| Sunday 25 October 2020 | 07:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین خورشید پارت ۲

رمان آنلاین خورشید پارت ۲

بلاخره روز جواب آزمایش رسید میخواستم بیرون بروم که سعید و خاله ام مانعم شدند ولی من به آنها اطمینان دادم که حالم خوب است ونیاز به همراهی کسی ندارم. آنها هم از اینکه می دیدند حالم کمی بهتر شده خوشحال بودند ولی دل بیچاره من در این فکر بود که آیا سحر هم نگران من است؟ 

جواب آزمایش را گرفتم. مثبت بود، انگارآن برگه ، برگه ی مالکیت کل دنیا دنیا بود چون برگه بهم میگفت که حامد پسرمه.  خوشحال شدم! خوشحال چیه داشتم بال درمیاوردم.  به خونه زنگ زدم و گفتم برای شام درست نکنید از بیرون میگیرم. برای حامد یک سه چرخه و برای سحر یک شال خریدم.  چقدر فروشنده مغازه شال فروشی از دستم عصبانی شد و من چقدر خندیدم آخه من رنگها رو خوب بلد نبودم به مغازه دار میگفتم آن شال صورمه ای را بدید و وقتی میاورد میگفتم من اون بالایی را گفتم او هم میگفت اون که آبی کاربنیه یا میگفتم اون روسری صورتی را هم بدید مقایسه کنم و وقتی میاورد میگفتم من منظورم کناریش است و او به من توضیح داد که به ان گلبهی میگویند نه صورتی. آخرش هم نفهمیدم آن شالی که من گرفتم چه رنگی است؟ چقدر آن لحظه شاد بودم و چه زود این حباب شادی ترکید.

وقتی با دست پر و روی خندون به خونه برگشتم خالم بران اسفند دود کرد،حامد از ذوق سه چرخه اش بالا پایین میپرید و سعید سربه سرم میگذاشت ام سحر امان از سحر با اون صورت زرد رنگش…  سحر آن شب حالت تهوع داشت و دراز کشیده بودو هروقت که حامد طرفش میرفت عصبی میشد و سرش داد میکشید.  خالم به طرفش رفت و گفت ببین شوهرت سرپا شده و با کلی شوق و ذوق براتون خرید کرده به جای اینکه خوشحال باشی پاچه می گیری و با اشاره سر ازم خواست که بیام برای شام صداش کنم همین کار را کردم ولی او رو برگرداند خواستم دستش را بگیرم که با عصبانیت دستش را کنار کشید و گفت به من دست نزن تازه یادت افتاده زن داری ؟ تو این دوماه چه مرگت بود که آبرو برام نذاشتی همه میگفتن زنش چه کارش کرده که نمیذاره طرفش بیاد اصلا چطوری امروز رفتی بیرون برگشتی خوب شدی چی میزنی تو؟  بهش گفتم: این حرفا یعنی چی تو منو نمی شناسی نمیدونی اهل این کارا نیستم پاشو پاشو همه سر سفره منتظرند و خواستم دوباره دستش را بگیرم که بلندش کنم که یک دفعه مرا هل داد و چون آمادگی نداشتم روی زمین افتادم عصبی شدم و سرش داد زدم گفتم چه مرگته از این که بهتر شدم داری میسوزی ها فکر کردی من میمرم هر غلطی خواستی میکنی سعید و خاله ام از پای سفره بلند شدند و پیش ما آمدند حامد به پا مادرش چسبیده و گریه میکرد که سحر دو باره شروع کرد بچه رو ترسوندی دیونه ولم کن.  و رو به مادرش گفت معلوم نیست چه درد و مرضی داره انداخته به جونم این دو روزه شب و روزم یکی شده بابا ولم کنید.  چی میخوای از جونم عین کنه بهم چسبیدی.  خواستم توی صورتش بزنم که سرش را بین دو دستش گرفت و حامد بیشتر از قبل بی قراری کرد خاله به طرف دخترش رفت و گفت بسه دیگه هرچی هیچی نمی گم تمومش کنید هم از آنها خجالت کشیدم هم دلم به حال حامد سوخت اورا بلند کردم و اشکهایش را پاک کردم طفلک بیچاره بیچاره میلرزید و صورتش خیس از اشک بود واز هه هق هق داشت نفسش بند میامد. او را به آشپزخانه بردم و صورتش را شستم ولیوان آبی دستش دادم و برگشتم دم در ایستادم.  هرسه داشتند پچ پچ میکردند.  بهتر دیدم که حامد را به حیاط ببرم و با سه چرخه جدیدش سرگرم کنم. صدای سعید کم کم بالا رفت وبعدش جیغهای سحر و خاله ام بلند شد رفتم ببینم چه خبر شده که دیدم سعید سحر را کتک زده و خاله میانشان قرار گرفته.  سحر که پشت مادرش پناه گرفته بود به سعید بد و بیراه میگفت و سعید میگفت خفه شو ولی سحر دست بردار نبود که دوباره سعید به سمتش حمله کرد. نمیدانم شاید دلم میخواست خودم جای سعید این کار را میکردم ولی هیچ وقت دلم نیامد یا شاید هم جرئت نداشتم

. بعد از دعوا سعید میخواست به خانه خودشون بره که خالم ازم خواست من هم همراهش بروم شب بمانم. و موقع رفتن مرا به کناری کشید و از من خواست که از از سعید در مورد علت دعوایش را نپرسم من هم بهش گفتم خاله لازم نیست چیزی رو لاپوشانی کنی خاله میدونم دعوا سر من بود خر که نیستم میبینم سحر مثل قبل نیست. دلش با من نیست.  خاله گفت: اشتباه میکنی عزیزم من فقط مادر اون نیستم من تو رو هم بزرگ کردم نمیگم هیچ جا برات کم نگذاشتم ولی بدت رو که نمیخوام.  سحر موقع ازدواجتون خیلی بچه بود فکر میکرد عروسی فقط لباس عروس و جشن و ماه عسل و خرید کردنه . درسش رو ول کرد و به خیال خودش توی خونه اش خانمی کنه ولی تا به خودش اومد دید که یه بچه داره و خودش هنوز از بچگی سیر نشده. الانم که حامد از آب وگل دراومده و بچم اومده یه نفسی بکشه باز داره بچه دار میشه. 

_ چی سحر حامله است؟ چند وقته؟ چرا بمن نگفتین؟

_ وا من فکر کردم خودت از حالتش فهمیدی که امروز اینطور بهتری. 

_ من از کجا باید میدونستم خاله مگه من دکترم یا علم غیب دارم؟!

_ همین دیگه چشم و گوش بسته ای هم حواس پرت ندیدی درست مثل موقعی شده بود که به حامد باردار بود من مطمئنم بهانه تراشی های امشبم به خاطر همین بود. پس فردا قراره که برای عروسی پسر عمت که این پنجشنبه است خرید کنیم و سحر بره آرایشگاه یه دستی به سر وروش بکشه منم باش میرم از اونجا یه سر به دکتر میزنیم تا مطمئن شیم چون خودش دو به شکه.

نمیدانم دیگر چرا صدای خاله را نمیشنیدم فقط می دیدم که دهانش باز و بسته میشود و من برای تایید حرفهایشسرم را تکان میدادم.  راستی چرا انقدر سرم سنگین شده بود. 

با سیلی های آرام و و پشت سر هم سعید که به صورتم میزد و صدایم میکرد به خودم آمدم و گفتم ها چیه؟ سعید گفت چته تو مادرم باهات حرف میزد که صدام کرد گفت بیا ببین ای چشه چرا فقط زل زده به من سرشو تکون میده.  خالم با لیوان آب قندی  به طرف ما آمد پس چرا من متوجه رفتنش نشدم  ؟! لیوان را دستم داد که همه را یکجا سرکشیدم ولی از تلخی کامم کم نکرد.  گفتم: پس فردا دیره خاله همین فردا خودم میبرمش آزمایش بده.  خالم گفت آخه تو بااین حالت.  گفنم من حالم خوبه من هیچ مشکلی ندارم خودم میبرمش فقط شما حامد را نگه دار خدا حافظ. سعید راه بیفت بریم.   ترک موتور سعید نشستم و با سرعت از خانه دور شدیم.

  توی راه سعید گفت نمیخوای بهم بگی چی شده؟ چی اذیتت میکنه؟ ناسلامتی من و تو داداشیم ها به من نگی به کی بگی؟ گفتم : اگه به تو نگفتم مطمئن باش به کس دیگه هم نمیگم ولی بد جور کمرم داره میشکنه کاش میشد زودتر صبح بشه.

_ مگه صبح قراره چی بشه؟ 

_ صبح میتونم بفهمم این صداهای تو سرم دارن راست میگن یا زر مفت میزنن و همه چی توهمه.

غافل از اینکه سحر همان شب کار را تمام کرد .

وقتی به خانه اشان رسیدیم من داخل رفتم و سعید در حیاط ماند تا سیگاری بکشه بعدش اومد بهم گفت یه ساعتی میرم بیرون و برمیگردم . من هم از کلافگی به گوشیم پناه بردم به عکسها نگاه میکردم و همش از خودم می‌پرسید چرا زندگیم اینطور شد؟ من که از بچگی سحر رو دوست داشتم! من که چشام جز اون کسی رو نمیدید ! کجا کم گذاشتم که این شده حال و روزم.  درسته که زیاد علاقه ام رو به زبون نمیاوردم ولی مگه همه چی به حرفه!   به فیلم تولد پارسال حامد رسیدم که حامد رو روبروی میزی که سحر با وسواس چیده بود گذاشتیم تا شمع روی کیک رو فوت کنه و ازش فیلم بگیریم ولی حامد دست کرد توی کیک و دستش رو لیس میزد میزد سحر هم که جیغ میزد میخواست دستش رو بکشه حامد دست کرد توی کیک و به صورتش کشید .اون روز فیلم رو توی گروه نفرستادیم ولی کلی از سحر و حامد با صورتهای کیکی عکس گرفتم.  فکر کنم آن شب این فیلم را حدود ۲۰بار دیدم .هربار که عکسها تمام میشدن برمیگشتم و از اول میدیدم تا جایی که شارژ گوشیم تمام شد و خاموش شد

. به خودم گفتم برای چی از حالا عزا گرفتی هنوز که چیزی معلوم نیست شاید اصلا حامله نباشه شایدم حاملگیش مال قبل از این دو ماه باشه، سر حامد هم همین فکر میکردی دیدی که اشتباه میکردی. سعید در را باز کرد و گفت: دیونه شدی ناصر چرا باخودت حرف میزنی گفتم: هر کی با خودش حرف بزنه دیونس ؟ یعنی تو با خودت حرف نمیزنی آقای عاقل؟ خندید وگفت: چرا ولی نه با صدای بلند.  گفتم: کجا بودی؟ کیسه ی تو دستش را نشانم داد و گفت رفتم این رو بیارم و بعد از داخل کیسه شیشه مشروبی را بیرون آورد. گفتم تو خجالت نمیکشی باز چشم اون پیرزن  رو دور دیدی مگه قسمت نداده بود دیگه سراغ این چیزا نری؟ گفت : اون قسمم داد من که قسم نخوردم بعدشم اون گفت دیگه قرص نخور از مشروب که حرفی نزده بود.  گفتم: حالا هر چی  ، تو هم خوب واسه خودت زیر آبی میری . ما واسه خودت میگیم. 

_ ولی من برای تو آوردم 

_ من کی تا حالا از اینا خوردم که دفعه دومم باشه 

_ بیا بخور یه شب که هزار شب نمیشه،  قول میدم به کسی نگم.  سر حالت میاره. 

ان شب سعید انقدر اصرار کرد که منم راضی شدم همراهیش کنم . سعید با اینکه میخورد مست نمیشد ولی من با همان لیوان اول حالم خراب شد. 

روز بعد با سردرد بدی از خواب بیدار شدم، با عجله به سمت گوشیم رفتم یادم رفته بود دیشب شارژش کنم. گوشی را به شارژ زدم و به ساعت نگاه کردم ساعت دو بعد از ظهر بود. سرم درد میکرد و حالت تهوع امانم رو بریده بود. به دستشویی رفتم و هرچه دیروز خورده بودم بالا آوردم.   و بعد آبی به دست و روی خودم زدم و بیرون زدم هرچه سعید را زدم جوابی نگرفتم. خانه را گشتم مثل اینکه رفته بود.  سراغ گوشیم رفتم و روشنش کردم. کلی پیامک تماس بی پاسخ از سحر بود.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: خورشید
  • ژانر: عاشقانه هیجانی انتقامی
  • نویسنده: زینب بدیوی
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17454
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.