| Monday 26 October 2020 | 15:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۵

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۵

 

 

پلیسه: بفرمایید زنگ بزنید

شادی: سارا حالا چیکار کنیم بدبخت میشیم که ارشام بفهمه منو نصف میکنه

سارا: شادی منم گفتم میایم خونه شما مامانم بفهمه تا یک ماه تحریم میشم

شادی: حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون

سارا با التماس نگاهم کرد

سارا: شادی تو رو خدا چند هفته دیگه میخوایم بریم عشق حال اگه بفهمن اونم کنسله تو رو خدا بزنگ به ارشام میدونم کارمون نداره بزنگ دیه

شادی: عقل خر خوردی اون با تو کار نداره منو میکشه

سارا با قیافه مظلومی نگاهم کرد

پلیسه: خانوما زنگ بزنید

با استرس

گوشی رو برداشتم شماره ارشام رو گرفتم

پلیسه: بدید من

گوشی رو گرفت

بعد چند ثانیه شروع کرد به حرف زدن

و قطع کرد

دستام یخ زده بود و میلرزید

سارا دستمو محکم فشار داد

دلم میخواست دو دستی بزنم تو سرم که بمیرم

در زدن استرسم بیشتر شد

که در باز شد پسری وارد شد

وایی خدایا شکرت ارشام نبود

پسره یک راست رفت طرف عاطفه و یکی زد زیر گوشش که تن من لرزید

یا خدا نکنه ارشامم منو بزنه معلومه که نصفم میکنه ولی فک نکنم اینجا بریم خونه میکشتم

پسره شروع کرد با پلیسه حرف زدن

که در زده شد

و ارشام وارد شد

تمام تنم لرزید

ارشام اخم کرده بود

که پسره که عاطفه رو زده بود امد طرفش

پسره: چطوری تو پسر کم پیدا شدی

ارشام: خوبم تو خوبی
نه بابا اینقدر کار دارم که نمیتونم کاری کنم

پسره: تو اینجا چیکار میکنی

ارشام نگاهی بهم انداخت

ارشام: امدم برا نامزدم

پسره: تو هم از زن شانس نیوردی ها پسر

ارشام: چرا؟

پسره: این موضوعات این کارا

ارشام : بهم گفته بود

پسره: یادم میاد قبلا عاطفه جرئت نداشت کاری کنه

ارشام: من به شادی اعتماد کامل دارم

پلیسه : اقایون

دوتاشون برگشتن

بعد دادن تعهد و کارا دیگه
با ارشام سارا رفتیم بیرون

سوار شدیم

ارشام خیلی تند میرفت

سارا رو رسوند خونه

و رفت سمت خونه

شادی: ارشام

ارشام: خفه شو

اشکم در امده بود

ماشین پارک کرد

امد طرفم منم پیاده کرد

دستمو میکشید

وارد خونه شدیم

شادی: ارشام ارشام بزار توضیح بدم

ارشام: گفتم خفه شو

یه باره افسانه جون از اتافش بیرون امد

افسانه جون : اینجا چه خبره

ارشام: مامان برو تو اتاق

 

افسانه جون: چی شده پسرم

ارشام: برو مامان دست منوکشید

و بردم پرتم کرد تو اتاق در رو هم قفل کرد

پرتم کرد رو تخت

ارشام دستی تو موهاش کشید

ارشام: میشنوم

شادی: چی چی رو

ارشام: توضیحتو ببین شادی فقط یک کلمه فقط یک کلمه دروغ بگی جوری همینجا میزنمت که صدا سگ بدی حالا بگو

اشکام ریخت

شادی: من من سارا بهم زنگ زد گفت میخواد بره پارتی عشق حال

بعد بعد گفت میای من من من گفتم که تو نمیزاری ولی گفت تو نیستی

منم قبول کردم که نصف صورتم سوخت
ارشام زده بود تو گوشم

دستمو گذاشتم رو صورتم

ارشام: به همین راحتی ارشامم خر میشه تو هم هر گوهی دلت خواست بخوری اره

شادی: ببخشید

ارشام: بعدش

شادی: من به افسانه جون گفتم اون گفت تو شاکی میشی ولی گفتم نمیفهمی و رفتم

ارشام دستمو کشید افتادم وسط اتاق

ارشام : الان بهت فهمیدن نشون میدم

کمر بندشو باز کرد

عقب عقب رفتم

شادی: ارشام ارشام تو رو خدا غلط کردم تورو خدا

با ضربه ای که به بازوم زد جیغی زدم

و ضربه هایه بعدی

ارشام کمر بندشو گوشه ای پرت کرد امد سمتم
فکمو تو دستش گرفت

الان بهت نشون میدم قال گذاشتن من چه عواقبی داره

بلندم کرد پرتم کرد رو تخت

لباسامو از وسط پاره کرد

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ ارشام♡♡♡♡♡♡

گوشیم زنگ خورد که برداشتم

ارشام: بله بفرمایید

طرف: لطفا بیاید اگاهیی……..

گوشی رو قطع کردم پریدم

ارشام: بچه ها من کار دارم باید برم

و زود از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم

دختره بی فکر

تو این چند وقت واقعا احساس میکردم عاشقش شدم

ولی فکر نمیکردم همچین غلطی کنه

وارد اگاهی شدم

بعد از پرسیدن وارد اتاقی شدم

که سارا به همراه شادی نشسته بودن

که یه باره بهراد برادر عاطفه امد سمتم

بعد کلی حرف زدن با صدایه پلیسه به خودمون امدیم

پلیسه: اقایون

برگشتیم سمتش بعد اینکه تعهد دادن

امدیم بیرون

شادی: استرس داشت و داشت میلرزید

اصلا دلم نمیخواست روش دست بلند کنم یا بلایی سرش بیارم

سارا رو رسوندیم

شادی: ارشام

ارشام: خفه شو

دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم

پیاده شدم دستشو گرفتم کشیدم
بردمش بالا

مامان امد طرفمون

مامان : چی شده

ارشام: مامان برو اون ور

مامان: اخه چی شده

بدون توجه پرتش کردم تو اتاق درو قفل کردم دستشو کشیدم

پرتش کردم رو تخت

ارشام: میشنوم

شادی: چی چی بگم

ارشام: توضیح هاتو شادی فقط کافیه یک کلمه فقط یک کلمه دروغ بگی جوری میزنمت که صدا سگ بدی

شادی شروع کرد به توضیح دادن

با کلمه ای که گفت میرم کنترل خودمو از دست دادم محکم زدم تو صورتش

صورتشو گرفت اشک ریخت

ارشام: بعدش

شادی: بعد من به افسانه جون گفتم اون گفت تو شاکی میشی ولی گفتم نمیفهمی

یادم به عاطفه افتاد که هر گوهی میخورد فک میکرد نمیفهمم

بهتره این یکی همین الان بهش بفهمونم

پرتش کردم وسط اتاق کمر بندمو باز کردم

شادی التماس میکرد

اینقدر زدم که خسته شدم

فکشو گرفتم تو دستم

الان بهت نشون میدم قال گذاشتن من چه عواقبی داره

بردمش رو تخت

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡شادی♡♡♡♡♡♡♡

اروم چشمامو باز کردم یه باره بلند شدم که کل بدنم درد گرفت

با یاد دیشب اشکم در امد اون اون به من تجاوز کرد

با یاد هر لحضه دیشب حالم بد میشد

به بدبختی بلند شدم وارد حمام شدم

کل بدنم کبود شده بود

زود یه دوش گرفتم بیرون امدم

لباس پوشیدم

با رژ کبودی و ورم لبامو کم تر کردم

رفتم بیرون از اتاق

رفتم دم در اتاق افسانه جون در زدم

افسانه جون: بیا تو
وارد شدم

رفتم پیشش

افسانه جون تا منو دید بلند شد امد طرفم

صورتمو تو دستش گرفت

افسانه جون: چه بلایی سرت اورده

اشکم در امد

بغلش کردم و فقط گریه کردم

افسانه جونم نوازشم کرد

یکم که اروم تر شدم نشستیم

افسانه جون: نگفتم نرو دختر نگفتم

شادی: فکر نمیکردم این جوری بشه

افسانه جون: ارشام وقتی عصبانی میشه کسی جلو دارش نیست

بعد پشیمون میشه ولی فایده نداره

نگران کتک ها دیشب نبودم نگران این بودم که از دستش بدم من اونو میخوام به هر قیمتی

شادی: یعنی یعنی دیگه منو نمیخواد

افسانه جون: نه دخترم من باهاش حرف میزنم چطوره

شادی: ممنون

کنار افسانه جون نشسته بودم و اون موهامو نوازش میکرد

که در زدن

شیوا امد تو

شیوا: خانوم نهار حاضره

افسانه جون : ارشام رو هم صدا کن

با افسانه جون بلند شدیم و
رفتیم پایین

نشستیم پشت میز ارشام هم امد

بعد خوردن نهار زود رفتم بالا دوست داشتم با ارشام حرف بزنم

در باز شد ارشام وارد شد

تیشرتشو در اورد امد دراز کشید رو تخت

شادی: ارشام

شادی: ارشام لطفا جواب بده دیگه

ارشام: بگو

شادی: اون همه کتک بسم نبود بسه دیگه یه اشتباه کردم اقا غلط کردم دیه ببخشید

جواب نداد رفتم سمتش

کنارش دراز کشیدم بغلش کردم

با لحن بچه گونه گفتم : تو خدا توومیدونی من تاقت ندالم قهر کنی لطفا

ارشام: بسه

محکم زدم به سینش : شادی خیلی بدی گفتم ببخشید دیگه لطفا لطفا

ارشام: هیسسسس

شادی: نموخوامم هیسسسسس

من تو تا بوسم نکنی نموخوام

دستمو تو موهاش کردم به همشون ریختم

شادی: ببشیدد دیه اشتب کردم حالا میشه بازم مهربون باشی

ارشام: نه

شادی: چرا نمیشه لطفا گفتم ببخشید دیه تو هم که بد تلافی کردی
تو خودا

ارشام: شادی داری سرمو میخوری بس کن

بوسی رو گردنش گذاشتم

شادی: اشتی کن تا ولت کنم

ارشام: نمیتونم فراموش کنم که منو نفهم فرض کردی

شادی: باور کن نفهم فرض نکردم ففط ترسیدم بهت بگم گفتم نمیزاری

ارشام: معلومه که نمیزارم میدونی چنتا دختر تو همین مهمونیا بدبخت شدن

شادی: اوممم نچ گفتم که ببشید دیگه ازین غلطا نیکنم قول میدم

ارشام: باشه ولی شادی به جون مامان افسانه دست از پا خطا کنی میکشمت

شادی: باشه حالا بغلم کن که بدونم اشتی کردی باهام

ارشام بغلم کرد

شادی: ارشام بگو دوسم داری

ارشام: پرو نشو

شادی: نه خیرم پرو نشدم ولی من اخر ازت اعتراف میگیرم

ارشام: نمیتونی

شادی: میتونم
ارشام فشارم داد

که جیغم بالا رفت

ارشام: چی شدی

شادی: هیچی فقط جایه ضربه هایه دیشبت بد مونده

بازومو از تیشرتم بیرون اوردم نشونش دادم

شادی: نگاه چیکارم کردی

ارشام : تقصیر خودت بود

شادی: اوممم نموخوام سرمو بردم تو سینش

ارشام صورتمو بالا اورد بوسه ای رو لبام گذاشت

ارشام: نمیخواستم اون بلا رو سرت بیارم با حرفات کنترلمو از
دست دادم

شادی: باشه قبول ولی دیه این بلا رو سرم نیار خیلی وحشت ناکه

ارشام چیز نگفت منم اروم چشمامو بستم

ولی هر کار کردم خوابم نبرد

ولی ارشام خوابش برد

دلم نمیخواست بیدارش کنم

همین که بازم باهام خوب شد برام کافیه

اینقدر به چیزایه خوب فکر کردم که خوابم برد

با سر صدا هایی چشمامو باز کردم

سارا وایساده بود با ارشام بحث میکرد

سارا: چرا همچین بلایی سرش اوردی هان

ارشام: زنمه هر کار دلم بخواد میکنم

شادی: چه خبره

ارشام بدون حرف رفت بیرون سارا امد پیشم

بغلم کرد

سارا: ببخشید شادی همش تقصیر من شد

شادی: نه بابا بی خیال

سارا: امدم بگم بریم بیرون

ولی با این وعض فک نکنم بیای

شادی: نه من خوبم میام

سارا: وای ممنون شادی میخوام حسابی رو این عاطفه رو کم کنم

شادی: اونم هست ؟

سارا: اره همه دوستا منن

شادی باشه فقط بزار اول برم به ارشام بگم

سارا: ولش کن پسره خر رو

شادی: دلم نمیخواد بازم نابود بشم
از اتاق رفتم بیرون رو به صدیقه گفتم : ارشام کو

صدیقه: تو حیاطه داره میره بیرون

زود دویدم بیرون داشت از حیاط بیرون میرفت

شادی: ارشام ارشام

وایساد

پیاده شد امد سمتم

ارشام: جانم

شادی : اومم ارشام جونممم

ارشام: بگو

شادی: اومم من میخوام با سارا و دوستاش برم بیرون گفتم بهت بگم

ارشام اخم کرد

شادی: فقط بیرونه

ارشام: اگه جایی دیگه پیدات کنم جرت میدما

شادی: باشه پریدم لباشو بوسیدم امدم جدا بشم

که کمرمو گرفت و همراهیم کرد

ازم جدا شد

ارشام: خوش بگذره

کارت تو کشو میز هست بردار برو

شادی: باشه ممنون

زود رفتم بالا وارد اتاق شدم

سارا: خداوکیل با اون همه بلا که سرت اورده چطور بازم اینقدر خوب باهاش رفتار میکنی

شادی: چون دوسش دارم لباس بیرون اوردم

شادی: این یا این

سارا: صورتیه

برداشتمش و رفتم گوشه اتاق پوشیدم امدم

نشستم پشت میز ارایشم یکم ارایش کردم

شادی: میخواید کجا ها برید

سارا: معلوم نیست

بچه ها چنتا کار دارن

موهامو بافتم انداختم پشتم
و روسریمو سر کردم

شادی: خب من امادم

کیفمو برداشتم وسایلمو توش ریختم کفشمم برداشتم

شادی: بیا بریم پیش افسانه جون

رفتم پیشش

شادی: افسانه جون من دارم میرم بیرون

افسانه جون: به سلامت گلم

شادی: شما نمیاین بریم

افسانه جون: نه من با دوستا خودم امروز قرار دارم

شادی: اوووووو خوش بگذره پس

صورتشو بوسیدم و از خونه زدیم بیرون
سوار شدیم

شادی: میریم دنبال دوستات

سارا: اره

یکی یکی دوستا سارا رو هم سوار کردیم

بعد اینکه دخترا کاراشونو کردن رفتیم مرکز خرید

تا وارد شدیم کل مغازه ها رو متر کردیم

وارد عطر فروشی شدیم

شادی: ببخشید اقا عطر مردونه میخواستم تلخ

مرده چنتا عطر جلوم گذاشت
چنتاشو بو کردم

یکیش که بهتر بود برداشتم

سارا: شادی عطر مردونه میخوای چیکار

عاطفه : هه ارشام بدبخت

شادی: برا ارشامه بخاطر دیشب

سارا: تو چقد خنگی دختر
عطر رو حساب کردم بیرون امدیم

بعد کلی خرید همگی سوار ماشین شدیم
و رفتیم رستوران

غذا سفارش دادیم

منتظر شدیم تا بیارن

وقتی اوردن شروع کردیم به خوردن

تموم که شدم بلند شدیم

حساب کردیم از رستوران بیرون امدیم

سوار ماشین شدیم

سارا : کجا بریم

تارا : اوممم بریم شهربازی خداوکیل

سارا: ایول این خوبه حرکت کرد

پیاده شدیم وارد شدیم

یکی یکی همه وسایل رو سوار شدیم

که یه باره گوشیم زنگ خورد

سارا با تارا رفته بودن پشمک بخرن

گوشیمو در اوردم ارشام بود

برداشتم

شادی: جانم

ارشام : کجاییی

شادی: شهربازی

ارشام: به ساعتت نگاه کردی شادی

شادی: نچ نگا نکلدم ساعت چنده؟

ارشام: ساعت یک نصف شبه

شادی: ببشید حواسم نبود

ارشام : کدوم شهربازی بیام دنبالت

شادی: نه سارا هست

ارشام: سارا تا ساعت 3 یا 4 شب همش بیرونه میخوای بری

شادی: اوهوم

ارشام: نه خیرم من الان میام دنبالت کدوم شهربازی

شادی: شهربازی…..
ولی من نموخوام بیام

ارشام: با چنتا از بچه ها میایم میمونیم بیرون

شادی: اخ جون فدات بشم من

ارشام: میبینمت خدافظ

قطع کرد

گوشیمو تو کیفم گذاشتم

سارا: کی بود؟

شادی: ارشام

سارا: خب

شادی: خب چی

سارا: خب چی گفت

شادی: هیچی اول گفت که ادرس بده بیام دنبالت سارا با رفیقاش تا ساعت سه چهار بیرون هستن

گفتم: نموخوام بیام
گفت ادرس بده با دوستام بیام منم باشم

 

سارا: خوبه پس

نشسته بودیم حرف میزدیم

اروم اروم پشمک میخوردیم پشمکه خیلی بزرگ بود

هنوز نصفشم نخورده بودم

که یکی زد رو شونم زود برگشتم

ارشام بود

دخترا هم بلند شدن

به دوستا ارشام سلام دادم

یه باره دیدم عاطفه شروع کرد یکی یکی دوستا ارشامو بغل کردن

یا ابلفضل این چشه

وقتی همه سلام دادم

سامان: خب

سارا: خب خب دختر بریم

ارشام: کجا

سارا: اون

و به وسیله بازی اشاره کرد

که میرفت بالا یه باره تو هوا وایمیستاد و یه باره با سرعت میومد پایین

ارشام: شما برید شادی نمیاد

شادی: ولی من میخوام برم

عاطفه: ارشام تو هنوز این اخلاق گندت و غیرتی بودنتو کنار نزاشتی هر جا میره دنبالش میای

ارشام دستشو تو موهاش کرد

شادی: ولی من عاشق این اخلاق ارشامم چون حس میکنم انگار به ادم توجه میکنه و من حتما براش مهمم که غیرتی میشه

عاطفه ایشی گفت رفت کنار

شادی: ارشام جونم من دلم میخواد برم دیه بیا بریم

ارشام دستشو تو موهاش کرد

ارشام: باشه

سامان: ارشام فک کنم فقط شادی میتونه از پست بر بیاد

با خنده رفتیم بیلیت گرفتیم سوار شدیم

استرس گرفته بود

یه باره حرکت کرد

رفت تو هوا وایساد

سکته کرده بودم شالم کلا از سرم افتاده بود

با تمام توانم جیغ میزدم و دست ارشامو محکم فشار میدادم

یکم دیگه چرخید و وایساد

سرگیجه گرفته بودم ارشام پیاده شد

امد سمتم دسته هایه دستگاه رو بالا داد

شالمو سرم کرد دستمو گرفت که بلند بشم

سرم گیج میرفت

تکیه داده بودم به ارشام

ارشام : بچه ها بسه دیگه بیاین بریم

سارا: بریم بام

تینا: اره اره بریم

ارشام خب شما یکی از پسرا رو ببرید

من شادی رو ببرم تو ماشین خودمون

امین: من میام

امین رفت

ارشامم کمکم کرد بردم تو ماشین پسرا هم پشت سوار شدن

ارشام شکلاتی ار داشبرد بیرون اورد باز کرد داد بهم

شکلات که خوردم یکم بهتر شدم

تا وقتی رسیدم هیشکی هیچی نگفت

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

از بالا کل شهر زیر پاهامون بود

نشستم رو صندلی که اونجا بود

 

سرمو گذاشته بودم رو سینه ارشام

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد اینکه یکممم اونجا نشستیم بلند شدیم

و سوار ماشینا شدیم

ارشام دوستاش رسوند

بعد رفت سمت خونه

تا رسیدیم دیگه چیزی نگفتم

وقتی رسیدیم بی سر صدا رفتیم بالا زود لباس عوض کردم پریدم رو تخت ارشامم لباس عوض کرد

کنارم دراز کشید

زود رفتم تو بغلش

شادی: ارشام

ارشام: جانم

شادی: اومم عاطفه وقتی هم با تو بود بازم ازین جلف بازیا در میورد که هر کسیو بغل کنه

ارشام: اره

شادی: بعد تو کاری نمیکردی

ارشام: تذکر میدادم بهش ولی اون براش مهم نبود

شادی: بعد منو به فنا دادی بعدشم باهام قهر کردی

ارشام : چون تو فرق داری

شادی: خیلی بدی

ارشام محکم فشارم داد
که اخ گفتم

ارشام: ببخشید حواسم نبود

شادی: فردا کلاس داری؟

ارشام: اره با خودت کلاس دارم

شادی: واییی فردا کلاسه

زود چشمامو بستم

شادی: منم بیدار کن

و خوابیدم

با صدایه ارشام چشمامو باز کردم

ارشام : بلند شو باید بریم دانشگاه

شادی: نمیشه این جلسه نیام خداوکیل

ارشام: میتونی نیای ولی من این درسو میندازمت و همچنین اون دوتا درس دیگتم میندازمت

بلند شدم

شادی: اهههه

زود اماده شدم

پریدم جلو ارشام

شادی: حاضرم

رفتیم پایین و وارد اشپزخونه شدیم

ارشام لقمه ای گرفت و داد دستم خوردم لقمه گرفت

که دستشو کشیدم سمت حیاط

شادی: بدو بریم من کلاس دارم

زود رفتیم سوار ماشین شدیم

حرکت کرد

وقتی رسیدیم زود بوسه ای رو گونش گذاشتم

از ماشین پیاده شدن

وارد دانشگاه شدم

و زود رفتم وارد کلاس شدم

تا وارد شدم پشتم استاد وارد شد

نشستم

که استاد شروع کرد

کلاس که تموم شد

بلند شدم

رفتم از کلاس بیرون

نشستم رو صندلی تا کلاس بعدی که ارشامه

جزوه رو باز کردم مرور کردم

به ساعتم نگاه کردم الاناست که بیاد

زود رفتم وارد کلاسش شدم

بعد چند دقیقه ارشام هم امد

و کلاسش که تموم شد دیگه ظهر بود
ولی من بازم کلاس داشتم

رفتم بوفه و یه کیک شکلاتی سفارش دادم

بعد خودن کیک بازم یک ساعت تا کلاسم مونده بود

وارد دانشگاه شدم و رفتم دم در اتاق ارشام

در زدم

ارشام: بفرمایید

وارد شدم

یه دختره نشسته بود

بعد اینکه مشکلشو حل کرد

رفت

بغ کرده به ارشام نگاه کردم

شادی: یه بار نشد من بیام اینجا دختر نباشه

ارشام : بشین حسود خانوم

شادی: نموخوام

ارشام بلند شد امد سمتم
مجبورم کرد بشینم

ارشام: دیدی که سوال داشت

 

ارشام: دیدی که سوال داشت نمیتونم بندازمش بیرون

بلند شدم

اصلا نموخوام خدافظ

امدم برم که از پشت بغلم کرد

بوسه ای رو گردنم گذاشت

ارشام: بودی حالا حسود خانوم

شادی: نکن ارشام کلاس دارم باید برم

ارشام برم گردوند

ارشام: باشه برو

حرصم گرفت که بیشتر منت کشی نمیکرد

زدم تو پاش محکم

شادی: یکم دیگه حالا منت کشی میکردی به جایی برنمیخورد

و زود از اتاق بیرون زدم

تا کلاسم هنوز مونده بود رو صندلی که تو حیاط دانشگاه بود نشستم

جزوه قبلیمو باز کردم که مروری روش بکنم

یکم که خوندم به ساعتم نگاه کردم

5 دقیقه تا کلاسم مونده بود

بلند شدم رفتم سمت کلاسم و
وارد شدم

نشستم تویه کلاس

استاد وارد شد

بعد اینکه درسشو داد

رفت

منم بلند شدم وسایلمو جمع کردم

از دانشگاه بیرون زدم زود تاکسی گرفتم
برگشتم خونه

وارد خونه شدم

و از پله ها بالا رفتم

میخواستم وارد اتاق بشم که افسانه جون از اتاقش بیرون امد

شادی: سلام افسانه جون

افسانه جون: سلام دخترم

نهار خوردی ؟

شادی: نه نمیخورم

افسانه جون: باشه

شادی: خدافظ

و درو باز کردم وارد اتاق شدم ارشام رو تخت طاق باز خوابیده بود

کیف کولیم که پر کتاب بود پرت کردم رو شکمش که پرید

کیفو برداشت انداخت اون طرف

مغنه رو در اوردم کش موهامو باز کردم

رفتم گوشه اتاق و بدون توجه بهش لباس عوض کردم و تاب شلوارک مشکیمو پوشیدم

و رفتم رو تخت و پشت به ارشام خوابیدم

که از پشت چسبید بهم

ارشام: که من منت کشی کنم اره

شادی: دیه نموخوام

ارشام : مطمئنی

شادی: اوهوم باهاتم قهرم دوستم ندارم

ارشام : شادیییی

شادی: هوم

ارشام یه باره برم گردوند

شادی: نکن ارشام خستم

ارشام: تا اشتی نکنی ولت نمیکنم

بلند شد از کشوی کنار تخت چیزی بیرون اورد که پشتش بود

سعی میکردم خودمو بی اهمیت نشون بدم ولی زیاد موفق نبودم

ارشام جعبه ای جلوم گرفت

شادی: مال منه

ارشام: اره باز کن ببین خوشت میاد

زود کادوشو باز کردم

وای خدایااا گوشی بود اونم اپل گوشی داغون من کجا این عروسک کجا

زود پریدم تو بغل ارشام گونشو بوسیدم

ارشام: حالا خانومم اشتی کرد

شادی: اوهوم ولی باید یه چیز بگی

ارشام: چی؟

شادی: اعتراف کن که دوسم داری

ارشام : پرو نشو دیه

شتدی : اومممم باشه

ارشام خواست بلند بشه که از گردنش اویزون شدم

ارشام: ولم کن شادی

شادی: نموخوام

ارشام : شادی میخوام برم پایین میبیننت

 

شادی: ببینن شوهر خودمی

ارشام : باشه

ارشام همون طور که من دستم دور گردنش بود پاهامم دورش قفل کرده بودم

رفت از پله ها پایین

افسانه جون تو راه دیدم

افسانه جون: وا شما چرا این جوری شدیم

ارشام: خانوم بغلمون کرده میگه شوهر خودمی

افسانه جون بلند خندید

افسانه جون: خدا بهت صبر بده پسر

شادی: ااااا افسانه جون داشتیم

افسانه جون: فدایه تو دختر گلم بشم عزیزم

ارشام: مامان من برم دیه نهارم نخوردم

از پله ها رفت پایین

ارشام: میخوام برم اشپرخونه ها نمیای پایین

شادی: نچ

وارد اشپزخونه شد

همه با تعجب نگاهمون میکردن

صدیقه : شادی تو اونجا چیکار میکنی

شادی: مال خودمه

سمانه خندید

سمانه: نگفتیم که مال زن همسایه هست مال خودته بیا پایین کمرش شکست

شادی: نچ راحتم

ارشام: ولش کنید لجباز تر این حرفاست

نهار چی داشتیم

صدیقه : خورشت بامیه بکشم براتون

شادی: نه نه لطفا نکشید من اصلا دوست ندارم

ارشام: منم نمیخورم شادی چی میخوری سفارش بدم

شادی: اووم بیرونم نمیخوام خودت باید بیای ماکارانی درست کنیم

عاطفه: شادی بچه شدی

شادی: اوهوم

ارشام دستی تو موهاش کشیدم

ارشام: چی میخوری سفارش بدم

شادی: هیچی نمیخورم باید دوتایی ماکارانی درست کنیم

ارشام : شادی رویه سگمو بالا نیار بگو چی میخوری سفارش بدم

شادی: باشه سفارش بده ولی بعدش من با سارا و رفیقا جلفش میرم بیدون و بعدش معلوم نی سر از کجا ها در بیارم

ارشام : جنابالی غلط میکنی

شادی: خود دانی

ارشام : خب بشین تا درست کنیم

و گذاشتم رو میز

ارشام: خب

از رو میز پریدم و رفتم تو کابینتا و گشتم تا ماکارانی شکلیا رو پیدا کردم

بیرون اوردم

چنتا پیاز سیب زمینی هم بیرون اوردم

شستم دادم دست ارشام

شادی: خب خورد کن تا بیام

ارشام: تلافی میکنم

شادی: باشه

خودمم رفتم یه بسته گوشت برداشتم

با یکم ادویه و …
چرخ کردم

بعد روغن داغ کردم

نگاه کردم به ارشام که نمیتونست پیاز خورد کنه رفتم سمتش

ازش گرفتم

گوشتا رو دادم دستش

شادی: تو اینا رو کوچیک کوچیک دایره کن سرخ کن من اینو خورد کنم

ارشام گرفت رفت

نادیا امد کنارم نشست

نادیا: ارشام هیچ وقت حتی برا عاطفه هم ازین کارا نکرد

حالا برا تو میکنه

شادی: من با عاطفه فرق دارم

زود پیازو خورد کردم
با سیب زمینی و پیاز گذاشتم تو ماهیتابه که سرخ بشه

 

پریدم بالا و گونه ارشامو بوسیدم

شادی: بقیش با خودم تو برو بالا میارم اونجا

ارشام میشینم همین جا

شادی: باشه

اون نشستم

منم گوشتا رو سرخ کردم ریختم تو سیب زمینی پیازا
و یکم رب بهشون ازافه کردم

سرخ که شد خواموشش کردم ماکارانی هامو ریختم تو اب

و زیرشو روشن کردم

یکم که قل خورد و نرم شد
ابکشش کردم

و کم کم یکم ماکارانا ریختم یکمم موادشو میریختم

تموم که شد یکمم روغن روش ریختم و سرشو گذاشتم تا بپزه

رفتم پیش ارشام نشستم

شادی: میای بریم تو حیاط

ارشام بدون حرف بلند شد رفتیم

وارد حیاط شدیم

شادی: ممنون

ارشام بازم چیز نگفت

شادی: هی پسره چت شده

ارشام: دارم فکر میکنم که چه راحت میگی میری با سارا پارتی و …..

شادی: بی خیال ارشام من دیگه نمیرم قول میدمممم

ارشام: مطمئنی

شادی: اوهوم

ارشام: با خانوادت صحبت کردی بریم خاستگاری

یه لحظه غم تمام وجودمو گرفت
من که کسیو جز خاله و دایی و..
نداشتم من که پدر مادر نداشتم

شادی: ارشام میخوام یه چیز بگم بهت

ارشام: بگو

شادی: من من خانواده ای ندارم اونا تو تصادف مردن

داشت اشکم در میومد دیگه

ارشام: متاسفم

شادی: من با عمم زندگی میکردم که به دلیل اینکه میخواست منو مجبور به ازدواج با پسرش کنه

امدم دانشگاه ولی خاله و داییم و عمویه کوچیکم هستن

ارشام: پیش داییت پدر بزرگت

شادی: پدر بزرگ مادریم زندست هنوز ولی من زیاد ارتباط ندارم عمم نمیزاشت باهاشون رفت امد کنم

ارشام: خودتو ناراحت نکن میریم پیش پدر بزرگت

یکم دیگه تو باغ گشت زدیم و رفتیم تو اشپزخونه

ماکارانی ها رو کشیدم ناموسا خوب شده بود

ماکارانی ها رو رو میز چیدم

و ترشی و …
هم اوردم

مشغول خوردن شدیم

تموم که شدیم

من بلند شدم و ظرفا رو ریختم تو سینک

با ارشام بلند شدیم رفتیم بالا داشتم از پله ها بالا میرفتم
که تشنم شد

شادی: تو برو ارشام من برم اب بخورم برا تو هم بیارم

برگشتم سمت اشپزخونه

میخواستم وارد بشم که صدایه عاطفه رو شنیدم

دیدی دختره چیکار کرد خجالتم نکشید دختره پاتیاره

با همین جنده بازیش ارشامو به دام انداخت

یه باره وارد شدم رفتم سمت عاطفه

شادی: خب خب میگفتی

یعنی هر کی شوهر کرد هرزه جندست

میخوای پتتو بریزم رو اب

عاطفه: هه این امده به ما درس اخلاق میده

شادی: هر چیم از تو بهترم

بهتره جل پلایتو جمع کنی بری اخراجی

عاطفه بلند خندید

 

عاطفه بلند خندید

عاطفه: هه تو دختره هرزه میخوای منو اخراج کنی بدبخت دو روز دیگه که ارشام ولت کرد باید بری گوشه خیابون ارشام با خیلیا بود ولشون کرد

حالم داشت بد میشد دیگه
که با صدایه ارشام انگار جون تازه گرفتم

ارشام: بهتره که حرف دهنتو بفهمی شادی همسر منه و با بقیه هم خیلی فرقشه تو هم بهتره تا امشب ازین خونه گورتو گم کنی

عاطفه کارد میزدی خونش در نمیومد

ارشامم دستمو گرفت پشت خودش کشید

هنوز تو شک بودم که بسته شدن در به خودم امدم

جیغ زدم: تو تو مگه با چند نفر بودی

ارشام: فک نمیکنم که باید بهت توضیح بدم

و رفت رو تخت دراز کشید

داشت اشکم در میومد

زود هنزفری و گوشی قبلیمو برداشتم از اتاق بیرون زدم

وارد باغ شدم

رفتم تو اخرین نقطه باغ و پشت درختی نشستم هنزفریمو گذاشتم تو گوشم اهنگی پلی کردم
اینقدر گریه کردم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

اروم چشمامو باز کردم

هوا تاریک بود درختایه باغ فضا رو ترسناک تر کرده بود

زود گوشیمو در اوردم به ساعت نگاه کردم
ساعت12شب بود

میترسیدم برم از یک طرف ارشام سر به تنم نمیزاشت از طرف دیگه ترس از باغ که خیلی ترسناک بود

بلخره تصمیم گرفتم گوشیمو دستم گرفتم
زنگ زدم به ارشام

ولی با صدایه خانومی که میگفت : شما موجودی کافی ندارید ناامید تر شدم

قطع کردم چراغ قوه رو روشن کردم

اروم بلند شدم

اروم اروم از میان درختا میرفتم

تا رسیدم به خونه

زود واردشدم

اروم رفتم بالا
که افسانه جون دیدم که نشسته تو راه پله و سرش تو دستشه

شادی: افسانه جون

یه باره افسانه جون پرید

افسانه جون: وای دختر تو کجایی

شادی: تو تو باغ خوابم برد

افسانه جون: دختر تو ما رو نصف جون کردی

شادی: ارشام؟

افسانه جون: امده بود دنبال تو خدا فقط بهت رحم کنه خیلی عصبانی بود

ترس کل وجودمو گرفت اون منو میکشت

افسانه جون زود گوشیشو دستش گرفت

زنگ زد به ارشام بعد اینکه گفت بهش محکم منو بغل کرد

بلند شدیم رفتیم تو اتاق افسانه جون

شادی: افسانه جون خیلی عصبانی بود

افسانه جون: اره تا از ساعت نه گذشت داشت دنبالت میگشت

ترس بیشتر تمام وجودمو گرفت

اشکم داشت در میومد

شادی: میشه نزارید منو عزیت کنه

افسانه جون محکم بغلم کرد

افسانه جون: معلومه که نمیزارم غلط میکنه دستش به دختر من بخوره

اشکم در امد و اروم گریه کردم

که با صدایه ماشین ارشام

با صدایه ماشین ارشام ترسم بیشتر شد

دستام داشت میلرزید

که یه باره در اتاق باز شد

ارشام امد تو

اینقدر عصبانی بود که از صورتش میشد فهمید

ارشام امد طرفم که افسانه جون وایساد جلوش

ارشام: مامان برو اون طرف

افسانه جون : برم کنار که باز بزنیش

ارشام: زن خودمه

افسانه جون: هنوز عقد نکردید که زنم زنم میکنی

ارشام: مثل اینکه یادتون رفته تو تبریز سیقه محرمیتو

افسانه جون: نه یادم نرفته فقط هنوز عروسی نگرفتید که

ارشام: مامان برو اوم طرف

افسانه جون بازم وایساده بود جلوش

داشت حالم بد بود خیلی ترسیده بودم از اینکه بازم ارشام بخواد بزنتم

ارشام: مامان برو کنار کارش ندارم فقط میخوام ببینم کدوم گوری بوده

افسانه جون : مطمئنی

ارشام: اره

افسانه جون: اگه عزیتش کنی من میدون تو ها

ارشام: کارش ندارم فقط میخوام باهاش حرف بزنم

افسانه جون کنار رفت
و با کنار رفتنش تمام تنم لرزید

ارشام: بیا تو اتاق زود

و وایساد کنار در

با التماس نگاه افسانه جون میکردم

افسانه جون امد طرفم

افسانه جون: کارت نداره

با حرفاش یکم حالم بهتر شد

رفتم طرفش

که دستمو گرفت

تا رسیدیم تو اتاق خودمون

اینقدر دستمو محکم گرفته بود که درد گرفته بود

وارد اتاق شدیم

ارشام: کدوم گوری بودی

با ارامش سوال پرسید بیشتر ترسیدم مثل اینکه ارامش قبل طوفانه

شادی: من من به خدا جایی نبودم

فقط فقط رفتم تو باغ خوابم برد

به خدا راست میگم
اشکام ریخت

که یه باره دستشو اورد بالا

منتظر سیلی محکمی بودم

که با صدایه خورد شدن

اینه قدی کنارم چشمامو باز کردم

از ترس عقب عقب رفتم

اینه خورد شده بود

ارشام امد جلو سیلی تو صورتم زد

که کنار دیوار سر خوردم

ارشام: تو باغ خوابت برد اره فکر نکردی یکی نگرانته مگه تو جا نداری که تو باغ خوابیدی نشنیدی اینقدر صدات زدم ها راستشو بگو شادی کدوم گوری رفتی ها

شادی: به خدا تو باغ بودم هنزفری تو گوشم بود

ارشام داد زد : کدوم گوری بودی

شادی: به خدا تو باغ بودم

میلرزیدم

ارشام : شادی وای به حالت از باغبون بپرسم بفهمم دروغ گفتی

و از اتاق بیرون زد

سرمو تو دستم گرفتم زار زدم

لعنتی

بعد نیم ساعت ارشام برگشت

ترسیدم یه باره بلند شدم

ارشام نشست رو تخت سرشو تو دستش گرفت

بعد چند دقیقه سرشو بالا اورد

ارشام: خیلی بی فکری نمیتونستی بیا بالا بخوابی

 

ارشام: فکر نکردی این جوری غیبت بزنه چقد نگران میشم

شادی: ببخشید نفهمیدم چطور خوابم برد

ارشام: بیا اینجا

یکم ترسیدم ولی رفتم طرفش

کنارش نشستم
که محکم بغلم کرد

ازم جدا شد بلندم کرد

گذاشتم تو بغلش

لباشو رو لبام گذاشت بوسیدم

ازم که جدا شد اشکام ریخت

ارشام اشکامو پاک کرد

ارشام: چرا گریه میکنی

شادی: هیچی

ارشام: دیگه هیچ وقت بی خبر نرو

سر تکون دادم به معنی باشه

ارشام انداختم رو تخت

لباشو رو لبام گذاشت

بوسید

ازم جدا شد

دکمه هایه لباسمو باز کرد

از تنم بیرون اورد

شلوارمم پاره کرد یه باره

لخت جلوش بودم

پیرهنشو در اورد

شروع کرد بوسیدن گردنم

اروم از گردنم امد رویه سنه هام

جوری سنه هامو میخورد که حتما فردا کبود میشه

زدم رو سینش

شادی: خیلی وحشی هستی

ارشام لبخند خبیسی زد

ارشام: چزوره وحشی واقعی رو نشونت بدم وحشیم بیشتر دوست دارم

یکم ترسیدم ولی کرمم گرفته بود

که خندیدم

شادی: خیلی بدی میدونی چقد درد داشت

ارشام: تقصیر خودته

شادی: نه خیرم مگه چیکار کردم که این کار باهام کردی

ارشام: چیکار نکردی دلبری میکنی ادمو بد مست میکنه

شادی: نمیخوام یعنی من هر بار باید اینقدر عزیت بشم

ارشام: اگه چموش بازی در نیاری نه خیر

شادی: اصلا دیه نموخوام منو نابود کردی

ارشام: مال خودمی

شادی: نمیخوام اگه قرار باشه این جوری باهام رفتار کنی نمیخوام

ارشام: باشه خانوم حالا ناز نکن بیا بغل عمو

و بغلم کرد

شادی: ارشام خیلی بدی

ارشام: بده خواستم با زنم حال کنم نرم با هرزه هایه خیابونی

محکم زدم به سینش

شادی: تو غلط میگنی منو پاره کردی حالا میگی برم با اونا چشماتو از کاسه در میارما

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡شادی♡♡♡♡♡♡

 

ارشام: شادی زود تر با پدر بزرگت هماهنگ کن بیایم خواستگاری

شادی: جنابالی که منو دوست نداری چرا بگم

ارشام: کی گفته

شادی: خودت تا بهت میگم بگو دوسم داری میگی پرو نشو

ارشام: حالا بگم خوبه

شادی: نه خیرم قبول نیست الان میخوای خرم کنی منم میخوای بعدا مثل بقیه دور بندازی

ارشام: اگه بگم عاشقت شدم چی

شادی: اگه پس دوستم داری چرا عزیتم میکنی

ارشام: کی عزیتت کردم

شادی: اوممم اون موقع که ترسوندیم زدی شیشه اینه رو شکونی زدی تو گوشم همین الانم کلی منو عزیت کردی

ارشام: اون موقع تقصیر خودت بود که غیبت میزنه نگرانت شدم هر چی هم میگشتم نبودی عصبی شدم

شادی: اصلا چرا وقتی من کاری میکنم تو حتما باید با رابطه عزیتم کنی که اینقدر درد بکشم

ارشام: چون میخوام ارومم کنی

شادی: الان اروم شدی ؟

ارشام: خیلی

شادی: بله دیه جنابالی منو میزنی اروم میشی

ارشام: بسه دیه مال خودمی

شادی: نه خیرم

ارشام: تو ما منی فقط

شادی: اگه دوسم داری پس نباید اینقدر عزیتم کنی

ارشام: باشه

شادی: تو کی منودوست داشتی اصلا چرا بهم نمیگفتی

ارشام: چون مثل الان پرو میشدی

شادی: بی ادب

ارشام بلند شد

دستمو گرفت

ارشام: بلند شو بریم حموم خانوم خانوما اینقدرم حرف نزن

شادی: نمیام

ارشام: مگه دست تو هست

شادی: بلههه

ارشام بغلم کرد بردم تو حمام گذاشتم زیر دوش و بازش کرد

شادی : من نمیخوام از حموم متنفرم

ارشام خندید

 

بعد یه دوش دو نفره بیرون امدیم

لباس پوشیدیم

زود ملافه تخت که کثیف شده بود بردشتم انداختم اون طرف که بعد بندازم لباس شویی
پتو مسافرتی پحن کردم

و دراز کشیدم

انگار بدنم کوفته شده بود

ارشامم امد بغلم کرد

خوابیدیم

اروم چشمامو باز کردم ارشام نبود

یکم حالم گرفته شد

بلند شدم رفتم دست صورتمو شستم

رفتم جلو اینه که برگا نوشته ای چسبیده بود به اینه

برش داشتم

مال ارشام بود

نوشته بود:

سلام توله من میرم دانشگاه تو هم بلند شدی حتما برو پایین صبحانه بخور بفهمم باز یه لقمه خوردی من میدونم تو
من ظهر میام

امروز شبم با دوستایه من شب مهمونی دعوتیم

عاشقتم خدانگهدار

لبخندی زدم برگه رو گذاشتم تو کشو

موهامو شونه زدم رفتم پایین

وارد اشپزخونه شدم برام صبحانه اوردن صبحانه کاملی خوردم

زود از پله ها بالا رفتم وارد اتاق افسانه جون شدم که داشت با تلفن حرف میزد

حرفاش که تموم شد قطع کرد

امد طرفم بغلم کرد

نشستیم رو تختش

افسانه جون : ارشام که عزیتت نکرد

شادی: نه فقط زد اینه رو خورد کرد بعدم دستشو نابود کرد و در ادامه منو داغون کرد

افسانه جون بلند خندید

افسانه جون: شعر میسازی دختر

شادی: خب کلی گفتم دیگه

افسانه جون: پس دیشب کلی حال کردی

شادی: نه خیرم اصلا حال نکردم پسرتون یه وحشی تمام عیاره

افسانه جون بلند خندید

افسانه جون: عجبا دخترم دخترا قدیم ازین حرفا جلوشون میزدی کلی سرخ سفید میشدن

شادی: تازه خیلیم مقاومه با اون دست داغون باید تا سه شبانه روز نمیتونست تکونش بده زیادی فعاله

افسانه جون: تو چقد شیطونی دختر

شادی: بلی بلی

در باز شد ارشام وارد شد

ارشام: به چی میخندید

افسانه مون: به پیش فعالی پسرم فقط مواضب باش قبل عروسی حامله نشه

و خندید

ازشام: مامانننن

افسانه جون: چیه خب عروس گلم برام تعریف کردم

ارشام: والا دنیا برعکس شده قبلا عروس مادر شوهر دشمن خونی بودن الان شدن رفیق فاب شادی خانوم من به حساب شما بعدا میرسم

افسانه جون: این که ما رفیق فاب شدیم بخاطر اینا که شادی خیلی عالیه

ارشام: اصلا ما چرا اینجا موندیم برمیگردیم خونه من

افسانه جون: نه خیرم تا عروسی نکنید نمیزارم خونه منید این جوری میکنید چه برسه برید خونه خودتون

ارشام: والا خدا بهم رحم کنه

و رفت

منم بعد ارشام بلند شدم

شادی: من برم دیه بای بای عشقم

افسانه جون: برو دختر زبون نریز

 

ز اتاق بیرون امدم
و وارد اتاق خودمون شدم

ارشام دراز کشیده بود رو تخت و به سقف زل زده بود

رفتم طرفش و یه باره پریدم روش

که چیز نگفت

شادی: هی اقاههه چی شدیید

بازم هیچ نگفت

شادی: چته تو قهری ایا؟
اقا مامانت بود دیه قریبه نیست که بعدم من چیز نگفتم

ارشام: که چیز نگفتس اره

شادی: اوهوم فقط گفتم خیلی پیش فعالی زدی اینه رو خورد کردی دستتو نابود کردی بعدم زدی منو داغون کردی و اینکه گفتم نفهمیدم چطور با اون دست نابود منو داغون کرد

ارشام: چقدم هیچی نگفتی اگه نفهمیدی میخوای یه بار دیگه امتحان کن

شادی: خیلی بدی نموخوام

که خندید و منو انداخت رو تخت و خودشم روم خیمه زد

لباشو رو لبام گذاشت و بوسید

داشتم نفس کم میوردم محکم زدم به سینش که عقب رفت

کنارم دراز کشید که خودمو تو بغلش جا کردم

شادی: ارشام

ارشام: جانم

با جانمش کیلو کیلو قند تو دلم اب میشد و کلی خوشحال شدم

شادی: بریم نهار

ساعت 2:15 هست

ارشام : من گشنم نیست تو برو

شادی: نچ

ارشام: تو صبحانه درست نمیخوری بلند شو برو من نمیخورم

شادی: پس منم نمیرم

ارشام : بلند شو خانوم لوس

شادی: من لوس نیستم

ارشام : هستی

دستمو کشید بلندم کرد

تیشرتی تنش کرد
و رفتیم پایین

رفتیم تو اون اتاقه که کسی نبو د

شادی: پس افسانه جون کجاست

ارشام: احتمالا چون تنها بوده رفته تو اشپزخونه

با ارشام رفتیم تو اشپزخونه ارشام درست گفته بود اونجا بود

دور میز نشستیم

صدیقه برا ما هم بشقاب اورد

و کشید

جلومون گذاشت

اروم با غذا بازی میکردم نمیدونم چم بود هم گشنم بود هم حوصله غذا نداشتم

ارشام: چرا نمیخوری

شادی: نمیخوام

ارشام : مگه دست خودته

قاشق ازم گرفت

و پرش کرد
اورد جلو دهنم

شادی: نمی

که یه باره قاشوش رو وارد دهنم کرد

به اجبار تند خوردم

شادی: نمیخوام ارشام

ارشام: منم گفتم دست خودت نیست که نخوای باید بخوری

به اجبار ارشام چنتا قاشق خوردم

برگشتم سمت افسانه جون که داره با محبت نگاهمون میکنه

یه باره خجالت کشیدم

ارشام: دهنتو باز کن کوچولوووو

زدم به پاش

شادی: نموخوام دیه

ارشام: منو میزنی اره باشه بعدا با هم حساب میکنیم دهنتو باز کن همین یکی

اون قاشق خوردم

ارشام: هنوز چیز نخورده بود

نشستم ارشامم که خورد

بلند شدیم

شادی: ممنون ازتون

افسانه جون بای بای جیگر

افسانه جون خندید

 

و زود پشت ارشام رفتم و یه باره پریدم رو کمرش و دستامو دورش حلقه کردم

ارشام: میدونی این کارات تاوان داره اونم تاوان سختتت

شادی: اوهوم

ارشام: باشه

رفتیم بالا که انداختم رو تخت خودشم تیشرتشو در اورد

دراز کشید

شادی: ارشاممم

ارشام: جان

شادی: مهمونی امشب مال کیه ؟
برا چیه؟

ارشام: تولد سارا هست

شادی: امروز چندمه؟؟

ارشام: 2 ابان

یه لحظه دلم گرفت که تولد خودمم فراموش کردم 3ابان تولد من بود ولی هیشکی حتی یادشم بهم نبود

شادی: کادو گرفتی؟

ارشام: میریم میگیریم

شادی: اها باشه

زود چشمامو بستم که چشمایه پر اشکمو نبینه

و تلاش کردم برای خوابیدن که موفقم بودم

با صدایه ارشام چشمامو باز کردم

ارشام: شادی بلند شو باید بریم برا کادو

زود بلند شدم

شادی: باشه

زود پریدم تو حمام یه دوش گرفتم ولی تا یادم به تولد سارا میفتاد بغض میکردم

زود از حمام بیرون امدم و موهامو خشک کردم مانتو پوشیدم ارایش کردم

زود پریدم جلو ارشام

شادی: من امادم

ارشام: بریم

از خونه بیرون رفتیم نشستیم تو ماشین

حرکت کرد

تو ماشین تا برسیم سرمو به شیشه تکیه دادم و هیچی نگفتم

تا رسیدیم پیاده شدم

بعد گشتن چنتا مغازه
یه پاندا بزرگ گرفتیم با یه ساعت

ساعتو ارشام گفت بگیریم ولی پاندا رو من از بس گفتم باید بگیری گرفتیم

بعد اینکه لباس هم گرفتیم برگشتیم خونه

به محض رسیدن شروع کردم به اماده شدن

لباسم یه لباس عروسکی قرمز بود که به بدبختی ارشامو راضی کردم برام بگیرتش

موهامو پشت گوشم با دوتا کش بامزه بستم و موهایه جلوم رو چتری زدم

لباسمم به بدبختی پوشیدم

و کفش مشکی پاشنه10 سانتی برداشتم پوشیدم

نشستم جلو میز ارایشم

و شروع کردم به ارایش

ارایشمم که تموم شد

مانتو بلند مشکی مجلسیم با یه شال مشکی برداشتم پوشیدم

ارشام رفته بود ارایشگاه موهاشو درست کنه

نشسته بودم رو تخت که در باز شد ارشام وارد شد موهاش خیلی باحال شده بود

ارشام: چطوره

شا ی: عالی

که ارشام یه باره اخم کرد امد طرفم

ارشام: فگر نمیکنی ارایشت زیاده و لباستم زیادی کوتاه و بازه

شادی: ارشام قرار بود این دفعه گیر ندی

ارشام: قرار نیست بزارم چشم همه روت باشه

شادی: بی خیال لطفا من که پیش خودتم لطفا لطفا

و با قیافه مظلومی نگاهش کردم

ارشام: باشه فقط اخر شب برا خودت بد میشه

شادی: چرا

 

 

 

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پسر مغرور دختر شیطون
  • ژانر: عاشقانه .اجتماعی.اجباری.
  • نویسنده: فائزه پیرمرادیان
  • 24 روز پيش
  • فائزه پیرمرادیان
  • 11,772 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17327
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.