کشید بعدم من دلم نمیاد که حالا به خاطر من ناراحت باشه . ظرفای روی میز رو جمع کردم و شستم و اونجا رو مرتب کردم و یه چایی گذاشتم رفتم تا چایی دم میاد یه دستی به موهام بکشم . کش روی موهامو باز کردم و همه ی موهامو یه طرف گیس کردم و پالتومو برداشتم تا میرم بیرون بپوشم . رفتم تو اشپزخونه و دوتا چایی ریختم و شکلات و گز هم گذاشتم تو سینی تا ببرم . خداروشکر وسیله هاش دم دست بود و راحت پیداشون کردم وگرنه باید کل کابینتا رو میگشتم . سینی رو برداشتم و رفتم بیرون  . روی میز صندلی توی حیاط نشسته بود سینی رو گذاشتم رو میز و کنارش روی صندلی نشستم.

-بفرمایید اینم چایی مخصوص پرنو

-دستت درد نکنه ولی تو با این حالت چرا چایی درست کردی اصلا چرا اومدی بیرون سرده دوباره حالت بد میشه

-چون بعضیا با من قهر کرده بودن اومدم باهاشون اشتی کنم بعدم من به خود اون بعضیا گفتم نرو سرده سرما میخوری ولی حرف گوش نکرد منم حرف  گوش نکردم و اومدم

دستمو گرفت تو دستشو نرم بوسید و گفت :

-من از تو ناراحت نیستم پرنو با تو هم قهر نکردم من از این ناراحتم و میترسم که یه روز مال من نباشی اون موقعس که من میمیرم پرنو

-اااا خدا نکنه زبونتو گاز بگیر بعدم تو خیالت تخت کسی بخواد هم نمیتونه منو از تو بگیره چون من خودم نمیخوام ازت جدا بشم تا اخر عمرم هم عاشقت میمونم

-قربون تو برم من عشقم منم اجازه نمیدم کسی تو رو از من بگیره تا من هستم فقط باید مال من باشی پیش من باشی چه کنم که من خودخواهم تو رو فقط واسه خودم میخوام نه هیچکس دیگه

-و چقدر من این خودخواه بودنتو عاشقانه دوست دارم

لبخند خوشگلی تحویلم داد و منو کشید توی بغلش و توی بغلش نفس عمیقی کشیدم و ریه هامو از عطرش پر کردم . بعد از خوردن چایی ظرفا رو برداشتیم و رفتیم داخل و هرکاری کردم باراد نذاشت ظرفا رو بشورم هر چی گفتم بابا دوتا لیوانه قبول نکرد و گذاشتشون ماشین ظرف شویی . با این رفتارایی که باراد میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد من تیر سه سر خوردم ولی راستش خوشم میومد از توجهی که بهم داشت اینکه مواظبم بود همه ی حواسش بهم بود همه ی توجهش مال من بود اینا رو دوست داشتم و حاضر نبودم با هیچ چیز با ارزشی تو دنیا عوضشون کنم و از خدا خواستم که هیچ وقت منو با بی توجهی باراد امتحان نکنه چون اون روز روز مرگه منه . باراد دوباره منو برد تو همون اتاقه که بودم و تازه فهمیده بودم که اتاق خودشه و گفت همونجا بخوابم و خودشم رفت توی یکی از اتاقای دیگه . تختش بوی خودشو میداد . تا صبح ریه هامو از عطرش پر کردم و به خواب رفتم .

صبح وقتی بیدار شدم باراد هنوز خواب بود . بلند شدم و یه سر و سامونی به قیافم و موهام دادم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه درست کنم . دوست داشتم امروز من صبحانه درست کنم چون از دیروز تا حالا باراد خیلی زحمت کشیده بود حسابی خستش کرده بودم برای همین شاید الان این یه تشکر کوچولو میشد برای زحماتش . چایی درست کردم و گذاشتم تا دم بیاد و پنیر و خامه و مربا و گردو و کره و عسل هم از یخچال در اوردم و چیدم روی میز. داشتم خیار و گوجه میشستم تا خورد کنم که دستی دور کمرم حلقه شد .

-پرنو : بیدار شدی تنبل خان ؟

-نمیدونی چه حسه خوبیه وقتی صبح از خواب بیدار میشی میبینی عشقت داره برات صبحانه حاضر میکنه

و اروم بوسه ای کنار چشمم نشوند

-پس تا تو حاضر بشی منم صبحانه رو حاضر میکنم

-اخه زحمت میشه برات خانم کوچولو تو مهمون من بودی در اصل من باید صبحونه حاضر کنم

-اا این حرفا چیه تو دیروز تا حالا اینقدر زحمت کشیدی هنوز از راه نرسیده بودی دردسرای من شروع شد

-دیگه این حرفو نزن پرنو من چطوری میتونستم کاری نکنم وقتی تو تو اون وضعیت بودی ؟

-در هر صورت ازت خیلی ممنونم

-تشکر لازم نیست من هرکاری کردم برای عشقم کردم

گونشو بوسیدم و گفتم :

-بدو برو حاضر شو دیگه دیرت میشه ها

-تو اولین کلاست ساعت چنده ؟

-10 چطور ؟

-خب پس وقت دریم تازه هشته منم دیرتر میرم

-نه دیگه این یکیو قبول نمیکنم به خاطر من از درسات هم میمونی

-من به خاطر تو حاضرم از زندگیم هم بزنم چه برسه درسم بعدم خوشگل خانم امروز دانشگاه ندارم امرزو باید برم مطب دیرم نمیشه اول وقت مریض ندارم

-خیلی خب اقای دکتر پس لطف میکنید منو بعداز صبحانه ببرید خونمون ؟

-خونتون چرا؟

-برم هم لباسامو عوض کنم هم کتاب و جزوه هامو جمع کنم برم دانشگاه

-به روی چشم خانم کوچولو

-چرا هی بهم میگی کوچولو  ؟

-چون کوچولویی دیگه

-اصلا هم کوچولو نیستم

-باشه بابا من تسلیم

-افرین پسرم حالا برو حاضر شو تا منم به کارم برسم

-پرنو الان جا داره اینجا بهت بگم مامان بزرگ رفتارت عین مامان بزرگا شده

دمپایی رو از پام دراوردم پرت کنم سمتش که جا خالی داد و رفت و با خنده دمپایی رو دوباره پام کردم و مشغول کارام شدم . همه چیز اماده بود داشتم چایی میریختم که باراد اومد . یه تیپ پرنوکش هم زده بود که حسابی جذاب بود . با لذت سرتاپاشو برانداز کردم

-پسندیدی عزیزم ؟

-ها ؟ چی ؟

-تیپمو میگم . پسندیدی؟

با خجالت سرمو انداختم پایین که گفت :

-باز که قرمز شدی من اینطوری دلم ضعف میره براتا

استکان چایی رو جلوش گذاشتم و خودمم نشستم .

-ببین چه کرده خانمم . دستت درد نکنه

و بعدم دوتا دستامو توی دستش گرفت و بوسه ی نرمی روشون زد

-قابلی نداشت نوش جونت عزیزم

بعدم هردو مشغول شدیم . اون صبحونه بهترین صبحونه ی زندگیم بود و حسابی بهم مزه داد چون کنار باراد بود . بعد از صبحونه ظرفا رو جمع کردم و وسایل رو سرجاش گذاشتم و ظروف کثیف هم توی ماشین ظرف شویی گذاشتم و پالتو و روسریمو پوشیدم و کیفمو برداشتم و باراد منو رسوند خونمون  . در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم

-باراد ازت خیلی ممنونم خیلی زحمت کشیدی

-قربونت خانمم کاری نکردم شما که بیشتر زحمت کشیدی

-قابل شما رو نداشت . فعلا خدافظ

-خدافظ عزیزم

و از ماشین پیاده شدم و در رو بستم . در خونه رو باز کردم و رفتم داخل . همه خواب بودن اروم و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم رو تختم و تمام ساعتایی که پیش باراد بودم و هزارباره برای خودم دوره کردم . وقتی منو خانمم خطاب میکرد تمام حسای شیرین دنیا میومد توی دلم و من عاشق این میم مالکیتی بودم که منو خطاب میکرد . از توجهاش و محبتاش توی دلم هزارتا پروانه پر میزد و تمام حسای خوش دنیا میومد توی دلم. دلم براش ضعف میرفت وقتی مواظبم بود وقتی به هر دری میزد تا من چیزیم نشه . از خدا خواستم که هیچ وقت باراد رو ازم نگیره وگرنه منم تموم میشدم بدون اون . این عشقی که توی قلبم جوونه کرده بود خیلی بیشتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم و عشقش چنان توی وجودم رخنه کرده بود که حس میکردم با داشتنش خوشبخت ترین دختر دنیام و هیچ چیزی تو دنیا کم ندارم و این عشق وقتی بیشتر میشد که با اینکه این همه وقت تو خونه با هم بودیم اما میدیدم که منو برای خودم میخواد نه مثل خیلیا از روی هوا و هوس و با این که تنها بودیم اما هیچ کاری نکرد که اعتماد منو خدشه دار بکنه و اینقدر خوددار و با درکه . اینقدر توی افکار خودم فرو رفته بود که نفهمیدم زمان چجوری گذشت و ساعت 9 بود . سریع پریدم توی حمام و یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و لباسامو پوشیدم موهامو خشک کردم و کیف و کتابامو و جزوه هامو برداشتم و سوار ماشین شدم خودمو به دانشگاه رسوندم. اونجا بچه ها رو دیدم که همتا کلی ازم گله کرد و غر غر کرد که دیروز تا حالا چندبار زنگ زده روی گوشیم ولی من جواب ندادم و بعد که نگاه کردم دیدم راست میگه و من فقط تماس سعید رو متوجه شده بودم و بعد از اون گوشیمو سایلنت کردم  و کلی سر به سرم گذاشتن که مگه چیکار میکردی که صدای زنگو نشنیدی  و اینا که منم مجبور شدم برای جلوگیری از ریزش ابروم جریانو سر بسته براشون تعریف کنم . البته قسمت لاو ترکوندنامونو یکم سانسور کردم وگرنه همه جا حیثیتمو میبردن . بعد از کلی مسخره بازی و چرت و پرت گفتن رفتیم سر کلاس و تا ساعت 4 بعد از ظهر مثل میرزا بنویس فقط جزوه نوشتیم و درس خوندیم . ساعت 4 بود که هرکدوم مثل جنازه از دانشگاه اومدیم بیرون و داشتم میرفتم سمت ماشینم که سعید و دیدم که توی ماشین نشسته بود. رفتم سمت ماشینش و نشستم .

-پرنو : سلام

-سلام چطوری ؟

-ممنون تو خوبی ؟

-به خوبی شما منم خوبم . امتحان چطور بود ؟

-امتحان ؟

-اره دیگه دیشب گفتی داریم با دوستت برا امتحان میخونین

-اها اره اره خوب بود . خب دیشب گفتی کارم داری

-اره اره ولی اول بریم یه جایی بشینیم

-من ماشینم اینجاس

-خب باشه میریم کافه نزدیک دانشگاه که بعد دوباره بیارمت اینجا

-اوکی بریم

و ماشین رو روشن کرد و به سمت کافه ی نزدیک دانشگاه راه افتادیم . وقتی رفتیم توی کافه سعید یه میز نزدیک پنجره رو انتخاب کرد و نشستیم . چند دقیقه ای گذشته بود که گفتم :

-خب سعید میشنوم

-بزار اول سفارش بدیم یه چیزی بخور از دانشگاه اومدی خسته ای

ای بابا حالا اگه گفت چکارم داره بابا میخوام برم خونمون بخوابم . خو خستمه . به ناچار قبول کردم و سعید دوتا قهوه با کیک شکلاتی سفارش داد و تا سفارشا رو بیارن صبر کرد . قهوه ها و کیک ها رو که اوردن مثل قحطی زده ها افتادم به جونشون . خو چیکار کنم گشنم بود. بعد از صبحونه ی صبح دیگه هیچی نخورده بودم . داشتم با ولع کیک و قهوم رو میخوردم که با جمله ی اول سعید کیک پرید تو گلوم و نزدیک بود خفه بشم ولی جلوشو گرفتم و جرعه ای از قهومو خوردم تا به سرفه نیوفتم .

-مقدمه چینیو دوست ندارم پس یه راست میرم صر اصل مطلب. پرنو میدونی که دوستت دارم و بهت هم قول دادم که فراموشت کنم اما نتونستم عشقی که بهت داشتم رو هیچ جوره نتونستم فراموش کنم و زیرپا بزارم . اومدم اینجا تا یه بار دیگه بهت بگم که چقدر دوستت دارم و اگه بزاری حاضرم تا اخر عمر هرکاری بکنم که خوشبخت باشی . میخوام به مامان بگم بیان خواستگاری ولی خواستم اول جواب خودتو بدونم .

ای داد خدایا حالا همین موقع سیل خواستگار رو برا من ریخیتیا . راستی از بچه ها شنیدم اون پسره شایان که اومده بودن خواستگاری رو گرفتن یارو کلی بدهی داشته بردنش زندان . عجبا تازه میگفت معاشرت کنیم اشنا شیم ازدواج کنیم چه غلطا . وای باراد اگه این یکی رو هم بفهمه قطعا دیوونه میشه . داشتم همینطوری برای خودم فکر و خیال میکردم که با صدای سعید به خودم اومدم .

-پرنو کجایی ؟ حواست اینجاست ؟ پرنو ؟

-ها ؟ اره اره …….چیزه ……… داشتم گوش میکردم

-خب نظرت ؟

-سعید من قبلا نظرمو بهت گفتم تو برام مثل داداشم میمونی من اصلا نمیتونم اینو قبول کنم که بخوام به چشم دیگه ای به تو نگاه کنم

-اینقدر به بهم نگو مثل داداشمی لعنتی من اصلا همچین حسی به تو ندارم وقتی اینجوری میگی اشوبم میکنی دیوونم میکنی من دوست دارم پرنو

-ولی من نمیتونم سعید خواهشا به خاله اینا هم چیزی نگو دوست ندارم بیشون با مامان اینا اختلاف بیوفته یا ناراحتی درست شه

-تو فقط یه دلیل بیار که چرا جوابت منفیه ؟ من فکر کردم ممکنه نظرت تغییر کرده باشه تو این مدت

-من دلیلمو بهت گفتم سعید من نمیتونم به چشم دیگه ای به تو نگاه کنم

-ولی این بیشتر شکل بهونس تا دلیل

-برای من دلیله اگر برای تو دلیل نمیشه دیگه من نمیتونم کاری کنم

-نکنه….نکنه پای کسه دیگه ای وسطه ؟

سکوت کردم نمیدونستم چی باید بگم . نمیخواستم دلشو بشکنم از طرفی هم نمیخواستم فعلا کسی از فامیل از ماجرا خبردار بشه چون هنوز مامانم اینا نمیدونستن

-اره پرنو ؟ کسه دیگه ای هست که دوسش داری ؟

بازم چیزی نگفتم چیزی نداشتم که بگم . من عاشق باراد بودم ولی نمیتونستم اینو به سعید بگم. میشکست. بدجور خورد میشد . من خودم عاشقم میدونم شنیدن این حرف از دهن معشوقت که یکی دیگه رو دوست داره چقدر عذاب اوره

نفس عمیقی کشید و از پنجره به بیرون خیره شد و گفت :

-از همین میترسیدم . از اینکه یکی دیگه رو دوست داشته باشی

-سعید من….

-کافیه پرنو بیشتر از این تحمل ندارم میترسم دووم نیارم کافیه

و بعد هم بلند شد و رفت . اههههه لعنت بهت پرنو که یه کار رو درست نمیتونی انجام بدی . ببین چکار کردی پسره داغون شد . ولی چکار میتونستم بکنم اون لحظه هول کرده بودم . با ناراحتی بلند شدم و از کافه رفتم بیرون و به سمت دانشگاه راه افتادم و ماشین رو برداشتم و به سمت خونه راه افتادم . خونه که رسیدم یه راست رفتم اتاقم و ولو شدم روتخت .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم از پارت 12 امیدوارم خوشتون اومده باشه . دوستان انرژی هاتون پایینه بهم انرژی بدید تا پست بیشتری براتون بزرام منتظر تظرات و پیشنهاداتتون هستم . ممنون از همراهیتون .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17465
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.