| Friday 23 October 2020 | 11:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین گناه دلم پارت5

رمان آنلاین گناه دلم پارت5

صبح بعد خوردن صبحانم ترجیح دادم کمی پیاده روی کنم
اوایل زمستون بودو نم نم بارون می بارید بارونی مشکیم و پوشیدم کلاهشم گذاشتم سرم و اروم اروم شروع کردم قدم زدن و
هنزفری مو گذاشتم تو گوشمو اهنگی پلی کردم
و همراه خواننده اروم زمزمه کردم:

هرچی نگاهت میکنم،
بیشتر میره دلم واست
بجز تماشا کردنت
مگه میخوام چیــزی ازت

هرچی نگاهت میکنم
بچشم من زیباتری
از چشم من تو لایق
حتی حسادت کردنی

هرچی نگاهت میکنم
مگه سیر میشم ازت
اخه مورفین داره چشمات
تو باید باشی فقط

کی شبیه تو میفهمه
حال این دیوونه رو
من با یه دنیا میجنگم
پای تو باشه وسطـ

من دیوونه رو کی
غیر تو فهمیده بود
یه اتفاقی تو دلم
با دیدنت افتاده بود

من از همه بخاطر
عشق تو دست میکشم
تاک بگی عشق منی
تا تو رو دوست داشته باشم

اینجای شعرش عجیب با حال من هم خونی داشت
اره من بخاطر عشقم حاضرم با همه بجنگم و از همه بگذرم حتی خانوادم..

“حمید عسگری..مورفین”

نیم ساعت قدم زدم و فکر کردم به تصمیمم
به زندگیم…
به عشقم…
به خانوادم…

آره من عشقم و انتخاب کردم
عشقی که می دونم منو میبره تو منجلاب
ولی حاضرم بخاطر این عشق هرکاری کنم هرکاری…

بارون کم کم داشت شدت میگرفت که ترجیح دادم برم خونه…

شب ساعت دوازده وقتی مطمئن شدم که مامان و بابام خوابن پاورچین پاورچین از اتاقم اومدم بیرون و در ورودی رو باز کردم و زدم از خونه بیرون
دیدمش تو ماشینش منتظرم بود
اروم رفتم و نشستم تو ماشین
با نشستنم برگشت سمتم

_چطوری خانوم خانوما؟

_از استرس دارم می میرم چطور میخوای باشم اخه این چه کاریه می دونی اگ مامان یا بابا بیدار بشن بفهمن ن من خونه هستم ن تو چی میشه؟!!
یا اگه از،شانس بزنه و طنین بیاد خونه چی؟

هرچقدر من استرس داشتم مهراب برعکس بود..بی توجه به حرفم بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت:

_نگران نباش اونا الان خواب هفت پادشاه رو می بینند…به طنین هم زنگ زدم ،حسابی سرش شلوغه ،نمیاد…

_کاش منم می تونستم مثل تو بیخیال باشم

دستشو گذاشت زیر،چونم و سرمو برگردوند سمت خودش و گفت:
خوشگله به امشب فکر کن به ما دو تا هووم؟

_پووف باشه حالا کجا میریم این وقت شب

_یجای خوب!!

_اووم نکنه می خوای بدزدیم؟

_اینم میشه..

با خنده مشتی به بازوش زدم

_مسخره، بگو دیگه!

همینطور که چشم دوخته بود به جلو و رانندگی میکرد گفت:
_بریم میفهمی

یک ساعت بعد پیچید تو جاده ای که دو طرفش پر از درخت بود و با چراغایی که دوطرفش بود فضای رویایی و زیبایی رو درست کرده بود
هیجان زده شیشه ماشین رو پایین دادم و گفتم:

_چه جاده قشنگی نیومدم تا حالا…!

_خودمم تازگی اینجا رو پیدا کردم
یروز که اعصابم از این زندگی خیلی خرد بود و دلم گرفته، زدم به دل جاده و از اینجا سر در اوردم

چیزی نگفتم و به اطراف خیره شدم

چند دقیقه بعد پیچید تو یه فرعی و ماشین رو نگه داشت…

یه دشت زیبا جلو رومون بود
با اینک شب بود ولی منظرش فوق العاده زیبا و چشم انداز بود
مشخص بود تو روز فوق العادس..

_واای مهراب اینجا بی نظیره
دست انداخت دور شونه هام و گفت:

_میدونستم از اینجا خوشت میاد

بروش لبخندی زدم و گفتم:
خوشم میاد؟!! عالیه من عاشق اینجور جاهام

مرسی عشقم واقعا بعد این مدت به یه همچین جای اروم و قشنگی نیاز داشتم
سوپرایز خوبی بود

_حالا کجاشو دیدی

_مگه بازم مونده!!

چشمکی زدو رفت سمت ماشینش
صندوق عقب ماشینو باز کردو حصیری ازش بیرون اورد و با خنده گفت:
_هوا سرده ، ولی میچسبه

متعجب داشتم نگاش می کردم
که پهنش کرد رو زمین و یکم تنقلات و خوراکی هم گذاشت روش و با چند تا شمع فضای اونجا رو رمانتیک کرد و اشاره زد برم سمتش

خنده کنان رفتم کنارش نشستم و به شمع ها اشاره کردم

_نبابا دکتر مملکت و چه به این کارا!!

_چرا مگه ما دکترا دل نداریم

_خب انتطارشو نداشتم

_چرا؟

_نمیدونم خب..

نذاشت حرف بزنم و خودش بجام گفت:

_فکر کردی فقط داد زدن بلدم؟
درسته همش با طنین بحث دارم و زندگیمون زندگی نیست..
ولی مقصرش طنینه اگه اون یه قدم می اومد من چند قدم می رفتم سمتش ولی..

_ولی چی؟

بعد از چند ثانیه سکوت اهی کشیدو برگشت سمتم و طره ای از موهامو که از شالم زده بود بیرون و گرفت تو دستش و گفت:

_ولی اون قدر ندونست…

سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود رو با استرسی که تو وجودم بود به زبون آوردم

_اگه پشیمون بشه چی؟ اگه بشه همونی که می خوای چی؟ می بخشیش؟

سکوت کردو سکوتش یکم طولانی شد
و این سکوتش منو ترسوند
نکنه بزنه زیر همه چی و حالا که وابسته ترش شدم بگه منو نمی خواد!!
با این فکر رفتم روبروش نشستم و خیره شدم به چشماش و گفتم :

_هاان مهراب؟ بگو منتظرم اگه پشیمون بشه و بشه همونی که می خوای تو می بخشیش؟؟

خیره شد تو چشمامو گفت:

نه نمیبخشم، اون فرصت هاشو از دست داد
من از قلبم بیرونش کردم وقتی که منو، غرورمو شکوند وقتی که منو ندید وقتی که بچه منو نخواست دیگه اون دوست داشتن رو بوسیدم گذاشتم کنار …
من تو این مدت که بهت نزدیک شدم تازه فهمیدم عشق چیه تازه فهمیدم زندگی چیه
می خوام زندگی کنم می خوام شاد باشم اونم در کنار تو…
دیگه بسته تنهایی، دیگه بسته حسرت …

با حرفاش اون ترس و استرس به یکباره رفتن و جاشو ارامشی عجیب گرفت
اونقدر که بی اختیار رفتم سمتشو خودم و مچاله کردم تو اغوش گرم و امنش

مهراب هم دستاشو محکم گرفت دورم

چقدر خوبه که عشق آدم پیشش باشه و دوسش داشته باشه اونوقت آدم از همه موانع های زندگیش عبور میکنه و از چیزی بیم نداره

تو اغوش هم خیره شدیم به ماه که انگار امشب عجیب می درخشید و زیباییش و به رخ می کشید…

یک ساعت اونجا موندیم و حرف زدیم… از آینده، از عشقمون،
از همه چی
بعدش وسیله ها رو جمع کردیم و راهی خونه شدیم…

وقتی رسیدیم خونه قبل از اینک پیاده بشم برگشتم سمتش و با لبخند گفتم:

_مرسی مهراب امشب بهترین شب،عمرم بود خیلی بهم خوش گذشت

در جوابم لبخندی زدو گفت:

_به منم خوش گذشت هیچ وقت انقدر خوشحال نبودم

احساس کردم ته این حرفش یه غمیه

حق هم داشت این مدت فشار زیادی رو متحمل شده بود

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:

_تو اول برو منم چند دقیقه دیگه میام شاید کسی بیدار باشه مارو باهم نبینن

با سر تایید کردم و خواستم درو باز کنم که مچ دستمو گرفت

متعجب برگشتم سمتش که به لپش اشاره کرد

به عنوان جایزه یه بوس بهم نمیدی؟

خندیدم و صورتم و بردم جلو خواستم صورتش و ببوسم که یهو صورتش و برگردوند و لباشو رو لبام گذاشت

شوکه از کارش نتونستم همراهیش کنم که گاز کوچیکی از لبام گرفت

با اینکارش بهم فهموند که باهاش همراهی کنم
منم آروم آروم باهاش همراهی کردم تا اینکه هردو نفس کم آوردیم و عقب کشیدیم
هنوزم ازش خجالت می کشیدم
قبل از اینکه حرفی بزنه با یه شب بخیر سریع درو باز کردم و پیاده شدم
فقط لحظه اخر صدای خندش بگوشم خورد و باعث شد منم لبخند رو لبام بیاد…

آخ مهراب تو چه میکنی با این قلب بی طاقت من
نمیگی این قلب جنبه نداره…
اگه نباشی یه روزم طاقت نمیارم
عشق مهراب ذره ذره تو وجودم رشد کرده بود و عضوی از وجودم شده بود
مثل ماهی که به آب وابسطه هست تا زنده بمونه منم به وجود مهراب نیاز داشتم واسه ادامه زندگی….

“مهراب”

خیره شدم به رفتنش تا از دیدم محو شد
سرمو گذاشتم رو فرمون و فکر کردم به آینده نامعلومم
اینده ای که خودمم نمی دونم تهش چه چیزی در انتظارمونه…

فقط می دونم دیگه نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم دلم ارامش می خواد
یه زندگی که وقتی خسته میام خونه کسی باشه که بیاد به استقبالم
کسی باشه که دلم به بودنش خوش باشه
و من این آرامشو از وجود طناز،می گیرم
طنازی که با عشقش منو به خودش جذب کرد
و بهم معنی واقعی عشق رو فهموند
حالا می فهمم که من عاشق طنین نبودم و انتخابم از اول اشتباه بود
فقط منتظر بدنیا اومدن بچمم تا این زندگی نکبتی رو واسه همیشه تموم کنم و با عشقم از اینجا بریم
می دونم از چشم همه میوفتیم حتی چه حرفایی که پشتمون نزنن
ولی من با وجود طناز همه چیزو پشت سر میذارم..

“طناز”

روز به روز عشق و علاقه من و مهراب بهم بیشتر میشد
وقتایی که طنین خونه بود و در کنار مهراب ،
حس بدی داشتم
می دونستم نامردیه ولی واقعا نمی تونستم
بودن طنین رو کنار مهراب تحمل کنم
حس حسادت مثل خوره می افتاد به جونم
بخصوص امروز که از صبح طنین و مهراب رفتن بیرون و خبر ندارم کجا، حتی زنگ هم زدم جواب نداد
کلافه طول و عرض اتاق رو قدم میزدم و فکرای مختلف تو سرم هجوم می آوردن

یعنی کجا رفتن؟

نکنه همه حرفای مهراب دروغ بود و فقط داشت بازیم میداد؟
نکنه پشیمون شده؟!!

باز بهش زنگ زدم ولی جواب نداد

اهه لعنتی ، کجایی پس فقط اگه فکرام درست باشه هیچی جلودارم نیست مهراب هیچی..

غروب شده بود که کلافه از فکرو خیال رفتم از اتاقم بیرون

بیرون رفتن من مساوی شد با صدای ماشین
رفتم کنار پنجره و خیره شدم بهشون
طنین جلوتر قدم برمی داشت
مهراب هم پشت سرش با کلی ساک
هه پس رفته بودن خرید خوبه ،منو بگو مردم از فکرو خیال بعد اقا با خانومش بیرون بود هه خب ،طناز کیلو چند…!!

طنین با لبخند وارد شدو با خنده اومد سمتم

_چطوری خالش؟ بیا که سوپرایز دارم

لبخند مصنوعی زدم و خیره شدم به مهراب که سرش پایین بود

نه مهراب نکن با دل من اینکارو
نگو فکرام درست بود که من میمیرم..

حالم اصلا خوب نبود
دلم می خواست طنین خفه شه و انقدر حرف نزنه

_طناز گوشت بامنه؟!

_هاان

_ای بابا دختر کجایی تو میگم مامان کجاست؟؟

_رفته خونه اکرم خانوم

_ای بابا مامان هم همش پیش این دوستشه برم زنگ بزنم بیاد یه خبر دارم براتون
بعد هم قدم زنان رفت از پله ها بالا تا لباسشو عوض کنه و هم زنگ بزنه

مهراب هم خواست پشت سرش بره که سریع رفتم جلوش و سد راهش شدم..
نگاهی به پله ها انداخت و گفت:

_طناز بعد حرف میزنیم

_هه حرف! چه حرفی همه چی واضحه

_اونطور که تو فکر میکنی نیست بعد حرف میزنیم..باشه؟؟

_پس چطوره هان ، از صبح رفتین بیرون گوشیتم که جواب ندادی
خب اره چرا جواب بدی من کی باشم

_چرت نگو طناز!!

عصبی زل زدم تو چشماشو آروم از لای دندونام غریدم:

_هه اره الان حرفام شد چرت!!..کور خوندی اگه فکر کردی میتونی باهام بازی کنی و بعد بیخیال بشی فهمیدی؟

_لعنتی نمی تونستم جلوی طنین، با تو حرف بزنم بعدشم که رفتیم خرید گوشی تو ماشین جا موند..

_هه حتی یه لحظه هم نشد یه خبر بدی؟ خوبه!!

_الان من هرچی بگم تو باور نمیکنی.

_حق دارم ندارم؟

_نه نداری لعنتی، چون من خر دوست دارم چطور به عشقم به دوس داشتنم شک میکنی؟!

_چون تو باعث میشی شک کنم، چون تو رفتارات با حرفات یکی نیست

خواست حرف بزنه که طنین صداش کرد

_مهراب کجا موندی پس

با گفتن فردا حرف می زنیم از کنار گذشت

انقدر عصبی بودم که دلم میدخواست با تمام وجود جیغ بزنم

نیم ساعت بعد مامان اومد و همگی نشستیم تو سالن دور هم تا ببینیم سوپرایز طنین چیه

با اومدنشون حرصی خیره شدم بهشون
باز همون ساک خرید تو دستشون بود
اینا هم دیوونه شدن هی خریدا رو با خودشون میبرن بالا میارن پایین

طنین اومد پیشمون نشست و به مهراب هم اشاره زد پیشش بشینه

اول یه دور مارو از نظر گذروند و بعد گفت:

_درسته بابا نیست و مشغول کاره ولی مامان بعد شب،خودت این خبر خوش رو بهش بده

_بگو دیگه دختر کلافمون کردی

طنین جلوی چشمای بی قرار من دستای مهراب رو گرفت تو دستشو با لبخند گفت:

_مامان نوت پسره امروز فهمیدیم رفتیم براش کلی خرید کردیم بعد هم یکی یکی خریداشو اورد بیرون و نشونمون داد

ولی من دیگه حواسم بین اون جمع نبود همه حواسم رفت به چند دقیقه پیش و دستای گره خوردشون بهم..

«به لبخند طنین که نشون میداد حالا از وجود بچش خوشحاله و مثل چند ماه قبل نیست»

اره حالا با وجود این بچه زندگیشون عوض میشه و جایی برای من نیست
من احمق ساده که خام حرفای مهراب شدم.

فقط یه امروز طنین خوشحاله و راضی از رشد بچش تو وجودش ببین مهراب چه کرده

بردتش خرید حتی به تلفنامم جواب نداد
چه انتظاری داشتم ازش من ساده!

_طناز تو چته از وقتی اومدیم تو خودتی؟!

با حرف طنین برگشتم سمتشو نگاش کردم

_چیزیم نیست یکم سرم درد میکنه
خوشحال شدم برات انشاا.. سلامت بدنیا بیاد

_مرسی عزیزم روزی برای تو

لبخند زورکی زدم با گفتن من برم اتاقم استراحت سرم درد میکنه از جام بلند شدم و بدون توجه به نگاه مهراب رفتم اتاقم ولی سنگینی نگاهشو عجیب پشت سرم احساس کردم….

.
.

یک هفته از اون شب میگذره یک هفته ای که نه با مهراب حرف زدم نه گذاشتم ببینتم
صبح دیر پا میشدم تا بره بیمارستان و نبینمش
تو این یک هفته انقدر سرش شلوغ بود که صبح میرفت بیمارستان و اخرشب میومد خونه.
وقتایی هم که می اومد خونه در اتاقمو قفل می کردم که نیاد اتاقم و نخواد یه مشت حرف دروغ تحویلم بده
دیشب اومد دم در اتاقم صدام زد خواست باهام حرف بزنه ولی اهمیت ندادم مثلا چی می خواد بگه
که هم طنین رو میخواد هم منو هه
اگه من طنازم نمیذارم بازیم بده..

با صدای ماشین فهمیدم که اومد خونه
ساعتو نگاه کردم یازده شب رو نشون میداد
رفتم در اتاقو قفل کردم که نخواد بیاد تو
پنج دقیقه بعد دو تقه به در اتاقم خورد
می دونستم کیه
کی میتونه باشه جز مهراب که هرشب کارش شده اومدن به جلوی اتاقم و ناامید رفتن..

_طناز این در لعنتی رو باز کن حرف بزنیم

…………..
_طناز درو باز کن الان یکی میبینتم

…………
_دختره ی سرتق بلاخره که گیرت میندازم

دیگه صدایی ازش نیومد ، فهمیدم که رفته….

صبح بعد اینکه مطمئن شدم رفته پاشدم و حاضر شدم تا برم پیش بچه های گروه یک هفته بود نرفته بودم و حسابی شاکی بودن
باید سه تا تابلویی که سفارش شده بود رو می کشیدم و من حتی یکیشم تموم نکرده بودم

خواستم سوار ماشینم بشم که با دیدنش وا رفتم
اههه گندت بزنن تو چرا پنچر شدی اخه
حالا باید برم سرکوچه و تاکسی بگیرم اهههه

با غر غر زدم از خونه بیرون
هنوز چند قدم نرفته بودم که ماشینی برام بوق زد
به خیال اینک مزاحمه توجهی نکردم که باز بوق زد
برگشتم سمتش که بهش بتوپم ولی با دیدن مهراب مبهوت نگاش کردم
لعنتی مگه این نرفت بیمارستان پس الان اینجا چیکار میکنه؟!!…

پارت بعدی هفته بعد…

لایک یادتون نره دوستان

مرسی از همراهیتون

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گناه دلم
  • ژانر: عاشقانه و صحنه دار
  • نویسنده: راحله داخم
https://beautyvolve.ir/?p=17357
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.