| Friday 23 October 2020 | 11:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین جرم عاشقی پارت4

رمان انلاین جرم عاشقی پارت4

 

پروا مجد 🔗

پارسا داشت توی گوشیش بهم عکس رلش رو نشون میداد.
دختر خوشگلی بود.
_این خانوم کوچولو دل منو برده.

_خیلی خوشگله،چرا دوستید چرا ازدواج نمیکنید؟
_گفت درسش تموم بشه بعد اجازه میده برم خاستگاری.

_ خوشبخت بشید.
_مرسی خواهری جونم،مراسم عروسیم تو هم باید بیای .

_ ایران باشم حتما میام.
_کاش باشی.

_گاهی زندگی اجبار هایی داره که مجبوری قبولشون کنی.
_هعی خدا.

در ماشین باز شد. اهورا اومد نشست توی ماشین.

_بفرمایید
نفری یک ابمیوه و کیک خریده بود.
_ممنونم .

_ دمت گرم داداش.
_نوش جان

کیک رو خوردم. تازه میفهمم چقدر گرسنه بودم.

اهورا با سرعت به راهش ادامه داد. دعا میکردم نرسیم. اصلا خوشم نمیاد ازشون. اما هیچ راه فراری از این قفس وجود نداشت،رسیدیم .

از ماشین پیاده شدم. عینک افتابیمو زدم به چشمام. نور شدید افتاب حتی از روی عینک افتابی هم چشمام رو اذیت میکرد. با سرعت به محل دفن حرکت کردم.

امیدوار بودم هنوز زیاد مهمونا نرسیده باشن وگرنه اقا بزرگ خفه ام میکرد.

مهمونا هنوز زیاد نیومده بودن. اقا بزرگ نگاهی بهم کرد. رفتم سمتش و سلامی کردم به همه فامیل. لامصب هروقت میخواستم سلام کنم، دهنم کف میکرد،ماشالا یکی دوتا نیستن که زیادن. خیره بودم به سنگ قبر.

“مینو مجد”

هه این همون عمه ای که روز فوت بابا جلوی همه به من گفت مایه ابرو ریزی. من به مرگش راضی نبودم. اما اون منو خورد کرد منو نابود کرد. من چی میخواستم بجز خانواده. بابام فوت شده بود . مامانم ازدواج کرده بود. کسی منو نمیدید . اخرش هم که تبعید شدم به خارج از ایران. . . .

.

.

.

بدنم به ساعت اینجا عادت نکرده بود. تمام ساعت خوابام قاطی بود.

دیشب خیلی کم خوابیدم. الان هم نشسته بودم به صورت پف کرده خودم نگاه میکردم. اینو دیگه چیکار کنم. در اتاق زده شد بفرمایید؟
خانوم کوچیکه اقا گفتن بیایید صبحانه. مرضیه خانوم میشه چند قالب یخ برای من بریزی توی پلاستیک بیاری؟
چشم خانوم الان میارم رفتم دستشویی کلی اب سرد ریختم روی صورتم. موهامو نبسته بودم هنوز. نصفش چسبیده بود به صورتم. در دستشویی اتاقمو باز کردم رفت بیرون. سرمو اوردم بالا با دیدن اقا بزرگ که روی صندلی اتاق نشسته هل شدم با صورت رفتم توی دیوار.

_اییی
_پروا چرا اینجوری رفتار میکنی؟

_ ب…ببخشید
_یخ برای چی میخواستی؟

_بخاطر بهم ریختن ساعت خوابم دیشب کم خوابیدم الان صورتم پف کرده خیلی عذرمیخوام نمیدونستم شما میخوایید بیایید اتاقم.
_مهم نیست،بیا کیسه یخ رو بگیر خودتو درست کن بریم پایین. رفتم کیسه یخ رو گرفتم. من به مرضیه خانوم گفته بودم شما چرا؟؟
_خواستم ببینم سرت به جایی نخورده باشه گفتم شاید اسیب دیده باشی اومد چک کنم که دیدم همین الان رفتی توی دیوار. سرمو انداختم پایین.

_ببخشید!
_ موردی نیست!
رفت.
خیلی دلم میخواست اداشو دربیارم پشت سرش حیف میترسیدم کسی ببینه و بره گزارش بده.
رفتم سمت کمد ، سریع یک شومیز مشکی پوشیدم با یک شلوار مشکی.
نمیدونستم کی پایینه، برای همین شال سرم کردم و رفتم پایین.
عمه مهرناز نشسته بود کنار شوهرش.
رو به روی اونا هم همون پسره نشسته بود.
قیافش اشنا بود.
هه، همونی بود که کنار اون دختره داشتن راجب من حرف میزدن.
سعی کردم اعصبانی نباشم رفتم پایین.
_سلام صبحتون بخیر،بابت تاخیرم عذرمیخوام

عمه نیم نگاهی بهم کرد و گفت:

_ با اینکه داداش خدابیامرزم برات معلم نگرفته اما خوب رفتار میکنی خوشم اومد خوب تربیتت کردیم.
_ تا یازده سالگیم که ایران بودم پیش بابا بودم بعد فوت بابا هم مجبورم کردید برم خارج از ایران از اونجا به بعد هم تنها بودم کسی حالی از من نمیپرسید،مامان هم چند وقت یکبار به دستور اقا بزرگ تماس میگرفت ببینه چیزی کم ندارم اگر اقا بزرگ نمیگفتن مامان هم تماس نمیگرفت.
_یعنی میخوای بگی ما کاری در تربیت تو نداشتیم.

_ من نمیگم شواهد و مدارک اینو میگه.
عمه مهرناز:ام…
اومد چیزی بگه که اقا بزرگ گفت
_تمومش کن مهرناز.

_چشم
_بخورید.

همه شروع کردیم به خوردن. نگاه خیره پسره رو روی خودم حس میکردم. همون لحظه اقا بزرگ گفت:

_ پویا امروز پروا رو میبری محل دیدارتون با بچه ها همه رو بهش معرفی کن.
پسره که تازه فهمیده بودم اسمش پویاست گفت:
_اما اقا بزرگ شما که ستاره رو میشناسید باید بهش بگم.

_ستاره جرات داره روی حرف من حرف بزنه؟
_من حرفی ندارم و ایشون رو میبرم اما لطفا خودتون به ستاره خبر بدید دوست ندارم درگیری پیش بیاد،خودتون که میدونید چی شد دفعه پیش که بهتون گفتم چه اتفاقی افتاده.

_اقا بزرگ نیازه من برم؟

_ بعله نیازه.
_چشم ۰

پویا سریع گفت:

_من باهاتون هماهنگ میکنم باهم بریم.
_من اگر اجازه بدید خودم میام فقط ادرس رو بهم بگید.

_حتما.

_جای دیگه ای میخوای بری که خودت تنها میخوای بری؟
_ راستش بعله میخوام برم یک خرید کوچولو دارم انجام باید بدم.
_بادیگاردات حتما همراهت باشن.

_من راه ها رو یادم نمیاد اونا هستن باهام.
_هرچی نیاز داری بخرید.

_چشم.

شیطونه میگه جلوش بگم منتظر بودم شما بگی.
_مر
خصید میتونید برید
همه ازسر میز بلند شدن
_پروا خانوم چند لحظه میتونم وقتتون رو بگیرم.

_امرتون؟
_هوف میتونم بیام باهاتون داخل اتاق یا شما بیایید اتاق من یا اصلا بریم توی حیاط.

خوشم نمیومد خدمتکار ها راجبم فکر کنن.

_ بفرمایید داخل اتاق
با پویا وارد اتاق شدیم.

_راستش میخواستم عذرخواهی کنم.

_بابته؟؟
_بابت اون روز، من مقصر نیستم من حرفی نزدم، حتی ماجرا رو به اقا بزرگ هم توضیح دادم، فقط نمیخوام بینمون خصومتی باشه.

_بین ما چیزی نیست بعد چهلم عمه من برمیگردم شما ها راحت باشید.
_پروا خانوم ببین دختر داییم هستی خیلی هم برام عزیزی فقط منو ببخش.

_ من قهر نکردم و ناراحت هم نشدم نیازی به عذرخواهی نیست شما کاری نکردید.
_ الان مطمئن باشم ناراحت نیستید از من؟
_بعله مطمئن باشید.

_منو مثل برادرت بدون کمکی خواستی چیزی بود بهم بگو.
اهی کشید و ادامه داد:منم مثل تو بچه تکم.
_درکت میکنم تنهایی سخته، اما تو خانواده رو داشتی کنار خودت من همونم نداشتم.

_ متاسفم.
_نیازی به تاسف نیست عادت دارم به تنهایی.

پویا لبخند پر از غمی زد و گفت:

میرم بیرون تو راحت باش .
_ممنونم.

پویا رفت بیرون. خودمو ول کردم روی تخت. اخیشش ازادی.
شالمو در اوردم، رفتم جلوی کمدم ببینم چی بپوشم…

(از زبان اهورا راد)

از این پسره پویا خیلی بدم میومد.
مردتیکه فکر کرده کیه؟.
سعی کردم از فکر اون پسره پرو در بیام،
رفتم سمت ماشین تا گوشیمو بردارم.
دیدم صفحه دارم خاموش روشن میشه،یعنی این موقع صبح کیه داره زنگ میزنه.
رفتم گوشیمو برداشتم
“Maman”
مامان بود، جواب دادم.
_سلام مامان سلام پسرم خوبی؟
_خیلی ممنونم شما خوبید؟

_ ما هم خوبیم،دلم برات تنگ شده!
_فعلا ماموریتم سرم خلوت شد میام.

مامان اه جان سوزی کشید.

_ مامان نکن اونجوری بخدا سرم خلوت شه میام.
تا اومدم حرف بزنم گوشی از دستم کشیده شد برگشتم ببینم کیه که دیدم پرواست.
_سلام خوبید؟

_….
_من پروا مجد هستم پسرتون پیش منه.

_………
_نه نه نه فکر بد نکنید پسرتون چند وقته ماموریت داره منم کنارشم توی ماموریت

_……
_حتما چشم.

_…….
_مطمئن باشید در اولین فرصت میفرستیمش بیاد خونه پیشتون.

_……..
_چشم.

_ ………..
_نگران نباشید بچه که نیست.

_
_بعله بعله یکم مغرور و سرده ایناش رو مخه اونم ایشالا درست میشه.

با چشمایی که مطمئن بودم نزدیکه از کاسه دربیاد خیره بودم به پروا.

_چشم سلام برسونید خدا نگهدار.
تلفن رو قطع کرد.
_راحتی؟؟

_ اره تو چی؟

_ ببین من این کار رو کردم تا ببینم تو چرا نمیری پیشش و بهانه میاری.
_بب….

وسط حرفم پرید و گفت:

_ گناه داره مادره دلتنگته
_میدونم اما راستش دلم نمیخواد برم.

_وقتی مامان به این مهربونی داری وقتی انقدر بی طاقته برای دیدنت چرا دلت نمیخواد ببین اقا اهورا بدون مادر بزرگ شدن سخته مامان من حتی قبل ازدواج دومش با او شوهر اوسکلش هیچ وقت خونه نبود،همیشه دنبال لباس و طلا و جواهرات بوده هیچ وقت تو زندگیم طعم محبت مادر نداشتم حداقل تو که داری قدرشو بدون.
اینا رو گفت و رفت.
نمیخوام بگم حرفاش اشتباهه اما اون جای من نبود درکم کنه
_خدایا خودت کمک کن

_ تا تو نخوای خدا نمیتونه کاری کنه
دروغ نگم نزدیک بود سکته کنم.
چرا مثل جن ظاهر میشی؟

_نمیدونم حوصلم سر رفته رو دنده کخ ریزی بیدار شدم امروز.
_خدا رحم کنه تا شب

_ واقعا هم خدا رحم کنه
_نقشه ای چیزی داری میخوای رو من خالی کنی؟؟

_نمیدونم باید فکر کنم.
جلوی چشمای گرد شده ی من رفت….
واقعا خدا بخیر بگذرونه امشب این دختره منو نکشه…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جرم عاشقی
  • ژانر: هیجانی_گاهی طنز_پلیسی_عاشقانه_گاهی عاشقانه
  • نویسنده: سیده ثمین سرابی
https://beautyvolve.ir/?p=17408
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.