| Tuesday 24 November 2020 | 08:33
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_6

رمان آنلاین سناریو پارت_6

*لایک فراموش نشه*

با تابیده شدن نور به صورتم چشام و باز کردم

دور و برم و نگاه کردم رو همون مبل خوابم برده بود

سرمم داشت منفجر میشد

بلند شدم به سمت اتاقم رفتم یه راست رفتم تو حموم

با لباسام زیر اب سرد نشستم

اولش نفسم رفت ولی بعدش عادی شد

یکم که حالم جا اومد بلند شدم و خودمو شستم و رفتم بیرون

ساعت هفت بود نه کلاس داشتم

موهام خشک کردم

یه شلوار جین روشن با مانتو بلند آبشاری طوسی پوشیدم

مقنعه خاکستریم و هم سرم کردم و با پوشیدن کتونی های ساق دار خاکستری و برداشتن کوله ستش رفتم پایین

همه سر میز بودن و صبونه میخوردن

-صبح بخیر

مهان سریع برگشت سمتم و گفت

مهان:

-خوبی؟

-خوبم

ماهی:

-بهتری دخترم؟

-ممنونم ماهی جون خوبم

دوقلوها:

-صبح بخیر آبجی نهان

-صبح بخیر خوشکلا

مهان حالت تجاهمی گرفت وبا شوخی گفت

مهان:

-حالا به اون دوتا میگی خوشکل به من یه آره خشک و خالی؟ماهی جون ببین گفته بودم این دخترات خواهر منو ازم میگیرنا؟

سوگل و ناز گل که دوطرف مهان نشسته بودن نفری یه دونه کوبوندن تو کلش که مهان نیشکونی برای تلافی ازشون گرفت

بیخیال اونا شدم

ماهی-دخترم چی میخوای بگو برات بیارم

-نه شما بشینید من خودم میارم

به سمت اشپز خونه رفتم و قهوه ساز و روشن کردم

همیشه با هم دیگه قهوه میخوردیم و سر روشن کردن دستگاه شرط میبستیم و هرکی زود تر روشن میکرد اون برنده بود

همه اجسام همه کارها تداعی یه خاطره بود

فنجونی برداشم و قهوه و ریختم

به اپن تکیه دادم و داغ داغ محتوا فنجونم و سر کشیدم

اون هم همیشه قهوشو داغ و تلخ میخورد

 افکارمو پس زدم و فنجون و توی سینک گذاشتم و رفتم پیش بچه ها

کارت عابر بانکی و که به حساب نهان باز کرده بودم و از تو کیفم تر اوردم و به مهان دادم

-امروز با امیر برید یه خرید درست حسابی کتاب تست و اینجور چیزا یادتون نره تا قبل از تاریکی هم خونه باشید رمز و هم که خودت میدونی

ماهی جون من برای نهار نمیام دانشگاه کار دارم

ماهی-برو به سلامت دخترم

-خداحافظ

رفتم تو حیاط و داد زدم

-همه گی جمع شید…برای جعمه شب یه جشن مخیوام برگذار بشه همتون با دقت اطراف خونه میگردید چند نفر هم داخل خونه و کسی هم اجازه ورود به طبقه سوم و نداره

از طرف دیگه کسایی که کنار درب های ورودی وایمیستن باید تمام حواسشون به ورود و خروج مهمان ها باشه به هرکی شک کردید درجا به امیر خبر میدید گرچه بازرسی بدنی مثل همیشه هست! اگه کارتون و به خوبی انجام بدید ترفیع میگیرید میتونید برید، امیر تو وایسا

امیر-جانم خانم؟

-میخوام همه چیو از شروین امیدی نیا و برام پیدا کنی و بعد هم بفرست برای رایان

امیر-چشم خانم صرف دوساعت دیگه به دست رایان میرسه

-خوبه امروز هم با بچه ها برو بیرون هرجا خواستن ببرشون فقط حواست بهشون باشه شیطون و سربه هوان

امیر-چشم خانم امر دیگه ای ندارید؟

– نه، ممنونم

امیر-وظیفس خانم شما توی این شیش سال همه چیز و برای من فراهم کردید موقعی که هیچی نداشتم شما کمکم کردید

لبخندی زدم، سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه روندم

حدود نیم ساعت بعد رسیدم ماشینو پارک کردم و به سمت اتاق احمدی راه اوفتادم

تقه ای به در زدم و با بفرماییدی که گفت درو باز کردم

احمدی-سلام خانم مهندس خوب هستین

شروین اونجا بود

-سلام بله ممنونم

شروین کله ای تکون داد

رفتم و روبه روی شروین نشستم

-خوب اقای احمدی اتاقم حاضره؟

احمدی-بله حاضره

-خیلی هم عالی

دسته چکمو ازکیفم در اوردم و هفت ملیون نوشتم و سمتش گرفتم

-اینم از قول من

احمدی با چشمایی که از خوشحالی برق میزد چک و گرفت

احمدی-خیلی ممنون خانم مهندس

-خواهش میکنم فقط  یادتون نره که میز و صندلی های تریا رو تعویض کنید بالاخره برای دانشجوها اتفاقی میوفته

روبه شروین ادامه دادم

-مگه نه اقای امیدی نیا؟

شروین-حق با شماست خانم دادفر

جملاتش و باحرص ادا میکرد

بلند شدم

-فقط اتاقم کجاست؟

احمدی-اخر سالن شماره هجده

-آم من نمیدونم کجاست میشه راهنماییم کنید؟

احمدی-شروین بلند شو اتاق و به خانم مهندس نشون بده

شروین با حرص بلند شد و درو باز کرد خواست بره بیرون که

احمدی گفت

احمدی-شروین جان اول خانما

دیگه نزدیک بود سکته کنه

-با اجازه اقای احمدی

رفتم بیرون و شروین دنبالم

بدون توجه به شروین به سمت اتاقم رفتم

راه و بلد بودم

شروین-با بد کسی در اوفتادی پشیمون میشی

-مرسی بابت نگرانیت عزیزم  ولی میدونم دارم چیکار میکنم

درو باز کردم رفتم تو و رو صورت شروین بستمش

نگاهی به دورو برم انداختم یه میز بزرگ که روش وسایلای مورد نیازم بود و جلوش دوتا مبل دونفره روبه روی هم که بینشون یه میز بود و سمت چپ یه کتابخونه بود که پرونده بچه ها توش بود و سمت چپ هم یه چوب لباسی ایستاده

ساعتم و نگاه کردم هشت و پنجاه و پنج دقیقه بود

بیخیال پرونده ها شدم و دفتر اسامی و برداشتم و به سمت کلاس راه اوفتادم اکیپ شروین رو صندلی ها نشسته بودن

درو باز کردم و رفتم تو

ساکت بودن

-سلام

همه-سلام

کیفمو روی میز گذاشتم و جزوه هایی که میخواستم و در اوردم و گذاشتم روی میز

-خوب قبل از درس بی زحمت یکی بره و لوک خوشانس و دالتون هارو بیاره کلاس

همه خندیدن و یکی از پسرای کلاس رفت بیرون تا اونا رو صدا کنه

اومدن…

-از تنبیهتون معافید اما دیگه تکرار نشه چون میدونید که همیشه انقدر مهربون نیستم؟میتونید بشینید

دفترمو بازو حضور غیاب کردم

ماژیک و براشتم

-اول توضیح میدم بعد جزوه بنویسید اگه ببینم کسی داره مینویسه میفرستمش بیرون

در حال حرف زدن پای تخته مینوشتم

-این جلسه درمورد عناصر و جزئیات ساختمان

تا اونجایی هم که میدونید پنج نوع دیوار داریم که اولیش دیوار جداکنندهpertition دومیش دیوار باربر یا همون دیوار حمال سومیش دیوار برشی چهارمیش دیوار حائل و اخریش هم دیوار سازه ایی

دیوار جداکننده میتونه دیواری از جنس اجر، بلوک سفالی، سیپوراکس هبکلسclc، لیکا استفاده بشه اینها عنصری …

***

خسته به سمت اتاقم رفتم و رو کاناپه ولو شدم

موبایلم و برداشتم و شماره موردنظرم و گرفتم و بعد سه بوق صدای شنگولش تو گوشم پیچید

رایان-به سلام یار قدیمی

– رایان کجایی؟

رایان-شرکتم

-خوبه یه سری مدارک تو هارد در مورد شرکت سودانور که تو گاو صندوقمه با یه سری اطلاعاتی که امیر بهت داده بردار بیا اینجا

رایان-حتماخانـــوم امر دیگه ای نیست؟

-نه فقط زود بیا

رایان-پرو خدافظ

تلفن و قطع کردم

بعد پنج مین تقه ای به در خورد و مرد میانسالی که میخورد ابدارچی باشه با یه فنجون قهوه و یه لیوان اب و شکرپاچ تو یه سینی ابی گل گلی اومد

مرد-سلام خانوم مهندس خسته نباشید

به احترامش بلند شدم و گفتم

-ممنونم شماهم خسته نباشید

مرد-سلامت باشی بابا جان من سلیمانم بچه ها بابا سلیمان صدام میکنن

-خوشبختم بابا سلیمان

بابا سلیمان -منم همینطور

-بابت قهوه دستتون دردنکنه واقعا بهش نیاز داشتم

بابا سلیمان -نوش جان دخترم این بچه ها جون ادم و میگیرن انگار نه انگار دانشجوان

خنده ای کردم دقیقا حرف دل منو زده بود

بابا سلیمان -خب دیگه منم برم خسته نباشی

-ممنونم بابا سلیمان شما هم خسته نباشی

باباسلیمان با همون لبخند ارامش بخشش از اتاق بیرون رفت

ساعت و نگاه کردم دوازده بود و نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه

قهومو برداشتم جرعه ی نوشیدم تلخ و داغ طعم ارامش میداد

پرونده شروین و برداشتم و درحالی که ورقش میزدم قهومو هم میخوردم

شروین امیدی نیا متولد چهارده اسفند هفتادو یک کارنامه هاش بیشتر A بود و هیچ مورد حراستی جز پوشش نا مناسب نداشت

چیز خاصی تو پروندش پیدا نمیشد با این همه قدرتی که داشت چرا دانشجو بود و نمی دونستم

نگاهی دوباره به ساعت انداختم دوازدو بیست و پنج دقیقه

بی حوصله بلند شدم و به سمت کلاس راه اوفتادم

زندگی یکنواخت و کسل کننده شده بود همش کار و کار

با نفس عمیقی در کلاس و باز کردم

-سلام

به سمت میزم رفتم

نگاهی به کلاس انداختم بیشترا برای کلاس قبل بودن

-خوب اول از همه من نهان دادفر هستم و به دلایلی استاد امیدی نتونستن این کلاس و بردارن و نصیب من شد

بیشتریاتون با من و قوانین من اشنا شدید اما بازم هم برای یاداوی شما و اشنایی با بقیه بچه ها دوباره تکرار میکنم

خلاصه ای از قوانین و گفتم و ادامه دادم

-من همیشه اماده برای پاسخ به سوالاتتون هستم و هرموقع که خواستید میتونید بیاید

دوست ندارم کلاسم خیلی خشک باشه میخوام که همه تو گپ و گفتگوها شرکت کنید هرچی فعالیتتون بیشتر باشه منم تو نمراتتون ارفاق میکنم از همین الانم میگم منظورمن این نیس که امتحاناتتون و خراب کنید و تو بحث کلاس شرکت کنید هر چیزی جای خودشو داره

دوست دارم که این کلاس فقط کلاس ادبیات نباشه میخوام یه کلاسی باشه که هممون با هم دوست باشیم و به هم کمک کنیم

امیدوارم که ترم جدید و به خوبی پشت سر بزاریم و هممون به خواسته هامون برسیم حالا هم برای اشنایی بیشتر باهام اگه سوالی دارید میتونید بپرسید؟

زیبا-استاد تا اونجا که میدونم شما عمران درس میدید چیشد ادبیات رو هم برداشتید

-خوب من علاقه زیادی به کتاب دارم کنار رشتم رشته های دیگه و به عنوان سرگرمی ودنبال کردم

رهام-چه رشته هایی؟

-خوب انسانی روانشناسی ، ورزشای مختلف

امین-چجوری همه اینارو با هم با این سنتون دنبال کردید تا اونجایی هم که شنیدیم شما یه شرکت دارید؟

یکم دیگه بگذره میگن ادرس خونتو هم بده

-اولا اینکه بیشتر کارای شرکت و شریکم انجام میده و منم فقط نظارت میکنم دوما من جهشی خوندم و برنامه ریزی و نظم یکی دیگه از دلایلمه هرچیزی وقت خودشو داره تفریح و سرگرمی سرجای خودش کارو درس هم سرجای خودش

برای جلوگیری از بقیه سوالای خصوصی گفتم

-خب  شما به سوال من جواب بدید تا اونجا که میدونم رشته هاتون عمران و معماریه انگیزتون برای انتخاب این رشته یا اصلا انگیزتون برای درس خوندن چیه؟

مهرشاد-بیشتر برای رسیدن به یه مقامی و تامین ایندم

رامین-خب بیشتریا برای رسیدن به موفقیت یا با علاقشون به اینجا رسیدن من خودم عمران و خیلی دوست دارم و همیشه ارزوم بوده که یه مهندس موفق بشم

چه تفکرات جالبی داشتن دقیقا برعکس من بودن من هرچی تا الان بلد بودم از روی اجبار سازمان ودایی بود

رویا-من که با زور خانوادم معماری و انتخاب کردم وگرنه دوست داشتم گرافیک بخونم

-میدونی رویا هرکسی میتونه رشتشو دوست نداشته باشه اما میتونه درموردش تحقیق کنه اطلاعاتی دربیاره با برنامه ریزی های منظم بتونه تو رشته های دیگه هم سرک بکشه و تجربه کسب کنه تو هم میتونی پیش مشاور بری و یه برنامه دقیق و منظم برات بنویسه تا هم بتونی به درست برسی هم کنارش گرافیک و تو کلاسای مختلف یاد بگیری حتی پسر عموم تو کار گرافیکه میتونم ازش بخوام  که کمکت کنه

زیر چشمی به شروین نگاه کردم تا عکس العملش و ببینم

ابروهاش و انداخته بود بالا و با لبخند مرموزی نگام میکرد

شروین-اسی منظورتون سپهره دیگه؟اما تا اونجایی که من میدونم گرافیک کار نمیکنه ها اما برای کار تو شرکتش و طراحی جلد محصولات کیس خوبیه

که طراحی جلد محصولات؟

همه با کنجکاوی نگاه میکردن تا بفهمن اخر ماجرا چیه

با پوزخند همیشگیم گفتم

-اولا اینکه فضولی تو کار دیگران خوب نیس دوما اینکه کارای من به سپهر مربوط نیس و کاری به کارش ندارم البته تا وقتی که به دست و پام نپیچه سوم اینکه اینجا جاش نیس که درموردش صحبت کنیم

شروین-اوم فکر خوبیه یه روز قرار بزاریم درموردش حرف بزنیم

تا خواستم جوابشو بدم تقه ای به در خورد

-بفرمایید

در باز شد و یه اقایی بین در نمایان شد

اقا-خانم مهندس یه اقایی تشریف اوردن مثل اینکه با شما کار دارن

بلند شدم و در همون حال هم گفتم

-خودشونو معرفی نکردن؟

مرده تا خواست حرفی بزنه رایان اومد جلو گفت

رایان-سلام عزیزم

لبخندی زدم و با ناز گفتم

-اوه تویی چه زود اومدی؟من یکم دیگه کلاسم تموم میشه میام

به سمت میزم درفتم و کلید اتاق و در اوردم و روبه رایان کردم

-بیا اینو بگیر برو تو اتاقم منم میام گلم

رایان- باشه منتظرم زودی بیا

-باشه عزیزم

چشمکی زد و گفت

رایان-حتما برو به کارت برس

لبخندی زدم و در و بستم و به ساعتم نگاه کردم یه ربع مونده بود

-خب عذر میخوام جلسه بعد بخش اخری که اقای امیدی درس دادن و ازمون دارید از جلسه بعد هر مبحثی و دادم و ازمون میدید حواستون باشه این نمرات خیلی تو نمرات پایانی تاثیر داره خسته نباشید

کیفمو برداشتم خواستم برم بیرون که رو به شروین گفتم

-دیگه نمیخوام درمورد سپهر تو کلاسام چیزی بشنوم بهتره هشدارم رو جدی بگیری

بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاقم رفتم

با باز کردن در رایان بلند شد و ایستاد

لبخندی زدم و در حالی که درو میبستم گفتم

-راحت باش بشین

رفتم سمت میز کیفمو گذاشتم و پرونده شروین و برداشتم و روبه روی رایان  نشستم

-خب چی کار کردی

رایان-از اول شروع میکنم شروین امیدی نیا متولد تهران چهارده اسفند هفتادو یک پدرش شهروز چهل و پنج ساله متولد همدان مادرش شیرین نیازی چهل ساله متولد همدان شهروز برای موقعیت شغلیه خوبی که بهش پیشنهاد میشه میان تهران و اینکه مهندس هم بوده بعد از دو سال شروین و خواهر دو قلوش شیدا  بدنیا میان و زمانی که شیش سالشون بوده یه دختر دیگه و به اسم لیلا به فرزندی قبول میکنن البته این بچه مال شهروز و منشیش بوده که با نقشه ی مثلا حرفه ای اونو اورد تو خونه

پریدم وسط حرفشو گفتم

-حتما تو سبد پشت در گذاشته بودنش

تک خنده ای کرد و گفت

رایان-اره خلاصه با اصرار شروین اسمشو میزارن شیوا امیدی نیا

شیدا به عنوان مدیر عامل تو شرکت شهروز کار میکنه شاینا هم با مخالفت پدرش و طرفداری های شروین گرافیک میخونه البته به شرط اینکه طراحی داخلی بخونه و تو شرکت کار کنه شروین هم تو سن بیست سالگی پایان خدمتشو معاف میشه و وارد دانشگاه شده اما رشتش تجربی بوده  شهروز سرطان میگیره و لحظات اخر عمرش از شروین میخواد که شرکتشو سر پا نگه داره شروین هم رشتشو ول میکنه و کنکور عمران میده

-دوستیشون با سپهر چجوری بوده؟

رایان-از دبستان با هم بودن شروین تا قبل از مرگ پدرش بچه خوبی و سربه زیری بوده هیچ خلافی هم نداشت و وقتی که شهروز میمیره وارد باند سپهر میشه و یه جورایی مثه سپهر همه کارس

-کارای شرکت چطور پیش میره؟

رایان-همه چیزروبه راه دیروز هم با شرکت رویال قرارداد بستیم برای صادر ماسه ها

-شرکت خودتو چی کار کردی؟

رایان-فعلا یه سری موسسه مهک تو شهرک… هست که رو اون کار میکنیم مثل اینکه از طرف خیریس

-اها خوبه هر موقع مشکلی پیش اومد بگو راستی از شرکت سودانور خبری نشد؟

رایان-فعلا درخواستی برای شراکت ندادن ولی برای مهمونی دعوتشون کردم

-خوب کاری کردی اگه به ما پیشنهاد بدن یه قدم از سپهر میزنیم جلو

رایان- اگه نه به ما و نه به سپهر پیشنهاد ندادن چی؟

– باید بریم تو کار اون شرکتی که پیشنهادشو قبول کرده او ن موقع ست که هر دو شرکت نیاز به سرمایه گذار دارن

رایان-سپهر دیروز سی درصد از سهم سودا نور و خرید سی درصد دیگش میمونه که فکر هم نکنم که باز به سپهر پیشنهاد بدن

-نمیدونم هیچ چیزی تو این دنیا غیرممکن نیس

رایان-اگر به اتردین پیشنهاد بدن چی؟

سرمو تو دستام گرفتم

-نمی دونم دیگه مغزم کار نمی کنه فوقش لیا رو می فرستیم سراغش تا مخش و بزنه شایدم باید خودمون پیشنهاد بدیم

رایان-مطمئنی میتونی لیا رو تو بغل اترین تحمل کنی؟

سرمو بلند کدم و با خشم روبهش گقتم

-اون عوضی برای من اهمیتی نداره

چشاش نگران شد

رایان-اینارو بیخی چیشدی تو چرا چشات قرمزه؟

-هیچی بابا سرم درد میکنه

رایان-بزار بت مسکن بدم

منتظر جواب من نشد و از تو کیفش یه قرص دراورد و از پارچ روی میز یه لیوان اب ریخت و داد دستم

از قرص متنفر بودم با انزجار قرص و گرفتم و گذاشتم ته حلقم و سریع محتوای لیوان و رفتم بالا

رایان با خنده گفت

رایان-مگه بت زهر دادم اینجوری میکنی

-کمتر از زهرم نیس

کیفمو برداشتم و بلند شدم

– بیا بریم خونه

رایان بلند شد و گفت

رایان-نه دیگه برم مامان غذا گذاشته

-خیلی خوب واسه جشن لباس نگرفتی که؟

رایان-نه میخواستم فردا می خواستم برم

-خوبه دیگه نمیخواد بری من میگیرم

رایان-باشه خودت میدونی

-بریم

درو باز کردم و رفتم بیرون که صدای رایان و شنیدم

رایان-خانم خانما حالا که در رفتی ولی بعدا که نمیتونی فرار کنی

تا کسی نبود اینجوری حرف نمیزد خیلی اروم و زیرچشمی اطرافو نگاه کردم که اکیپ شروین و دیدم

با ناز خندیدمو با عشوه ی ذاتیم رو پاشنم چرخیدم و به سمتش رفتم و از کروباتش گرفتمش و کشیدمش سمت خودمو و گفتم

-شب مهانو میفرستم خونه بابا میمونیم خودمو خودت یه شب رمانتیک و عاشقانه هوم؟

رایان دستشو برد پشت کمرم و با لحن هوس الودی گفت

رایان-میمیرم برای طعم اون لبات

خندیدم و گونشوبوسیدم و رفتم عقب

-تا شب

چشمکی بم زد و دست به جیب منو با نگاش بدرقه کرد

شروین هم با اخم به ما نگاه می کرد

==بعضیا انقدر قشنگ فیلم بازی میکنن که اگه بمیرن و تو قطعه هنرمندان خاکشون نکنیم در حقشون ظلم کردیم!==

***

با زدن رژلب جیگری مات رو صندلی صاف نشستم و به خودم نگاهی انداختم تا کمو کسری نداشته باشم

سایه ای به رنگ نقره ای با ترکیب توسی یخی همراه با خط چشمی کلفت و کشیده و ریمل فراوونی که به مژه های بلند و فرم زده بودم جلوه خاصی به چشمای خمارم داده بود رژگونه ای مسی که گونه های برجستمو برجسته تر کرده بود و در اخر پرسینگ های فلزی نقره که بالای ابروی چپ و سمت راست زیر لبم خودنمایی میکرد

بلند شدمو لباسم و پوشیدم

پیراهنی از جنس لمه کریستالی که حالت لَختی داشت به رنگ نقره ای که توی نور حاله هایی از رنگ ابی و بنقش و صورتی داشت حدودا یه وجب و نیم بالا تر از زانوم بود و استیناش از سر شونم تا بالای ارنجم به حالت خاصی رو هم افتاده بود و از زیر سینه کمی جمع شده بود وخیلی کم چین داشت

با پوشیدن بوت های نوک تیز پاشنه ده سانتی میخی کریستالی براق نقره ای که تا بالای مچم بود و نوک تیز و نوی تاریکی به رنگ ابی یخی در میومد کارمو تموم کردم صاف ایستادم با دستم موهامو که از فرق سر فر شده بود و فرق کج باز شده بود و صاف کردم

خالکوبی های دستام مخصوصا خالکوبی ضربان گردنم تو چشم بود

گوشواره های حلقه ای و سوزنی نقرم رو تو سه سوراخ های گوشم انداختم

با تقه ای که به در خورد بفرماییدی گفتم و رایان اومد تو اتاق

کت شلوار خوش دوختی به رنگ مشکی پوشیده بود که یقه کت و دکمه سر استیناش به رنگ نقره ای بود و همراه با پیراهن خاکستری خیلی تیره و کروبات نقره ای و کالج های براق مشکی که پوشیده بود و ساعت نقره ای لروکسش تو چشم بود موهاشو به بالا هدایت کرده بود و صورتشو هم شیش تیغه کرده بود

با شیطنت گفت

رایان-پسند واقع شدیم سیندرلا؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: جنایی-پلیسی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
https://beautyvolve.ir/?p=17392
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.