| Tuesday 24 November 2020 | 09:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت9

رمان انلاین رویای حقیقی پارت9

دوروز مثل برق باد گذشت امروز نوبت اعزامی ها بود فرماندمون شاهزاده اژان بود .
با تارا خدافظی کردم چقدر گریه کرد به ماریا هم گفتم دارم میرم سفر نتونستم از دیدن سپهر بگذرم از دور دیدمش توی باغ قدم میزد نمیخواستم جلو تر برم اروم برگشتم تقریبا وسایلامو جمع کردم شمشیری که مریسا داده بود برداشتم با چن دست لباسی که تارا واسم پیدا کرده بود.
راه افتادیم حس غریبی داشتم بین اون همه مرد جالب اینجاس از همشون کوتاه تر بودم؛
_ببینم کوجولو تو داری میری جنگ یا میری بازی کنی اونجا نکنه اوف بشی مامانتو بخوایی پسر کوچولو.

حرصم گرفته بود میخواستم جوابشو بدم که شاهزاده اژان فریاد زدن سریع تر .
تا شب تو راه بودیم اگه اینجوری بدون استراحت میرفتیم پس فردا صبح میرسیدیم به میدون جنگ
بعد شام میخواستم برم دسشویی ولی میترسیدم اروم یواشکی رفتم پشت چادرا کارم که تموم شد اومدنی صدای پچ پچ شنیدم یکم که دقت کردم صدا از تو چادر بود حس فضولیم گل کرد رفتم جلو .
_مطمعنی رسوندی دستشون؟
*بله قربان خودم دادم تمامی نقشه و راهایی که به گوردان اصلی میرسید دادم به فرمانده دشمن ، ولی شاهزاده اگه کسی بفهمه شما بهشون کمک کردین چی؟
_نترس اونا موفق میشن و من میشم شاه تو هم به مقامی که میخوایی میرسی فقط حواستو جمع کن کسی نفهمه ، احتمالا از هفته دیگه حمله کنن چون ارتشون تکمیل نیس از هفته دیگه شاه میشم من.

با ترس تعجب به حرفاشون گوش میدادم یعنی چی یعنی اژان بود خدای من من چطوری به ارتمیس شک کردم اخه!
باید بهش بگم اره باید بگم.
یه روز کامل راه رفتیم بدون استراحت پاهام داشت تاول میزد دیگه خستگی از سرو روم میبارید وقتی رسیدیم از تعجب دهنم باز موند یهه عالمه مرد بودن چادرای زیادی زده بودن که دور تا دور چادرا به نیزه محافظت کرده بودن.
خدایا من چطوری با اینا هم چادر بشم مگه تنهایی نباید باشیم.
خنگ خدا مگه هتل اومدی باید تحمل کنی چاره ای نیس.
داشتم دنبال جای خودم میگشتم که ارتمیسو دیدم یعنی باید به اون بگم چیا شنیدم؟
اونم برادرشه یعنی حرفمو باور میکنه؟
نکنه هم دستش باشه.
بلاخره یه چادر پیدا کردم چادر خیلی کوچیکی بود مثل بقیه بزرگ نبود انگاری بخاطر همون کسی نمیرفته سمتش و تو محور چادرا بوده احتمال خطرش بیشتر جهنم همین که تنها باشم کافی واسم هر جا میخواد باشه باشه زندگی جدید من تازه داره شروع میشه.
رفتم تو جنگلی که اونجا بود تو رود خونه سریع یه اب تنی کردم میترسیدم کسی سر برسه، بدو بدو رفتم تو چادرم لباسامو مرتب کردم وقتی اومدم بیرون یه شیپور میزدن دادن میزدن تازه واردا جمع بشن.

سریع لباسای نظامی که داده بودنو پوشیدم وقتی رفتم بیرون همه به صف بودن استرس داشتم ولی باید خودمو جمع و جور میکردم .
تو صف وایسادم که ارتمیس همراه سپنتا اژان ادندن شروع کردن به حرف زدن اونا حرف میزدن ولی من تمام فکرم پیش این بود که به کی اعتماد کنم یعنی به کی بگم اژان داره خیانت میکنه!
نکنهیکی از اونا خودشون خیانتکار باشن؟
همینجور تو فکر بودم سرمم پایین بود که جلو روم دو جفت چکمه دیدن سریع سرمو اوردم بالا دیدم ارتمیس با عصبانیت داره نگاهم میکنه، یکم نگاهم کرد چشاشو ریز کرد وایی خدا نشناستم.
داشتم دعا دعا میکردم که پرسید؛
_الان من چی داشتم میگفتم؟ اسمت چیه؟ از کدوم شهر اومدی؟

اسمم فرهاد از پایتخت اومد شما هم داشتین داشتین ، وایی چی داشت میگفت اه شانسمو ببینا.
_صدتا کلاغ پر و اوردن اب برای بشکه ها به عنوان تنبیهت اینجا خونه خاله نیست که هر کاری خواستین بکنین فهمیدین؟
خمه بلند گفتن بله من بدبخت شدم که ازاد باش گفت میخواست بره که رو به من گفت:
_تو سرباز بیا به چادر من.
از ترس داشتم سکته میکردم حتما میخواد تنبیهمو بیشتر کنه وایی.
رفتم به طرف چادرش ولی کسی نبود وا این الان اومد تو چادر خودم دیدم شاید پشت پرده باشه میخواستم صداش کنم که دستم کشیده شد رفتم پشت پرده.
میخواستم جیغ بزنم که منو محکم کوبوند به ستون چوبی که تو چادر بود با ترس تعجب داشتم نگاهش میکردم که ؛

_(ارتمیس)
وقتی دیدم یه سرباز توجه نمیکنه به حرفام رفتم جلو ولی وقتی دیدمش شناختمش سریع احمق فکر کرده با لباس پسرونه موی کوتاه شناخته نمیشه.
به چادرم گفتم بیاد باید ادبش کنم یاه دختر جاش تو میدون جنگ نیست اصلا.
محکم چسبوندمش به ستون میخواستم زهر چشم بگیرم ازش با چشای تیله ایش داشت نگاهم میکرد .
دروع چرا داشت ازش خوشم میومد ولی وقتی دیدم لب تو لب با سپهر کنار برکه پشت قصرن دیگه بهش فکرم نکردم نمیدونم اینجا چه غلطی میکرد و چرا سپهر گذاشته بیاد.
اروم بغل گوشش غریدم ،
اینجا چه غلطی میکنی دختره خیره سر هان؟
_چی چی دارین میگین کی گفته من دخترم؟

عه پس زیر بار نمیخواست بره باشه پس خودش خواستم بدون این که فرصت بدم بند بغل زرهشو باز کردم سریع افتاد میخواست تقلا کنه که دستاشو با یه دستم بالا گرفتم ، یقه لباسشو محکم کشیدم یکمش پاره شد باند پیچی که کرده بود معلوم شد .
نمیتونست جیغ بکشه اگه جیغ میکشید خودش تو خطر میفتاد پس به نفعم بود بهش نگاه کردم؛
حتما این باندارم بستی که سرما نخوری ؟ اگه اینم قبول نداری بریم جای دیگه رو نشونت بدم ببینیم پسری یا نه هوم؟ 
هه دختره احمقم برای در اوردن حرص سپهر اومده میدون جنگ .
ولی اون حرفایی که میزد چین؟
اژان اژان باز داری چه غلطی میکنی؟
نباید بفهمونم که نیدونم چه غلطی داره میکنه خودم باید یه فکری بکنم.
قول میدم برگستنی حتما ملکه اژانو به مادشاه بگم دیگه نمیشه کنترلشون کرد.
از چادر زدم بیرون هر کس مشغول کاری بود دشمن هنوز علامت شروع جنگو نداده بود .
اولین کارم اینه اون دختره خنگ بفرستم پایتخت جای اون اینجا نیس.
به طرف فرمانده سربازا رفتم.
فرمانده چادر تازه واردا کدوم سمت برپا شده؟
_قربان سمت چپ گوردان زدن.
باشه مواظب باشین شاید دشمن حمله یهیویی بکنه چهار چشمی حواست به همه چیز باشع.
_بله قربان.
رفتم به سمت چپ یه چادر کوچیک ته گوردان بود مطمعنن واسه اونه .
بدون هیچ صدا زدنی وارد شدم جانان پشتش به من بود داشت لباس عوض میکرد.
ناخوداگاه چشم به اندامش افتاد من یه مرد غریزه دارم درسته تا الان دفعش کردم ولی خوب احساسم به جانان یکمی نرم بود و دیدن این صحنه هم !!!
پشتمو بهش کردم؛
ببینم تو خنگی یا خودتو زدی به اون راه؟ یا نکنه واقعا اومدی این جا به همه سرویس بدی که بدون ترس با خیال راحت لباس عوض میکنی؟
صدای هینش اومد چند لحظه اون جور وایسادم تا بپوشه برگشتم سرشو انداخته بود پایین داشت گریه میکرد.
اوووف ارتمیس همیشه باید زبونت مثل نیش مار باشه اعصابت از جای دیگه خورده سر این بیچاره خالی میکنی؟
بهش نگاه کردم اروم رفتم طرفش میفهمیدم حالش بده سپهر بد کرده بود باهاش منم کم حرفی نزده بودم.
دستامو دور کمرش پیچوندم کوچولو تر از اونی بود که فکر میکرد .
معذرت میخوام به خرفای من اهمیت نده من همیشه زبونم مثل خودم تلخه.
الان چرا حرف نمیزنی دومتر زبونتو خوردی؟
_نه سرجاشه ایناها.
با لبخند محو بهش نگاه کردم میدونستم تخسه باید با ارامش راضیش میکردم برگرده ،همین خواستم خم شم سمت گوشش سرشو برگردوند تا یه چیزی بگه که لبم به گوشه لبش برخورد کرد، مسخ شدم این اتفاق باعث شده بود صحنه های قبلم بیاد جلوی چشم .
جانان سریع ازم جدا شد؛
_مرسی مچکرم اروم شد میتونین برین میدونم اومدین منو اروم کنین و بگین برگردم ولی متاسفم نمیتونم من تصمیمم جدی میمونم و جایی نمیرم.
ناخوداگاه اخم وسط پیشونیم پیداش شد با جدیت بهش نگاه کردم میخواستم چیزی بگم که با فریاد هایی که از بیرون میومد سکوت کردم با عجله بیرون رفتم …#رمان_صحنه_دار #رمان_راز_آلود #رمان_ترسناک #رمان_تخیلی #داستان_واقعی #داستان_زندگی #سرگذشت_واقعی#حانیه_عباسی#hani

هه دختره احمقم برای در اوردن حرص سپهر اومده میدون جنگ .
ولی اون حرفایی که میزد چین؟
اژان اژان باز داری چه غلطی میکنی؟
نباید بفهمونم که نیدونم چه غلطی داره میکنه خودم باید یه فکری بکنم.
قول میدم برگستنی حتما ملکه اژانو به مادشاه بگم دیگه نمیشه کنترلشون کرد.
از چادر زدم بیرون هر کس مشغول کاری بود دشمن هنوز علامت شروع جنگو نداده بود .
اولین کارم اینه اون دختره خنگ بفرستم پایتخت جای اون اینجا نیس.
به طرف فرمانده سربازا رفتم.
فرمانده چادر تازه واردا کدوم سمت برپا شده؟
_قربان سمت چپ گوردان زدن.
باشه مواظب باشین شاید دشمن حمله یهیویی بکنه چهار چشمی حواست به همه چیز باشع.
_بله قربان.
رفتم به سمت چپ یه چادر کوچیک ته گوردان بود مطمعنن واسه اونه .
بدون هیچ صدا زدنی وارد شدم جانان پشتش به من بود داشت لباس عوض میکرد.
ناخوداگاه چشم به اندامش افتاد من یه مرد غریزه دارم درسته تا الان دفعش کردم ولی خوب احساسم به جانان یکمی نرم بود و دیدن این صحنه هم !!!
پشتمو بهش کردم؛
ببینم تو خنگی یا خودتو زدی به اون راه؟ یا نکنه واقعا اومدی این جا به همه سرویس بدی که بدون ترس با خیال راحت لباس عوض میکنی؟
صدای هینش اومد چند لحظه اون جور وایسادم تا بپوشه برگشتم سرشو انداخته بود پایین داشت گریه میکرد.
اوووف ارتمیس همیشه باید زبونت مثل نیش مار باشه اعصابت از جای دیگه خورده سر این بیچاره خالی میکنی؟
بهش نگاه کردم اروم رفتم طرفش میفهمیدم حالش بده سپهر بد کرده بود باهاش منم کم حرفی نزده بودم.
دستامو دور کمرش پیچوندم کوچولو تر از اونی بود که فکر میکرد .
معذرت میخوام به خرفای من اهمیت نده من همیشه زبونم مثل خودم تلخه.
الان چرا حرف نمیزنی دومتر زبونتو خوردی؟
_نه سرجاشه ایناها.
با لبخند محو بهش نگاه کردم میدونستم تخسه باید با ارامش راضیش میکردم برگرده ،همین خواستم خم شم سمت گوشش سرشو برگردوند تا یه چیزی بگه که لبم به گوشه لبش برخورد کرد، مسخ شدم این اتفاق باعث شده بود صحنه های قبلم بیاد جلوی چشم .
جانان سریع ازم جدا شد؛
_مرسی مچکرم اروم شد میتونین برین میدونم اومدین منو اروم کنین و بگین برگردم ولی متاسفم نمیتونم من تصمیمم جدی میمونم و جایی نمیرم.
ناخوداگاه اخم وسط پیشونیم پیداش شد با جدیت بهش نگاه کردم میخواستم چیزی بگم که با فریاد هایی که از بیرون میومد سکوت کردم با عجله بیرون رفتم .وقتی رفتم بیرون دیدم از قسمت چپی گوردان حمله کردن سریع شمشیرمو کشیدم بیرون با عجله به کمک سربازا رفتم حین جنگ بودیم که دیدم یکی به طرف چادر جانان رفت، وایی دختر تو عذاب منی سریع به طرف چادر رفتم میخواستم وارد بشم که بازو بند فرمانده ای رو از بازوم انداختم زمین اگه گیر بیفتم نباید بفهمن فرماندم .
داخل که شدم دیدم اون طرف چادرو بریدنو جانانو بردن.
مطمعنن به عنوان اسیر دارن میبرن اگه بفهمن دختره بد میشه ، سریع به کمکش رفتم داشتم باهاشون جنگ میکردم که با قرار گرفتن شمشیر زیر گلوم شمشیرو انداختم زمین .
جانان اروم با چشاش اشکیش داشت نگاهم میکرد باید خودمو برسونم بهش سریع دویدم طرفش جفتمونو گرفتن جانان هی داشت اشک میریخت.
اروم زیر گوشش گفتم؛
من ن شاهزاده ام ن فرمانده سربلزم رفیقتم نباید بفهمونی دختری وگرنه کارت تمومه نترس نجاتت میدم فقط ضایه بازی در نیار.
سرشو اروم تکون داد گریشم قطع کرد با دقت به اطراف نگاه میکروم .
اتفاقا موقعیت خوبی بود میتونستم گوردانشونو برسی کنم.
منو جانانو دست بسته فرستادن داخل چادر جانان خودشو پشت من ایم کرد سربازه یه نگاه به ما کرد با پوزخند گفت؛
_همتون اینقدر ترسویین هه پدرتونو در میارم حیف الان خستم میام کار دارم باهاتون.

تو دلم بهش خندیدم سرباز وقتی رفت تازه اشکای جانان راه پیدا کردن با حرص نگاهش کردم؛
دیدی این جا جای تو نیست بعد تو هی ادا در بیار که نه میخوام باشم خوبت شد؟ میدونی اگه بفهمن دختری چیکارت میکنن؟ هان؟
_خوب بسه حال خودم بده تو هم هی زخم میزنی
توروخدا منو از اینجا ببر میترسم.
هییش بزار ببینم چه غلطی میخوام بکنم.
با دقت به اطراف نگاه کردم هنوز سربازا وسط بودن نمیتونستم الان برم باید نگه دارم واسه شب.
تقریبا ساعت حدودای نه یا ده بود هنوز سربازا بیرون بودن همش داشتم مرور میکردم جاده ای که اومدیم تا بتونیم راحتر فرار کنیم .
نشسته بودم یه گوشه جانان تو خودش جمع شده بود باید یه جوری لرومش کنم حال روحیش بد بود منم که بدتر کردم .
از جام پاشدم رفتم کنارش نشستم؛
حالت خوبه جانان؟
_اوم خوبم مرسی.
الان واسه من داری قیافه میگیری میرم خودت بمونی لینجا تقصیر منه واست دل میسوزونم .
_نه نه نه قیافه نگرفتم بخدا منو ول نکن اینجا خواهش میکنم.
خوب اروم نمیزارم بمونی شب از اینجا میریم .داشتم فکر میکردم که یهو جانان سرشو گذاشت رو بازوم چشاشو بست؛
خوابیدی؟
_نه چشام داشت میسوخت چشامو بستم ترسیدم خوابم ببره تو منو بزاری بری.
نه نمیزارم بخواب.
چن دقیقه نگذشته بود که صدای نفسای اروم جانانو میشنیدم نگاهش کردم با این که موهاشو زده بود هنوزم جذاب بود ،خیلی اروم دستمو انداختم دورش خیلی ریزه میزه بود میدونم الان حال دلش چطوریه اخ سپهر منتظر باش بیام که میدونم چیکارت کنم.
(جانان)
وقتی سرمو گذاشتم رو بازوی محکم ارتمیس خوابم برد تو خواب دیدم سپندو مریسا مردن دوباره همون صحنه سپهرو زنشم به طرز بدی کشته شدن.
سپنا اریا رایان هرکدومو نگاه نیکردم تو حیاط قصر مرده بودن.
نگاهم افتاد به دونفر یکیش زخمی یکیش سر پا داشت میخندید هر چی دقت کردم نفهمیدم.
نه نه پاشین چرا همتون مردین پاشین میخواستم فرار کنم که چشم خورد به تارا یه تیر تو قلبش بود افتاده بود کنار در مطبخ خونه با تمام وجودم جیغ زدم.
از خواب پریدم نفس نفس میزدم یه نگاه به موقعیتم انداختم ارتمیس با تعجب داشت نگاهم مبکرد تمام بدنم خیس اب بود صدای های بیرونم کم شده بود .
همش صحنه های مرگ میومد جلو چشم گریم گرفته بود.
_جانان چیشده حالت خوبه؟
خواب بد دیدم دیدم همه شاهزاده ها مردن خیلی وحشت ناک بود.
_منم مرده بودم؟
نه ندیدمت ولی دونفرو دیدم رو به روی هم شمشیر کشیدن .
_خوب احتمالا من بقیه رو کشتم .
با ترس نگاهش کردم میخواستم دور بشم ازش که یهو خندید.
_اخه خنگ من الان اینجا پیش تو تم بعدشم شوخی کردم عقلت کمه ها خوابت چرت بوده نگران نباش دخترا کی خواباشون درست بوده که تو دفعه دومت باشه؟
یعنی چی منظورت چیه؟
_یعنی کلا زنا یا عقل ندارن یا خنگن یا خوابشون چپه تو هم که الان البته الان شک دارم تو دختر باشی یعنی از اولشم داشتم بیا یه خوبی بکن نشونم بده ببینم دختری یا پسر قول میدم به نگاه کنجکاوی ببینم ن چیز دیگه هان.
از حرص صورتم قرمز شده بود یا از خجالت نمیدونم ولی مطمعنن شده بود یهو چشم افتاد به موهاش 
داشتم حرص میخوردم ولی نباید نشون میدادم یه لبخند ملیح زدم ارتمیس با چشای ریز شده داشت منو نگاه میکرد صدرصد الان انتظار دیوانه بازی ازم داشت رفتم جلو تر دستمو کشیدم رو گردنش گفتم؛
میخوایی ببینی دخترم یا پسر هوم باشه ولی یه شرط دارم ببینم تو هم مردی یا نه اخه شک دارم ولی صبر کن قبلش یه کار باید بکنم.
سریع دستمو کردم لای موهاشو موهاشو محکم کشیدم اخش در اومده بود ولی ول کن نبود پسره بیشور قوزمیت منو مسخره میکنه همین جور میکشیدم از غرورش دادم نمیزد که صدای پا شنیدیم سریع ولش کردم صاف نشستم تو جام اونم با چشای قرمز نگاهم کرد نشست زبونمو در اوردم بهش نگاه کردم حقته .
کسی نیومد داخل از نیمه شبم گذشته بود که ارتمیس پا شد بیرونو نگاه کرد دید کسی نیس رفت اروم پشت چادر یکم ور رفت بعد یهو پاره کرد چادرو .
وا دارهدچیکار میکنه؟ اون بیرون پر سربازه. اروم بهش گفتم؛
چیکار داری میکنی؟ میخوایی خودتو به کشتن بدی احمق؟
_هییش اولا درست خرف بزن که بریم اردوگاه خودمون پدرتو در میارم دوما سربازا همشون این موقع شب خواب میشن اگه خفه خون بگیری فرار میکنیم.
زود باش بیا .
رفتم پیشش دیدم راست میگفت دوتا سربازی که پشت چادر وایساده بودن خواب بودن ارون‌زدیم بیرون از کنارشون با کم ترین صدا رد شدیم،
یهو ارتمیس دستمو گرفت با تعجب نگاهش کردم .
_دیدنمون دستمو ول نکن پشتتم نگاه نکن بدو‌.
با سرعت داشتیم فرار میکردیم صدای سربازا رو میشنیدیم که داد میزدن فرار کردن فرار کردن.
تقریبا وسط جنگل بودیم که منو برد داخل یه غار .
_اینجا مخفی میشیم تا صبح صبح به طرف تردوگاه میریم ، حساب اون اژان عوضیم میگیرم خیانتکار احمق.
با ترس داشتم نگاه میکردم بهش ارتمیس وقتی عصبی میشد کسی جلو دارش نبود .
اروم نشسته بودم اونجا که یه صدایی شنیدم با ترس داشتم نگاه میکردم که چشم خورد به یه موش.
با تمام توانی که داشتم جیغ زدم ارتمیس از جاش پرید بدو بدو رفتم پریدم بغلش هی سعی میکردم از کولش بالا برم اونم هی میگفت؛
_چیکار داری میکنی یواشش بابا کشتیم چته چی دیدی جنه مگه اخ چه غلطی میکنی ؟

مثل کوالا به ارتمیس چسبیده بودم با دقت داشتم به زمین نگاه میکردم خبری نبود فکر کنم موش رفته بود ،سرمو بلند کردم به ارتمیس نگاه کردم دیدم زوم کرده روم چشاش حالت خمار پیدا کرده بود یه نگاه به وضعیتمون انداختم دیدم محکم چسبیدم بهش دستامم از گردنش اویزون کردم از خجالت گرمم شده بود میخواستم خودمو بیارم پایین که ارتمیس محکم گرفتتم نزاشت.
ترس برم داشت چرا ارتمیس اینجوری میکنه ؟
اروم دور زد منو گذاشت زمین ولی عقب که رفتم خوردم به دیوار پشتم بهش نگاه کردم سرشو اورد پایین نفس نفس میزد چشاش قرمز شده بود.
_چرا دوس داری اذیتم کنی؟
من چه اذیتی کردم ارتمیس برو عقب میترسم.
_ اره تو اذیتم میکنی با همه فرق داری تخسی ازم نمیترسی حساب نمیبری .
ارتمیس چی داری میگی حالت خوبه؟
رو پیشونی ارتمیس دونه های عرق بود چرا اینجوری شده بود دیدم چشاش داره خمار تر میشه داشتم نگران میشدم حالتاش یه جوری بود یهو منو محکم گرفت تو بغلش فاشرم میداد به سینش زیر لب هی میگفت.
_تو تنهام نزار من کسیو ندارم دیگه خسته شدم منم دلم میخواد مثل بقیه باشم از قوی بودن خسته شدم .
ارتمیس دستاش شل شد حس کردم داره می افته سریع دستامو دور کمرش حلقه کردم دستم که خورد به کمرم دیدم از روی لباسم داغه اروم کمکش کردم دراز کشید دستم که خورد به پیشونیش داغ داغ بود.

استرس گرفته بودم اخه چرا ارتمیس یهو تب کرد ؟
اگه میرفتم بیرون منو میدیدن اگه اینجا دست رو دست میزاشتم میمرد تو فکر بودم که با دیدن ماری که گوشه بود زوم رو من بود با جیغ از جام پریدم .
نکنه نکنه مار ارتمیسو نیش زده باشه وایی.
یه سنگ به طرف مار پرتاب کردم که با سرعت خزید بیرون سریع پاهای ارتمیسو نگاه کردم دیدم بهله مچ پاش جای دوتا نیش چیکار کنم حالا؟
یه بار تو مستند دیدم جای نیش مارو محکم مک زدن تا زهرش بیاد بیرون .
یه تیکه از لباسمو پاره کردم محکم به بالا تر از جای نیش بستم میترسیدم وای خوب جون یه انسان وسط بود حالا هر چه قدرم نفهم وحشی باشه.
خم شدم جای نیشو محکم مک زدم طعم شوری خون تو دهنم بود هی تف میکردم زمین هی مک میزدم چن بار این کارو کردم تا زهر تقریبا بیاد بیرون انگار موفق هم شدم چون دیگه طعم تلخی نداشت فقط شور بود سریع جاشو بستم با عجله رفتم بیرون خیلی احتیاط میکردم نباید کسی منو میدید به طرف رود خونه ای که اومدنی دیدم رفتم دهنمو خوب شستم چن بار قر قره کردم تا چیزی نمونه تو دهنم یکمم اب تو مشکی که ارتمیس داشت ریختم بردم واسش یکم چوب جمع کردم وقتی وارد غار شدم دیگه داشت تاریک میشد با بهم زدن سنگا مثل انسانای اولیه اتیش درست کردم ارتمیس تبش اومده بود پایین یکم بهش اب دادم دستو پاهاشو اب زدم بهتر شده بود هی هزیون میگفت بعضی از کلماتش نامفهوم بود ولی بعضیاشو میشنیدم که میگفت مادر نکن اینکارو نکن.
دلم براش میسوخت حتما خیلی سختی کشیده بود تو زندگیش باز من پدر مادر ندارم ولی اون پدر مادر داشت نخواستنش این خیلی سخت بود .
رفتم کنارش تنهایی میترسیدم خزیدم تو بغلش حس ارامش پیدا میکردم احساس میکردم ارتمیس همیشه یه مرد قوی حتی تو این حالت اینقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
(ارتمیس)
اروم چشامو باز کردم کل بدنم کوفته بود دهنم خشک شده بود من کجام چرا اینجوری شدم ، میخواستم از جام پاشم که دیدم جانان رو دست من خوابیده به اطرافم نگاه کردم اتیش خاموش شده و مشک اب اهان یادم اومد وقتی جانان موش دید پرید بغلم که حس کردم پام سوخت فهمیدم مار بود چون موشم طعمه مار بوده که فرار کرده.
به جانان نگاه کردم که تو خواب یه اخم داشت قیافشو بانمک کرده بود دستمو جمع کردم جانانو به خودم نزدیک تر کردم پس این کوچولوی تخس یه دنده جیغجیغو منو نجات داده ولی چطوری؟

نمیخواستم بیدارش کنم برای همین همون جور بی حرکت موندم معلوم بود سردشه خودمو نزدیک تر کردم بغلش کردم چقدر کوچیک بود نمیدونم چرا منی که تا الان از همه زنا متنفر یودم چرا با بغل کردن جانان غرایز مردانم بیدار میشد .
نه نباید این طوری بشه حتما به خاطر اینه که با هیچ کس نبودم اینجوری میشم.
اره همینه وگرنه منو این کارا هه‌.
سرمو بردم تو موهاش حیف اون موهای قشنگش که پر پیچو تاب بود اخ اگه اون لحظه که داشت کوتاهشون میکرد اونجا بودم میکشتمش.
کم کم خودمم خوابم گرفت خوابیدم .
وقتی بیدار شدم جانان داشت اتیشو خاموش میکرد.
سلام صبح بخیر .
_سلام خوبی حالت خوبه تب نداری پات ورم نکرده؟
یواشش خوبم بهترم مرسی .
ببینم تو چطوری کمک کردی زهر از تو پام کشیدی بیرون؟
_مک زدم جای نیشو اگه این کارو نمیکردم میمردی.

چیی دختره احمق اگه زهر میرفت تو حلقت چه غلطی میخواستی بکنی؟
باز من فقط تب میکردم ولی تو میمردی احمق .
_میدونی چیه اصلا حیف کمک کردنم تی کاش کاری نمیکردم میمردی بهتر بود غرغرم نمیکردی‌.
با حالت قهر روشو برگردوند بچه دارم با خودم میبرم اینور اونور .
درد پام بهتر شده بود باید برمیگشتیم به اردوگاه اوضاع اونجا نمیدونم الان چطوری باید هر طور شده برسونم خودمو .
پاشو ره بیفتیم الان دیگه کسی دنبالمون نمیگرده پاشو قهر نکن کودک.
_خودتی .
هووف پاشو دیوانم کردی.
چن ساعتی تو راه بودیم پام یکم درد میکرد حس میکردم دمای بدنمم داره باز میره بالا ‌.
تقریبا نزدیک اردوگاه شده بودیم که به جانان گفتم با سرعت بیشتری راه بیفته .
وقتی رسیدم اردوگاه خشکم زده بود جانانم از من بدتر بود .
اینجا چرا اینجوریه شده؟
کل اردوگاه سوخته بود چندین جسد از سربازا رو زمین بود هیچی از اون اردوگاه پر عظمتی که موققع رفتن دیده بودم نمونده بود .
داشتم دیوانه میشدم یعنی شکست خورده بودیم؟
ولی این امکان نداشت ما از لحاظ امادگی طبیعی خیلی جلو تر بودیم سربازامون خیلی حرفه ای تر بودن دشمن هنوز ارتش اصلیش حرکت نکرده بود تعداد ما بیشتر بود پس چطوری این امکان نداره.
صبر کن رو به جانان گفتم؛
جانان مطمعنی اژان داشت نقشا میداد ببینم نامه دیگه نداد به اون سرباز که ببره؟
_من چه میدونم من فقط صداشونو شنیدم ندیدمشون که ارتمیس من میترسم اینجا چرا اینجوری دارم بالا میارم بوی بدی داره میاد بوی سوختگی با بوی سوختن گوشت ابن بوی ادمایی که اینجان مگه نه.
متاسفانه اره تحمل کن یا برو یه جا که نبینی من میام الان.
حالت تهوع داشتم باورم نمیشد من الان دقیقا جایی بودم که بوی سوخته شدن گوشت انسان پر بود جنگ اینقدر بده؟
بخاطر چی؟ بخاطر قدرت باید این بلا سر انسانای بی گناه بیاد .
بغضم گرفته بود از خودم بدم اومده بود من وقتی با خیال راحت خوابیده بودم اونا داشتن اینجا میسوختن.
چن دقیقه منتظر ارتمیس بودم که با دوتا اسب اومد این طرف صورت خیلی برافروخته بود.
میفهمیدمش اونم یه شاهزاده بود یه جورایی حافظ جون ادمای سرزمینش ولی امان از خیانت نمیدونم چرا وقتی به زندگیش فکر میکردم یه جوری میشدم اون خیلی ادم قوی بوده که تونسته از پس اون همه سختی بر بیاد.
وقتی اومد کمکم کرد سوار اسب شدیم .
کجا داریم میریم ارتمیس؟
_فعلا میریم سمت پایتخت یه حدسایی میزنم باید یه کاری کنم.
راه افتادیم خیلی گرسنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم هنوز حالت تهوع داشتم.
اینقدر با سرعت میتاختیم که در عرض یه روز رسیدیم تنها چیزی که خورده بودم تو این سه روز اب بود با چن تا دونه نون.
هنوز وارد پایتخت نشده بودیم که پرچم دشمنو سر در دروازه دیدیم از تعجب چشام چهار تا شده بود چطور امکان داشت اونا به این سرعت تصرف کردن قصرو؟
به ارتمیس نگاه کردم انگار ترسو از چهرم فهمید که گفت:
_نگران نباش درست میشه هم این اشغالا رو نابود میکنم هم اون اژان و مادرمو مطمعنم کار اوناس .
بهش نگاه کردم راست میگفت؟ یعنی اینقدر بدش میومد که مادر و برادر خودشو بخواد بکشه؟
نمیخواستم تنهاش بزارم باید کمکش کنم باید تمام قوامو جمع کنم کمکش کنم.
وارد پایتخت نشدیم به طرف دروازه فرعی رفتیم اسبا رو اونجا ول کردیم باید به صورت ناشناس میرفتیم وگرنه بد میشد.
وقتی وارد شدم خیلی تجسسمون کردن سربازای دشمن انگار سرزمین اوناس ما اینجا اضافیم عوضیا.
شهر بهم ریخته بود ارتمیس هی اخمش غلیظ تر میشد نمیدونستم میخواد چیکار کنه ولی نگران بود نگران تمام دوستانی که توی قصر بودن اونا چیشدن؟
چن روزی بود که خارج شهر توی جنگل اتراق کرده بودیم ارتمیس چن تا از فرماندها و چن تا سرباز که توی شهر ول میچرخیدنو جمع کرده بود قرار بود امشب وارد قصر بشیم از راه مخفی که داشت بریم و افراد خانواده رو ازاد کنیم.
دلم مثل سیرو سرکه میجوشید من وظیفم این بود مثل خدمتکارا وارد بخش بانوان بشم .
خیلی زودتر از اونچه که فکر میکردم وقت موعد رسید از غاری که پشت قصر بود وارد شدیم به طرف قصر نصف شب بود الان نوبت من بود باید سریع حرکت کنم.
_مواظب خودت باش استرسم نگیر تابلو میشی اینجا با ندیمه ها کار ندارن هر طور شده باید تا فردا وارد خوابگاه بانوان بشی فهمیدی؟
اره نگران نباشین .
_برو من هواتو دارم.
باشه میخواستم برم که ارتمیس دستمو گرفت بهش با تعجب نگاه کردم که زیر لب گفت؛
_مواظب خودت باش باشه؟
هستم نگران نباش. راه افتادم دروغ چرا میترسیدم میدونستم گیر بیفتم چه بلاهایی سرم میاد ولی نگاه اخر ارتمیس دلگرمم میکرد سریع با سر به زیری به طرف خوابگاه خودن رفتم باید فردا برم الان خیلی تابلو میشه.
میخواستم وارد بشم که دوتا سرباط جلومو گرفتن.
_این موقع شب چه غلطی میکنی بیرون؟
من من برای تمیز کاری اسطبل رفته بودم برای خمین دیر شد.
_اه اه اینم شانس ماست برو تو حالم بهم خورد.
حقته مرتیکه الاغ، سریع وارد شدم تارا اونجا خواب بود خدایا شکرت حالش خوبه سریع پریدم بغلش با جیغ بیدار شد دستمو گذاشتم رو دهنش.؛
هیییس یواش تارا منم جانان نگران نباش‌.
_جا جانان تویی خودتی ؟ خواب میبینم؟ دروغ داری میگی؟
خودمم چرا هول کردی یواش اره منم نگران نباش اومدم نجاتتون بدم ، سریع تو گوشش گفتم؛
شاهزاده ارتمیس یه نقشه هایی داره نگران نباشین فقط باید کمکم کنی. 
تارا تا یه ساعت مثل ابر بهار گریه کرد.
اوووف تارا بسه باید یه چیزایی رو یادت بدم فقط نباید سوتی بدی فهمیدی؟
_اوم مطمعن باش .
خوب اول بگو کیا دستگیر شدن تو زندان کیا هستن شاه کجاس؟
_همشون تا خوابگاهشون خستن هیچ کس زندان نرفته ملکه همسر و خود شاهزاده اژان ازادن چون اونا هم دست بودن .
باشه ببین فردا برای تمیز کاری مثلا میریم توی اتاقا به همشون این نوشته ها رو میدیم باید خیلی خوب مخفی کنی احتمالا مارو بگردن مراقب باش اوکی؟
_باشه فهمیدم فقط جانان میشه فرمانده سیاوشم نجات بدیم؟
هووف باشه نگران نباش.
_مرسی جانان خیلی خوش حالم اینجایی نمیدونی که فکر میکردم مردی چقدر گریه کردم نگران بودم همش خودمو لعنت فرستادم که کمکت کردم.
اروم باش برو استراحت کن تا فردا زیاد کار داریم.
تا صبح داشتم نقشمو برسی میکردم باید خوب اجرا میکرد چشمو دل ارتمیس به منه نباید نا امیدش کنم.
صبح با تارا لباس خدمتکاری رو پوشیدم راه افتادیم تارا میرفت اتاق ولیهد سپند رایان اریا.
منم میرفتم شاه بانوی اول سپهر سپنتا
با عجلهه راه افتادم خیلی مراقب رفتارم بودم تا سوتی ندم سر هر اتاق خوب برسی کردن مارو وارد اتاق سپنتا شدم سپنتا با خوشحالی منو بغل کرد.
_فکر نمیکردم ببینمت ببینم حال تو خوبه به خدمتکارا که سخت نمیگیرن؟
هییش بیا این کاغذو بگیر نیمه شب اماده باش میان دنبالت من باید برم خیلی کار دارم حالمم خوبه فعلا.
سپنتا رو با دهن باز رها کردم فعلا وقت این کارارو نداشتم.
دومین اتاق اتاق بانو بود به ایشون و شاه هم دادم اونا هم با چشای منتظر ترک کردم حالا یه سپهر مونده بود با سیاوش.
وارد اتاقش شدم قلبم گرفت ولی اون دیگه متاهل بود نباید بهش حتی به چشم بد نگاه کنم حتی .
وقتی وارد شدم همسرش روی تخت نشسته بود خودشم داشت اتاقو رصد میکرد وقتی سرشو بلند کرد با تعجب نگاهم کرد تعظیم کردم.
سپهر سریع اومد پیش من میخواست بعلم کنه که رفتم عقب واقعا درک نمیکرد یا خودشو زده بود اون راه؟
به همسرش نگاه کردم که با چشای اتیشی نگاهم میکرد به سپهر کاغذو دادم و گفتم اماده باشه سریع از اونجا زدم بیرون تحمل اون اتاقو نداشتم هر چی نباشه بعضی خاطره ها واسم تداعی میشد.
به طرف مطبخ خونه رفتم تارا رو اونجا دیدم که با استرس داشت راه میرفت.
چیشده تارا خرابکاری کردی؟
_وای خوب شد اومدی جانان نه همه کارایی که گفتی انجام دادم ولی استرس دارم.
نگران نباش برو لباساتو جمع کن تو اتاق منتظر باش.
تا نیمه شب با استرس گذروندیم دیگه ساعت نیمه شب بود که با دو ضربه ای که خورد به در از جام پاشدم مطمعنن ارتمیس بود سریع رفتیم بیرون حدسم درست بود افرادشو فرستاده بود داشتیم میرفتیم با عجله که یهو یاد سیاوش افتادم وای به اون نگفتم .
سریع به افراد گفتم تارا رو ببرین من میام.
_ولی بانو .
هییش شما برین گفتم مواظب تارا هم باشین.
_جانان کجا میری؟ بیا دیگه من میترسم.
نگران نباش برو میام برین سریع.
با عجله رفتم به قسمت زندان سیاوش تو زندان بود باید یه جوری بیارمش بیرون خنجری که زیر دامنوم بودو فشار دادم نگهبان خدارو شکر کم داشت .
هه ملکه اینقدر مطمعن بود به خودش .
سریع از پشت رفتم با یه حرکت خنجرو فرو کردم تو گردنشون هر سه تا نگهبانو دخلشونو اوردم .
کیلیدا رو برداشتم وارد شدم چن تا نگهبان و فرمانده هم بودن همشونو ازاد کردم سیاوش با تعجب نگاهم میکرد صدای دادو فریاد میومد پس فهمیدن تا الان باید خارج شده باشن ارتمیس.
با افرادی که ازاد کردم به طرف حیاط پشتی رفتیم سیاوش سریع دستمو کشید نشستیم بهش نگاه کردم که با اشاره سرش رو به رو رو نشونم داد . خدا رو شکر سر بازای دشمن رو به رومون بودن.
دیگه تقریبا کل قصر متوجه فرار شده بودن چون همه جا همهمه بود و ما گیر کرده بودیم تو حیاط پشت بوته ها باید دعا دعا میکردم اینجا خالی بشه تا بتونیم خودمونو برسونیم به چاهی که راه فرارمونه‌.
(ارتمیس)
همه افرادو اورده بودم بیرون.
_بهت افتخار میکنم ارتمیس واقعا شرمنده ام که تا الان قدرتو ندونستم فقط بخاطر اون اتفاق…
با تعجب به شاه نگاه کردم منظورش چی بود؟
الان وقت فکر کردنو نداشتم هر کدوم به نوبه ای تشکر کردن داشتم با چشم میگشتم کسی کم نباشه که با صدای یه دختر برگشتم.
_شاهزاده جانان نیومده من دارم از نگرانی میمرم.
چیی جانان کو یعنی چی الان کل قصر متوجه فرار ما شدن کجاس این دختر دلشوره امونمو بریده بود کجاس این دختر باید وارد قصر بشم ولی اگه الان برم منو میبینن .
نه نمیتونم بیخیال باشم میخواستم برم که جلومو گرفتن.
بزارین برم اون اونجا مونده.
یه سپهر نگاه کردم با حرص بهش توپیدم تو برات اهمیت نداره نه .
انگار منظورمو میفهمید فقط سرشو انداخت پایین .
هه بی عرضه لیاقت عشقو نداری .
داشتن با تعجب نگاهم میکردن خداروشکر نشنیدن حرفمو فقط خود سپهر شنید .
میخواستم برم نمیتونستم بزارم اون ور ور جادو کوچولو اونجا بمونه نه مطمعنن میکشتنش اون اژان عوضی میکشتتش.
_چرا نمیریم ارتمیس اینجا موندن خطر ناکه هم برای ما هم برای پدر.
_€ارتمیس پسرم چیزی شده؟
منتظر یکی هستیم ننگران نباشین اینجا رو کسی نمیشناسه.
به دوتا از بهترین سربازام اشاره کردم باهام بیان همین که میخواستم وارد بشم جانان با چن تا سرباز اومد بیرون رفتم سمتش.
کجا بودی چیکار میکردی دوساعته؟
_ببخشید باید این افرادم نجات میدادم توی قصر متوجه فرارمون شدن باید سریع تر از اینجا دور بشیم .
چشم همه رومون بود نمیتونستم چیزی بگم سرمو تکون دادم رو کردم به همشون.
راه بیفتین از قسمت جنگل میریم به کوهستان سمالی اونجا جامون امنه هم بخاطر موقعیت هم کسی ذهنشم نمیرسه.
با فریادم همه راه افتادیم فعلا سفر با اسب واسمون هطر ناک بود بابد پیاده طی میکردیم تا یکم دور بشبم نمیخواستم گیر بیفتیم من حالا حالا کار داشتم .
(جانان)
دوروزی بود تو راه بودیم خستگی از نگاه همه میشد خوند نمیدونم چرا این وسط همسر یپهر هی به من چپ نگاه میکرد یا هی میچسبید به سپهر کاراش خیلی بچه گونه بود بیشتر با مرییا و تارا بودم ارتمیس هیلی حواسش جمع بود تا تو خطر نیفتیم بلاخره رسیدیم .
_خوب اینجا قرار یه مدت بمونیم لطفا تحمل کنین من اون قصرو پس میگیرم .
سعی کنین کنار بیایین این جا هوای سردی داره خودتونو خوب بپوشونین .
چادرارو برپا کنین .
_*ارتمیس میشه بگی قرار چیکار کنیم اینجا تا کی اینجاییم جطوری میخوایی پس بگیری ما ن سرباز داریم ن سلاح.
_فعلا چادرارو برپا کنین تا ببینم چه میشه کرد.
تا شب تمام چادرارو زدیم اذوقه ای که داشتیم اندازه یه ماهمونو میدید باید فکر غذامون هم میبودیم .
شب همه کنار هم نشسته بودیم برای صرف شام باورم نمیشد من کنار شاه و شاهزاده ها بخوام غذا بخورم کلا خانواده سلطنتی بود.تو فکر بودم که با صدای شاه سرمو بلند کردم.
_*باورم نمیشه ملکه خودم بهم خیانت کنه پسر ارشدم خیانت کنه چرا اخه به خاطر چی؟ارتمیس خیلی ممنون که منو از اون نفرت خونه بیرون اوردی سلطنت خیلی کثیفه خیلی.
_نگران نباش پدر فردا با برادرا میریم پیش راهزنا.
_*راهزن وایه چی؟
_باید باهاشون معامله کنم اونا هم خیلی خوب اینجا ها رو بلدن هم خوب سلاح دارن باید برای خودمون یواش یواش سرباز جمع کنیم.
_*کشور همسایه اون مطمعنن با ما همکاری میکنه دوست چندین ساله منه از اونم میتونین کمک بگیرین.
ارتمیس میخواست حرف بزنه که همسر سپهر به حرف اومد.؛
_خوب اگه کشور همسایه دوستتونه جرا نمیربم قصر اونا از اینجا موندن که بهتره مثل انسانای اولیه زندگی کردن.؟
هه چه دختر لوسی نمیمیری که پرو ارتمیس به حرف اومد.
_خوب چرا اونجا؟

چرا نمیریم به قبیله شما؟ مگه نه اینکه پدرت ادم قدرتمندی؟
_خوب پدر منم الان تو شرایط بدی از همه طرف تو فشاره.
اها به خاطر فشارش تورو نمیتونه قبول کنه هوم؟
_بس کن ارتمیس اون همسر منه.
مطمعنی همسرته؟سپهر بهتره همسرتو جمع کنی چون دفعه دیگه تضمین نمیدم زنده بزارمش چون زیادی رو اعصابه.
_بس کن ارتمیس اینجا مارو جمع کردی تا دعوا کنی نمیخوایی بگی فکر اساسیت چیه؟
میگم پدر حان ولی الان نه میخوام کسی بدونه فعلا اینجا استراحت میکنیم تا فردا فردا خودم میرم یه جایی برمیگردم.مریسا تو هنر رزمی خوب بلدی مواظب باید باشی مسئولیتت میدونم سنگینه ولی چاره نداریم.
_نه ارتمیس مریسا باردار نمیتونه این کارو کنه.
_*سپند من میتونم نگران نباش.
(جانان)
شاهزاده ارتمیس من این مسئولیتو قبول میکنم مریسا حال جسمیش طوری نیست که بتونه از پس این کار بر بیاد منم یکم بلدم خودم انجام میدم .

_باشه پس تو این کارو میکنی سپند تو مسئول اسبایی ارتباط خوبی داری با حیوانات مراقبشون باید باشی اگه یکیش کم بشه تنبیه میشی اینجا قصر نیست باید از داشته هامون مراقبت کنیم.
سپهر تو هم نقشه هایی که بلدی میکشی سعی کن نقشه کامل قصرو بکشی و از خانومت مراقبت کن.
سپنتا رایان شما هم وطیفتون اینه هر فردی که میارم اینجا باید کامل اموزشش بدین تا شمیر زنی رو یاد بگیره .
فرمانده سیاوش شما با من همراهی میکنین کمک دستم میشین.
ارایا و اما تو.
_من نمیتونم کاری کنم داداش من متاسفم.
چرا؟
_نمیدونم نمیتونم متاسفم.

ارتمیس سکوت کرده بود انگار اونم فهمید که اریا به خاطر کار مادرش شرمندس سرشو اروم تکون داد به اریا گفت؛
تو با خودم میایی نه هم نمیشنوم.
بقیه هم یه فکر خوردو خوراک باشن.
همه فهمیدین؟
یک صدا هممون گفتیم بله که با صدای شاه برگشتیم طرفش.
_پس من چی پسر به خاطر این که من پیر بودم به من چیزی نگفتی ؟

نه پدر شما هم ز تجربیاتتون به ما میگین و ما استفاده میکنیم.
_هیی هر چی میگذره بیشتر شبیه…
شاه سکوت کرد داشتم نگاهش میکردم که رفت تو چادرش بانو هم دنبالش .
ارتمیس با شک نگاهش کرد ولی خیلی سریع به خودش اومد هممون رفتیم سر کارمون به سربازایی که داشتم گفته بودم دور تا دور چادرا وایمیسن و مراقبت میکنن.
سپند اسبا رو همشونو بسته بود به درخت.
تارا مشغول شام درست کردن بود مردا هم جمع بودن داشتن به تیکه کاغذی که دستشون بود نگاه میکردن.
سنگینی نگاه کسیو حس کردم سرمو که اوردم بالا با سپهر مواجه شدم .
هه حتی نمیخواستم ببینمش سرمو که برگردوندم دیدم ارتمیس با پوزخند داره نگاهم میکنه. 
تقریبا یه ماهی بود که اینجا بودیم ارتمیس خیلی خوب تونسته بود افراد جمع کنه خوشبختانه اژان دیگه دنبال ما نگشته بود ولی وضعیت مردم افتضاح بود هنوز مونده بود تا افراد بیشتری جمع کنیم تقریبا دیگه عادت کرده بودیم به اینجور زندگی ولی همسر سپهر بعضی اوقات ساز ناسازگاری میزد ولی کسی اهمیت نمیداد.
امروز هوا خیلی گرم بود کل بدنم عرق کرده بود حمام واجب بودم نپیتونستم به کسیم بگم تارا مشغول بود مریسا هم ماه هاب اخرش بود نمیتونست باهام بیاد.
مجبور شدم تنهایی برم وسایلامو جمع کردم یواشکی وقتی کسی حوتسش نبود رفتم به سمت چشمه ای که نزدیکاینجا بود .
با احتیاط لباسامو در اوردم بدن کاملا لختمو در اختیار اب قرار دادم موهام یکم رشد کرده بود دلم برای موهامم تنگ بود .
چه حس توبیه این سکوت ارامش اب ریلکس کرده بودم توی اب چشامو بسته بودم که یهو صدای یه خش خش شنیدم سریع بلند شدم تطرافمو داشتم نگاه میکردم که یهو یه دستی از پشت دهنمو گرفت.
دستو پا میزدم میخواستم جیغ بزنم ولی فایده ای نداشت هر کی گرفته بود خیلی زور داشت نمی تونستم کاری کنم از طرفیم بدنم لخت بود خجالت داشت ابم میکرد.
_اینقده وول نخور خوشگل خانم که خیلی کار داریم عمرا از این بدن بلوری بگذرم خیلی خوشگلی لامصب.
دستو پامو هی تکون میدادم نفسم داشت بند میومد دیگه زورم نمیرسید بغضم گرفته بود حس کردم شلوارشو با دست دیگش در اورد دیگه حس میکردم کارم تمومه اگه کاری میکرد نمیتونستم تحمل کنم.
اخرین زورمو میخواستم بزنم که با پاهاش پاهامو قفل کرد بوی بدنش باعث شده بود حالت تهوع بگیرم.
با دست ازادش یکی از س*ی*ن*ه* هامو گرفت محکم فشار داد با مشت میزدم به دستاش ولی مرتیکه انگار غول بود .
سرشو برد تو گردنم دیگه داشتم جون میدادم که یهو یه صدایی اومد بعد دستاش شل شد افتاد زمین. 
با ترس برگشتم عقب که دیدم ارتمیس با چشای سرخ شده رگ باد کرده افتاده به جون اون مرتیکه وقتی چشم به قیافش افتاد دیگه نتونستم تحمل کنم سریع کنار چشمه نشستم ، خودمو نتونستم نگه دارم بالا اوردم متوجه اطرافم نبودم فقط داشتم بالا میاوردم حالم بد شده بود یه مرد سیاه قد بلند چاق که از موی زیاد قابل تشخیص نبود وقتی فکر میکنم اون با دستاشو منو لمس کرده حالم بدتر میشد .
با اب هی میکشیدم رو بدنم گردنم اینقدر محکم کشیده بودم که میسوخت حس میکردم پوستش رفته.
حواسم نبود که ارتمیس اینجاس منم لخت لخت فقط تو فکرم این بود خودمو تمیز کنم از لمسای اون اشغال.
گریم گرفته بود چرا ما اینقدر بدبخت بودیم که بخاطر هوس چن تا نر از بین بریم چرا باید مورد ظلم قرار بگیریم.
داشتم با ناخونام گردنمو تمیز میکردم که یهو یه دستی دستمو گرفت منو کشید تو بغلش.
انگار مثل بچه ای که بعد گم شدنش مادرشو پیدا کرده باشه بغضم بدتر ترکید تو بغل ارتمیس زار زدم .
برام مهم نبود لختم مهم نبود خیس بدنم مهم مبود ارتمیسم از جنس همون نر.
دلم فقط یه اغوش میخواست انگار فشار این همه دردی که تو دلم جمع شده بود میخواستم یه دفعه خالی کنم.
_هییش تموم شد جانان اروم باش تموم شد.هیشش.
ارتمیس منو به خودش فشار میدادم سرم رو سینش بود.
حس کردم یه چیزی افتاد روم ارتمیس بود شنلشو روی بدن لختم انداخته بود با این که لخت چسبیده بودم بهش وای از پشت کاملا پوشیده شده بودم.
ارتمیس سرشو اورد کنار گوشم سعی میکرد ارومم کنه.
دلم میخواست همین جا بخوابم شاید بخاطر گرمای تنش بود شایدم زیادی خسته بودم از فشار روحی.
فقط اینو میدونم نفهمیدم کی چشام بسته شد خوابم برد.
(ارتمیس)
جانان تو بغلم خوابش برده بود وقتی اومدم اطرافو گشت بزنم چشم خورد به این مرتیکه که سعی داشت یه غلطی بکنه اولش فکر کردم شاید زنشه وای وقتی دیدم جانان خون به مغزم نرسید اینقدر زدمش که جون دادنشو دیدم.
جانان اینفدر خودشو چنگ زده بود که گردنش زخمی شده بود وقتی تو اغوش گرفتم فهمیدم حال روحیش خیلی بد الکی سرپاس متوجه میشدم که نگاهای سپهر اذیتش میکنه.
باید با سپهرم صحبت کنم وگرنه مطمعنن قاتل برادرمم میشدم.
ولی چرا اینقدر برام مهمه جانان نکنه؟ نه نه چرتو پرتا چیه.
شنلم روش بود ولی هوا یکم خنک بود داشتیم به پاییز نزدیک میشدیم اینجوری میموند سرما میخورد بغلش کردم شنلو محکم دورش پیچیدم ولی بدنم به بدنش میخورد گرمم میشد داغ میکردم میدونستم به خاطر چیه ولی نباید بهش اهمیت میدادم من سست نبود، خودمونو رسوندم به صخره ای که اونجا بود .دوساعتی یود جانان تو بغلم خواب بود تکون نمیخوردم که بیدار بشه ولی جنازه اون مرتیکه هم اون جا بود اگه برش نمیداشتم حیونای وحشی رو جذب میکرد.داشتم نگاهش میکردم به فرم صورتش چشاش لباش .هوش بوسیدن لباش تو سرم ذوق ذوق میکرد ولی جلوی خودمو گرفته بودم نمیخواستم از اعتمادش سواستفاده کنم.
وای خوب لختی تنش لبای هوس برانگیزش فضایی که بودیم همه وهمه منو وادار به بوسیدن میکردن شایدن هیچ کدوم مهم نبود نفس من بود که وادارم میکرد شایدم؟..
سرمو اوردم پایین ننفسای گرمش رو صورتم پخش میشد دلمو یه جوری میکرد میخواستم تا داخر تو بغل خودم باشه .
لبام مماس با لباش بود فقط چن سانت میتونستم لبامو به سیب سرخی که جلوم بود بچسبونم ولی یه حسی مانعم میشد نتونستم غلبه کنم به اون حس فقط لبام ناخوداگاه به سمت پیشونیش رفت ارون بوسه ای رو پیشونیش زدم اتیش درونم شعله ور شده بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم میترسیدم.
نه از اتفاق از خودم میترسیدم که نکنه من واقعا حسی دارم به جانان؟
چرا عمیقا دلم میخوادش.یواش گذاشتمش زمین تا بیدار نشه شنلمو خوب کشیدم روش رفتم تا جنازه رو خاکش کنم .
(جانان)
نمیدونم خواب بود یا بیداری حس میکردم بغل سپهرم سپهرم میخواست با عشق لبامو ببوسه.
خیلی شیرین بود ولی وقتی چشامو باز کردم دیدم همش خواب بود.
خدایا من چرا لختم اینجا کجاس؟
یکم که فکر کردم یادم اومد تو چه موقعیتی هستم و چرا اینجام اخرین تصویرم از ارتمیس بود پس اون کجاست؟
سردم بود وایی خاک تو سرم من همین جور لخت تو بغل ارتمیس افتادم؟
خاک تو سرت کنم همیشه اینجوری گند میزنی دیگه ادم نمیشی که یعنی خدای سوتی فقط خودم مردشور حموم کردنتو ببرم کی مثل ادم بودی که اخه چرا همش جلو ارتمیس سوتی میدی خنگول هان محکم زدم به سرم.
_نه فکر کنم واقعا عقب مونده ای چیزی هستی یا جنی؟
سرمو بلند کردم دیدم ارتمیس جلومه داره با تعجب خنده نگاهم میکنه.
هییین داد زدم؛
برو اونوررر لباس ندارم برو لباسامو بیار بپوشم.
_به من چه مگه پا نداری خودت برو بیار دیگه.
بیشور عوضی میدونی شنلش کامل نمیتونه بپوشونه اینجور میگه ها هیز بیشور.
با حرص نگاهش کردم که با خنده رفت ،یعنی الان برم لباسمو بر دارم ؟ اره دیگه الان رفته بزار برم .
میخواستم پاشم که لباسام پرت شد تو صورتم.
با تعجب نگاه کردم ارتمیس با خنده ابروهاشو انداخت بالا گفت ؛
_بردار ،راستی اون یکی لباساتم خوشگل بودن.
یعنی چی چی میگه؟ کدوم هییین ارتمیس یه جیغی کشیدم که گوشای خودمم کر شد ارتمیسم با قهقه دور شد عوضی بیشور هیز کرودیل الاغ.
لباسامو با هزار تا فوش دادن به ارتمیس پوشیدم میمون بیشور دیگه مگه من روم میشه نگاهش کنم؟
با خجالت کنارش وایسادم اماده رفتن بودیم؛
_نمیخوام از این قضیه کسی چیزی بدونه از این به بعدم اینجا یه سرباز میفرستم تا هروز بیاد بگرده تا برای خانوما مشکلی پیش نیاد.
اهوم فهمیدم.
به طرف چادرا راه افتادیم هنوزم ازش خجالت میکشیدم همین که وارد محوطه شدیم صدای جیغ همهمه همه جا رو برداشته بود با چشای گرد شده داشتم نگاه میکردم که دیدم تارا داره میدوه اومد سمت من؛
_تو کجایی از صبح هان پرنسس مریسا دارن زایمان میکنن بیا کمک.
چیی وای هنوز زوده که.
_بیا بریم به تو چه اخه.
تارا منوکشون کشون برد سمت چادر مریسا سپند با استرس هی اینور اونور میرفت یه لبخند بهش زدم گفتم؛
خدایی تو داری بابا میشی؟ پدر بچه رو در میاریی خودمونیم.
مهلت جواب دادن ندادم وارد چادر شدم مریسا انواع فوش و نفرینا بود که داشت به سپند میداد حقته والا ما خانوما درد بکشیم اونا ریلکس باشن.
با بدبختی بعد دوساعت بلاخره دختر کوچولوی سپند دنیا اومد اونقدر ناز بود که من دلم واسش رفت ، وقتی به سپند گفتن بیاد برای دیدنش بیچاره از بس هول کرده بود بود عوض این که به مریسا بگه به جمع گفت؛
_خیلی ممنون درد کشیدین دیگه از این کارا نمیکنم درد بکشین.
یعنی از خنده داشتم منفجر میشدم مریسا با چشای گرد شده داشت سپندو نگاه میکرد سپند سرش پایین بود هنوز پتوحه حرفش نشده بود که یهو سرشو سیخ نگه داشت با چشای گرد شده نگاهمون کرد دیگه نشد نگه داریم هممون زدیم زیر خنده از خجالت سرخ شد رفت بیرون؛
_ببخشید توروخدا نمیدونه چی بگه.
راحت باش سپنده دیگه ماشالا خیلی نازه دخترت ما میریم استراحت کنین به سپندم میگم بیاد داخل راحت باشین.
_نه نرو اول بچمو ببر بیرون شاهزاده ارتمیس براش اسم بزاره.
ولی شما پدر مادرشین مگه؟
_نه بگو اون بزاره بهخاطر اونه الان این بچه سالمه اگه نبود معلوم نبود زنده میموندیم یا نه خودمم خجالت میکشم با سپند برین هر اسمی خواست بزاره واسش. 
باشه پس تو استراحت کن،بچه کوچولو رو با ترس برش داشتم روشو کشیدم باد نخوره بهش وقتی بیرون اومدم همه شاهزاده ها شاه حتی بانوی اول همه بیرون بودن یه لبخند زدم اروم به سمت سپند رفتم بهش گفتم مریسا چه درخواستی داشته با لبخند سرشو تکون داد دوتایی سمت ارتمیس رفتیم با چشای گرد شده داشت مارو نگاه میکرد .
شاهزاده بانو مریسا گفتن اسم بچه رو شما انتخاب کنین.
_من؟ من چرا پدر هست بانوی اول هستن حتی خود سپند هست.
_*نه برادر تو انتخاب کن به خاطر تو که بچم سالم به دنیا اومده وگرنه معلوم نبود اینده این دختر چی میشد تو اون قصر مریسا بار ها به من گفته که اگه تو قصر میموند زنده نمیموند بچه به خاطر فشار های عصبی.
منم داشتم با ذوق به ارتمیس نگاه میکردم میخواستم ببینم بچه تو بغلش چه شکلی میشه فکر کن ارتمیس بچه دار اولین چیزی که به ذهنم میاد بیچاره زنش.

بچه رو خیلی اروم گذاشتم تو بغل ارتمیس خیلی بانمک شده بود انگار میترسید نگه داره البته حقم داشت خیلی خیلی کوچولو بود ارتمیس از شاه اجازه گرفت بعد صادر شدن اجازه ارتمیس گفت؛
_اسم بچه رو میزارم کیارش.
با چشای گرد شده نگاهش کردم چرا همه با لبخند تایید میکنن دیدم نه اینا دارن ادامه میدن داد زدم؛
وایسین ببینم چرا کیارش؟
_مگه اسم بدیه؟
اره افتضاحه.
همه داشتن با تعجب نگاهم میکرد ؛
خوب برای دختر اسم کیارش بده.
انگار تازه به خودشون اومده باشن زدن زیر خنده که سپنتا گفت؛
_یعنی اینقدر هولیم سرپا کنار چادر بانو مرییا برای بچه اسم میزاریم خودشم اسم پسرونه نوبر والا.
خندم گرفته بود میخواستم به سپنتا یه چی بگم که چشم خورد به سپهر با حسرت داشت به بچه نگاه میکرد .
نمیخواستم فکرشو کنم ولش کن پس.
ارتمیس بالاخره با خنده اسمشو گذاشت ارزو.
چند روزی از دنیا اومدن ارزو گذشته بود تقریبا کار هروزم سر زدن به ارزو بود چون واقعا دوسش داشتم یه روز تو چادر نشسته بودم داشتم با ارزو بازی میکردم که تارا با عجله وارد شد.
_جانان باید بری بیرون شاهزاده ارتمیس دستور دادن بری بیرون احتمالا باید برای جنگ با یه قبیله برین.
چی جنگ؟ کدوم قبیله تو فکر بودم نمیشد باید بفهمم ارزو رو دادم به تارا خودم سریع رفتم بیرون دور ارتمیس جمع بود با ادم خودمو رسوندم جلو داشتن نقشه هایی که رو زمین بودو برسی میکردن. 
_باید از این سمت حمله کنیم قبیله کمی نیست هم قدرتمنده هم بزرگ اگه بتونیم شکستش بدیم میتونیم بریم اونجا سکونت کنیم هم قدرت نظامیمون میره بالا هم وضعیت سکونتمون.
_*ولی برادر این قبیله کمی نیست و همچنین اینجا قبیله عموی همسر سپهر ناراحت نشه؟
_خودتونم میدونین عمو و پدر همسر سپهر خیانتکارن و با دشمن دست دوستی بستن منم هر کی دشمنم باشه نابود میکنم شنیدم مردمش تو یختی دارن زندگی میکنن میخوام کشورمو از این سگ صفتا نجات بدم نمیخوام زنده بمونن پس خودتونو اماده کنین هر کدوم وظایفتونو به نحوه احسنت باید انجام بدین جانان تو هم باید یکی از فرمانده های جلو باشی پیش خودم اینجوری بهتره هر فردی که هنر رزمی بلده الان برای ما حکم طلا داره پس حواستون باشه یکمی از افرادم باید تو اینجا بمونن مواظب اینجا باشن سپهر و اریا شما اینجا میمونین.
_*نه منم میخوام بیام.
_گفتم نه اینجا میمونی.
خودتونو اماده کنین طلوع خورشید راه میفتیم.
سپند تو هم بمون خانومت بهت احتیاج داره جنگ بعدی میبرمت.
تا نصف شب تمامی وسایلو جمع کردیم استرس داشتم نمیدونستم چی میخواد بشه ولی خوب شاید این بود سرنوشتم از چادرم زدم بیرون انگاری خواب به چشام حروم شده بود رفتم نشستم کنار اتیش نگاهم به شعله های قرمز اتیش بود ولی فکرم تو دنیای خودم اگه تو اون یتیم خونه میموندم چی میشد؟ زندگیم چطوری بود؟ یعنی برمیگردم اونجا؟
_خیلی عمیق تو فکری؟
با صدای سپهر سرمو اوردم بالا بهش نگاه کردم چرا من به سپهر حس داشتم؟ واقعا این بود عشق ؟ پس چرا الان برام بیتفاوت شده؟ یکم که فکر میکنم میبینم اونقدرم ناراحت نشده بودم بهخاطر ازدواج فقط حس میکردم سواستفاده شده ازم.
سرمو تکون دادم؛
دارم به اخر این جنگ فکر میکنم نمیدونم قرار جی بشه به دنیای خودم فکر میکنم خیلی چیزای دیگه.

_نباید به این که دنیا چیکار میکنه با زندگی ادم فکر کنه وگرنه زیادی افسرده میشه شاید هر حرکتی که سرنوشت برات میزنه یه خیری توش باشه.
اون که صدرصد خیر داره مثلا ازدواج تو واقعا مدیون سرنوشتم چون منو از یه عشق توخالی نجات داد.
_تا کی میخوایی تیکه بندازی بهم؟
به تو نه اشتباه نکن،خودمو میگم من خودم دارم میبینم که این حسی که بهت داشتم عشق نبوده نمیدونم شاید دوست داشتن شاید عادت کردن هر چی بود عشق نبود چون عشق به راحتی فراموش نمیشه.
_یعنی میخوایی بگی تو منو فراموش کردی؟اره جانان؟
_*نکنه طور دیگه فکر میکنی جناب برادر؟
با تعجب به ارتمیسی که بالا سرمون با اخمای درهم وایساده بود نگاه کردم.
_ارتمیس تو؟
_*یادته چطوری براش سینه سپر میکردی تا از دست من نجاتش بدی؟ اره من براش خطر داشتم ولی برای جسمش خطر واقعی تو بودی تو خطر روحش بودی .
این ارتمیس بود داشت اینجوری حرف میزد؟
_*بهتره دیگه تمومش این مظلوم نمایی رو چون فکر نکنم حنات دیگه رتگی داشته باشه.
_حق میگی برای حرف حق جواب نیست امید وارم جنگو پیروز باشین و همین طور…..شب بخیر.
چرا نگفت با تعجب چشای گرد شده به رفتنش نگاه کردم با اخم رومو برگردوندم طرف ارتمیس .
_چیه چرا مثل میرغضب نگاهم میکنی؟
تو چرا خودتو همیشه میندازی تو بحثای من؟
_ن پس میخواستی وایسم سپهر باز با حرفاش خرت کنه؟ تا کی میخوایی به این ذلت ادامه بدی؟ متنفرم از ادمای سست.
ارتمیس با حرص از جاش پاشد رفت این چش بود چرا همچین کرد؟ همتون خلو چلین گیر من افتادین اه.
صبح زود راه افتادیم ارتمیس اخمو تر از همیشه به راهش ادامه میداد ما هم پشتش نزدیکای ظهر بود که از خستگی دیگه نای راه رفتن نداشتم میخواستم بیهوش بشم که بلاخره اقا دستور استراحتو دادن .
همون جا نشستم اخیشش پاهام داشت میشکست .
_جانان برو از رودخونه سطلو پر اب کن بیار‌.
چی منن؟ این همه ادم چرا من؟
_از دستور سرپیچی میکنی؟
هوف هوف هوف خدایا منو بکش همین.
سطلو با حرص برداشتم به طرف رود خونه رفتم زیر لبم هرچی فوش بلد بودم نثار ارتمیس و روح پرفتوحش داشتم میکردم که با صدای خرناس حیونی دقیقا پشت سرم خشکم زد .همین جور خشک شده داشتم گوش میدادم امکان نداره این چیه خدا دیگه مرگم حتمی میدونم دیگه شانس ندارم که به دست ارتمیسم کشته نشم در راهش کشته میشم .
اروم برگشتم که چشم به یه خرس قهوه ای قوی هیکل افتاد انگار خشک شده بودم نه نه الان موقع خشک شدن نبود خدایا تکون نمیتونم بخورم یه مدت نبود لعنتی باز این رفتار گند من پیداش شد.
خرس همین جور با دندونایی که بیرون انداخته بود داشت نزدیکم میشد .
چخه چخه خرسه نیا جان مادرت نیا نه انگار این هیچی نمیفهمه خرس خر نمیبینی من خشک شدم نمیتونم فرار کنم.
چشامو بستم حداقل نبینم چطوری منو میخوره.
که با صدای پارس چشامو باز کردم دوتا گرگ بزرگ یکی مشکی یکی سفید زیادی بزرگ بودن دندونای تیزشونو انداخته بودن بیرون و به طرف خرس داشتن پارس میکردن خوب بیا خرس کم بود به گرگ نیز اراسته شد رسما تیکه تیکه میشم.
میخواستم فاتحمو بخونم که یه مرد قوی هیکل قد بلند از پشت درختا اومد بیرون با یه تبر دستش تبرو هی از این دستش مینداخت اون دستش زول زده بود به خرسه، نیا خله گرگا میخورنت.
ولی خیلی ریلکس پیش گرگا وایساد گرگا هم اومدن جلوش انگار میخواستن ازش محافظت کنن.
خرس منو بیخیال شد به طرف اونا رفت ولی فهمید حریفش قدره چون پا به فرار گذاشته بود گرگا هم به دنبالشون.
اون مرده اومد سمت من وایی الان فکر میکنه یه عقب مونده ای چیزیم.
دستشو جلوم تکون میداد ولی من نمیتونستم حرکت کنم .
_حالت خوبه؟ چرا چیزی نمیگی؟
اخی چه جداب صدات لعنتی بزار خوب بشم مخت میکنم.
_ببینم میشنوی صدامو؟ عقب مونده ای؟ الووو؟ نکنه مرده؟
مرده عمته عقب مونده ام خودتی اصلنشم جذاب نیستی میمون اه اه بی شخصیت.
_الان درست میشه نگران نباش.
مرده با صدای ارتمیس برگشت اولش با تعجب نگاهش کرد بعد با خنده به طرفش رفت همدیگرو تو اغوش گرفتن.
_*کجا رفتی ارتمیس یهو رفتی که رفتیا میدونی چقدر دلم تنگ شده بود؟ همه بچه ها دلتنگتن از همه مهم تر مشکی هر شب زوزه میکشید.
_نشد بیام خودت که میدونی کشور تو چه بحرانیه دل منم برای مشکیم تنگ شده کجاس؟
_*والا یه خرس میخواست این مجسمه رو بخوره که رسیدیم ما،با برفی دنبالش کردن.
مجسمه با منه؟ یهو حس کردم خشویم از بین رفت که با حرص بهشون گفتم؛
مجسمه خودتونین احمقا این یه ری اکشنه نسبت به استرس و ترس بی فرهنگا.
داشتن با چشای گرد شده نگاهم میکردن ؛
هان مگه جن دیدین چرا اینجور نگاه میکنین؟
_*ارتمیس اینو تو میشناسی؟ مطمعنی از افراد تو؟ نمیدونستم دیوانه ها رو هم‌راه میدی تو گروهت.
_هییی نگو که دلم خونه .
داشتم با دهن باز نگاهشون میکردم ببخشید من اینجا وایسادما دارین راجب من حرف میزنینا.
جفتشونم زدن زیر خنده ارتمیس با خنده به طرف اون مرده گفت؛
جانان یکی از افراد گروه .جانان ایشونم بهترین رفیق من.
مرسی خیلی قشنگ معرفی کردی اایش.
اون مرد هیکلیه با خنده به من نگاه کرد ؛
_یه سوال بپرسم؟
بله بفرمایین؟
_چرا خشکت زده بود؟خودت از قصد انجام دادی تا خرسه بره یا چی؟
میخواستم من جواب بدم که ارتمیس زودتر از من جواب داد؛
_نه مدلشه کلا با ایشون نباید بری جاهای استرس اور.
_*پس چجوری داری میری جنگ؟
جفتشون زدن زیر خنده از جفتتون متنفرم اصلا .
_*ارتمیس خودت میدونی این اطراف پر خرس شغاله یوزپلنگو شیرم داره برای افرادت خطر ناکه جمع کن گروه بیایین قبیله اونجا با خیالت راحت فردا شروع به حرکت میکنیم بعد پیکی که خبر جنگتو اورد همه قبیله اماده باشن مشکلی نداریم.
_باشه بیا بریم باهم دستورشو بدم جانان تو همچنان سطل ابو بیار.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: Hani
https://beautyvolve.ir/?p=17441
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.