| Saturday 28 November 2020 | 10:56
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت 81 الی 90 به ‌قلم ‌کیمیاعیوضی

رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت 81 الی 90 به ‌قلم ‌کیمیا‌عیوضی

پارت_81از زبان آرتین

رکابی اسپرت سفید ک جلوش نوشته انگلیسی بود پوشیدم ک کل هیکلم بیرون بود خیلی گرم میشدهوانمیخواستم عرق کنم
عطری که همیشه چند ساله از اون استفاده میکنم گل یاس اصل عطر تندی بود ب همه جام زدم
یه شلوار ورزشی سیاه ک از پایین تاساق پام تنگ میشد و دورش نوارای سفیدی داشت پوشیدم
گوشی رو زدم تا موقع رفتن شارژ بشه علی اومد بیرن و اونم ی رکابی پوشید ولی جمع جور تر ینی اویزون نبود بعد حاظر شدن علی ده دقیقه ب یازد بود ک در اتاقم باز
شد اروین و شروین اومدن اتاق با دیدن رکابی ها گفتن :اینجوری میایین
اهومی گفتم علی گفت منم اره هوا گرمه خب
اروین گفت خو اینطوری بیایید اجازه میدم بالشتم رو ب سمتش پرت کردم پرو
علی و شروین ی تیشرت سادع با شلوار ورزشی پوشیده بودن
شروین:خب بریم دیگه تا وسایل هارو هم سوار ماشین کنیم وقت میگیرع موقه رفتن ی کلاه اسپرت مدل جدید چیریکی با کتونی چیریکی رو پوشیدم
گوشیم رو برداشتم همه ب سمت ماشین میرفتیم ک صدای بلند جیغ اروشا اومد
رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــا گشتمت
یهو رها هم بدو از خونه اومد بیرن لبخند زنون اومد سمت ما ولی وقتی نگاش ب تیپ منو علی افتاد خشکش زد
ولی خودش رو جمع کرد
رها:ســــــلام بروبچ
همگی سلام دادیم
ی تیپ ساده ورزشی تنگ مشکی زده بود
ی ارایش ملایم ک ب ی ریمل و رژ خطم میشد کرده بود
شروین با خنده گفت:ابجی رها چرا صدای ابجی اروشا رو در اوردی
انگاری چیزی یادش بیاد سری برگشت پشتش رو نگا کردو گفت ینی صدای اروشا اینجا اومد
اروین:اینجا اومد چیه من فک کردم پشت ماشین نشسته داره داد میکشه انقد واضح بود
رها:صدا ک نیست بلند گو قورت داده
راستش سر رژ حرصش دادم ی رژ بنفش ملایم داره خیلی بش میاد دوس ندارم بزنه رگ غیرتم میرنه بیرون زد بود به لبش که یهو پریدم پاکش کردم که مالید به صورتش
پسراخندن که همه سرا یهو ب سمت اروشا که جلوی در وایستاده بود دستش رو دراز کرد ب سمت رها گرفت و گفت تو مردی دخترکـــــــــــ
تا که اینو گفت پرهام از پشت مثل پِر اروشارو انداخت رو شونش و اورد بیرون
همه داشتن میخندیدن اروشا هم داشت جیغ میکیشد
پرهام نزدیک شد اروشا هنوز رو شونش بود
پرهام رو ب ما سلام داد و گفت خب چیکار کنم پیر شدم از دستشون اینم خیلی جیغ میکشه ببخشید
همه خندیدم و جواب سلامش رو دادیم
اروشا:بزار زمین وگرنه گردنت رو گاز میگیرم
رها:پرهام نزاریشا منو گاز میگیره
علی: بهتر نیست هرچه زود تر بریم داره دیر میشه پرهام اروشا رو گزاشت زمین ولی خودش وسط دختراا وایستاد ک اروشا پاچه نگیره
رها پرید و اروشارو بغل کرد و گفت خانومم دوس ندارم نگاهی به سمت کشیده بشه خب جرمه
شروین بلند به با خند به اروین گفت:
عه اینام عین ما توهم زدن
اروینم خندید و گفت دقیقا
اروشا هم تیپ ورزشی تنگ عین رها زده بود ولی فقط رژ بنفش که به قول رها خیلی بهش میادکل آرایشش بود پرهام هم ساده تر از اون دوتا
اروشا که تازه نگاهش بین ما پیچید لبخندی زد و یه سلامی داد بقیه جواب سلامش رو دادن ولی من براش سر تکون دادم
که اونم شونه ای بالا انداخت و لبخندی زد که اون چال گونه هاش رو به نمایش گزاشت
از وقتی اومده بود بوی که دم صبی استشمام کرده بودم میومد و این اذیتم میکرد
بالاخره سوار ماشینا شدیم و به سمت خونه سحر رفتیم اونم اومد سوار ماشین اونا شد
بعد چند دقیقه دم در خونه هستی اینا بودیم که اونم با ی بچه ای شیش هفت ساله خوشگل اومد رفت ماشین دخترا
بالاخره ساعت یک بود ک رسیدم ب پیست دوچرخه سواری ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم ب بقیه نگا کردم داشتن باهستی وسحر سلام احوال پرسی میکردن
منم رفتم جلو باهاشون سلام احوال پرسی کردم توبغل آروشاپسربچه ای خوشگلی بود ک دستاشو‌انداخته بود گردن آروشا سرشم تکیه داده بود به سرس
رها:خودمونیم آروشابچه خیلی بهت میاد زودتر عروسی کن
آروشا باچشم غره گفت:آره چشم حتما
پسربچه که تازه فهمیدم اسمش ونداد بود سعی کرد خم بشه وموهای رها رو‌بکشه ولی رها رفت کنار
ونداد بالحجه بچگونش گفت:ب توچه من این دلازکه لو که صولتش دوتاجاخالی داره لو دوس دالم
باپسرا وسایل هارو پیاده کردیم و رفتیم ی جاپیداکنیم تابشینیم زیر اندازوباکمک علی انداختم خوراکی ها و سایل جوجه روبابقیه خرت و پرت هاآروین وشروین آوردن
آروشا:عزیزم برو پایین باورکن سنگینی
ونداد:نمیلم
آروشا:هستــی بیااین بچه برادرت رو بگیر
هستی هم انگار نه انگار با لبخند نگاهش کرد
آروشا بچه تو بغل نشست پیش بقیه دخترا ونداددستاشو ول کرد و اومد سمت منو علی دستشو زد ب کمرش وگفت:اسمتون چیه؟
من آرتینم ایشونم علی
ونداد:چقدزستید لباچتونم ک پالست
آروین و شروین بلند خندیدن بچه برگشت گفت:شما زست تلید بعد بدو بدو رفت تو بغل آروشا نشست
باپسراپاشدیم بساط جوجه رو راه بندازیم که هستی و شروین جیم شدن

پارت_82از زبان آرتین

هستی موقع رفتن رو ب ونداد گفت از کنار اروشا تکون نخور رهاو سحر هم ب قیافه اروشا بلند زدن زیر خنده
ده دقیقه بعد پرهام و سحر هم جیم شدن
منو علی و اروین اروشا رها ونداد موندیم
علی داشت جوجه هارو میشست اروینم به سیخ میکشید منم داشتم زغال هارو اماده میکردم رها اومد کنارمون و گفت کمک میخوایید ؟؟
علی با لبخند گفت خواستم حتما میگم زحمت نکش
رها بلند طوری ک اروشا هم بشنوه گفت :من ک نه دس پخت اروشا خیلی خوش مزس گفتم اون بیاد حاظر کنه برامون
اروشا با چشای گرد برگشت طرف رها
رهابا لبخند شیطانی شونه ای بالا انداخت و گفت مگه نیست
اروین با خوشحالی برگشت گفت :واقعا چ خوب تو بیا جا من واستا من از بچه مراقب میکنم
ونداد:تولوندوس
بدم نیومد راهی ک رها گرفته رو پیش بگرم یکم سر ب سر اروشا بزارم
با لبخند گفتم اروشا خانوم من دس تنهام بیا اینجا کمک
اروشا:من نمیام بچه کنارمه ب همون رها بگو
رها با لبخند گفت:هرکی دس پخت منو بخوره ب بیمارستان هم نمیرسه ک هیچ ی جوری تلف میشید ک استمون رو میزارن (شهید جوانان ناکام)
علی بلند خندید و رو ب اروشا گفت پاشو دیگه
انگار هممون دس ب یکی کردیم اروشا رو اذیت کنیم اروشا پاشدنی ونداد دستش رو گرفت
با بی میل اومدن کنار من وایستادن رها هم رو زیر انداز نشست و با لبخنداروشا رو همراهی کرد
اروشا:ونداد دو دقیقه دستم رو ول کن بچه عه
ونداد؛نوموخوام
بعد رو ب من گفت:بولو اون ور ب زن من نزدیج نشو بدم میاد
همینطوری ماتم برد ولی بقیه ب جز منو اروشا داشتن ب بلبل زبونی این بچه میخندیدن
خواستم حالش رو بگیرم خم شم طرفش و گفتم :عمو جون عزیزم تو چند سالته؟
ونداد:ب تولبطی نداله مهم عچقه چه منو الوشا داریم
بلند یه بلــــــــــــه ای گفتم 😐
و پاشدم رو ب اروشا گفتم خوشبخت شید
ونداد:ملسی
اروشا:ونداد عزیزم عشقم همسرم برو کنار وایستا تا برات ناهار درس کنم
انگار ک بلد شد چ جوری دورش کنه ونداد هم رفت پیش رها نشست
من سیخ رو از دس اروین گرفتم یکی یکی ب دست اروشا میدادم ک قیافش هرسری ب طور چندش واری جمع میشد از اخر سیخ هم میگرفت
اروشا کنارم خیلی اینور اونور میشد دس دس میکرد هی بازوم ب دستاش میخورد یهو حس کردی دستی نشست رو زانو هام
پایین رو نگاه کردم دیدم ونداد داره منو اروشا رو از هم جدا میکنه و میگه بولو چنار ببینم
اروشا با خند دس ونداد رو گرفت و گفت دلت خوراکی میخواد
ونداد:الع چلا نخواد
اروشا انگار فرشته نجاتش رو پیدا کرده باشه دسش رو گرفت و گفت من اشپزی نمیکنم فعلا بدو ازمون دور شدن
نگام افتاد ب رها و گفتم تو بیا کمک
رها:چیزه میگم من چیز ی کاری پیش اومد باید برم نمیشه
بدو اونم رفت
اروین سری تکون داد و گفت منم زن پیدا
میکنم از سری بعد منم جیم میشم بعد از نیم ساعت از رفتنشون سحرو پرهام دس تو دس اومدن کنارمون
پرهام:خسته نباشید کمک میخوایید
اروین:اره چرا نخواییم الان فقط باید بخورید اینم کمک شما بعد از حاضر شدن چ کمکی هــا؟
پرهام خندید و گفت ایشاالله بعدا جبران میکنم
اروین:ایـــــــــــــــــــــــــــــشاالله
_میگم اگه زحمت نباشه فقط سفره و خوردنی هارو بچینید تا مام اینارو بیاریم
تقریبا همشون پخته شدن
یکی یکی همشون پیدا شد دور سفره جمع شدیم علی و من جوجه ها رو بردیم ب سمت سفره همش رو گذاشتیم وسط
رها:سحر خوب داداش منو گاپوندیا الان نمیدونه من کیم
سحر:حسودی نکن گلم
ونداد عین بچه ادم کنار اروشا نشسته بود داشت ناهارش رو میخورد
اروین یکم نوشابه ریخت بعدازخوردن
نوشابه بلند گفت
وعــــــــــــــــــــع این چ کوفتیه کی گاز اینو در اورد
ونداد:رها
همه سر به سمت رها برگشت رها که داشت یه تیکه جوجه تو دهنش میبرد خوشکش زد به همه نگا کردو گفت
من نکردم بابا دورغ میگه بعد دوباره خواس جوجه رو بزار دهنش ک اروشا گفت:
منم دیدم نوشابه هارو تکون میدادی
با چشای گرد نگاش کرد ونداد بچگونه خندید و در گوش اروشا ی چیزی گفت ک اونم خندید
اروین:رها پاشو برو عین ادم نوشابه بخر بیار 😐
رها هنوز داش به اروشا نگا میکرد بعد یهو گفت :هوی میمون منو فروختی ب یه بچه خرتر از خودت
اروشا لبخندی زد و باسرش ب زغال ها اشاره کردو گفت تلافیه گلم چرا ناراحت میشی خب

پارت83از زبان‌ آرتین

علی پاشدو گفت دعوا نکنید من میرم نوشابه بخرم
بعد از خوردن غذا سفره رو سحرو و پرهام باز جمع کردن و دوباره داشتن میرفتن ک رها بلند گفت:
کجا مــــــــیرید تک خورا هــــــــا
پرهام:خواهرم داریم میریم دوچرخه گرایه کنیم اجازه هست
رها :اها برید ولی زود بیایید هواسم بهتون هستا
اروشا:اره چشــــــــــم نرفته برمیگردن ..هستی پاشو اینو ازم جدا کنا حوصلم نمیکشه
هستی:😊خوب دوست داره کی بیاییم خواستگاری
اروشا:‌همین امشب خوبه؟😕
رها:اره بابا ونداد خیلی عجله داره که..
اروشا دستش رو گذاشت جلو دهنش و گفت:تو حف نزن که فقط سوتی میدی ابروی همه رو میبری
هستی ریز داشت میخندید
اروین به پهلوم زدو گفت :داشتی سوتی رو
_اره پاشو بریم دوچرخه سواری
با اروین از بچه ها که نشسته بودن دور شدیم …
به سمت اونجایی ک دوچرخه گرایه میدادن رفتیم
سه چهارتا از اون دخترا عملی پلنگ ملنگ هم بود
اروین تا که اونارو دید به طرز خنده داری پرید از پهلو بغلم کردو گفت :وی عشقم ترسیدم اینا چ جور موجودی هستن بچم افتاد عسیسم منو از اینجا دور کن ایـــــــــــــی
لبخندی زدمو و برای یه بارم که شده با شوخی هاش شوخی کردم و تو بغلم گفتم:نترس خانومم الان میبرمت
با چشای گردی نگام کردی:خودتی ارتین؟‌
_اره
آروین:واقعا خودتی؟
_اره
آروین:باور نمیکنم
_نکن
دستشو کشیدم به سمت دوچرخه ها رفتیم یکی اون برداشت یکی من
بعد از دادن کارت ملی به صاحب دوچرخه ها از اونجا هم دور شدیم
به طرف پیست دوچرخه سواری رفتیم

پارت_84از زبان آروین

سوار دوچرخه شدم وشرو کردم به پازدن
از ارتین دور شدم وبه طرف یه جای خلوت رفتم
گوشیمو از توجیبم دراوردم وبه علی زنگ زدم
علی-جونم؟
-عشقم این راه باریکه هس که نزدیک یه اب نماس بیا اینجا کارت دارم
علی-اوکی
قط کردم ویه اهنگ بازکردم تکیه دادم به یه درخت تا علی بیاد بادیدن یه عده دخترکه داشتن باناز وادا دوچرخه سواری میکردن واز جلوم رد میشدن
باعجله خودمو انداختم جلو یه دختره که باجیغ ترمز وگرفت کم مونده بود کله پا بشه
دختره-هــــوی اقا چته مگه م..
بادیدنم حرفاشو خورد وزل زد بم
لبخند دخترکشی به قیافه ی غرق در ارایشش زدم یه تاپ کوتاه تنش بود که بدنش رو به نمایش گذاشته بودجلو مانتوش باز بود…یه ساپورت مشکی پوشیده بود که رونای پرش قشنگ خودنمایی میکردن
دست از انالیزش برداشتم ونگاهی بهش انداختم از نگاه خیرم لبخندی رو لباش نشسته بودلبامو بازبونم تر کردم وگفتم:ببخشید حواستونو پرت کردم میخواسم یه سوالی ازتون بپرسم
باقیافه ی مشتاقی نگام کرد وباصدای پرعشوه ای گف:جانم بفرمایین
کم مونده بود عقم بگیره
دستامو گذاشتم رو دسته های دوچرخش وخودمو کشیدم جلوتر نفسمو تو صورتش بیرون دادم بالبخندی چشاشو بست
پوزخندی زدم وگفتم:میخواسم بدونم دماغتونو کجا عمل کردین؟
یهو انگاری از خلسه پرتش کردن بیرون
خودمو عقب کشیدم وباپوزخند نگاش کردم
باقیافه ی فوق خشمیگینی که شبیه
جادوگراش کرده بود نگام کرد وپاشو گذاشت رو پایه ی دوچرخش همینجوری که داشت حرکت میکرد گف:کثافط
خندیدمو بلند گفتم:ولی خیلی دوس داشتی همین کثافط بوست کنـــــه ها قشنگ حس گرفته بــــــــودی باعجله دور شد
ترکیدم از خنده حال میکنم وقتی حال کسی رو میگیرم بادیدن علی که باتعجب به سمتم میومد به سمتش رفتم
علی-چیکارم داشتی؟
-هیچی گفتم بیای یه داب بازی کنیم
علی چشاشو گرد کرد وگف:واسه همین منـــــو کشوندی اینجا؟
همینجوری که داشتم گوشیمو تنظیم میکردم گفتم-این واسه من از نون شب واجب تره
سری از رو تاسف تکون داد واومد کنارم
حدودا پنج شیش بار یه دابسمش درس کردیم که اخریش خوب از اب دراومد
انقد خندیده بودیم که دل درد گرفته بودم
علی رف تا یه چیزی بخره بخوریم
سوار دوچرخه شدم وشرو کردم به دور زدن
باصدای کسی توجهم به پشت سرم جلب شد
بادیدن دختری که رو زمین نشسته بود
ودوچرخش رو زمین افتاده بود رفتم به سمتش
“عه این که رهاس!!”
از دوچرخه پریدم پایین وباعجله خودمو بهش رسوندم
کنارش رو زانو نشستم وگفتم-رها خوبی؟
سرشو بلند کرد وباچشای گریون گف:اره خوبم
نگاهی به گوشه ی لبش که خونی شده بود انداختم زانوی شلوارش پاره شده بود وزانوش پر خون بود گفتم:افتادی زمین؟
بامظلومیت سرشو تکون داد که دلم واسش سوخت زیربغلشو گرفتم تا بلندش کنم
باقیافه ی درهمی دستامو پس زدو گف:نمیتونم زانوم درد میکنه
اخمامو توهم کشیدموگفتم
-چرا مواظب خودت نبودی
گریش شدید تر شد وگف:همش تقصیر اون ونداد عوضیه…مگه اینکه دستم بش نرسه پسره یه پرروی عن
از طرز حرف زدنش خندم گرف ولی جلوی خودمو گرفتم تابیشتراز این عصبی نشه باصدایی که از زور خنده میلرزید گفتم:مگه چیکارکرد؟دماغشو بالاکشید وگف:اروشا بم گف یه لحظه حواسم بش باشه میره جایی وبرمیگرده
وقتی سوار دوچرخه شدم یه سنگ بزرگ انداخت تو مسیرم وفرار کردمنم خوردم زمین
سری از روی تاسف تکون دادمو همینجوری که شال رهارو که از سرش افتاده بود درس میکردم گفتم:عب نداره عمویی بزرگ میشی یادت میره
باحرص نگام کردلبخندی زدم وگفتم:اونجوری نگام نکن پاشو بریم پیش بچه ها ببین چیزی اوردن که زخمتو ضدعفونی کنی
سرشو انداخت پایین وباصدای مظلومی گف:نمیتونم زانوم باز نمیشه زنگ بزن داداشم بیاد
هـوفی کشیدم وقبل از اینکه چیز دیگه ای بگه دستمو انداختم زیر زانوهاشو مثه پر بلندش کردم چشاش گشاد شد وخواس جیغ جیغ کنه که باصدای ارومی گفتم:کولی بازی درنیار دارم میبرمت پیش داداش جونت
صداش تو گلوش خفه شدو سرشو تو بغلم قایم کردراه افتادم به سمت جایی که بچه ها بودن وسطای راه بودیم…دلم میخواس رهارو اذیت کنم لبخند شیطانی زدم وگفتم:خوش میگذره رهاخانوم؟
سرشو بلند کردو گف:اره چه جورم بااین بوی گندت یه لحظه خشکم زدبه من گف بوگندو؟
گذاشتمش رو زمین وگفتم:پس اگه من بو میدم بهتره خودت بقیه ی راهو بیای
باتعجب نگام کرد
قدمی ورداشتم که گف:باباشوخی کردم بی جنبه قدم دیگه ای ورداشتم که اینبار سریع ترگف:میگم شوخی کردم تو خیلیم خوش بویی لبخندبدجنسی رو لبم نشست وبی تفاوت قدم دیگه ای ورداشتم که باجیغ گف
-ارویــــــــــــــن
وایسادم بیشترازاین دلم نیومد اذیتش کنم
برگشتم سمتش بابغض نگام میکردبدون اینکه چیزی بگم دوباره بغلش کردم وباصدای ارومی گفتم:حالاچرا گریه میکنی؟
باصدای گرفته ای گف:فک کردم میخوای تنهام بذاری ترسیدم لبخندی رو لبام نشست وچیزی نگفتم
“عخـی طفلی از ترسش ریده بودا”

پارت_85از زبان رها

پسره ی بـوق میخواس اینجا تنهام بذاره بره
گوشیمم پیشم نبود که به پرهام زنگ بزنم
اگه انقد الاغ بود ومیذاشت میرفت از ترسم سکته میکردم تواین جای خلوت
نگاهی به قیافه ی اروین انداختم که بالبخند مرموزی به جلوش نگامیکردنگام به لباش افتادیاد اون روز افتادم واخمی رو پیشونیم نشست
اگه میتونستم را برم انقد نزدیک این بوزینه نمیشدم باصداش به خودم اومدم
-بسه دیگه تموم شدم چیزی واسه خانومم نموند
باگیجی گفتم-ها؟
خندیدو گف-هیچی میگم خوردیم تمومم کردی
تازه متوجه منظورش شدم
باحرص بازوشو گاز گرفتم که اخ بلندی گفت باقیافه ی درهمی نگام کردوگف-خیلی وحشی دختر
گاز محکم تری از بازوش گرفتم که دستشو از زیرزانوم ول کرد وباعث شد بیوفتم زمین
بادستش بازوشو میمالید وغر میزد
-اخ اخ بازومو کندی دختره ی.
باصدای علی ادامه ی حرفشو خورد
هردو به علی نگاه کردیم که باتعجب به سمتمون میومد
علی-اینجایین شما؟همه جارو دنبالت گشتم اروین
اروین:تو راه ایشونو دیدم که افتاده زمین خواسم ببرمش پیش بچه ها که نمیذاره
چشم غره ای بش رفتم
علی:اومدم دیدم نیسین ولی دوچرخت اونجا بود بردم تحویلش دادم
اروین:دمت گرم
علی نگاهی بم انداختو نزدیکم شد:زخمی شدی؟
نگاهی به زانوم که خونش خشک شده بود انداختم وگفتم:نه خوبم
به دنبال حرفم سعی کردم پاشم که زانوم درد گرفت
لبمو گاز گرفتم تا صدام درنیاد
به هرجون کندنی بود وایسادم و قدم ورداشتم
علی سمتم اومد وگف:بذار کمکت کنم
دستامو به نشونه ی نه تکون دادمو گفتم:خودم میتونم
اروین بالبخند مرموزی گف:دلت میخواد من ببرمت به دنبال حرفش دستاشو ازهم بازکردو گف:بیا بغل عمویی بدو کوچولو
لبخندی زدم وگفتم:میترسم انقد نگات کنم چیزی واسه خانومت نمونه اونوقت اون موهای گندیدتو دونه به دونه میکنه
به دنبال حرفم برگشتم وبه را رفتنم ادامه دادم
فقط صدای خنده ی علی بود که بلند شده بود
بادیدن بچه ها که یکم دورتر نشسته بودن خوشحال به سمتشون رفتم
بادیدن ونداد که با اروشا بازی میکرد خون جلو چشمامو گرف
“اروم باش رها اون فقط یه بچس اروم”
نفس عمیقی کشیدم ولنگون خودمو بهشون نزدیک کردم
اول از همه هستی متوجهم شد وباتعجب نگام کرد
بعد بلندشدو بانگرانی دووید طرفم:چیشدی رهــا؟
باصداش پرهام نگام کردو باعجله خودشو بهم رسوند
پرهام:چیشده رها؟چرا پات خونیه؟چه بلایی سرت اومده؟
باصداش همه دورم جمع شدن
لبخندی زدمو دستمو گذاشتم رو دهن پرهام که یه ریز داشت حرف میزد
-هیچی داداشی افتادم زمین یه زخم کوچولوئه نگران نباش
پرهام بانگرانی نگام کردو گف
-بیا بشین اینجا
دستمو گرفت ونشوندم رو زیرانداز
اروشا کنارم نشست واروم دم گوشم گف:الان ونداد بم گف چیکار کرده وافتادی زمین خیلیم پشیمونه داشتم میومدم دنبالت که دیدم اومدی
لبخندی به روش زدمو گفتم:عب نداره چیزمهمی نیس
بعد چن تا سوال که هستی وسحر ازم پرسیدن ومطمعن شدن خوبم روبه پرهام کردمو گفتم:داداشی
نگام کردو گف:جون داداشی؟
سرموکج کردم وگفتم:یه ابمیوه واسم میگیری فک کنم فشارم افتاده
نگاه نگرانی بم انداخت وبا باشه ای ازمون دور شد
هستی وسحر اونورتر داشتن میگفتن ومیخندیدن
اروشام سرش تو گوشیش بود
شروینم که معلوم نبودکجاس
نگاهی به ونداد انداختم که سرشو انداخته بود پایین وبه طور باورنکردنی اروم نشسته بود
سرشو بالااورد وبادیدن نگاهم سریع سرشو پایین انداخت
خندم گرفته بود…شیطون کوچولو
باصدای ارتین بهش نگاه کردم
روبه روم روی زانوش نشسته بود وچیزی از تو کولش درمیاورد
ارتین-امیدوارم این یکی دیگه کار اروین نباشه
چیزی نگفتم ونگاش کردم
یه باند از تو کولش دراورد
بازم خیره نگاش میکردم
دستمال خیسی رو زانوم کشید که اخم دراومد
نگاهی به قیافه ی درهمم کردوبالبخندی گف:الان تموم میشه
خون رو زانومو پاک کردو باندو از رو شلوار دور زانوم پیچید
باتموم شدن کارش نگاش کردمو گفتم:ممنونم
لپمو کشیدوبالبخندگف:قابلی نداش
بلندشدو ازم دورشد
بادورشدنش اروشا خودشو پرت کرد کنارم وباحرص گف:ببینم خبریه؟چرا این پسره انقد لبخند تحویلت میداد ها؟
خندیدم ونگاهی به قیافه ی کنجکاوش انداختم
-نه بابا چه خبری…طفلی فقط میخواس پامو ببنده
اروشا سریع گف:اره منم که عرعر…فقط رهابت گفته باشم من نمیذارم بااینا فامیل شیم اون اروینه روانی هممونو تیمارستانی میکنه
خندیدموگفتم:چی واسه خودت میبری میدوزی اروش
خواس چیزی بگه که باصدای پرهام برگشتم طرفش یه مشموا خوراکی دستش بود
لبخندی به روم زدو و مشموارو گذاشت روپام
-بخور جون بگیری رنگت پریده
لبخندی زدموگفتم-مرسی داداشی
دوباره لبخندی زدو به سمت سحر رفت
تا به خودم بیام اروشا دستشو کرد تو مشموا ویه پفک ورداشت دختره ی شکموابمیوه ای ورداشتم و بازش کردم

پارت_86از زبان رها

نگاهی به ونداد انداختم پاشدمو رفتم پیشش اروم گفتم:اقا ونداد
سرشو بالا اورد ونگام کردلبخندی زدمو گفتم:عب نداره
لباشو ورچید بالحن بامزش گف:من نمیخواشتم بیوفتی خاله لها
دلم ضعف رف من عاشق بچه
بودم لپشو کشیدم وگفتم:مهم نیس خاله جون حالا بگو ببینم چی میخوری
به دنبال حرفم مشموارو گذاشتم کنارش ودوباره گفتم:هرچی میخوای وردار
لبخندی زدوگف:منو بخشیدی خاله لها؟
متقابلا لبخندی زدموگفتم:اره بخشیدمت
خندیدو یه چیپس بازکرد
مشغول خوردن بودیم که اروین وعلی وشروین پیداشون شد
سرمو برگردوندم که ونداد سرشو نزدیک گوشم اورد وگف:حال کدومو بگیلم واشت؟
از لحن لوتیش خندم گرفت
تودلم گفتم”شما حال مارو نگیر بقیه پیشکش”
بابدجنسی رو به ونداد گفتم:حال اروینو
سینشو داد جلو وباقیافه ی مغروری گف:شوشکش میکنم خاله لها
بلند شد ورفت سمت هستی هوا تقریبا تاریک شده بودبه پیشنهاد علی وسایلارو جمع کردیم وبه سمت کافی شاپی که اونجا بود راه افتادیم باچشمکی که ونداد بهم زد روبه جمع گفتم منو ونداد میریم بستنیارو بگیریم
پرهام اخمی کردوگف:لازم نکرده خ…
نذاشتم حرفشو ادامه بده سریع بلند شدمو دست وندادو گرفتم
بلند گفتم:این سری مهمون من
و ازشون دورشدم
توراه روبه ونداد گفتم:نقشت چیه کوچولو؟
یه چیزی از تو جیبش دراورد
بادیدن چیزی که تو دستش بود لبخند شیطانی رو لبام نشست
به سمت پسر جوونی رفتم وبه تعداد بستنی قیفی گرفتم
بستنی اروینو جدا گذاشته بودم
وقتی به میز رسیدیم یه بستنی دست هرکدوم دادم
بستنی مخصوص رها وندادی رو دادم دست اروینو پشت میز نشستم
نگام همش رو اروین بودداشت بستنی رو لیس میزدوسطای بستنی که رسید یه چیز سیاه رنگ دیده شدباتعجب نگاهی به بستنیش انداخت وبادیدن سوسکی که تو بستنیش دست وپا میزد چشاش چارتا شد
خشکش زده بودیهو بلند شد وجیغ کشــید
با صدای جیغش توجه همه بهش جلب شدخندم گرفته بودتندتند بالا پایین میپرید وجیغ میکشید
ارتین باتعجب سمتش رفت وسعی میکرد یه جا نگهش داره
اروین با عجله ازمون دورشد وبه سمت سرویس بهداشتی دووید
همه گیج شده بودن وباتعجب به جای خالی اروین نگاه میکردن
ارتین باقیافه ی منگی سر جاش نشست وگف:چش شد این؟
چشمکی به ونداد زدم که متقابلا چشمکی بم زدبچه ها فقط سرشونو تکون دادن
بعد چن دیقه اروین بارنگی پریده وبیحال سرجاش نشست بااومدنش علی گف:چیشد اروین؟
اروین باچشای خمار وبیحال نگام کرد وگف:یه سوسک تو بستنیم بود
دخترا هیـن بلندی کشیدن وارتین گف:سوسک؟ینی چی؟اروین همچنان نگام میکردفک کنم فهمیده بود کار منه
نگاهی به ارتین انداخت وگف:بیخیال اگه تموم شد بهتره دیگه بریم دیروقته
بچه ها سرتکون دادن واماده شدیم که بریم خونه هستی رو قرارشد ارتین برسونه به خاطر اصرارای شروین اروشا پشت ماشین نشسته بود وسحر جلوپرهام داشت یه چی به علی وارتین میگف داشتم به سمت ماشین میرفتم که دستم محکم کشیده شدبرگشتم وبادیدن اروین دستمو از تو دستش بیرون کشیدم
-چته؟دستمو کندی

پارت_87از زبان رها

قبل اینکه بخوام چیزی بگم به سمت ماشین ارتین راه افتاد وتو ماشین نشست شونه ای بالاانداختم وپیش اروشا نشستم
ونداد رو پاهاش نشسته بودلپ منو اروشارو بوس کرد وبعد خدافظی از ماشین پیاده شد
ورفت پیش هستی پرهام تو ماشین نشست و حرکت کردخیلی خسته بودم سرمو رو شونه ی اروشا گذاشتم و دو نشده خوابم برد
باحس فرورفتن تو یه جای سفت ومحکم
چشامو بازکردم….توبغل پرهام بودمو داشت با کسی حرف میزد
دوباره چشامو بستم
پرهام-ببخشید دیگه زحمت دادیم
ارتین-چه زحمتی خیلیم خوشحال شدیم
و بعد صدای بقیه که داشتن از همدیگه خدافظی میکردن
واردخونه شدیم وپرهام به سمت اتاقمون رف
روی سینشو بوسیدم
پرهام خندیدوگف:ای شیطون بیداربودی دوساعته
باصدای خوابالودی گفتم:اوهوم سحر رف؟
گذاشتم رو تخت وگف:اره رسوندمش خونشون
در باز شد واروشا مثه اینایی که تو جنگ شکست میخورن وبرمیگردن اومد تو
باهمون لباسا خودشو پرت کرد رو تختش
پرهام:نچ نچ نچ پاشین لباساتونو عوض کنین بکپین کوه که نکندین انقد خسته این
اروش باصدای خوابالودی گف:خفه بابا
پرهام بالشت زیرسرمو کشیدو محکم پرتش کرد رو صورت اروشا که باعث شد مثه سیخ بشینه رو تخت
پرهام هرهر خندیدو گف:به قول رها بی مودبات
اروش جیغی کشیدوگف:برو خداتو شکر کن حال ندارم پاشم حالتو بگیرم خرس گنده
به دنبال حرفش روشو برگردوند ودراز کشید رو تخت
منم که داشتم به این کل کل همیشگیشون میخندیدم
پرهام باخنده سمت تختش رفت وبرش گردوند
پیشونیشو بوسیدو گف-خب حالا نمیخواد قهرکنی نازت خریدار داره
اروش که دلش نیومد پرهامو ناراحت کنه سریع دستشو انداخت دور گردن پرهام ولپشو بوسید
-قهر نکردم داداشی ژونم
پرهام خندیدو اومد سمت من
پیشونیمو بوسیدو روبه هردومون گف:شبتون خیس دخترای گلم
خندیدیمو بش شب بخیر گفتیم
بعد رفتن پرهام تنبلی رو کنار گذاشتم وپاشدم لباسامو عوض کردم
لباس خواب باب اسفنجیمو پوشیدمو
مسواک زدم
موهامو شونه کردم وخودمو پرت کردم رو تخت
روبه اروشا که خوابش برده بود ودهنش عین غار علی صدر بازبود گفتم:شب بخیر پرنسس اشتباهی
به حرفم خندیدمو چشامو بستم
خیلی سریع خوابم برد

پارت_88از زبان آروشا

با سروصدایی که از پایین میومدچشامو بازکردم
کمرم وگردنم خشک شده بود
سرم رو زمین بود وپاهام به طور ناجوری 180درجه باز شده بود وروی تخت بود
پاشدم
همینجوری که گردنمو میمالیدمو زیرلب خودمو لعنت میکردم که چرا لباسامو عوض نکردم به سمت کمد رفتم
یه تیشرت ساده ی گشاد آبی پوشیدم
یه شلوار راحتی طوسی پام کردمو به سمت دسشویی رفتم
بعد انجام عملیات مربوطه دست ورومو شستم ومسواک زدم
راه افتادم به سمت پایین تاببینم اینهمه سرو صدا واسه چیه
رها کنار عمو نشسته بود ویه چیزی تو گوشیش نشونش میداد
پرهام هی اینور اونور میرفت وزنعمو دنبال پرهام راه افتاده بود وهی سفارشش میکرد
سلام بلنــــدی کردم که همه با روی خوش جوابمو دادن
کنار عمو نشستم وگفتم:قضیه چیه اردلان ژون
لپمو کشیدو بالبخند گف:یه مشکل کوچیک تو شرکت پیش اومده جای من پرهام داره میره تهران
اهانی گفتم
زنعمو:اروشابیا صبونه بخور
-گشنم نیس فدات شم تازشم یکم دیگه وقت ناهاره
با یه لیوان اب پرتقال ویه کاکائو از اشپزخونه اومد بیرونو گف:پس حداقل اینارو بخور تا ناهار ضعف نکنی
لبخندی به مهربونیش زدمو گفتم:ممنانم عشقــم
خندیدو رف تو اشپزخونه
کاکائورو بازکردمو گازی بش زدم
روبه پرهام که یه چیزایی رو میچپوند تو ساک کوچیکش گفتم:عاشق پیشه ی ما چطوره؟
خندیدو گفت:مگه میشه ادم زبون ریختن اروشاخانومو ببینه و بد باشه
خندیدمو گفتم:تنهامیری؟
پرهام-نه سحرم باهام میاد
لبخند مرموزی زدموگفتم-اوووو مواظب دخترمردم باشیا یه چند روزم دیرتربیایین
عمو ریز و مردونه خندید منو رها بلند زدیم زیر خنده زنعمو سرشو از اشپز خونه اورد بیرون با لحنی که رگه های خنده توش بود گفت:اسم نومون رو انتخاب میکنم ما نگران نباشین
اینبار همگی زدیم زیر خنده و گفتم:چه عمه های بشیم منو رها
نگاه شیطنت آمیز دوتامون گره خورد بهم
یه قلپ از اب پرتقالمو خوردمو رو به پرهام گفتم:توکه دیگه مردی شدی واسه خودت عقلت میرسه مواظب خودت باشی اون طفل معصومه که یکی باید مواظبش باشه
عاقل اندر سفیه نگاهم کردوهمینجوری که به سمت بالامیرف گف:دست شمادرد نکنه پرنسس اشتباهی
باتعجب نگاهی به جای خالیش انداختم
پرنسس اشتباهی دیگه چه صیغه ایه؟
برگشتم سمت عمو ورهاکه ریز ریز میخندیدن
چشامو ریز کردمو روبه رهاگفتم:تو این چیزارو یاد دادی به بچه؟
چشاشو گردکردوگف:وا من چرا باید بت بگم پرنسس اشتباهی؟توکه نه شبا دهنت اندازه ی غار باز میشه نه صبا نصفت رو زمینه نصفت رو تخت
خنده ی کوتاهی کردو گف:تو خیلیم پرنسس درستی هسی عزیزم
باحرص نگاش کردمو گفتم:دارم برات
بالحن بچگونه ای رو به عموگف:ددی الوش تهدیدم میتنه
عمو سرخوش از کل کل ما جفتمونو کشید تو بغلش وباخنده گف:خداروشکر که دوتا دختر شیطون دارم
رها زبونی واسم دراورد که خندیدم
موقع ناهار میزو به کمک رها چیدیم وناهارو دور هم خوردیم
بیرون بودیم وداشتیم با پرهام خدافظی میکردیم
رها با بغض خودشو انداخت تو بغل پرهامو گف:مواظب خودت باش داداشی
پرهام خندیدو گف:بابا نمیرم که بمیرم زودبرمیگردم به خدا
زنعمو زد پس کله یه پرهامو گف:خدانکنه
پرهام پیشونیه زنعمورو بوسیدو
اومد طرف من پریدم بغلش وگفتم:مواظب خودت باش پسرم زودم برگرد گوسفندامون رو ببر چِراجزتو اینجا چوپون دیگه ای نداریم ننه
خندیدو لپمو بوسیدو گفت:چشم زندگی
باعمو دس داد وبعد خدافظی باهممون وسفارشای تکراریه زن عمو به سمت ماشینش رفت
ماشینو روشن کردو باتک بوقی ازمون دور شد
زنعمو یه کاسه اب پشت سرش ریخت وباهم رفتیم توخونه
ازهمین الان دلم گرفته بود
تاحالا نشده بود پرهام ازمون یه روزم دورباشه
عمو وزنعمو واسه استراحت رفتن اتاقشون

پارت_89از زبان آروشا

بارها رفتیم بالا لب و لوچمون آویزون بود
رها_حالا بدون پرهام اینجا چیکار کنیم بازتهران بودیم ی چی
نگاش کردم با تعجب گفتم: داری جدی حف میزنی اگه تهران بودیم که قرار نبود از پرهام جدا بشیم شرکت و کاربارو همگی اونجاییم خب
با لبخند نگام کرد:خب خیلی از رفتنش احساساتی شدم چته دم ب ثانیه از من سوتی میگیری
شونه ای بالا انداختمو گوشیمو ورداشتم انلاین شدم
آروین تمام پست هامو لایک کرد بود رفتم پیجش رو فالو کردم از پیج اون علی و شروین رو هم فالو کردم
بی حوصله به رها نگا کردم که داشت آرایش میکرد
_جایی میری ؟!
رها_نه همینجوری میخوام دوسه تا عکس بگیرم
یکم فکر کردم به نظر فکر خوبیه عین چی از کنار رها رد شدم و‌کمدمو زیررو رو کردم
یه شلوار سیاه که روی یکی از پاش نوشته انگلیسی سفیدی دشت پوشیدم و کمرش رو بستم
یه بولیز بافت سفید رنگ پوشیدم کفش راحتی سفیدمم ک اتاق بود پوشیدم
یه کلا مشکی انداختم سرم اونجا تو عکس برمیداشتم
رها_توم میایی
_آری عشقولاتی من
به رها نگا کردم طبق معمول ملایم ارایش کرد بود
یه کرم ضد آفتاب زدم و ی براق کنده لب زدم
رهاهم یه بولیز بافت مشکی جوارب بافت مشکی های ساق بلندش که تانزدیکی زانوش بود با یه پوتین مشکی اسپرت پوشید زدیم بیرون از خونه
_رها میگم یکم اونور تر مابین خونه ما و اقای سالاری اینا سه تا تنه درخت ریز و درشت بود لب دریا هم معلوم از اونجا بیا بریم اونجا
رها_اها ایول خیلی جای باحالیه
دوتایی شادو شنگول ب اونجا رفتیم
رها_چجور عکسی میخوایی آروش من که کلی عکس میخوام
اطراف و نگا کردم هیچ وقت بین ویلای ما و ویلای اقای سالاری اینا رفت امد نبود اینجا همیشه ساکت بود چون این دوتا ویلا ب دور از ویلاهای بقیه بودن وکسی این اطراف پیداش نمیشد ب همین دلیل لوزمی نداشت تو عکسا باحجاب باشیم ب راحتی اماده عکس گرفتن شدیم
یه ژست باحال اومد تو ذهنم و‌گفتم :ولی من یدونه عکس میخوام
رها_پس بیا اول عکسای منو بنداز بعد من از تو
مسخره بازی هامون شروع شده بود انقد سرو صداکردیم که اگه کسی هم نبود حتما ب خاطر صداهای ما پیداشون میشد
_رها ب جون شوهرم این دیگه اخرین عکسته ها خسته شدم جونی نموند برام که عکس از خودم بگیرم
آروین_مگه شوهر داری؟!
با صدای آروین سردوتامونم برگشت طرفش که بله طبق معمول چهارشوالیه مشکی پوش توی بالکن ایست نظامی کرد بودن ب ما نگا میکردن
رها_عه سلام خوبین از کی اینجایین؟!
شروین_ازوقتی صداتون کل مجتمع رو برداشته
_چش زدن کار خوبی نیستا آقایون
علی_دم در مردم دم ظهر موقع استراحت جیغ وداد کردن هم کار خوبی نیست
زبونمو براشون دراوردم و دهن کجی کردم
همگی زدن زیر خنده جز آرتین ک خشکه خشک لیوان ب دست ک معلوم نبود چی میخورد نگامون میکرد
سرمو ب طرف رها چرخوندم و گفتم:اخرین ژستت رو برو منم میخوام
رها کمی اونور تر وسط چمن و‌بوته های بزگ و درختا وایستاد
ب زمین زل زد سایش هم پشت سر نقش بر چمن هاشد ژست خوبی گرفت قیافشو مظلوم تر میکرد
اخرین عکسشم گرفتم گوشیو دادم دستش
خودمو پرت کردم زمین و بلند گفتم :خدایـــا کمرم شکست از دست این دختر
آروین:خسته نباشی دلاور
باخند دست براش تکون دادمو گفتم سلامت باشی برادر
زدن زیر خنده اینا از مام دیوونه تر بودن به همه چی میخندیدن
رها_پاشو دیگه تنبل خان یدونه عکستو بگیریم بریم خونه
بلند شدم و ژستی که تو ذهنم بود رو ب خاطر اوردم رفتم کنار تنه های درخت ک دوتاش کنار هم بودن یکی کوچیک تر بود و تنه سومی کمی با فاصله از اینا بود

پارت_90از زبان‌آروین

از وقتی صدای آروشا و خندهای رها کل خونه رو برداشته بود دست از استراحت کشیده بودیم
مامان همش ب صداهاشون میخندید و میگفت مااشاالله دخترای آقای راد خیلی پر سرو صدا هستن
بابا خندید و گفت:دیشب ک با اردلان حف میزدم میگف خیلی شروشیطون هستن نمیدونن دیگه چجوری جلوی شیطنت هاشون رو بگیرن مخصوصا دختر ارسلان رو
_آروشا رو؟!
بابا باخنده سرتکون داد
مامان بلند خندید گفت :الکی نگفتن که دختر نمک خونست
آرتین از اتاق زد بیرون و کلافه گفت:صدای چیه
همه زدن زیر خنده
شروین:دوتااز بلاهای آسمانی ب اسم رها و آروشا
آرتین باتعجب نگا کردو گفت: چیکار میکنن؟!که صداشون کل خونه رو برداشته
علی:برای عکاسی اومدن ولی حواسشون ب صداشون نیست
آرتین شونه ای بالا انداخت و رفت آشپز خونه یه لیوان بزرگ برا خودش شکلات داغ درست کرد و رفت سمت بالکن
جلدی پاشدم و گفتم :کجا؟!
بدون اینکه نگام کنه گفت:میرم ببینم چیکار میکنن
بدو بدو پشت سرش رفتم پشت سرمن علی و شروین هم خودشون رو رسوندن
داشتیم ب بحث هاشون نگا میکردیم که آروشا گفت:رها ب جون شوهرم این دیگه اخرین عکسته ها خسته شدم جونی نموند برام که عکس از خودم بگیرم
باصدای من که گفتم:مگه شوهر داری دوتاشونم برگشتن سمت ما
.
.
.
.

منتظر بودم آروشا ژست بگیر تا مسخرش کنم ولی وقتی رفت رو تنه درخت چشام چهارتا شد
شروین:این داره چیکا میکنه
علی:هیس بزا ببینم میوفته زمین بخندیم یانه
آروشا یه پاشوگذاشت رو‌تنه کوچیک ک چسبیده بود به یه تنه بلندو یه پاشو از پشت آورد بالا و نزدیک سرش کرد وزانوی پایی ک از پشت اورد بود رو چسبوند ب تنه بلند که پشتش بود و با دستش پایی که از پشت اومده بود رو گرفت و با اون یکی دستش تنه درختی که دور تر بود رو گرفت
هر لحظه چشمای هممون زد بیرون
هرآن منتظر بودیم بیوفته زمین ولی اگه بیوفته نابود میشد
رها_اها قشنگه همونجوری وایستا از چند زاویه مختلف عکس بگیرم
آرتین:دختره دیوونه
بلند گفتم:یـــــا قمر بنی هاشــم من این کارو میکردم از وسط جر میخورم خداییش پاره میشدم
شروین :فقط میتونم بگم پشمام
علی:آروشا دور کلاسی چیزی رفتی
باذوق تو‌همون ژست چشاشو چرخوند اینور و گفت :بعضی موقع ها کلاس های یوگا میرم و باشگاه
_آروشا ب منم یاد بده این حرکتو باشه باشه باشه منم این ژستو میخوام باشه باشه باشه
رها:توکه تا دوثانیه قبل جر میخوردی از وسط
همه زدن زیر خنده
_اون دوثانیه پیش بود متحول شدم باور کنید
رها_تموم آروش بپر پایین
آروشا در کمال آرامش پرید پایین و گوشی از دست رها گرفت
برگشتن سمتمون و بلند جوری که انگا ما کر بودیم خدافظی کردن و بدو بدو رفتن
شروین:عجب دخترای عجیبی هستن هرروز با یه تز یه مدل جدید ازشون آشنامیشم
آرتین_چون کله پوکن و عقل ندارن
_من برم ی دور اون ژست رو امتحان کنم بیام بدو
از بالکن زدم بیرون رفتم سمت تنه ها
علی_خاک تو سر جر میخوری بیا اینور
_نه بابا الان انجامش میدم نگا
رفتم رو تنه کوچیک اولی برگشتم پامو بیارم بالا ک اون یکی پام پیچ خورد ا رو‌تنه پخش زمین شدم
_آیییییی پام خدا لعنتت نکنه آروشا
شروین:حقته ب تو میگم نرو
رو زمین ولو بودم ب زو خودمو بلند کردم و داد زدم بیایین کمک پام درد میکنه
برگشتم سمت بالکن هیچ کدومشون نبودن😐
خیلی براشون مهمم نگرانی اوج میزد
لنگون لنگون رفتم تو خونه خودمو پرت کردم رو مبل
صدای گوشیم بلند شد ا رو میز برداشتم اینستا بود
بازش کردم
رها همون ژست اخریش رو پست کرده بود
نوشته بود {زندگی زیباس باحرف،وطرزتفکر دیگران راجب ب ما خودمان را اذیت نکنیم هم دیگررا دوست بداریم زندگی کوتاه و زودگذراست}
لایکش کردم رفتم پیچ آروشا
اونم عکسش رو پست گذاشته بود هنوز هنگ ژستش بودم زن عنکبوتی بود
نوشته بود{پادشاه قلمروخودت پاش حتی اگر قلمروت ب اندازه شانه هایت باشد}
عاشورا رو هم لایک کردم
علی:راستی چرا پرهام نبود؟!
شونه ای بالا انداختم
شروین:حتما دخترا خفتش کردن و بستن ی جا ازاینا بعید نیست

  • اشتراک گذاری
  • 57 روز پيش
  • Kimiya Eyvazi
  • 5,535 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17317
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • HHAsal
    شنبه 3 اکتبر 2020 | 11:35 ق.ظ

    خیلی قشنگه عالی هست فقط زود به زود پارت بزارین ممنون

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.