| Saturday 28 November 2020 | 10:28
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 11

رمان آنلاین مال من باش پارت 11

سلام دوستای گلم با پارت جدید خدمتتون رسیدم امیدوارم لذت ببرید .

سریع از خونه رفتم بیرون که لزری نشست تو تنم هوا سوز بدی داشت . با سرعت دو رفتم سمت ماشین باراد و همین که نشستم تو ماشین اومدم حرف بزنم که منو کشید تو بغلش و سفت فشارم میداد به خودش . سرشو برد تو گودی گردنم و چندتا نفس عمیق کشید بعد اروم ازم جدا شد

-پرنو : باراد حالت خوبه چرا اینقدر رنگت پریده

-باراد : چیزیم نیست بابا یکم خستم

-پرنو : مطمئنی؟

-باراد : اره عزیزم

-پرنو : باشه پس برو خونه یکم استراحت کن

اومدم پیاده بشم که گفت :

– صبر کن کارت دارم

دوباره اروم نشستم رو صندلی

-باراد : گفتی جوابت منفیه ؟

-پرنو : اره به باباش گفتم

-باراد : مردتیکه ی بیشور دلم میخواست بیام بالا اینقدر بزنمش تا خون بالا بیاره

-پرنو : تو که اینقدر خشن نبودی باراد

-باراد : وقتی موضوع تو باشی فرق میکنه

-پرنو : قربونت برم من چرا خودتو اذیت میکنی من که همون ظهر بهت گفتم من این برنامه رو بهم میزنم

-باراد : تو مرد نیستی بفهمی وقتی عشقت بخواد با یکی دیگه باشه چه حالی میشی

-پرنو :  من که باهاش نبودم فقط یه خواستگاری ساده بود بعدم من هیچوقت از تو جدا نمیشم همیشه پیشتم

-باراد : تو بیجا میکردی بخوای با اون باشی بعدم تو بخوای هم نمیتونی ازم جدا بشی همچین اجازه ای نداری چون فقط مال منی.

بعد اروم منو کشید تو بغلش  و رو موهام و پیشونیمو بوسید .

-باراد من دیگه باید برم وگرنه بابام میاد بیرون دنبالم

-باشه عشقم برو فردا صبح همینجا منتظرتم میام دنبالت با هم بریم

گونشو بوسیدم و گفتم:

-فعلا عزیزم

-خدافظ عشقم

با حس سرخوشی و شادی وصف نشدنی رفتم داخل و خداروشکر بابا رفته بود توی اتاق کارش وگرنه الان میخواست بگه پس جزوه هات کو مامان هم تو اشپزخونه بود . رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و بعد از خوردن شام به طرز اعجاب انگیزی قبل از اینکه اصلا بشمارم خوابم برد .

………………………………………………

چند روزی از اون روز گذشته بود و من همچنان به زندگی خودم یا بهتره بگم به خودم و باراد میرسیدم چون به طرز عجیبی یه بخش بزرگ از زندگیم و همینطور قلبمو تسخیر کرده بود و من هر دقیقه بیتابش بودم . عشقی بهش داشتم برای خودمم قابل درک نبود و توی کلمات نمیگنجید تا بتونم بیانش کنم و هر روز بیشتر از روز قبل میشد . حالا ما بودیم و عشق بیمون و خوشبختی بی حد و مرزمون غافل از اینکه زندگی روی بدش رو هم نشونمون میده .

چند روز بود که باراد رفته بود خارج از کشور برای یه سری از کاراش من ندیده بودمش و حسابی دلتنگش بودم و دیوونه و بیتاب نگاه های عاشقانش و لبخندهای مردونش و تن صدای خش دارش که از خود بیخودم میکرد . البته تلفنی با هم در ارتباط بودیم ولی خب هیچی مثل از نزدیک دیدنش و در اغوش گرفتنش نبود . امروز دیگه دلتنگیم از حدش گذشت که نتونستم تو خونه بمونم و سریع یه لباس دم دستی پوشیدم و رفتم که یکم قدم بزنم . فکر میکنم مامان از حالتام یه چیزایی فهمیده بود ولی چیزی به روم نمیاورد همه ی این قضایای اخیر رو به دخترا هم گفته بودم و کلی سرم جیغ جیغ کرده بودن که چرا زودتر نگفتم . داشتم برای خودم تو کوچه پس کوچه ها قدم میزدم که یهو بارون شروع شد و منم بی توجه بهش به راه خودم ادامه دادم . همیشه از بچگی عاشق بارون بودم . الانم که دلتنگ باراد بودم و این بیشتر وادارم میکرد که زیر بارون بمونم و هیچ توجهی به خیس شدنم و مردمی که تند تند میدویدن تا خیس نشن نکنم . نمیدونم چقدر زمان گذشته بود ولی من سرتاپام مثل موش اب کشیده شده بود از بس که زیربارون وایساده بودم . بلاخره رضایت دادم که برم خونه . همونطوری پیاده تا خونه رفتم و وقتی رسیدم لباسامو عوض کردم و افتادم روی تخت ولی یه درصد هم احتمال نمیدادم که چه بلایی سرم اومده .

همونطور که روی تخت بودم اروم اروم چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم . یه دفعه با خواب بدی که دیده بودم و گریه از خواب پریدم و بلند بلند برای خودم گریه میکردم ولی عجیب تر این بود که گلوم به شدت میسوخت و درد بدی توی تمام تنم بود.

صدای زنگ موبایلم رو که شنیدم اصلا دقت نکردم که کیه فقط گوشی رو گذاشتم دم گوشم که صدای باراد توی تلفن پیچید :

-سلام عزیزم خوبی؟

اصلا نمیتونستم حرف بزنم ولی از شدت گریم کم شده بود و این به خاطر باراد بود

-پرنو داری گریه میکنی ؟ چی شده عزیزم ؟ حالت خوبه ؟

به زحمت تونستم با صدای خیلی کم و سوزش زیادی از طرف گلوم و هق هقم به خاطر ترسم بگم

-بی…ا…..پی….شم

-چرا صدات اینجوریه ؟ داری نگرانم میکنی پرنو

-خو…..نم….فقط……..بیا

-باشه . باشه قربونت برم من الان میام کسی خونتون نیست ؟ تو چرا اینجوری شدی ؟

-حا…لم…..خوب…..نیس…ت…بار…..اد

-دارم میام پرنو تو فقط از جات تکون نخور

و بعد صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید . روی تخت دراز کشیدم و منتظر باراد بودم که سرم گیج رفت و دنیا سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم .

………………………………………………………

(باراد)

از سفرم زودتر برگشته بودم در واقع کارامو زود انجام داده بودم تا زودتر برگردم پیش پرنو . امروز با خوشحالی به خاطر دیدن پرنو تا رسیدم خونه و یه دوش گرفتم زنگ زدم بهش که متوجه شدم داره گریه میکنه و وضعیت صداش و مطمئنن گلوش هم اصلا خوب نبود  . خیلی نگرانش شده بودم و ترسیده بودم چیزیش بشه . تنها کاری که کردم زنگ زدم به همتا تا خودشو برسونه خونه و ببینه حالش چطوره و اگر کسی خونشون نیست برم پیشش و تو این فاصله هم من خودمو برسونم بهش . همین که رسیدم دم خونشون متوجه ماشین همتا شدم که همون موقع زنگ زد بهم و با گریه گفت :

-باراد پرنو حالش خیلی بده داره تو تب میسوزه در خونه بازه بیا تو کسی نیست باید ببریمش بیمارستان .

یه لحظه حس کردم دنیا دور سرم چرخید و از فکر اینکه پرنو چیزیش بشه داشتم دیوونه میشدم . سریع از ماشین خارج شدم و با حالت دو رفتم تو خونه . دور و ور رو نگاه کردم ولی نبودن دویدم به سمت پله ها که میرفت طبقه ی بالا و چندتا اتاق خواب یه چراغ یکیش روشن بود سریع رفتم به طرف اتاق که بدن بی جون پرنو رو که روی تخت بود و همتا که با گریه سعی میکرد بیدارش کنه رو دیدم . حس میکردم تو اون لحظه ها تمام دنیا رو سرم اوار شده.

-باراد : برو پایین در و اینا رو باز کن تا بیارمش

همتا باسرعت رفت پایین و من تن بیجون پرنو رو توی بغلم گرفتم و سریع پالتو و روسریش رو تنش کردم و با سرعت از خونه بردمش بیرون و گذاشتمش روی صندلی عقب و همتا هم نشست پیشش. یکم از خونشون فاصله گرفته بودیم که انگار توی حالت خواب و بیداری یه چیزایی میفهمید و تقریبا به هوش اومده بود اما فقط ناله میکرد و صدای ناله هاش مثل خنجری بود که تو قلبم فرو میرفت و این باعث میشد تمام حرصمو سر پدال گاز ماشین خالی کنم . به بیمارستان که رسیدیم سریع دوباره پرنو رو بغل کردم و با همتا با حالت دو رفتیم سمت اورژانس بیمارستان . گذاشتمش روی یکی از تخت ها که دکتر اومد بالای سرش و بعد از معاینه گفت که سرماخوردگی ساده بوده ولی در اثر چیزی شدیدتر شده و براش یه سرم و دوتا امپول و یه سری دارو نوشت که براش خریدم و بردمش بخش تزریقات .

-پرستار : اقای محترم لطفا بفرمایید بیرون

-من همینجا میمونم

-بخش تزریقات زنانه نمیتونیم اجازه بدیم اینجا بمونین

-خانم به جای بحث با من زودتر به خانمم رسیدگی کنید حالش خوب نیست

-چقدرم خانمش رو دوست داره

توجهی به حرفای پرستاره نکردم و منتظر شدم تا سرمش تموم بشه همتا هم رفته بود تا به خانواده ی پرنو بگه که پرنو رفته خونشون تا برای امتحان درس بخونن و شبم پیشش میمونه . با فرو  فتن سوزن سرم توی دستش اروم ناله ای کرد که دلم براش کباب شد بهم گفته بود که از بچگی از سرم و امپول و اینا میترسید ولی چاره ای نبود نمیتونستم بزارم با این حالش بمونه باید خوب میشد وگرنه من میمردم . داشتم صورتش رو نگاه میکردم و برای خودم اروم اروم حرف میزدم

-اخه چت شد یه دفعه قربونت برم من چرا اینجوری شدی نگفتی اگه یه وقت خدایی نکرده زبونم لال چیزیت شد باراد باید چکار کنه باراد میمیره اگه یه خار بره توی پای تو چرا مواظب خودت نیستی

داشتم برای خودم اروم اروم حرف میزدم که پرنو شروع کرد تکون خوردن . انگار داشت بهوش میومد .

……………………………………………………..

(پرنو)

وقتی بهوش اومدم انگار توی حرکت بودم که فهمیدم توی ماشینم. صدای همتا رو میشینیدم اما اینقدر بدنم و گلوم درد داشت که نمتونستم حرف بزنم یا تکون بخورم فقط صداهای ناله مانند از گلوم خارج میشد . چند دقیقه بعد دوباره اروم اروم چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم . تا اینکه وقتی چشم باز کردم و اطراف رو دیدم فهمیدم توی بیمارستانم . ولی من چم شده بود بعدازظهر که حالم خوب بود از بیرون هم که برگشتم خوب بودم پس چی شده بود ؟ حس میکردم بدنم هنوز کوفتس . وای نکنه من سرما خورده بودم اخرین باری که هوشیار بودم رو به یاد اوردم . اره بدنم و گلوم خیلی درد میکرد و داشتم با باراد حرف میزدم . باراد؟؟؟؟؟باراد مگه خارج از کشور نبود وایــــــــــــــــــــی خدا میدونه چقدر اونو نگران کردم . اروم اروم سرمو تکون دادم که صدایی شنیدم :

-پرنو , عزیزم , حالت خوبه ؟

حس و حال و توانایی حرف زدن نداشتم برای همین اروم چشمامو باز و بست کردم . گلوم خیلی خشک شده بود با صدایی که از ته چاه درمیومد لب زدم :

-آب

باراد سریع رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه کیسه پر از اب و اب میوه و کمپوت و اینا برگشت و مجبورم کرد همه رو به زور بخورم . بعد از اینکه سرمم تموم شد با همتا و باراد برگشتیم و همتا رو دم خونشون پیاده کردیم و باراد منو برد خونه ی خودش و هر چی گفتم منو ببر خونه گفت که همتا گفته تو رفتی خونشون درس بخونی و شب هم پیشش میمونی پس حالا هم میای خونه ی من خودم میخوام ازت مراقبت کنم . خونش یه خونه ی ویلایی تو بالاشهر بود که متراژ زیادی داشت و حسابی بزرگ بود و دکور شیکی داشت . نمیذاشت من راه برم میگفت تو الان ضعیف شدی باید فقط استراحت کنی و همچنان منو تو بغلش برد تو خونه .منو برد تو یکی از اتاق خوابا که با رنگ سفید و طوسی دکور شده بود و یه تخت دونفره و یه میز ارایش و کتابخونه ی بزرگ و کمد دیواری هم توی اتاق بود . اروم منو گذاشت روی تخت و دستوری و طوری که نتونم اعتراض کنم گفت :

-هیمنجا استراحت کن تا من برگردم

-جایی میخوای بری؟

-نه ولی الان کار دارم زود میام پیشت تو هم الان استراحت کن

-باراد مگه تو نرفته بودی خارج از کشور برای کارات

-چرا رفته بودم

-خب پس امروز چجوری خودتو به من رسوندی

-امروز ظهر برگشته بودم و تا وسایلمو گذاشتم و دوش گرفتم شد همون موقع که بهت زنگ زدم میخواستم سوپرایزت کنم و با هم بریم بیرون چون برای اینکه زودتر ببینمت زودتر سفرمو تموم کردم ولی تو حالت بد شده بود و دیگه این اتفاقات پیش اومد

-ببخش تو هم اذیت شدی

-دیگه از این حرفا ازت نشنوما من وقتی اذیت میشم که اسیبی به تو برسه چون برام خیلی با ارزشی تو تنها کاری از این به بعد میکنی اینه که حواستو جمع میکنی و از خودت مراقبت میکنی دوست ندارم یه بار دیگه تو وضعیت امروزت ببینمت خودمم نمیدونم چطوری تحمل میکردم که تو رو اینطوری ببینم

-قول عشقم

لبخند گرم و پر از عشقی به روش پاشیدم که با یه بوسه نرم روی گونم تلافی کرد و از اتاق رفت بیرون . اروم پالتو و شالمو در اوردم که خداروشکر اینبار تی شرت پوشیده بودم وگرنه من تو خونه همیشه تاپ و شلوارک تنمه اینبار هم اگه اینطوری بود ابروم پیش باراد میرفت و خداروشکر امرزو از بیرون که اومده بودم از سرما تی شرت پوشیده بودم . روی تخت دراز کشیدم و چشمامو گذاشتم روی هم تا یکم استراحت کنم .

وقتی چشمامو باز کردم یک ساعتی میشد که خواب بودم . کش و قوسی به بدنم دادم و نشستم روی تخت . حالم خیلی بهتر از بعد از ظهر شده بود . داشتم گوشیمو چک میکردم که ببینم کسی پیام داده یا زنگ زده که باراد با یه سینی غذا اومد داخل اتاق .

-حال خانم کوچولو چطوره ؟

-باراد یه چیزی بپرسم ؟

-بپرس خانمم

با لبخند بزرگی روی صورتم گفتم :

-کار مهمت این بود ؟

-چی ؟

-که برام غذا بیاری ؟

-بله پس چی بود ؟ باید غذا بخوری تا جون بگیری . بیا بخور ببین برات چه سوپی درست کردم

-ببینیم و تعریف کنیم

-بخور ببین دوست پسرت چه دست پخت خوبی داره

-خیلی خودتو تحویل میگیریا

با لبخند خوشگل و پرنو کشی سینی رو گذاشت روی تخت و گفت:

-بخور ببین چطور شده

-این لبخنداتو فقط به خودم نشون میدیا دوست ندارم کسی دیگه این لبخند خوشگلتو ببینه

-دلبری نکن خانم کوچولو وگرنه تضمین نمیکنم که نخورمتا

-کوچولو خودتی . بی تربیت نشو

بعدم سینی رو کشیدم جلو و یه قاشق از سوپش خوردم . ااااممممم جونم دست پخت. چه خوشمزه بود

-عالی شده عشقم دست درد نکنه

-نوش جونت عزیزم بخور حالت خوب بشه

-من حالم خوب شده

-نخیر خیلی ضعیفی باید استراحت کنی تا خوب بشی

-من وقتی پیشتم و تو رو میبینم خوب میشم

-قربونت برم خانمم منم وقتی تو پیشمی حالم از هر وقت دیگه ای بهتره ولی تو الان سرما خوردی باید حسابی استراحت کنی تا من خیالم راحت بشه که تو خوب خوب شدی

-هر چی اقامون بگه

بعدم خنده ای کردم که خم شد و اول اروم لبامو و بعدم گونمو بوسید و گفت :

-بخور دیگه سرد شد اینقدر دلبری نکن

دوباره مشغول خوردن شدم که باراد از اتاق رفت بیرون . راستش یکم میترسیدم درسته به باراد اعتماد داشتم ولی خب بلاخره مرد بود و ما هم تو خونه تنها بودیم ولی سعی کردم افکار منفی رو به ذهنم راه ندم . غذام که تموم شد سینی رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون که باراد رو دیدم که روی صندلی اپن نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد  و پشتش به من بود .

-بله بله

…………

-دستت درد نکنه داداش

……………

-ادرسو که داری دیگه ؟

………….

-چقدر طول میکشه

……………

-اوکی ممنون داداش فعلا

از روی صندلی بلند شد که منو دید

-برای چی از جات پا شدی

-حالم خوبه بخدا اصلا ادم پرستاری مثل تو داشته باشه و حالش بد باشه ؟

اومد جلو و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت :

-حالت خوب باشه هم باید استراحت کنی تا من خیالم راحت بشه

-خیالت راحت راحت باشه با اون سوپ خوشمزه ای که خوردم و اون همه ویتامین و کمپوت که تو بیمارستان به خوردم دادی دیگه عمرا هیچیم نمیشه

-اصلا تو چرا اینجوری شدی ؟ چطوری سرما خوردی ؟

-بگم عصبانی نمیشی؟

-مگه چکار کردی که عصبانی بشم ؟

-امروز حوصلم سر رفته بود از خونه رفتم بیرون که یکم قدم بزنم که بارون گرفت منم کلی زیر بارون برا خودم قدم زدم بعد هم که اومدم خونه خوب بودما . خوابیدم ولی بعد که بیدار شدم دیدم سرما خوردم

-اخه من چی به تو بگم دختر ؟ زیر بارون راه میری معلومه بهتر از این نمیشی

-خب بارون دوست دارم

-اگه حالی امروز من ازت دیدم رو خودت میدیدی نمیگفتی دوست دارم . حالا چرا پشت تلفن گریه میکردی

-خواب بد دیده بودم از خواب پریدم داشتم گریه میکردم که زنگ زدی

منو کشید تو بغلش و سرمو بوسید و گفت :

-باید بیشتر مراقب خودت باشی عزیزم

-باراد مثل بابابزرگا شدی الان

-امیدوارم جدی نگی چون بعدش به حسابت میرسم

-میگم خوبم میگم . چون عین بابابزرگا هی بهم میگی مواظب خودت باش استراحت کن حواست باشه

-الان بابا بزرگ رو نشونت میدم

و بعدم موش و گربه بازیمون شروع شد و باراد گذاشته بود دنبالم و صدای خنده هامون گوش فلکو کر کرده بود . همینطور که میدویدیم برا هم خط و نشون میکشیدیم که اخر سر از نفس افتادم و گفتم :

-اقا وایسا وایسا دیگه نفس ندارم

-به من میگی بابا بزرگ همین میشه دیگه

-من فکر میکردم فقط خانما روی سنشون حساسن

-درست فکر کردی

-برای همینه یه ساعته گذاشتی دنبالم ؟

-گذاشتم دنبالت چون من فقط میخوام با تو پیر بشم اگه من بابابزرگ تو باشم پس با این دل چه کنم که عاشق توئه

-ولی من پیر نمیشم چون اگه پیش تو باشم همیشه جوون میمونم

باراد اومد چیزی بگه که صدای زنگ ایفون بلند شد .

-منتظر کسی بودی ؟

-اره وایسا الان میام

بعدم رفت دم در و چند دقیقه بعد با یه پلاستیک برگشت

-کی بود باراد؟

-پیک

-پیک ؟

-اره غذاها رو اورده بود

-باراد غذا ؟ با این همه چیزی که من خوردم بازم غذا ؟

-حرف نباشه الان باید تقویت بشی پارتی بازی کردم گفتم دل و جیگر ها رو دوستم با پیک بفرسته خونه چون حالت خوب نبود نمیشد بریم اونجا

-ای بابا . بابا اگه اینطوری باشه که من دو روز پیش تو بمونم میشم توپ فوتبال

-بیا بشین غذاتو بخور دختر

-عمرا دیگه جای یه عدس هم ندارم

-چرا داری زودباش ببینم

بعدم غذا ها رو روی میز ناهار خوری چید و لیوان و بشقاب و این چیزا رو هم اورد و منم به زور نشوند پای میز و تا اخرشو به زور هی لقمه گرفت و گذاشت دهنم دیگه نفسم بالا نمیومد

-وایـــــــــــــــــــی باراد بخدا دیگه نمیام پیشت

-چرا ؟

-بابا تو امرزو منو پکوندی من تا فردا شب سیرسیرم

-تو الان سرما خوردی باید تقویت میشدی

-اینطوری باشه من یه هفته با تو زندگی کنم دیگه نمیتونم از جام بلند بشم از بس چاق میشم

-نگران نباش تو اصلا هم چاق نمیشی

خواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد . بلند شدم و گوشی رو برداشتم . ای بابا حالا همین موقع این با من چکار داره ؟

-الو

-سعید :سلام پرنو خوبی ؟

-ممنون مرسی تو خوبی ؟

-ممنون به خوبی تو

-کاری باهام داشتی سعید جان ؟

-اره پرنو راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم ولی پشت تلفن نمیشه میشه بیام دنبالت بریم جایی باهم حرف بزنیم؟

-راستش سعید الان نمیتونم بیام خونه ی دوستم هستم داریم درس میخونیم امتحان داریم

-الان ؟ الان که دیره پس کی میری خونه

-نمیرم خونه امشب پیش دوستم میمونم

میخواستم برم یکم اب بخورم که چشمم افتاد به صورت اخمو و نگاه نافذ باراد که انگار داشت با نگاهش کالبد شکافی میکرد . خندم گرفته بود . یه لیوان اب از روی میز برداشتم و خوردم

-خب پس فردا میام دم دانشگاهتون

-باشه

-فردا اخرین کلاست چه ساعتیه ؟

-4 تموم میشه اخرین کلاسم

-اوکی پس فردا ساعت 4 میبینمت . راستی پرنو خونه ی کدوم دوستت موندی؟

-همتا

-همون که داداش داشت ؟

-اره

-داداشش خونست ؟

-نه رفته یه سفر کاری برای همین من رفتم وگرنه میگفتم همتا بیاد پیشم

-باشه پس من دیگه مزاحمت نشم

-خواهش میکنم مراحمی

-فعلا

-خدافظ

گوشی رو گذاشتم رو میز و رفتم دوباره نشستم پیش باراد .

دوستان و همراهان عزیزم این پارت هم به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه منتظر نظرات و کامنت هاتون هستم . انرژیا کمه بهم انرژی بدید تا پست بیشتر بزارم .

  • اشتراک گذاری
  • 56 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 8,532 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17365
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • sahar72
    یکشنبه 4 اکتبر 2020 | 12:20 ق.ظ

    عااااااااااااااااالی بود 👍🏻👍🏻👌🏻👌🏻👍🏻👌🏻👌🏻👍🏻👍🏻👍🏻👌🏻👍🏻👌🏻👍🏻👌🏻

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.