| Saturday 28 November 2020 | 10:41
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت8

رمان انلاین رویای حقیقی پارت8

سپهر نمیتونست کاری بکنه اگه کاری میکرد واسش بد میشد.
تحمل ضربه ها داشت سخت میشد.
نمیدونم هلن انتقام چیو میگرفت که اینطور با من رفتار میکرد.سپنتا اریا هم اومدن نمیتونستن اونا هم کاری بکنن ولی همین که خواست ضربه بعدی بزنه با فریاد صبر کن ارتمیس دست نگه داشت.
_چیکار دارین میکنین؟دست نگه دار هلن این کارا واسه چیه؟
_*به همتون تک به تک باید جواب پس بدم؟
_درست صحبت کن اون دختر به اتاق من رفته پس من باید نظر بدم بعدشم اون از من اجازه گرفته بود.
_*خوب کسی با اون دختر کاری نداشت این یکی بخاطر زبونش داره تنبیه میشه.
_هیچ گس حف نداره به اون دختر چیزی بگه یا علیهش کاری بکنه بهتره تمومش کنی اون واسه منه تا عصبی نشدم جمع کن این بساط مسخره رو.

انگار حرف ارتمیس برو داشت چون دستمو باز کردن تارا اومد سمتم دستمو گرفت چشم به هلن افتادداشت با حرص نفرت نگاهم میکردم اهمیت ندادم سرمو برگردوندم طرف ارتمیس با چشام ازش تشکر کردم ولی هیچی نگفت رفت سپهر اریا و سپنتا هم اومدن کمکم و تا خوابگاه همراهیم کردن بهشون اطمینان خاطر دادم که خوبم راهیشون کردم رفتن.
تا شب بهتر شده بودم سوزش داشت ولی بهتر از صبح بود دلم گرفته بود هوای ازاد دوست داشتم تنفس کنم برای همین رفتم باغ کنار برکه.
به شکوفه های درختا نگاه میکردم اخ که چقد عاشق بهارم نرگسم بهارو خیلی دوست داشت میگفت ادم تو بهار جون میگره.
_بهتر شدی؟
برگشتم به ارتمیسی که این حرفو زده بود نگاه کردم .
اهوم خیلی ممنونم ازت تو کمکم کردی ولی یه سوال چرا گفتی من واسه تو ام؟
_هیچی زیاد خودتو درگیر نکن فکر کن ادای دین کردم بخاطر کاری که واسم کردی ببینم اون گل سر دست تو چیکار میکرد؟
یادته تو رودخونه بودیم اونجا کنار رود افتاده بود از اون موقع دستم بود هی میخواستم بدم بهت یا فراموش میکردم یا پیش نمی اومد امروز میخواستم بزارم اتاقت که اینجوری شد.
_لزومی نداشت به خاطر این چیز بی ارزش خودتو تو دردسر بندازی احتیاجی هم بهش ندارم واسه خودت.
واسه شخص خاصی این گل سر؟
_اگه منظورت شخص خاص عشقو عاشقیه نه واسه مادرم بود.
واسه مادرت؟چرا بهش ندادی پس؟
_هیچی گفتم که به دردم نمیخوره واسه خودت.
عه زرنگی اینو واسه مادرت درست کردی پس به نیت اونه اگه زرنگی واسه من یکی دیگه درست کن.
_چقدر تو پرویی اخه بشر بیا این داروی گیاهی وقتی من تو جنگل بودم خیلی به درد من خورد واسه زخمات خوبه بزن روشون شب بخیر.
به داروی تو دستم نگاه کردم ارتمیس واقعا بد بود؟باید خیلی رو این مورد کار کنم که خیانت کار کی میتونه باشه؟

روزها از اون اتفاق می گذره، پرنسس هلن رفتارش با من بدتر شده بود و من مجبور کرد که ندیمه خودش بشم از اون روز وقت سر خاروندن ندارم کلا وقتم برای تمیز کردن و انجام دستورات هلن میگذره.
سپهر و چندین دفعه دیدم ولی اونقدر وقت نداشتم که باهاش بشینم صحبت کنم فقط یه نگاه گذرا بود، شب وقتی به خوابگاه برمی‌گشتم از خستگی نای صحبت کردن هم نداشتم و مستقیم توی تختم بیهوش میشدم،
ولی خداروشکر رفتارم باهمه شاهزاده هاخوب شده بود فقط یه آرتمیس بود که همون جوری وحشیی مونده بود ،رفتارم باسپنا اریا سپهر و حتی ولیهد و همسرشونم خیلی خوب بود تقریبا مثل خانوادم میدونستمشون چندین بار به اقامتگاه بانوی اول رفته بودم ایشون رفتارشان با من خیلی خوب بود و مثل اینکه شاهزاده سپنتا از من جلوی ایشون تعریف کرده بودند و من خجالت زده کردند،
توی همین هاگیر واگیر ها شنیدم سپند و مریسا از ماه عسل اومدن هنوز ندیده بودم و نیدونستم رفتارشون چطوری شده ولی از صمیم قلب آرزو می کنم که خوشبخت باشن.
هلن هر روز دستور ش بیشتر میشد و من خسته تر و خسته تر نمی دونستم این وضعیت تا کی دوام پیدا کنه ولی من واقعا نمیدونستم چیکار کنم ،
وقتی وقت خالی پیدا می‌کردم پیش سپنتا میرفتم و هنرهای رزمی یاد میگرفتم، بعضی اوقات هم میرفتم پیش اریا و تو کارهای خزانه کمک می کردم،
تلاش های آرتمیس و می‌دیدم برای جذب نظر شاه و ملکه ولی نمیدونم چرا فایده نداشت بعضی مواقع شک میکردم که آرتمیس بچه اونا باشه!

امروز قرار بود برم به خوابگاه سپهر اتاقشو تمیز کنم و این بهترین فرصت بود تا ببینمشو باهاش صحبت کنم.
تقریبا اتاقش تموم شده بود هی توی ایینه نگاه میکردم تا مرتب باشم نمیدونستم عکس العملش چیه؟
صدای در و شنیدم استرسم داشت زیاد می شد انگار که بار اولم بود میخواستم سپهر رو ببینم.

( از زبان سپهر)
وقتی وارد اتاق شدم جانم را دیدم واقعا خوشحال شده بودم خیلی وقت بود ندیده بودم یه جورایی هلن داشت انتقام میگیرفت چون هر روز کارهای سنگین تری بهش می داد، خیلی نگران جانان بودم واقعا لاغر شده بود توی این مدت آروم رفتم سمتش را به آغوش کشیدمش.
وقتی به آغوشم می اومد چقدر آروم میشدم دلم می‌خواست این حس ابدی باشه،
حالت خوبه جانان؟ خیلی اذیتت میکنه هلن نه واقعا کاراتو سه برابر کرده اگه دخالت کنیم بیشتتر میکنه .
_ نه خوبم عذابم فقط دوری از تو بود که الان حالم خوبهخوشحالم که میبینمت دلم برات خیلی تنگ شده بود راستش جانان میخواستم یه چیزی بهت بگم ولی الان وقتش نیس میتونی نیمه شب بیایی کنار رودخونه اونجا ببینمت؟ لطفا.

_حتما میام مواظب خودتون باشین باید برم دیگه.

مرسیی ازت.

(جانان)
از پیش سپهر اومدم خدا رو شکر هلن امروز پیش دوستاش بود منو گیر نیاورده بود هی دستور بده .
داشتم میرفتم به طرف مطبخ که سپندو دیدم با مریسا نمیدونستم برم سمتشون یا نه .
حس فضولیم موفق شد و به طرفشون رفتم .
سلاام خوبین؟

_سلام جانان حالت خوبه؟
_سلام.
خوبم مرسی مریسا، خوبین سپند خان؟
_خدارو شکر.
خوبم،. مریسا من میرم به خوابگاه استراحت کنم.
_ باشه مواظب باش فعلا.

ناراحت شده بودم سپند واقعا با من قهر بود مگه من چیکار کرده بودم؟
_ناراحت نباش اون از تو ناراحت نیس از خودش دلگیره .
نه ناراحت نیستم شما خوبین یعنی منظورم چیزه….
_اوم سپند خیلی زود وابسته میشه توی ماه عسل منو واقعا قبول کرد ولی ناراحت بود که با تو اینجوری برخورد کرده الان از خجالتش بود مطمعنم.

نه نه اشکالی نداره خدارو شکر که خوبین مواظب خودتون باشین باشه؟
_حتما.
با اجازه من برم کار دارم .
خوشحال بودم که سپند با مریسا خوبه مطمعنن عاشق نشده بود ولی همین که پذیرفته خودش خیلی، حالا دیگه رفتارش با من فرقی نداره اگه بگم دلم نشکست دروغ گفتم چون سپند رفیق من بود ولی خوب حالشون خوب باشه من مهم نیستم…

تقریبا به نیمه شب نزدیک داشت میشد که دوش گرفته حاضر نشسته بودم نزدیک ده بار لباسامو عوض کردم هی فکر میکردم زشت لباسم استرس زیادی داشتم حس شیشمم میگفت سپهر کار مهمی داره باهام .
تقریبا نیمه شب بود که یواشکی زدم بیرون قصر بخاطر تاریکی هوا یکم ترسیدم ولی به خاطر ذوق دیدن سپهر اهمیت نداشت با عجله به طرف رود خانه رفتم چقدر این رود خونه واسم سبب خیر شده بود.

وقتی رسیدم اونجا سپهر نشسته بود روی یه تخته سنگ اخ چقدر استرس دارم یه نفس عمیق کشیدم رقتم جلو.
سلام خیلی وقته اینجایی؟
_سلام خوش اومدی نه منم تازه رسیدم خوبی؟

مرسی ممنون .

_اهوم اهوم چقدر اینجا قشنگ شده قبلا کلا سفید بود برف همه جا رو گرفته بود.
اره اتفاقا ارت…. با تارا اینجا بودیم خیلیم سرد بود . اووف میخواستم سوتی بدما ارتمیسو.
_اوم چه خبر هلن خیلی اذیتت میکنه؟ جانان واقعا لاغر شدی بیشتر مراقب باش.

مرسی ببخشین که نگرانتون کردم خوبم چیزی نیس رژیمه دیگه لاغر کنیم خوبه.
_بیا یکم قدم بزنیم، موافقی؟
البته بریم، همین جور داشتیم راه میرفتیم نکنه تمامی فکرام اشتباه بود فقط واسه راه رفتن منو اورده اینجا خوب اینو تو قصرم راه میرم دیگه دهه ایستاد وای خدا استرس منو کشت الان نرگس بود میگفت شوهر ندیده خوب ندیدم اولین باره.
_راستش جانان از این که خواستم بیایی اینجا دلیلی داشتم نمیدونم چطوری بگم چطوری باز گوش کنم ولی خوب میگم .
از کی یا چطوریشو اصلا نمیدونم فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم نگرانت دارم میشم وقتی ناراحتی اعصابم خورد میشه دلم میخواد پیش من باشی کسی اذیتت میکنه دیوانه میشم خلاصشو بگم به خودم اومدم دیدم عاشقت شدم.
الانم صدات کردم اینجا تا بگم با من ازدواج میکنی؟ شاید پدرم یا مادرم اولش مخالف باشن ولی برای من مهم نیس مهم تویی.

واییی الان سکته میکنم خواستگاری کرد رو زانوش نشسته بود یه حلقه ساده دستش بود واییی الان میمیرم.
_نمیخوایی جواب بدی جانان؟
راستش واقعا نمیدونم چی بگم خیلی شوک شدم .
_تو هم به من علاقه داری؟ بگو که حسمون دوطرفس لطفا؟
راستش چطور بگم، خیس عرق شده بودم کل کمرم اب شده بود با هزار زور بدبختی قرمز شدن بلاخره گفتم؛
بله منم به شما علاقه دارم.
_پس ،پس قبول میکنی درخواست ازدواجمو؟
ببله ، همین که بله از دهنم در اومد سپهر بلند شدو منو به اغوشش کشید بلندم کرد منو چرخوند ترسیدم محکم از گردنش گرفتم جیغ زدم.
وقتی منو گذاشت زمین انگشتر تو انگشتم کرد تو چشاش ذوق زیادی بود خیلی حس قشنگی بود مال کسی باشی که دلت باهاشه .
کم‌ کم دیدم صورتش داره نزدیک میشه و بعد گرمی لباش رو لبام خیلی نرم با احساس میبوسید انگار بعد این که اعتراف کرده بودم خجالتمم ریخته بود چون منم همراهیش کردم و هپین باعث شد محکم تر ادامه بده….
تقریبا تا دوساعت کنار هم بودیم دیگه باید برمیگشتیم منو سوار اسب کرده بود خودش از پشت محکم گرفته بود منو خیلی حس شیرین و نابی بود.وقتی رسیدیم ازش خدافظی کردم سریع خودم و رسوندم به اتاقم از ذوق هی این دنده اون دنده میشدم.
صبح وقتی مسخواستم برم سرکارم نمیخواستم حلقمو بندازم تا هلن دوباره گیر بده بهم حلقه رو داخل یه نخ انداختم مثل گردنبند دور گردنم وصل کردم حس میکردم لپام سرخ شده و همه متوجه میشن دیشب بین منو سپهر چی گذشته.
وقتی رسیدم به خوابگاه هلن دیدم همه تو تکاپو هستن تعجب کرده بود از خدمتکاری که داشت رد میشد از کنارم پرسید گفت هلن فردا به اب گرم میخواد سفر کنه.
یعنی چرا چرا به این ناگهانی یعنی منم باید برم!اره دیگه من ندیمشم.وایی ولی منو سپهر تازه بهم اعتراف کردیم دلم نمیخواد ازش جدا بشم.
با بغض به طرف خوابگاه سپهر دویدم بدون اجازه گرفتن درو باز کردم سپهر با تعجب از پشت میز اومد بیرون اشکام مثل ابر بهار ریخت رو صورتم.
_جانان چیشده ؟چرا داری گریه میکنی؟اتفاقی افتاده؟بگو دیگه جون به لب شدم دختر.
با هق هق بهش تعریف کردم هلن میخواد بره منم چون ندیمشم میخواد ببره و نمیخوام ازش جدا بشم.
_اووف بخاطر این گریه میکنی دختر؟ترسیدم گفتم چی شده حالا،بیا بغلم ببینم.
اغوشش برام ارامش داشت نجیدونم چرا اینقدر لوس شده بودم شاید چون سپهر نازمو میکشید.
_جانان خانم اینفدر لوس بود من نمیدونستم؟
بیا بیا بریم ببینم این خواهر من باز داره چیکار میکنه.تو هم این جا وایسا اگه هلن ببینه با منی از حسودی میترکه.
با خنده همونجا وایسادم داشتم نگاهشون میکردم که نمیدونم هلن چی به سپهر گفت که سپهر سرشو انداخت پایین سرشو تکون داد .
وقتی سپهر اومد پیشم با نگاهم ازش خواستم حرف بزنه.
_جانان هلن حرفش یکی میخواد بره،چن تا از دختران اشرتف میخواد بره هلنم برای رو کم کنی میخواد بره نتونستم کاری کنم ناراحت نباش باشه؟
تازه سپندو همسرشم هستن نگران نباش.

اووف چیکار کنم حیف خواهر تو وگرنه موهاشو میکندم.
_بیا بغلم ببینم شیطون.صبر کن ببینم حلقت کو؟

اینا ها گردنبندش کردم هلن گیر نده خواهرتو که میشناسیجان جانان تو داری سفر خارج شهر میری حواست باید خیلی به خودت باشه اگه شاه به من کار نمیداد خودمم باهاتون میومدم ولی چند تا سرباز میزارم که مراقبت باشن.دلم برات خیلی تنگ میشه کوچولوی شیطون.
وقتی اینجوری باهام حرف میزد هم دوست داشتم بشنوم هم خجالت میکشیدم باید دیگه ازش جدا میشدم برم وسیله هامو جمع کنم اخه صبح زود حرکت داشتیم موقع خدافظی سپهر یه بوسه سریع رو لبام زد رفت با این که خیلی اروم بود ولی شیطنت خاص خودشو داشت مرد من.
دلتنگش میشدم مطمعنم وسیله هامو جمع کردم از تارا ماریا خدافظی کردم باید بخوابم تا صبح زود بیدار بشم.
تو فکر بودم که قرار اینده چی بشه نفهمیدم چطور خوابم برد.
صبح با صدا کردنای تارا از جام پاشدم وایی دیر شد سریع یه دوش گرفت حاضر شدم وسایلامم دادم گذاشتن تو گاری رفتم پیش هلن بگو اخه واجبه این چه لباسی؟برای سفر کی مجلسی تنگ میپوشه اخه هلن خانم.

را افتادیم سپند و مریسا هم بودن خوشحال بودن باهم حیلی بهم میومدن خدارو شاکر بودم نگاهای زیرزیرکی سپندو میفهمیدم میترسیدم بازم به من حس داشته باشه اخه مریسا گناه داشت.
چندین ساعت بود تو راه بودیم هوا داشت تاریک میشد امشب همین جا اتراق میکردیم دوروز دیگه میرسیدم محل مورد نظر چادرارو ‌که برپا کردیم سپند صدام کرد.
میترسیدم حرفی بزنه که من شرمنده مریسا بشم با ترس برگشتم یه لبخند زدم.
_میشه باهم قدم بزنیم یکم صحبت دارم باهات.
البته حتما چرا که نه بریم.
_راستش جانان میخواستم ازت عذر خواهی کنم اوایل ازدواجم ازت نفرت به دل گرفته بودم چون حس میکردم تو گولم زدی ولی بعد فکر کردن متوجه شدم تو بیگناه ترین فردی.
معدرت میخوام ازت دروغ چرا وقتی ازدواج کردم از مریسا بدم میومد ولی کم کم عاشقش شدم به جرعت میتونم بگم عشق واقعی من اون بوده خیلی دختر خوبیه.خیلی مهربون جلوی شیطنتامو نمیگیره پا به پام میاد باهام شمشیر زنی تمرین میکنه خیلی دوسش دارم تو هم دیگه ازم دلخور نباش تو اولین رفیق منی باشه حتی مریسا هم دوست داره.
خیلی ممنون سپند نمیدونی چقدر خوشحالم کردی.
تا شب منو سپندو مریسا با هم حرف زدیم خمدیدیم شب موقع خواب حلقه سپهر تو دستم گرفتم با فکرش خوابیدم.
بلاخره بعد دوروز رسیدیم جای مورد نظر یه جای خیلی خیلی زیبا که چشمه اب گرم داشت با رودخونه خیلی زیبا بود.
هلن سریع با دوستاش به طرف اب گرم رفت منم با بقیه داشتم نهارو اماده میکردم که مریسا اومد دستمو کشید.
مریسا یواش دستم کنده شد.
_هیس به تو باشه تو کلا در حال کار کردنی یالا بریم اب گرم بدو.
خوب وایسا لباس بردارم.
بعد حمام ازش تشکر کردم واقعا نیاز داشتم بعد شستن لباسا برگشتیم.
یه هفته ای بود اونجا بودیم گردش میرفتیم اب گرم هنر های رزمی کلا منو سپند مریسا وصل بودیم بهم خیلی خوش گذشت.
البته ناگفته نماند که هلنم به من حسادت میکرد هی میخواست حالمونو خراب کنه ولی موفق نمیشد.
داشتم لباسا رو مرتب میکردم که صدای شیپور شنیدم ترسیدم از جامون بلند شدیم رفتیم بیرون چادر یه مرد سوارکارو دیدم با شیپور دستش بقیه خیلی عادی بود براشون ولی من تا حالا ندیده بودم همچین چیزیو.
مریسا چه خبره چیشده؟
_یواش جانان فقط یه پیک خبری تو چرا اینقدر ترسیدی؟
نمیدونم از صبح دلشوره دارم هی بدتر داره میشه.

وقتی پیک رسید مریسا رفت طرفش اخه امنیت کاروان دست مریسا بود هر چی نباشه اون یه فرماندس سپند از چادرش اومد بیرون با سر ازم پرسید چی شده منم شونه هامو انداختم بالا به نشانه ندونستن.
به طرف مریسا نگاه کردیم پیک بهش یه نامه داد مریسا بعد خوندنش چشاش گرد شد عصابنیت از چهرش میبارید به پیک یه چیزی گفت اطاعت کرد رفت مریسا به طرف ما اومد.
مریسا چی شده اتفاقی افتاده؟ بگو دیگه.
_عزیزم اتفاقی افتاده چرا ناراحتی؟
_*هر چه سریع تر وسایلا رو جمع کنین برمیگردیم به قصر سریع باشین.
مریسا میخوایی بگی چیشده یا قصد کشتنمو داری؟
_متاسفانه کشور وارد جنگ شده شاه دستور دادن برگردیم تا دشمن بهمون اسیبی نزنه.
چییی جنگ چی چرا جنگ؟
_نمیدونم جانان منم پیش تو هستم پدرم دستور داده برگردم گوردان تجهیزات پایتختو اماده کنم سپند عزیزم میشه کمک کنی ؟
_البته کمکت میکنم تو نگران نباش.
استرسم پی بیجا نبود میگم دلشورم الکی نیس اخه چه جنگی! اره دوران اردشیر شاه خیلی جنگ اتفاق میفتاد به خاطر کشور گشایی تنها نگرانیم بابت سپهر اون نره میدون جنگ.
اینقدر با عجله همه چیز جمع و راه افتادیم که همه خسته بودن حتی هلنم بچگی نمیکرد انگار فهمیده بود قضیه جدیه.
شیش روز یه سره تو راه بودیم فقط شبا یه استراحت کوچیک داشتیم هی مترسیدم بهمون حمله بشه ولی مریسا خیلی خوب بلد بود حنی به منم یه شمشیر سبک داده بود تا از خودم محافظت کنم. بالاخره بعد جون کندن رسیدیم پایتخت.
بلاخره رسیدیم من خیالم راحت شد خیلی حس بدی بود که هی حس کنی مورد تهاجم دشمن قرار بگیری الان دیگه جامون امن بود.
وقتی وارد قصر شدیم همه چی تغییر کرده بود همه سربازا حالت اماده باش بودن ندیمه ها این طرف اون طرف میرفتن خیلی جو بدی بود.
_خوب خیلی ممنون که درک کردین و خستگی راه تحمل کردین بهتره الان برین اقامتگاهاتون و استراحت کنین مراقب سلامتیتون باشین چون بیشتر پزشکا به میدان جنگ میرن مچکرم .
مریسا خیلی خوب سخنرانیشو کرد سپندو مریسا رفتن منم بعد رسوندن هلن به خوابگاهش رفتم به اتاقم بعد یه دوش که خیلی بهشم احتیاج داشتم اومدم رو تخت دیگه شب هم بود بهتره یه دفعه صبح برم بیرون پاهامم درد میکرد.رو تخت دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد.
_جییییغ ببین کی اومدههههه .
با صدای جیغ تارا از خواب پریدم مهلت نداد حرف بزنم خودشو پرت کرد تو بغلم.
یواااش له شدم چه خبرته؟
_وایی دلم برات تنگ شده بود عشقممم کی اومدی چطور بود خوش گذشت سرسبز بود چطوری بود بگو دیگه؟
خیلی ممنون دل منم تنگ شده بود اره خوش گذشت همه چی عالی بود ببینم جنگ قضیش چیه خیلی خطر ناکه؟
_وایی همشو باید تعریف کنیا بانوی من نمیتونه حالا حالا ها بره اخه باردارن خیلی خوشحال شدن ولیهد دارن بچه دار میشن جنگم که اره جدی انگاری همه نگران جنگن. تازه خیلی از قبایل دارن کناره گیری میکنن چون شاه با کشور خیلی قدرتمندی وارد جنگ شده و قابایلم از ترس کشیدن کنار.

من میترسم تارا شکست نخوریم؟
_نترس بابا شاه خیلی باهوشه حالا پاشو پاشو لباساتو بپوش بیا که خیلی کار داریم امشب .

تارا اونقدر با عجله رفت که اصلا نتونستم بپرسم چه کاری خنگ حتما باید کمک کنیم تو غذا اینا هیی کلا کوزتم.
پاشدم لباسامو پوشیدم رقتم مطبخ پیش ماریا .
سلام ماری جون خودم چطوری من اومدممم.
_سلام عزیز دلم خوش گذشت بهتون ماشالا اب رفته زیر پوشتت خوشگل بودی خوشگل تر شدی.

فدات بشم اخه ماری جونم .
_بدو دختر امشب خیلی کار داریم اوضاع زیاد خوب نیست.
چه کاری از صبح هر کیو میبسنم میگه کار داریم چرا ایتقدر شلوغه داریم برای جنگ غذا میپزیم؟
_وا از اینجا غذا بپزسم تا میدون جنگ خراب میشه غذاها خنگ خانم نه عروسی امشب زود باش.
اوه عروسی کی چی من خبر ندارم چرا؟
_بهت نگفتن؟ البته تازه رسیدی دیگه عروسی شاهزاده سپهره زود باش.

بهت زده نگاهش کردم گوشام درست شنید؟ سپهر یا سپنتا؟
ماریا سپار یا سپنتا؟
_وا پیر هستم نه در این حد که سپهر دختر سپهررر قرار با یکی از دختران قبیله قدرت مند ازدواج کنه تا وفاداری قبیله به شاه محکم تر بشه خیلی سریع شد والا سه روزم نشکید شاه تصمیم گرفت امشبم که عروسیشونه.

دارم چی میشنوم دروغ دارن میگن ، قلبم تند تند میزد حتما دارن سر کارم میزارن باید برم دیدن سپهر این امکان نداره .
با عحله از مطمخ زدم بیرون قلبم حس میکردم از حالت عادی محکم تر میزنه توی دلم هی خالی میشد .
چن بار تو دویدن میخواستم بخورم زمین .
ولی باید سپهرو ببینم باید بپرسم چیشده.
وقتی به اقامتگاهش رسیدم بدون در زدن وارد شدم درو یهویی باز کردم اولین تصویری که اومد جلوی چشم یه دختر زیبا بود تو اغوش سپهر.
با تعجب نگاهشون کردم انگار اونا هم هول کردن یهو جدا شدن.
سپهر وقتی چشش به من افتاد سرشو انداخت پایین.
_این دیگه کیه سپهر ؟ دختره احمق چه وضعه داخل شدن تو کی هستی هان جواب بده.؟

چشام تار میدید اشکم تو چشام جمع شده بود قلبم دیگه نمیزد چرا صداشو نمیشنیدم چرا همه چی سیاه دیده میشه؟
اروم چشمو از سپهر برداشتم به دختره نگاه کردم.
خوشگل بود نبود؟ از من خوشگل تر بود خیلی ناز بود حتما لیاقت اون این بوده نه منه یتیم بی کس.
_با تو ام تو کی هستی این جوری وارد شدی ؟
ببخشید نمیدونستم تو اتاق کسی هست اومده بودم برای تمیز کاری الان میرم .
اخرین نگاه اشکیمو به سپهر انداختم تو چشاش پشیمونی موج میزد یا من حس میکردم اونم غمگین بود نه سپهر بیا دستمو بگیر بگو سوتفاهمه بیا نزار بمیرم.
نزار از اینی که هستم بدتر بشم.ولی همش خیال بود اروم تعطیم کردم اومدم بیرون،سپهر بود نه سپهر من بود اون همون که برای اولین بار منو بوسید همون که همیشه پشتم بود همون که بردم شعر نوشت همون که نجاتم داد با هم اسب سواری کردیم.
خدایا چرا نفسم نمیاد بالا.
خودمو بزور رسوندم به پشت باغ زیر یه درخت نشستم خاطراتم هی از جلو چشام در میشد سرم داشت میترکید.
خدایا چرا قسمت من باید این باشه؟ چرا من باید اینجوری باشم.
چشم خورد به حلقه تو گردنم این قرار بود بشه حلقه ازدواجم نه حلقه مرگم.
نمیتونستم بلند گریه کنم فقط اروم اشکم از چشام میریخت اشک که نه غرورم عشقم علاقم سپهر باکره گی منو گرفت باکره گی روحمو ازم گرفت .

توی تختم بودم حال روحیم داغون بود دیشب عروسی سپهر بود نتونستم نرم میدونم حماقت بود باید با چشام میدیدمو باور میکردم .
وقتی دیدمش کنار اون دختر قلبم فشرده شده بود حلقه ای که بهم داده بود هم تو دستم فشردم خیلی نامردی قرار بود این حلقه تا اخر عمرمون با هم باشه نه این که اینجوری .
از دیشب رو تخت افتادم تارا ماریا چن بار اومدن سراغم ولی اهمیت نمیدادم بیچاره ها فکر میکردن مریض شدم نمیدونستن روحم مریض شده.
صدای در اومد حتما باز تارا بود رفتم زیر پتو نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
وقتی دیدم صدایی ازش نیومد میخواستم برگردم که با صدای سپهر نفسم حبس شد.
اون اینجا چی کار میکرد مگه الان نباید پیش تازه عروسش باشه مگه نباید الان عاشقانه های ناب بسازه واسش؟
_جانان، میدونم بیداری ازم دلخوری میدونم بد کردم همه اینا رو میدونم ولی باور کن همیشه دوست داشتنم واقعی بود وقتی رفتی زمزمه های جنگ اومد قبیله ها هیچ کدوم پشت پدر نبودن اگه ازدواج صورت نمیکرد کشور سقوط میکرد شاهزاده ها بعضی اوقات باید این تصمیما رو انجام بدن برای منفعت کشور خیلی دوست دارم جانان باور کن هنوزم دلم با تو نمیخوام ناراحتیتو ببینم منو ببخش خواهش میکنم نمیدونم درخواست درسته یا بد فقط میدونم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه .
میخوام باهات ازدواج کنم بشی همسر دومم خیلی خودخواهم میدونم ولی بزار پای دوست داشتنم خواهش میکنم،جانان جوابمو بده باور کن از دیروز که دیدمت ذهنم اروم نمیشه.

عصبانیت کل وجودمو گرفته بود انگار من التماسش میکردم بید ممو بگیر که میگه میخوام باهات ازدواج کنم میخواستم پاشم بزنم تو دهنش بگم اینقدر سست بودی نمیتونستی پای عشقت وایسی؟!
نمیتونستم بزارم اینجوری بره پاشدم با چشای اشکی عصبی بهش نگاه کردم سرشو انداخت پایین میخواست حرف بزنه که حلقه رو از گردنم در اوردم انداختم جلو پاش:
بگیر تنها چیزی که منو به تو وصل میکرد از اینجا برو برش دار برو نمیخوام دیگه هیچ وقت ببینمت ارزوی خوشبختی میکنم واست درم ببند.

وقتی سپهر رفته به حال خودم گریه کردم چقدر بدبخت بودم که اینجوری شده بود زندگیم خدایا مگه چیکار کردم این حقه منه؟
چن روز گذشت زیاد سرحال نبود اوضاع جنگ خوب نبود رفتم ملافه ها رو پهن کنم که دیدم چن تا جوون دارن میان داخل از ندیمه بغل دستم پرسیدم چه خبره؟
_دارن برای اسم نویسی میرن دیگه داوطلبن برای جنگ.
اهان ایشالا پیروز میشیم که میدونمم میشیم.
بعد پهن کردن حس فضولیم گرفت رفتم نزدیک تر که دیدم چه صف طولانیه.
برگشتم به مطبخ از قصر کاراش ادماش متنفر شده بودم دلم میخواست برگردم دنیای خودم حس میکردم دیگه انگیزه ندارم.
تارا اومد مطبخ داشت ظرفا رو میشست.
_جانان فکر کن ما هم میرفتیم جنگ.
خدارو شکر که زنا نمیرن وگرنه من از ترس سکته میکردم.

اتفاقا خیلی هیجانی میشه.
سیخ نشستم تو جام جنگ پسر من فکره خوبیه.
دست تارا رو گرفتم کشیدم.
_یوااش جانان دستم کنده شد کجا میبریم.
هییس بیا ، رسیدیم اتاق ، تارا من میخوام برم جنگ.
_چی؟
هیش چه خبره میخوام برم خودت که فهمیدی سپهر چیکار کرد بااام هنوزم نمیتونم اینجا باشم باید برم جنگ.
_سپهرو گفتم فراموش کن بعدشم تو دختری تو رو راه نمیدن که.

خوب پسر میشم.
_وا خدایا چطوری میخوایی پسر بشی؟

قیچی رو برداشتم گذاشتم رو موهام بدون فکر کردن همشو زدم .
_هیییع چیکار کردی جانان احمق حیف موهات نبود خیلی خوشگل بودن موهان چرا اخه ، تو واقعا خلی بعدشم تو جنگ نمیتونی دوم بیاری جانان داره گریم میگیره نکن.

هیس هیچیم نمیشه هنرای رزمی بلدم بعدشم نمیرم وسط میدون که تو اشپزی شست و شو کمک میکنم فقط باید چن دست لباس مردونه پیدا کنم با زره تارا کمکم کن خودت که میدونی چطوری حال روحیم میخوایی باز افسرده بشم؟

_جانان اخر خودم میکشمت اینجا باش ببینم چیکار میتونم بکنم.
سعی کردم با دستما برجستگیامو محکم ببندم تا معلوم نباشه ، تارا واسم لباس مردونه اورده بود اخ که چقدر حرص خوردو فوشم داد.
رفتم تو صف از همشون قد کوتاه تر بودم واسه همین با تمسخر نگاهم میکردن .
کسی که ثبت نام میکرد اریا بود خدا خدا میکردم نشناستم اخه خیلی زرنگ بود .
اریا سپنتا اژان ارتمیس تو جنگ بودن سپند زامیاد سپهر رایان می موندن رایان تازه نامزد کرده بود بالاخره به عشقش رسید اخ که چقدر منو بغل کرد چرخوند خوش بحالش رسید به عشقش .
وقتی رفتم جلو استرس داشتم هی عرق میکردم دستام میلرزید .
_نام نام خانوادگی سن نام پدر و درصد مهارت رزمی رو بگو سریع.

فرهاد .فارس. ۱۸ سال نام پدرم زاش.مهارتمم ۷۰درصد اینا از کجا اوند به ذهنم فرهاد چیه ولی ولش مهم اینه سوتی ندادم.
اریا یکم با شک نگاهم کرد سرمو انداختم پایین تا زیاد گیر نده.
_میتونی بری تا چهار روز دیگه اماده باش حرکت میکنیم، بعدی.
بله بله بفرمایین اینم رضایت نامه با اجازه.

اخیش راحت شدم با ترس رفتم پیش تارا .
_جون به لبم کردی لو که نرفتی چیشد.
نه خیالت تخت خیلی راحت بود،
_اینجا چه خبره؟

برگشتم به فرمانده نگهبانای قصر نگاه کردم که این حرفو زد یه جوان خیلی مصمم قوی بود خوش سیما هم بود به تارا نگاه کردم لپاش قرمز بود سرشو انداخته بود پایین ، وا چرا فرمانده گیر داد به ما مگه… ووی من الان پسرم اهوم اهوم.
فرمانده راستش من من.

میخواستم حرفمو بزنم که فرمانده هولم داد رو به تارا گفت.
_اذیتتون کردن تارا خانم مزاحمن؟

جااان تارا خانم این که میشناسه تارا رو با چشای ریز شده به تارا نگاه کردم هول کرده بود دستو پاشو گم کرده بود عه اینجوریه پس نمیگی به من دارم واست صبر کن ، رو به فرمانده گفتم نامزدشم. تارا لا چشای گرد شده نگاهم کرد رنگش پریده بود. حقته خانم.
پسره داشت هی قرمز میشد یا خدا این چرا اینجوری میشه.که تارا سریع گفت.
_چرا چرت میگی جانان چه نامزدی احمق ایشون فرمانده سیاوش هستن و قرار بزودی ازدووج کنیم ما.
_تارا خانم این پسر چی میگه؟

با حرص لباسمو گرفت اوه بدبخت شدم.
سلام اقا سیاوش عصبی نشو شوخی کردم من پسر نیستم اصلا دخترم…
_چیییی دختری! پس این ؟ اینجا چه خبره؟

سیاوش گیج شده بود منم خندم گرفته بودم تاراهم حرصش گرفته بود، کار از کار گذشته بود مجبور شدم به سیاوش توضیح بدم تارا من اونقدر التماسش کردیم تا راضی شد لوم نده .
_جانان خیلی باید مواظب باشی اونجا شوخی بردار نیست اگه دست دشمن بیفتی کارت تمومه فهمیدی من خودمم به فرمانده ها میسپارم که نزارن جلو بری همون پشت بمونی تو کارا اولیه کمک کنی.

هووف باشه اقا سیاوش اینقدر که شما گفتی ملکه ذهن که هیچ ملکه روحو روانم شده تارا سیاوش تنها گذاشتم رفتم به کارام برسم مجبور شده بودم تا موقعی که اعزام بشم یه روسرس بزارم رو سرم ارتمیس سپنتا اریا رفته بودن میدان جنگ فقط شاهزاده اژان مونده بود که مثل این که قرار بود ایشون فرماندگی گوردان جدیدو به عهده بگیره.
تا قبل از رفتنم باید با همه خدافظی میکردم رفتم به خوابگاه سپندو مریسا ؛
_خیلی خوشحال شدیم اومدی خیلی وقت بود نبودی چرا یهو بیخبر غیب شدی دختر؟

راست مریسا کارام زیاد بود بعد برگشتنم خیلی کارا مونده بود بکنم تو چه خبر سپند کجاس؟

_ما هم خوبیم راستش من حامله ام سپند رفته واسم توت بیاره هوس کردم.

واقعا وایی چه خوشحال شدم عزیزم خیلی مواظب خودت باش، نگران بودم نکنه اون چیزی که من از اینده دیدم واقعی میشد حالا دیگه مریسا داشت مادر میشد.
یکم با مریسا صحبت کردیم که سپندم اومد، کلی مسخرش کردم که خودت بچه ای بیچاره از خجالت سرخ شده تعجب کرده بودم سپندو خجالت محال بود.
بعد دز این که یکم نشستم پا شدم دلم واسشون تنگ میشد مطمعنن جنگ حالا حالا ها تموم نمیشد .
بعد از این که اومدم رقتم ملافه ها یی که پهن کرده بودمو جمع کنم ، هین جمع کردن بودم که با صدای هلن برگشتم.
_جانان چیکار داری میکنی؟ دارم میرم باغ نوشیدنی خنک بیار واسمون.

همسر سپهرم باهاش بود اخلاقش کپی برابر اصل هلن بود حیف اون زیبایی با حرص رفتم مطبخ خونه اب البالو براشون برداشتم به طرف باغ رفتم نشسته بودن تو الاچیقداشتم براشون شربت میریختم که ناخوداگاه صداشونو شنیدم.
_اره مطمعن باش این کارو کنی سپهر شیفتت میشه سپهر عاشق دخترای مهربونو شیطونه از دخترای غرغرو خوشش نمیاد .
_نیمیدونم هلن ولی دیگه خسته شدم سپهر اصلا تمایلی به من نداره همش منم که میرم طرفش شاید نباید این ازدواج صورت میگرفت.
_عه عه زبونتو گاز بگیر خیلیم دختر خوبی هستی از خداشم باشه، اونو ولش کن من دارم از نگرانی دق میکنم.
_نگران نباش شاهزاده ارتمیس خیلی قوی مواظب هست.
_نمیدونم چرا همش اونو میفرستن جنگ دلم براش تنگ شده شاه گفتن جنگ تموم بشه مراسم ازدواج ما رو برگزار میکنن.
_مبارکهه.

هلن خانم دستور داده بود اونجا وایسم وقتی اون حرفا رو شنیدم قلبم جمع شد نمیخواستم بهش فکر کنم سپهر الان زن داشت اون یه بار از من گذشت مطمعنن بازم میگذشت کلا بیخیالش شدم، ولی هلن واقعا ارتمیسو دوس داره؟ همون جفتتون شبیه همین وحشین.
با صدای سپهر سیخ تو جام وایسادم صداش از پشت سرم بود.
_هلن کارم داشتی؟
_بیا بیا داداش جان که با خانمت گرم گرفتیم تو هم پیشمون باش چیه همش کار کار کار.
_خیلی ممنونم احتیاج داشتم به یه نوشیدنی خنک.

زیر چشمی نگاهم کرد اروم زیر لب گفت (اونم از دست عشقت).
بدم اومده بود ازش اون الان زن داشت نمیخواستم باعث خراب شدن زندگیش بشم تعظیم کردم میخواستم برم که دامن دردسر سازم رفت زیر پام چشامو بستم منتظر درد بدی بودم که حس کردم بین زمین هوا معلقم، وقتی چشامو باز کردم دیدم سپهر تو یه وجبی منه ، موقعیتو درک کردم سریع پاشدم هلن همسر سپهر با عصبلنیت داشتن نگاهم میکردن.
_حالتون خوبه؟

بله شاهزاده خیلی مچکرم کمک کردین با اجازه.
سریع دور شدم نمیخواستم اونجا باشم نمیخواستم سپهر کمکم کنه خیلی از خاطره ها واسم تداعی میشد باز داشت چشام پر میشد ولی نباید میزاشتم من پس فردا از این جهنم میرفتم اره…


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی جادویی
  • نویسنده: hani
  • 56 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 7,587 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17363
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • sahar72
    شنبه 3 اکتبر 2020 | 6:44 ب.ظ

    واییییییی عالی بود 🤩🤩🤩یه خواهشی داشتم میشه در هفته ۲ بار پارت بزاری 😘😘🥰😘🥰😘😇😇😇🥰

  • Haniyeh Abaasi
    یکشنبه 4 اکتبر 2020 | 7:39 ق.ظ

    میخوام کلشو بزارم گلم اگه وقت کنم اینقده سرم شلوغه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.