| Wednesday 21 October 2020 | 10:14
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 5

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 5

                 رها

با حس نوازش شدن بینیم چشام رو باز کردم؛ چون تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام خواب‌آلود بود، اول حس کردم خوابم.

– اخه دختر این چه خوابیه می بینی؟

– چه می دونم وجدون جونم!؟

– دختر مردم خواب شاهزاده با اسب سفید می‌بینم تو خواب سوسک؟

– سوسک!

با اسم سوسک چشام رو بهم فشار دادم همین که چشام رو باز کردم، دوباره همون سوسک جگری جلو چشام داشت آسیناش رو بالا می‌زد و کوری می‌خوند.

– آهای دخی با تو ام به من میگن سوسک جرئت داری بیا بجنگیم ببین کدوممون زور داره، از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بچش ببین چه تیزه؟…

نفسم رو حبس کردن و بعد شروع کردم به جیغ زدن البته جیغ که چه عرض کنم، طوری جیغ زدم که سوسکه بیچاره خودش رو خیس کرد. اما من که بیشتر از اون ترسیده بودم مثل جد بلند شدم و پریدم داخل حال… داخل حال بودم و هنوز داشتم جیغ می‌زدم، به اطراف که نگاه کردم خاطره و مهناز که انگار دهنشون آسفالت شده بود، دهنشون صد و هشتاد درجه باز کرده بودن به سمت چپ که نگاه کردم محسن و شقایق با چشای گرد شده داشتن بهم نگاه می‌کردن طوری که انگار جن دیده باشن. دهنم رو بستم گوشم از شنیدن اون همه صدای جیغ درد و فک و هنجرمم می‌سوخت، نمی‌دونم اول صبحی این همه انرژی رو از کجا گرفته بودم…

به خودم که نگاه کردم بله پاهای سفید و ظریفم تا زانو خود نمای می‌کردن یه شرتک سبز و یه تیشرت به همون رنگ که مدل یقش باز بود و سینه هام رو نشون می‌داد، موهای بهم ریخته طلایی رنگم که تا روی باسنم اومده بودن… دست از آنالیزم کردن خودم کشیدم چون یهو یادم افتاد که یه نامحرم داره من و دید میزنه؛ سریع به سمت حموم رفتم به حدی تند رفتم که حتی جلو پامم ندیدم. هنوز داخل حموم نرفته بودم که با سر و کمر خوردم زمین… از شدت درد چشام رو بستم اما نه جرئت داشتم چشام رو باز کنم نه چیزی بگم.

– دختره دست‌و‌پا چلفتی صابون به اون بزرگی رو ندیدی؟

– یعنی به‌خاطر صابون بود وجدون جونم؟!

– نه پس چی بود؟

– چی می‌دونم فکر کردم شامپو ریختن…

– اوف دخی ولم کن.

– حالا کی گرفتت؟

– یه موجود بی‌شعور به اسم وجدون.

– ده آخه اسکول کی به وجدونش این و میگه؟ من که رفتم…

داشتم با وجدونم بحث می‌کردم که یهو از زمین بلند شدم یه ذره پلکام رو تکون دادم نه خدا رو شکر می‌تونستم ببینم، خوب که دقت کردم محسن باچشای خمار داشت به فرق سینه هام نگاه می‌کرد. آب گلوم رو به زور خوردم و آروم سرفه کردم، محسن که انگار تازه متوجه شده بود نگاهش رو به جلو دوخت.

خاطره و شقایق توی سرشون می‌زدن و گریه می‌کردن، هر کدومشون رنگ شون به سفیدی گچ شده بود، هر کدوم با فاصله رها، رها کنان درست شبیه جوجه که دنبال مادرشون بیفتن دنبالمون میومدن… به اتاق که رسیدیم محسن خم شد که منو توی رخت خواب بزاره اما من یهو ترسیدم و کمی تکون خوردم محسنم تعادلش رو از دست داد و

اوفتاد روم… لباش روی لبام بود و سینش روی سینم دماغامون بهم چسبیده بود نفس هردمون به صورتامون برخورد می‌کرد. انگار زمون متوقف شده بود؛ ضربان قلبم تند و نامنظم می‌زد یه حس عجیب به جونم افتاد حسی که کاملا غریبه بود…

محسن به چشام خیره شده بود، این اولین باری بود که به یه مرد اینقدر نزدیک بودم به حدی نزدیک که مژه‌های چشام با مژه‌هایش برخورد کنه.

محسن آروم لباش رو روی لبام تکون داد نامفهوم لب زد.

– ب… ب… بخ… شید.

نفس کشیدن برام سخت شده بود خدا، خدا می‌کردم زود تر دست از حرف زدن بکشه، چون دیگه قلبم داشت بیرون میومد آروم دستم رو بالا آوردم روی سینه محسن گذاشتم ضربان قلب اونم بدتر از ضربان قلب من بود با دستم سینش رو حول دادم.

محسن به عقب رفت انگار برای یه لحظه مردم و زنده شدم.

– آخیش

– چته دخی داری می‌میری؟

– هیچی وجدون تو ولم کن من خوبم.

– عه اینطوریه؟!

– آره.

– من و بتونی رد کنی، این دو میرغصب رو چیکار می‌کنی؟

به اطراف نگاه کردم، دهن شقایق و خاطره باز مونده بود و چشاشون گرد تر از همیشه بهمون نگاه می‌کردن، هردو هماهنگ پرسیدن: این… اینجا… چ خبره؟

صورت محسن درست شبیه لبو شده بود، لبو که چه عرض کنم صد رحمت به لبو مثل جد از سر جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت…

– آه نامرد نرو!

– چته گیر افتادی؟

– کوفت وجدون ولم کن.

– اصلا من میرم بخوابم.

– برو کفه مرگت رو بزار دیگه.

– هی! مثل آدم حرف بزن مثلاً وجدونم یکم احترام بذار.

– وجدون عزیزم میشه گورتو گم کنی یا زنگ‌ بزنم حراست؟

– خخخ مثلا الان بترسم حراست چیه؟

– عه ولم کن فقط برو، خدا این چه وجدونی بود نصیب من شد؟!

شقایق دستش رو روی سرم گذاشت و موهام رو نوازش کرد، درست شبیه کسای که می‌خوان مار رو با زبون خوش از لونش دربیارن، لب زد.

– خب عزیز چ اتفاقی افتاد؟

– محسن خواست من و روی رخت خوابم بذاره…

بقض لعنتی باز گلوم رو گرفت، چشام بارونی شد دیگه واقعا باورم شده بود که دخترا اشکشون دم مشکونشه ببریده بریده لب‌زدم.

– اااااا….ت…فا…فاق بود، فقط یه اتفاق بود. وزنم زیاد بود… نتونست تعادلش رو حفظ کنه افتاد…

خاطره جلو اومد و کنارم نشست.

– حیف شد فکر کردم همدیگه رو بوسیدن.

– چچچچچچی! بوس نه!

ابرو هاش رو بالا انداخت.

– یکم فکر کن، مطمئنی؟

– فقط عذرخواهی کرد.

– آخ بمیرم برات اولین بوست بود نه؟

– آره…

اصلأ حق بود خاطره رو یه کارگاهی چیزی می‌کردن، لبام رو گاز گرفتم و چشام رو بستم.

– آخ… آخ.

– چت شد؟

– آخ خاطره کمرم و سرم.

– کم فیلم هندی برو تو دیگه اعتراف کردی.

– چی، چی رو کم فیلم هندی برو من دارم می‌گم کمرم و سرم درد می‌کنه نمی‌فهمی؟!

– عوف… ول کن بابا

– مگه گرفتمت!

– حالا چرا رفتی توی حموم، خبر مرگت جای بهتر از حموم گیر نیوردی؟

دستم و پشت سرم بردم به اندازه تخم مرغی بالا اومده بود، خیلی درد می‌کرد.

– چی! چیزی گفتی؟

– ام… لیلی مرد بود یا زن؟

– خاطره این چه سوال مسخره‌ای؟ خب معلومه زن

– پس چرا تا الان من فکر می‌کردم زنه؟

تا اومدم جوابش رو بدم مهناز با یه لیوان آب ‌قند اومد و لب زد.

– برید کنار که پرستار اومد، دوستان عزیز همه بیرون برین که مریض به شدت نیازمند استراحته وقت ملاقات تموم شده.

همه بیرون رفتن ، مهناز آب قند رو به زور توی دهنم ریخت هرچی بهش گفتم نمیشه بخورم مسواک نزدم به خرجش نرفت که نرفت؛ در آخر کل آب قند رو بهم تحمیل کرد و از اتاق بیرون رفت تا استراحت کنم… هر کاری میکردم خوابم نیومد. گوشی رو برداشتم و رفتم توی فضای مجازی سرعت اینترنت از سرعت حلزون هم کمتر بود…

یه آهنگ از سعید آسایش گذاشتم، با آهنگ زمزمه کردم.

🎶🎶🎶🎵🎶🎶🎶

تو مهمونی دیدمش با نگاه گرمش

دلمو چه راحت آورد به چنگش

هر کی اونو دیدش غش میکردش

سهم من از مهمونی چشمای قشنگش

بیا بیا جلو خانم خوشگله خوشگله خوشگله

بیا بیا جلو خانم خوشگله خوشگله خوشگله

هر کی تو مهمونی به خودش میگه

اون خانم خوشتیپ و خوشگله کیه

هر کی تو مهمونی به خودش میگه

اون خانم خوشتیپ و خوشگله کیه

یکهو دیدم خانمی پریده رنگش

یکهو دیدم خانمی پریده رنگش

به تاپ و توپ افتاده قلب قشنگش

به تاپ و توپ افتاده قلب قشنگش

… قلب قشنگش

🎶🎶🎶🎶🎵🎶🎶🎶🎶

آهنگ که تموم شد رفتم سراغ تلگرامم، سجاد آنلاین بود همین که دید آنم پیام داد.

– بچه صبحت خوش، کجای چیکار می‌کنی؟

تو دلم یه بچه پرو به تو چ‌ای نثارش کردم، تایپ کردم.

– خونه، چند دیقه پیش با یه سوسک جنگیدم، افتادم زمین…

کل ماجرا رو براش تعریف کردم، اونم یه چند تا استیکر خنده فرستاد.

-🤣🤣🤣🤣

– خب الان حالت خوبه؟

– آره خوبم، اما سرم تیر می‌کشه… از اون بدتر اینکه امروز دانشگاه دارم و نمی‌تونم برم.

– آخی قربون سرت برم، اینقدر گیج بازی در نیار مثلا قرار نقاشی رو تکمیل کنی؟

تا اومدم تایپ کنم: نگرون نباش یه ثانیه قبل از مرگمم که شده کارت رو انجام می‌دم، یهو حس کردم یه مایع گرم از پشت سرم روی گردنم حرکت می‌کنه، نفس کشیدن برام سخت شد چشام داشت تار می‌شود دستم رو آروم بلند کردم و روی گردنم گذاشتم دیگه نفهمیدم چی شد…

چشام رو که باز کردم گیج گام تیر کشید، چیزی رو نمی‌دیدم جیغ زدم.

– ی… کی…این لامپ ها رو روشن کنه من چیزی نمی‌بینم! کسی اینجا هست؟

یه صدا شنیدم.

– عزیزم آروم باش کمتر از پنج دیقه دیگه حالت خوب میشه، پس آروم باش مجبورم نکن بهت آروم بخش بدم.

آروم سرجام نشستم حتی دیگه آه هم نگفتم…

با ترس چشام رو باز کردم اینبار یه پرده هفتاد رنگی روی چشام اومد، سرم رو تکون دادم یکم بهتر شد اما تبدیل به رنگین کمون شد.

یه صدا شنیدم.

– رها جونم خوبی، چیزی می‌خوای؟

سرم رو چرخوندم، شقایش کنار تختم وایساده بود، چشاش خمار شده بود، اسرات بی‌خوابی رو می‌شود از توی چشاش و قیافه‌ی خستش دید.

– نه شقی فقط دارم چشام رو امتحان می‌کنم.

– اها.

– شقایق من و کی آورد بیمارستان؟

– من و محسن، ساعاتی ۱۱:۳۹ بود که گوشیت زنگ خورد منم هی صدات زدم اما هیچی نشنیدم… خلاصه اومدم توی اتاقت دیدم کل بالشت خونیه…. آوردیمت بیمارستان.

– ممنونم که نجاتم دادین هم از تو هم از محسن.

– کاری نکردیم واسه جبران وقت زیاده…

دماغم رو گرفتم، سرم رو تکون دادم.

– شقی میشه یه خوشبو کننده‌ای چیزی اسپری کنی؟ دارم بالا میارم آخه چرا از الکل استفاده می‌کنن؟

پوزخندی زد، لب‌زد.

– دختر اگه توی بیمارستان از الکل و مواد شیمیایی ضدعفونی استفاده نکنن، پس باید کجا استفاده کنن؟

– چ می‌دونم سر قبر من.

– رها جونم تو بمیر من خودم میام هرروز از این مواد استفاده می‌کنم.

– عه زبونتو رو گاز بگیر مهناز جون خدا نکنه.

یه پالتو عسلی هم رنگ چشاش پوشیده بود، یه کلاه مشکی و چکمه های قهوه‌ای درست شبیه داف ها شده بود.

– مگه اومده عروسی؟

– عه زشته وجدون می‌شنوه.

– نه نترس احمق جون بجز تو کسی صدام رو نمی‌شنوه.

– چی می‌شود تو لال بودی و منم نمی‌شنیدم؟

– ولا نمی دونم!

– برو ولم کن سرم درد می‌کنه؟

چشام رو باز و بسته کردم، لب زدم.

– بچه ها یه خواهش خونوادم هیچی نفهمن.

– می‌‌دونی چیه هیچ کدوم جرئت نکردیم به خونوادت خبر بدیم.

سرم رو تکون دادم، یه نفس عمیق کشیدم.

– اها! شقی جون خوبه خدا رو شکر.

– میگم رها، کی مرخصت می‌کنن؟

– مهناز چند دیقه بیشتر نیست که به هوش اومدم، نمی‌دونم.

– شقی مراقب رهی باش من برم یه چیزی بگیرم براتون بیارم.

– مهناز فقط قبل از رفتن بپرس رها می‌تونه خوراکی بخوره یا نه؟

گیج به هردوشون نگاه کردم، لب زدم.

– چرا نتونم بخورم؟

– می‌دونستی ناراحتی قلبی داری؟

– آره شقی جون می‌دونستم.

– ببینم می‌دونستی دو روزه بی‌هوشی؟

چشام گرد شد، بریده بریده لب زدم.

-چ…چیییی؟!

– مهناز چرا بهش گفتی؟

– من از کجا باید می‌دونستم بهش هیچی نگفتی؟

– خب مهناز خودش گفت تازه به هوش اومده.‌‌..

نزاشتم حرفش رو تموم کنه با کله پریدم وسط حرفش و بلند فریاد زدم.

– میشه یکی تون جواب من و بده؟

هردوشون هماهنگ لب زدن.

– جونم.

یهو یه صدای به گوشمون اومد، که موجب شد همه سرمون رو بچرخونیم.

– لطفاً ساکت باشین منم بیمارم درد دارم.

هرسه سرمون رو تکون دادیم، هماهنگ لب‌زدیم.

– باش.

دختره صورتش رو برگردون طرف ما، نصف صورتش با باند پوشیده بود؛ اما رنگ چشاش آبی بود و پوستشم تقریباً سفید، موهای سفیدی داشت اما جوون بود.

– ممنونم.

مهناز جلو رفت و به دختره دست داد، لب زد.

– من مهناز افشار دانشجو هنر هستم.

– منم الناز بستامی هستم، معلم ابتدایی پسرونه…

– خوشبختم خانم بستامی.

– منم همینطورخانم افشار.

– من می‌خوام برم خوراکی بخرم الناز جون البته ببخشید خانم بستامی چیزی نمی‌خواین واسه شمام بگیرم؟

الناز لبخندی‌زد که چال گونش مشخص بود، از بچگی عاشق چاله گونه بودم اما هرچی می‌خندیدم دریغ از یه چاله گونه، لب‌زد.

– من و الناز صدا کن اینطوری راحت ترم، منم تو رو مهناز صدا می‌کنم باشه؟

– عالیه الناز جون.

– خب مهناز جون من یه فنجون قهوه و یه بسته شکلات تلخ.

– اوکی باشه برات می‌گیرم.

همین که خواست بره من و شقایق باهم صداش کردیم.

– مهناز واسه ماهم قهوه بگیر.

کامل برگشت، نفسش رو بیرون داد.

– اوف! برم؟

– آره خدا به همرات.

من و شقایقم با الناز دوست شدیم، درست زمونی که داشتیم گل می‌گوفتیم و گل می‌شنیدم گوشیم زنگ خورد به صفحه نگاه کردم، اسم رضا بالا اومد گوشی رو برداشتم.

– الو خواهری خوبی؟

– آره عزیزم تو چطور؟

– رها یه خواب بد دیدم مطمئنی خوبی؟

– آره عالیم.

– آجی جون ببین مراقب خودت باش باشه؟

– باشه عزیزم تو هم مینطور.

– رها جون رضا واقعا حالت خوبه؟

– اره رها فدات بشه حالم خوبه.

– خدا نکنه نفس داداش، من یکم سرم شلوغه دوباره بهت زنگ می‌زنم.

– باشه راحت باش.

گوشی رو قطع کرد، رفتم سراغ تل… پیامای زیادی داشتم، رفتم سراغ پیام های سجی؛ شیش تا تماس بی‌پاسخ از طرف سجی یقینن به خاطر تماس های اون دیروز شقایق متوجه حال خرابم شده یه ویس داشتم اما چون انسوری نبود گوش نکردم. کنجکاوی داشت داغونم می‌کرد که مهناز اومد.

– خب برو‌بچ قهوه آوردم.

– مهناز انسوری باهاته؟

– رها چرا فکر کردی انسوری باهامه؟

– آخه مهناز تو عشق موسیقین.

– آها، باهامه.

– قربون دستت میشه چند دیقه بدیش؟

– آره عزیزم بزار قهوه ها رو تحویل بدم.

– باش.

انسوری رو توی گوشم گذاشتم و ویس رو دانلود کردم، گوش دادم.

– رها، رهی عزیزم فقط گفتم فضا عوض بشه وگرنه استیکر خنده نمی‌فرستادم.

حرفش به اینجا که رسید یکم تن صداش زیاد شد در واقع داشت داد می زد.

– رها، چی شدی؟ تو رو به خاک بابا‌بزرگت تو رو به خاک ننه بابام قسمت می‌دم، بگو چت شد. دارم از اعصبانیت می‌ترکم؟ رهی دوست دارم…

حرفای آخرش چندین بار توی سرم اکو شد.

– رها دوست دارم…

لبام رو فشار دادم تا گریه نکنم، حس عجیبی به سجاد داشتم نه ازش می‌ترسیدم نه احساس غریبی می‌کردم با وجود اینکه ازم دور بود اما دوریش رو حس نمی‌کردم…

– یعنی منم اونو دوست دارم؟

– چ می‌دونم!

– وجدون جونم برو، تو فقط برو!

شقایق انسوری رو از گوشم کشید.

– عزیزم برات خطر داره,کمتر استفاده کن.

– باشه آجی جون.

– میگم رها جون الناز فال قهوه خوب می‌گیره می‌خوای مال تو رو هم بگیره؟

سرم رو تکون دادم و مابقیع قهوه رو خوردم، به مهناز دادم.

– بیا عزیزم حالا که پیشنهاد دادی خودت زحمتش رو بکش ببر الناز جون ببینه.

مهناز لیوان رو گرفت با هزار ناز و عشوه به الناز رسوند….

الناز به قهوه نگاه کرد، لب‌زد.

– ببین رها جون داره میگه یه عاشقی مجازی برات اتفاق می‌افته…

هنوز حرفش تموم نشده بود که دخترا جیغ زدن.

– هورااااااا

– بچه ها بیمارستانه خجالت بکشید!

– عه رها جون بده واسه تو خوشحالیم؟

– مهناز جون بد نیست بیمارستان و ویرون کردین این بده؟

هر دوشون ساکت شدن و الناز ادامه داد.

– خب عزیزم هردوتون همدیگه رو بیش از حد دوست دارین اما…

سکوت کرد و قهوم رو زمین انداخت و زیر پا له کرد، معتجب بهش نگاه کردم.

– الناز جون این چ کاریه؟!

– هیچی فالت عجیبه… فکر کنم اشتباهی شده.

بدون هیچ عکس و عملی گوشی رو برداشتم و برای سجاد تایپ کردم.

– ببخش دو روزه بیمارستان بودم، نتونستم روی نقاشی کارکنم….

امیدوارم که از رمان آواز بی صدای عشق مجازی لذت ببرید 💞

هر جمعه منتظر پارت های جدید باشید 🌹

منتظر نظرات زیبای شما عزیزان هستم 💫

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه،غمگین، کمدی
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=17338
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.