| Monday 26 October 2020 | 16:35
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان Miss sun shine_پارت6

رمان Miss sun shine_پارت6

پسره_ دیدی اینا هم فهمیدن دوست پسرتم ولی خودت قبول نکن.خاک تو سرت نوید که منو نشناختی!
با تعجب نگاش کردم لیو گفت:
لیو_ حرف مفت نزن عرفان…
و بعد روبه من گفت:
لیو_ بچه ها عرفان پسر عموم و پسر سرتیپ آدلر و پزشک گروه…عرفان اینم تیم ایرانیمون.
و بعد سارا رو صدا کرد.
تا سارا از آشپز خونه اومد بیرون و عرفانو دید دوید بغلش و اونجایی بود که فهمیدیم سارا دوس دختر عرفانه!
نمی دونم چرا وقتی فهمیدم خودش دوست دختر داره نفس عمیقی کشیدم لیو و بقیه ی دخترا برگشتن توی آشپز خونه و نوید و عرفان شروع کردن به حرف زدن. سرم پایین بود که دیدم میا دستای کوچیکشو گذاشت روی دستم….لبخند زدمو بهش اشاره کردم که بیاد بشینه بغلم انگار که اونم منتظره همین بود چون سریع اومد بالاو سرشو گذاشت روی پام تا عرفان این حرکت رو دید گفت:
عرفان_ باشه دیگه میا خانم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار ….داشتیم؟
و بعد میا پارس کوچیکی کرد و دوباره سرشو گذاشت روی پام با صدای عرفان سرمو گرفتم بالا و توی چشمای آبیش خیره شدم.
عرفان_ افتخار آشنایی با چه شخصی رو دارم؟
با لبخند مردونه گفتم:
_ سورن هستم…سرهنگ هاکان آریا! و شما!؟
عرفان_ عرفان هستم…سرگرد عرفان آدلر و پزشک گروه!…شما نسبتی با سیاوش آریا دارید؟
با لبخند گفتم:
_ بله …برادر کوچیکترمه چطور؟
عرفان_ وقتی ایران بودم توی دو سه تا پرونده باهم همکار بودیم! همکار و دوست خیلی خوبیه!
تشکری کردم همون موقع بود که لیو اومد و برای شام صدامون کرد.شام توی سکوت سرو شد و فقط آخر غذا بود که لیو به انگلیسی گفت:
لیو_ The kids are ready and out tomorrow at 8:30 am …. Are you going to stay here or go?
(بچه ها فردا ساعت 8:30 حاضر و آماده بیرون باشید….عرفان تو اینجا میمونی یا میری؟)
عرفان_ No, I’m going … Daddy is lonely
(نه میرم…بابا تنهاست)
لیو سری تکون داد و گفت شبتون بخیر و اعلام خاموشی کرد. همه به سمت اتاقامون راه اوفتادیم آخرین نفر من و لیو بودیم که رفتیم سمت اتاقامون…میا وسط راهرو وایساد بود و منو لیو رو نگاه میکرد. لیو در اتاق رو باز کرد و به من گفت:
لیو_ شبتون بخیر
و بعد در رو باز کرد و به میا گفت:
لیو_ بدو ببینم! دارم میمیرم از خستگی!
میا نگاه معصومی بهم کرد و اومد سمت من و نشت کنارمو لیو تا این صحنه رو دید با تعجب گفت:
لیو_ میا چی کار میکنی! بیا بریم بخوابیم! سرهنگم خستس!
میا زوزه ای کشید و لیو با تعجب گفت:
لیو_ نمیشه زود باش!
و بعد میا دوید سمت لیو و رفتن توی اتاق و در رو بستن.
در اتاقم رو بستم و الارام گوشیمو گذاشتم روی 7:30 و تی شرتمو در آوردمو ولو شدم روی تخت و خوابم برد…..
*لیو*
با اخم میا رو نگاه کردم که سرشو انداخت پایین و نشست دم در .
لب تابمو روشن کردمو رفتم توی ایمیلام . اول از همه پرونده ی مهتاب افشار رو باز کردم. …..
نگاهی به ساعت کردمو چشمامو مالیدمو لب تابمو خاموش کردمو
لباسامو با لباس خوابم عوض کردم و رفتم روی تختم.آرنجمو گذاشتم روی چشمام بعد از یه دقیقه تخت تکونی خورد و میا پوزشو از لای آرنجم رد کردو بوسه ای به لبم زدو زوزه ی خفیفی کرد و دوباره کارشو تکرار کرد. طاقتمو از دست دادمو بغلش کردمو محکم فشارش دادمو گرفتمش توی بغلمو خوابم برد………
با صدای در لعنتی زیر لب گفتمو از تحتم اومدم پایین و با همون لباسام در رو باز کردم…با دیدن سورن پشت در تا منو دید سرشو انداخت پایین و گفت:
سورن_ …ام..ن.نوید گفت که بیام بیدارتون کنم.
_مرسی ممنون!
و بعد سریع رفت پایین با تعجب جای خالیشو نگاه میکردم!
رفتم توی اتاقو سرویس اتاقو منور کردم و فقتی از در اومدم بیرون و خودمو توی آیینه قدی اتاقم نگاه کردم تازه فهمیدم بنده خدا حق داشت من با همون لباس خوابم که شرتک و تاپ حریره رفته بودم دم در.با بی خیالی مشغول عوض کردن لباسام شدم.
یکی از هزار تا کت چرممو پوشیدم زیرشم یه پلیور سورمه ای با یه شلوار پارچه ای جذب با کفش هی پاشه 10 سانتی سورمه ایم.
سویچ و گوشی و کیف پولمو و کلت نقره ایمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون با گوشیم زنگ زدم به اداره که دوتا ماشین بفرستیند.
از پله ها رفتم پاین با دیدن بچه ها که داشتن صبحونه میخوردن به سمت آشپز خونه رفتم . بچه ها تا منو دیدن هرکدوم سلامی دادن سورن که پشتش به من بود با دیدن من چایی پرید توی گلوش منم که میدونستم دلیل پریدن چایی توی گلوش چیه با صدای بلند خندیدم.
بچه ها ی گروه خودم با تعجب منو نگاه میکردن. که سارا با تعجب گفت:
سارا_Hey..Leo …. you … you …. did you laugh now ???? …. …. you finally laughed!
(هی..لیو….تو…تو….الان خندیدی؟؟؟؟….بالاخره خندیدی!)
تا این حرفو زد خندمو جمع کردمو اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
_ Well, eat your breakfast now, bring the car
( خب..صبحونتونو بخورید الان ماشینا میان.)

با صدای بوق همه ی سر ها به طرف در برگشت رو به همشون گفتم:
_ Get out of the way.
(راه بیوفتید..ماشینا اومدن).
رفتم بالا و میا رو از خواب بیدار کردم.چون میدونستم اگه این سری هم نبرمش دوباره باهام قهر میکنه.
دوتا ون مشکی بودن از اونجایی که هشت نفر بودیم هر گروه با یه ون اومد.
میا صندلی کنارم نشسته بود. داشتم جلیقشو که با من ست بود رو درست میکردم که گوشیم زنگ خورد.
سرتیپ بود . گوشی رو بداشتمو به انگلیسی گفتم:
_ Hi, Brigadier General, we are in the office in less than 5 minutes
( سلام سرتیپ کمتر از 5 دقیقه ی دیگه توی اداره هستیم) و تلفن رو قطع کردم.
* سورن *
صبح با صدای آلارام گوشیم از خواب بیدار شدم.رفتم توی سرویس بهداشتی کاری های مربوطه رو انجام دادمو اومدم بیرون. یه نگاهی به ساعت کردمو ساعت یه ربع به 8 بود . از بین لباسام یه پیراهن سفید ساده به همراه یه شلوار کتان مشکی برداشتمو پوشیدم و جلوی آینه کرواتم رو بستمو نیم بوت مشکی کتانمو پوشیدمو.از چوب لباسی اتاقم کت چرم مشکیمو هم برداشتمو پوشیدم.
گوشی کیف پولمو از روی میز پا تختی برداشتمو از در رفتم بیرون. یه نگاه به ساعت موچی مشکی اسپرتم کردم ساعت 8:15 بود. یه نگاهی از بالای پله ها خونه کردم دیدم بقیه توی آشپز خونن.تا وارد آشپز خونه شدم همه سلام کرنو منم جوابشونو دادم. داشتم میشستم که نوید گفت:
نوید_ سورن داداش سرپایی میری لیو رو صدا کنی؟
باشه ای گفتمو به سمت بالا حرکت کردم.
در اتاقو چند بار زدم بعد از چند دقیقه در باز شد و لیو با یه تاپ حریر و شرتکی که واسه خواب بود ظاهر شد…..خواب بود…..باشرم سریع سرمو انداختم پایین و فقط همین جمله رو تونستم بگم:
_ …ام..ن.نوید گفت که بیام بیدارتون کنم.
تشکری کردو منم سریع از پله ها اومدم پایین.
کرواتمو با دستم شل کردمو یه نفس عمیق کشیدمو راه اوفتادم سمت بچه ها به هر سختی بود صبحانمو خوردم داشتم چاییم و میخوردم که صدای لیو اومد و منم حول کردم و چایی پرید توی گلوم تا لیو این صحنه رو دید شروع کرد به خندیدن…چه قشنگ میخندید!
بچه های گروه خودش با تعجب نگاش میکردن.که سارا با تعجب گفت:
سارا_Hey..Leo …. you … you …. did you laugh now ???? …. …. you finally laughed!
(هی..لیو….تو…تو….الان خندیدی؟؟؟؟….بالاخره خندیدی!)
تا این حرفو زد خندشو جمع کردو اخماشو کشید توی هم و گفت:
لیو_ Well, eat your breakfast now, bring the car
( خب..صبحونتونو بخورید الان ماشینا میان..)
با صدای بوق همه ی سر ها به طرف در برگشت.رو به همون گفت:
_لیو Get out of the way.
(راه بیوفتید..ماشینا اومدن).
و بعد همه سمت در راه اوفتادیم. دوتا ون مشکی بودن من با گروه خودم توی یه ماشین و لیو با بچه های گروه خودش توی به ماشین دیگه.داشتم سوار میشدم که دیدم لیو به همراره میا سوار ماشینشون میشه.
فاصله ی خونه تا اداره کمتر از 5 دقیقه بود.وقتی ماشینا وایسادان همه از ماشین هامون پیاده شدیم لیو جلو تر از هممون حرکت میکرد وارد آسانسور تمام شیشه شدیمو طبقه ی سوم پیاده شدیم ادارشون خیلی باحال و مجهز بود همه ی اتاق ها دیواراشون شیشه ای بود.
لیو در اتاقی رو باز کردو گفت:
لیو_ Well … this is my office and your temporary workplace
(خب…این هم دفتر کار من و محل کار موقت شما)
وارد اتاق شدیم…اتاق بزرگی بود.چهار تا میز توی اتاق بود و یه تخته هوشمند و یه میز بزرگ شیشه ای وسط اتاق با 10 تا صندلی دورش . اتاق باحالی بود.
پشت هر میز دوتا صندلی بود.
نگاهی بهش کردمو گفتم:
_ Okay … well … when will we meet Brigadier General Adler?
(اوکی…خب…کی سرتیپ آدلر رو ملاقات میکنیم؟)
با جذبه گفت:
لیو_ Brigadier General at 10 o’clock in the middle … Until then, we will put our donations together to see what happens to us …. Isn’t there another question?
(سرتیپ ساعت 10 میان..تا اون موقع اعطاعاتمون رو میزاریم کنار هم تا ببینیم چی گیرمون میاد….سوال دیگه ای نیست؟)
صدا از کسی در نیومد.کتشو انداخت پشت صندلیشو گفت:
لیو_ Well, Colonel, tell me the posts of your group members so that I can be divided into four groups of two
)خب سرهنگ پست های اعضای گروهتونو بگید تا به چهار گروه دونفر تقسیم شیم)
شروع کردم به صحبت کردن..انگار که جدیتش روی منم تاثیر گذاشته بود.
_ The computer brain of our group Amir … Pouyan is my right hand and Navid and Ms. Afshar are doing the research.
(مغز کامپیوتری گروهمون امیر…پویان دست راست خودمه و نوید و خانم افشار کار های مربوط به تحقیقات رو انجام میدن.)
یه ذره فکر کرد و بعد گفت:_ Okay … thank you … well Amir with Lee Lee … Pouyan with Sara and David with Navid and Joseph with Ms. Afshar

(اوکی..مرسی…خب امیر با لی لی…پویان با سارا و دیوید با نوید و جوزف با خانم افشار)
همه سری تکون دادن و رفتن پیش هم گروهی خودشون وبعد لیو به صندلی کنار خوش اشاره کردو به من گفت:
لیو_ Why don’t you sit
(چرا نمیشینید؟)
گفتم:
کتم رو دربیارم میشینم.
و کتم رو در آوردمو گذاشتم پشت صندلی.بعد از چند دقیقه گفتم:
_ کی بهمون تفنگ میدین؟
لیو با بی خیالی گفت:
لیو_ در کشوی سمت راست رو باز کنید یکی از کلت ها رو بردارید.
و بعد رو کرد به بچه ها و گفت:
لیو_ Well … let’s see what we have! … Sit down
(خب…بیاین ببینیم چی داریم!…بشینید)
همه دور همون میز بزرگ شیشه ای نشستیم و بعد رو به من گفت:
لیو_ Show us the colonel
(سرهنگ نشونمون بده)
از پشت صندلیم پاشدمو شروع کردم به توضیح دادن…وقتی کارم تموم شد برگشتم دیدم که بچه های گروه لیو اینا پوکر فیص ما رو نگاه میکنن با تهجب پرسیدم:
_ Did something happen?
(چیزی شده؟)
لیو با نا امیدی گفت:
لیو_ No, Colonel … I just don’t have anything else for us!
(نه سرهنگ …ام..فقط چیز دیگه ای برامون ندارید!)
پویان با تعجب گفت:
پویان_ I mean, what do you mean Colonel Adler! That’s all the information we got in 6 months!
(یعنی چی سرهنگ آدلر منظورتون چیه! این تمام اعطلاعاتی بودن که ما توی 6 ماه به دست آوردیم!)
سارا خنده ای کرد و گفت:
سارا_ Seriously you don’t! I mean, all your information is the same! …. We have more information than you!
(جدی که نمیگید! یعنی کل اعطلاعاتتون همین قدر!….ما اعطلاعاتمون از شما هم بیشتر!)
امیر با تعجب پرسید:
امیر_ how is it possible! Didn’t you know about the cooperation yesterday?
(چطور ممکنه! مگه شما همین دیروز از همکاری خبر دار نشدین!)
لی لی با تعجب گفت:
لی لی _ Well, there’s no reason we didn’t start our research yesterday!
(خب دلیلی نداره که تحقیقاتمونو از دیروز شروع نکرده باشیم!)
لیو اشاره ای به سارا کرد و سارا بلند شد و منم برگشتم سمت صندلیم و سارا شروع کرد:
سارا_ This geographical location is the same address you gave me within a 20 meter radius!
Go and Go This Villa There are 5 villas in total, three of which do not have a good view of the villa! But the other two have a very good view of the villa but to our luck this villa is just empty…and this villa was sold 2 months ago to a 26-year-old Iranian American by the name of Martha Karimi.and..
(این موقعیت جغرافیایی همون آدرسی که بهم دادید تا شعاع 20 متری! دور و برو این ویلا کلا 5 ویلا وجود داره که سه تاش دید خوبی به ویلای مورد نظر نداره! ولی دوتای دیگه دید کاملا خوبی رو ویلا دارن ولی از شانس ما فقط این ویلا خالیه این ویلا 2ماه پیش به یک فرد دورگه ی ایرانی آمریکایی به نام: مارتا کریمی 26 ساله فروخته شده )
با تعجب گفتم:
_You don’t suspect it
(بظرتون مشکوک نیست)
لیو با خونسردی جوابمو دادو گفت:
_ لیوYes Colonel you are right! It looks a bit suspicious. But since the girl’s mother is one of the biggest American housewives. I think buying a villa like this is normal!

(بله سرهنگ درست میگید! یه ذره مشکوک به نظر میاد. ولی از اونجایی که مادر این دختر یکی از بزرگترین کار خونه دار های آمریکایی هست. فکر کنم خرید یه همچین ویلایی عادی باشه!)
سری تکون دادم و پرسیدم.
_ Do you have a picture of this rich lady girl?
(عکسی چیزی از این دختر خانم پولدار دارید؟)
تا سارا اومد جواب بده لیو سریع و قاتع گفت:
لیو_ نه! از اونجایی که بچه های گروهش با تعجب نگاش کردن فهمیدم به خاطر جاسوسه که گفت عکسی وجود نداره!

بابت دیر شدن پارت ها شرمنده*

با لایک هاتون انرژی بدید#

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_ اکشن_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Mario
  • طراح کاور: Mario
  • 23 روز پيش
  • Mario
  • 3,672 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17349
لینک کوتاه مطلب:
درباره Mario
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • Aaaasal
    شنبه 3 اکتبر 2020 | 8:12 ب.ظ

    میشه پارت جدید رو زود تر بزارین رمانت خیلی عالیه یه دقیقه نمیشه تحمل کرد پارت بعدی نخوند ممنونم ازت

    • Liu
      سه‌شنبه 6 اکتبر 2020 | 11:02 ب.ظ

      چشم عزیزم پارت گذاری رو سریع تر میکنم مرسی بابت نظرت

  • Aaaasal
    شنبه 3 اکتبر 2020 | 8:17 ب.ظ

    خیلی قشنگه

  • Liu
    شنبه 17 اکتبر 2020 | 8:45 ب.ظ

    مرسی کیوتم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.