| Thursday 22 October 2020 | 02:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۹

رمان انلاین ناکامان پارت ۹

رمان انلاین ناکامان پارت ۹   ‌                                                                   مهرداد
پوریا گوشی و بقیه چیز هایش را از داخل سبدی که روی میز بود برداشت و توی جیبش گزاست.
همینطور که ساعتش را میبست گفت: فکر کردم بیمارستانی.
به زخم پیشانی اش نگاه کردم و گفتم: باید عکس بگیری.
سگک ساعتش را جا انداخت و نگاه کوتاهی کرد و گفت: اونقدر محکم نخورد.
سربازی که پشت میز نشسته بود خودکار را به سمتم گرفت و کاغذی را با دست دیگرش به طرفم هل داد تا امضا کنم.
خودکار را گرفتم.
پوریا: مامان خونست؟
گفتم: نمیدونم خونه نبودم.
نگاهی کلی به نوشته های برگه کردم.لیست طولانی ای از تعهد و هزار چیز دیگر بود.
بدون اینکه بخوانمشان زیر برگه را امضا کردم و خودکار را به طرف پوریا گرفتم.
خودکار را گرفت و گفت: مگه نمیگی بیمارستان نبودی.
گفتم: رفته بودم سندا را از مامان بگیرم.
امضاای سر سری به برگه زد و خودکار را رویش گزاشت و به طرف سرباز که آن طرف میز نشسته بود هلش داد.
سرباز‌نگاهی به برگه کرد و گفت: میتونین برین.
به طرف در خروجی رفتیم‌.پوریا سعی میکرد صاف راه برود تا متوجه لنگشش نشوم.
گفت: حالا باید بری بدیشون به مهبد؟
گفتم: خودشم باهام بود.
سرش را به طرفم چرخاند و گفت: باهم رفتین؟
اره ای گفتم و در را باز کردم .
ادامه دادم: خبرت پلیسی. چطوری اینقدر کتکت زدن؟
با حرص گفت: میدونی چند نفر‌بودن؟
دزدگیر ماشین را زدم و گفتم: میدونم . دهنم سرویس شد تا از ۶ تاشون رضایت بگیرم.
سوار شدیم.
لباس هایش بوی خون میداد.معلوم بود بیشتر از اینها آسیب دیده بود.
همینطور که سعی میکرد بچرخد تا کمربندش را ببند و از درد نمیدانم کدام قسمت بدنش ابروهایش بهم قفل شده بود گفت: مهبد فهمید؟
کمربندم را بستم و استارت زدم.
گفتم: اره.
بعد از کلی مشقت بالاخره کمر بندش را بست و به پشتی صندلی تکیه داد و نفسش را بلند فوت کرد.
دنده را عوض کردم و به طرف بیمارستان حرکت کردم.نمیشد بیخیالش بشم.
افتاب گیر ماشین را پایین اورد و همینطور که زخمش را داخلش نگاه میکرد: چیزی نگفت؟
گفتم: نه.
دستمالی برداشت و روی زخمش فشار داد.افتاب گیر را با یک حرکت بالا داد و خمیازه ای کشید و گفت: اینقدر خوابم میاد.
گفتم: دارم میرم بیمارستان.
سرش را به طرفم کج کرد و گفت: نمیخواد.خوبم ‌.مگه بار اولمه.
گفتم: معلومه از سر و وضعت .
آب کنار صندلی را برداشت و کمی روی دستمال ریخت و دوباره به پیشانیش زد.
گفت: ولش کن برو خونه. واسه این مسخره بازیا که نیمرن بیمارستان.
با لج گفتم: طرف میگفت با چماق کوبیده تو سرت .
گفت: این عوضیو باید میزدم میکشتم.کثافت.
نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: سر چی دعواشد؟
پشت چراغ نگه داشتم .چون حواسم به پوریا بود کمی ناگهانی ترمز کردم. کمربند روی سینه ی پوریا فشار آورد و اخش در آمد.
پوریا به جلو خم شد و چشم هایش را از درد روی هم فشار داد.
نگاهش کردم وبا طعنه گفتم: خوب بودی ها؟
سعی کرد صاف بشینه ولی از صورتش معلوم بود درد دارد.
همینطور که دندان هایش را روی هم فشار میداد گفت: تف تو ذاتت.
جایی روی قفسه ی سینه اش را فشار داد و گفت: فکر کنم دندم شکسته.
گفتم: یه عکس کلی باید بگیری. از سرت بیشتر میترسم تا این.
کمربندش را باز کردو گفت: مامان بفهمه یه دورم خودش جرم میده. اون دفعه فهمید چاقو خوردم خودش یه چاقو برداشت بکنه تو شکمم.
گفتم: از بس بیشعوری.هر دفعه میری بیرون میشینه تا بیای حرص میخوره.
تک خنده ای کرد و گفت: ننه من نمیدونه کیف زندگی به همیناشه.
کلا هروقت بحث شغل و کارش میشد به فاز مسخره بازی میزد.
دنده را عوض کردم وگفتم:دعوا سر چی بود؟
پوریا: کیف دختره را زدن. دختره دید اینا زیادن خوش بیخیال شد در رفت. لامصب انگار نه انگار به خاطرش داشتم کتک میخوردم.
از لحن گفتنش خندم گرفت.خودش هم‌خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد: داشتم میزدمشون هی دیدم اضاف میشن. باندی بودن لامصبا. تهشم پلیس اومد هممونو باهم جمع کرد. ولی عین سگ زدمشون.
پوریا چون وزارت اطلاعاتی بود نمیتوانست شغلش را لو بدهد برای همین مجبور شده بود بگزارد دستگیرش کنند. یکی باید ضمانتش میکرد وگرنه تا چند روز توی بازداشگاه میماند.
گفتم: یکیشونو میدونم فکش دیگه براش فَک نمیشه.
این لجن رضایتم نمیداد.
پوریا: چیکارش کردی؟
گفتم: مهبد تهدیدش کرد.
با شتاب سرش را به طرفم چرخاند و گفت: مهبدتا تو پاسگاهم اومد؟
گفتم: اره.
چشم هایش را روی هم فشار داد و سرش را به پشتی صندلی زد.
تک خنده ای کردم و گفتم: گفت بهت نگم.
جوری که انگار لای منگنه گزاشته بودیش گفت: شیش تاشونو مهبد تهدید کرد؟
گفتم:به نظرت من اونجا یابو بودم؟
گفت: لامصب، اخه اَد باید همین امروز این بیاد پیش تو؟
پوریا و مهبد رابطه ی خوبی باهم‌نداشتند..
دعوای بینشان ریشه های قدیمی ای داشت.
جلوی گیت ورودی بیمارستان ایستادم و شیشه را پایین کشیدم.
نگهبان پنجره ی کوچک اتاقش را باز کرد.
سلامش‌کردم.چون انگار خواب آلود بود چند ثانیه ای طول کشید تا بشناسدم.
جوابم را داد و گیت را باز کرد.
دنده را عوض کردم و داخل پارکینگ پیچیدم. امشب دیگه قطعا باید بیمارستان میخوابیدم. ماشین را زیر یکی از سایه بان ها پارک کردم که فردا زیر افتاب نباشد.
سوییچ را در اوردم و گفتم:پیاده شو.
دستی به گردنش کشید و گفت:اینجا گردنم درست میکنن؟
در را باز کرد و پیاده شد. خم شدم و از توی داشتبرد کارتم را در اوردم و پیاده شدم.
گفت:اینهمه خفت واسه یه شب زیاده.
دزدگیر را زدم و به طرف اورژانس رفتیم.
همینطور که سعی میکرد نلنگد گفت: اینجا که توضیح نمیخوان؟ نیان دوباره ببرنم پاسگاه؟
.
.
.
.
.
مهرداد
دفترچه ی بیمه را از روی پیشخوان برداشتم و به طرف تخت پوریا رفتم.
از عمد اورده بودمش بیمارستانی که میدانستم فعلا شیدا انجا نیست.
دفترچه را روی میز جلوی تخت گزاشتم .
پوریا: بریم؟
گفتم: وایسه جواب ازمایشات بیاد.
لبه ی تخت نشسته بود و پاهایش را روی زمین گزاشته بود.
به ساعتش نگاه کرد و گفت: چقدر طول میکشه؟
گفتم: سپردم علی زود بگیردشون.
روی صندلی کنار تخت نشستم ودستم را بالا اوردم .به ساعت نگاه کردم.یک شب.
اولین بار بود به عنوان همراه داخل اورژانس نشسته بودم. حس جالبی بود.
خمیازه ای کشید وگفت: خوابم میاد .
خودم هم به زور بیدار بودم.
گفتم: بخواب تاجوابش میاد.
دوباره خمیازه ای کشید .
از خمیازه اش ،خمیازه ام گرفت.با دو انگشتِ دستم ،چشم هایم را محکم مالیدم. یکم دیگه طول میکشید خودم هم همین جا میخوابیدم.
گفت:اگه چیزی باشه نگهم میداره؟
گفتم: اره.
دوباره خمیازه کشید.کوفتی نثارش کردم و سرم را به طرف مخالفش چرخاندم تا صورتش را نبینم.
گفت: پاشو خودت برو ببین چرا نمیاد.
شِلنگ سرمش را با دست مخالفش بالا اورد و ادامه داد: اینم بگو بیان بِکنن تهش در اومد دیگه.
همانطور که نشسته بودم سرم را بالا اوردم و به سرمش نگاه کردم.تمام شده بود.
با پایش ارام به پایم ضربه زد و گفت: دِ برو دیگه.
نگاهش کردم وگفتم: مرتیکه اخه من میتونم برم تو رادیولوژی؟
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: ها حواسم نبود.
‘مهرداد’
سرم را به طرف صدا چرخاندم. علی بود که کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود.
بادست اشاره کرد که پیشش بروم.
پوریا نگاهش کرد و گفت: دارم میمیرم که نمیاد اینجا بگه؟
گفتم: چون سریع جواب خورده تو کامپیوتره.
از جایم بلند شدم و به طرف علی رفتم‌. کنارش ایستادم و به صفحه ی مانیتور نگاه کردم.
علی به صفحه اشاره کرد و گفت: بهشون گفتم اورژانسیه زود جواب بزنن.وقتی دیدن هیچیش نیس میخواستن بکُشنم.
به عکسی که از سرش گرفته شده بود نگاه کردم. مشکلی نداشت.
گفتم: قفسه سینش چی؟
گفت: اونو وارد سیستم نکرد.
گوشی را از توی جیبش در اورد و عکسی که باز کرده بود به طرفم گرفت و گفت: اینه. اونم فقط دنده چهارمه راستش ترک خورده.فیکسش میکنم الان براش.
به عکس نگاه کردم.همان چیزی بود که علی میگفت. که این هم زیاد مهم نبود.
گفتم: دست درد نکنه.
علی: فکر کردم داداشته بعد دیدم فامیلش فرق داره.
گفتم: داییمه.
مستقیم نگاهم کرد و گفت: دایی؟
تک خنده ای کردم و گفتم: اره.
علی کمی ازم فاصله گرفت و نگاه کوتاهی به پوریا کرد و دوباره سرش را به طرف من چرخاند و با خنده گفت: گفتم شبیهت نیستا. هم سن خودته؟
موس را برداشتم و صفحه ی مانیتور را بستم و گفتم: نه یه پنج شیش سالی بزرگ تره.
علی: خدا بده از این داییا. مال من ۶۰۰ سالشه.
پوریا با صدای تقریبا بلندی گفت: مهرداد
به طرفش چرخیدم و جوری که متوجه شود گفتم: الان میام.
به علی نگاه کردم و گفتم: دندشو خودم بعد براش اوکیش میکنم. فردا میرم مهر ترخیصشو میزنم.فعلا پروندشو یه کاریش بکن نبرن بالا مهر نداره.
گفت: خوب بگو بمونه تا صبح.
گفتم: نمیمونه.
علی همینطور که به پوریا نگاه میکرد گفت: با این هیکل مگه میشه زورشم کرد‌.
تک خنده ای کرد و ادامه داد: خدایی عجب دایی لاکچری ای داری.هنوز تو کفشم.
خندیدم .
علی با همان خنده ی در صورتش گفت: اوکیش میکنم دادا.
گفتم:دست درد نکنه.
سریع گفت:راسی تا یادم نرفته.
گوشیش را دوباره به طرفم گرفت و گفت: دیشب میخواستن تو بخشا تقسیممون کنن.
گوشی را گرفتم و همینطور که به صفحه که لیست طولانی ای از اسم ها بود ،نگاه میکردم گفتم:من چک نکردم تلگراممو.
در لیست اسامی پزشک ارشد تا دانشجوهای استاجر و اکسترن و غیره نوشته شده بود.
علی:از پس فردا باید عوض بشیم.
به اسم ها نگاه کردم و گفتم: اینا قطعیه؟
گفت:اره.فقط من و تو و چند تا دیگه اعلام نکردین.
سعی کردم فکر کنم این اسم ها کیا بودند ولی اینقدر خوابم می امد که ذهنم برای همین هم درست کار نمیکرد.
بیخیالش شدم وگوشی را به طرفش گرفتم و گفتم: فردا میبینم.حالا خوابم. نمیفهمم چی به چیه.
گوشی را گرفت و نگاهی بهم انداخت و گفت:معلومه چشات قرمز شده.
گفتم:صبح سریع یه چکش میکنم.
گفت:باشه. منم پروندشو اوکی میکنم خیالت راحت.برو به سلامت.
دست درد نکنه ای گفتم و خداحافظی کردیم.
علی به طرف پاویون رفت.امشب کشیک داشت ولی از‌محالات ،اورژانس خلوت بود و از معدود دفعاتی بود که میتونست بخوابه.
به طرف اتاق کوچک تجهیزات رفتم. یک اتاق دو در دومتر گوشه ی اورژانس بود.
اگر میخواستم به پرستار ها بگم بیان برای در اوردن سرمش، آن هم یک ساعت طول میکشید.
وارد اتاق شدم و در یکی از کشوهایی که احتمال میدادم چسب انجا باشد باز کردم.
هم چسب انجا بود هم بسته ی پنبه.
چسب را برداشتم و دو تکه ی جدا از بریدم.
چسب هارا به پشت دستم چسباندم تا تا نشود و یک تکه ی تقریبا بزرگ پنبه هم برداشتم .
به طرف تخت پوریا برگشتم.
هنوز همانطور لبه ی تخت نشسته بود.
پوریا: وصیت نامه بنویسم؟
گفتم:نرمال بود همش.
پوریا: پس چرا اینقدر حرف میزد؟
روبرویش ایستادم . دستش را بالا اورد.
شلنگ سرمش را جدا کردم و گفتم: فقط دندت ترک خورده.
پنبه را روی جایی که سرم داخلش بود فشار دادم و سر سوزن سرم را از دستش بیرون کشیدم و پنبه را رویش فشار دادم.
گفتم: اینو فشار بده.
با دست دیگرش روی پنبه را فشار داد و گفت: باید بمونم؟
سرم را از جایش که اویزان بود برداشتم و باسوزن هایش همه را باهم توی سطل زرد کنار تخت انداختم و گفتم: نه پاشو بریم.
از لبه ی تخت پایین امد. دو چسب را به دو طرف پنبه، جوری که تکان نخورد چسباندم و گفتم: فشارش بده خون نیاد.
روی دستش را فشار داد و گفت: حالم از بیمارستان بهم میخوره.هرچی خاطره کوفت و زهرماره این دوساعت اومد جلوچشم و چارم.موندم چطوری کار میکنی اینجا.
خنده ای کردم و گفتم: مامانم اونروزا همینو میگفت.
نگاهی از سر لج بهم کرد و گفت:بعد میگه من حرصش میدم.
این بار من خمیازه ای کشیدم و گفتم:بیا بریم تا مجبورت نکردم همینجا بخوابی.
کنارم راه افتاد و گفت:هروقت افقی شدمم ارزومه نیارنم اینجا بخوابوننم.
.
.
.
.
مهتا
رژم را کمی پررنگ تر کردم و لب هایم را چند بار بهم زدم تا رنگش پخش شود.
هنوز قیافم بچه بود.
در رژ را بستم و مداد چشم را برداشتم و خطی که کشیده بودم را پررنگ تر کردم.
به آینه نگاه کردم. فایده نداشت.
رو به بهار چرخیدم و گفتم: رژ دیگه ای نداری؟
بهارلبه ی تخت نشسته بود و داشت موهایش را اتو میکرد.
گفت: فکر کنم یه جیگری تو چمدونم باشه.
سرم را چرخاندم و به چمدانش که بالای یکی از کمد ها گزاشته بود نگاه کردم.پایین اوردنش مصیبت بود.
نگاهم کرد وگفت:همین خوبه که.بهت میاد که.
دوباره به اینه نگاه کردم. به زور سنم تا حداکثر ۱۷ یا ۱۸ میشد. با ارایش هم خیلی رویش میکشید ۲۰.
گفت: میگم لباسه که زیادی باز نیست نه؟
یک دستش به اتومو بود و با دست دیگرش یقه ی لباسش را کمی جلو اورده بود.
ابروهایش را به حالت سوالی کج کرد و گفت: اون یکیو بپوشم؟
ماکسی آبی بلندی پوشیده بود که تا روی زمین هم میکشید.این را برای اینکه آتل پایش پیدا نباشد انتخاب کرده بود.لباس از قسمت بالا کمی زیاد باز بود ولی جِلوه ی کل لباس به همینش بود.
گفتم:این قشنگ تره.
بهار:زنونه نیست زیاد؟
گفتم:خوبه.بهت میاد.
بیخیال آرایش شدم و به طرف کمد لباس ها رفتم. درش را باز کردم. این دوسه روز حتی وقت نکرده بودم لباس بخرم. مجبور بودم از همان قبلی ها استفاده کنم.
دست بردم و ست مشکیِ دامن کوتاه عروسکی با تابی که همراهش بود را از کمد بیرون اوردم.‌ دامنش حالت چرم مانند داشت و کمربند کلفتی میخورد. اندازه اش تقریبا تا زانوهایم میرسید.
بد نبود. تاجایی که یادم می امد توی مراسم بچه های دانشگاه نپوشیده بودمش.
به طرف بهارچرخیدم و گفتم:عروسی مختلط که نیست؟
همینطور که هنوز داشت باموهایش کلنجار میرفت گفت:نه.شوهرشو دیدم از اون بچه بسیجیا بود. فک نکنم شست پاشم بزاره تو سالن زنونه. منم باهمین فرمون دارم ریسک میکنم بااین میام.
با سر به لباس توی دستم اشاره کرد و ادامه داد:این همون تاپ و دامنست؟
گفتم:اره.
باخنده گفت:اینو بپوشی کلا شبیه بچه دبیرستانیا میشی.
لباس را بالا اوردم و نگاهش کردم.
به جز این یک ماکسی زرشکی هم داشتم ولی خیلی بلند بود.اخرین باری که پوشیده بودمش پخش زمین شده بودم.
گفتم:بدک نیست همین ها؟
بهار:نه اتفاقا بهت میاد.
یک ساعت که بیشتر نبود.همین را میپوشیدم شرش کم میشد. لباس را روی تخت پرت کردم و به طرف چوب لباسی رفتم.
به لباس نگاهی کرد و گفت:سختت میشه اونجا بخوای عوض کنیا.همینجا بپوش.
شلوار لی آبیم را از روی چوب لباسی برداشتم و گفتم:میخوای دامنمو بپوشم رو شلوار؟
پوکر نگاهش کردم.چند لحظه مکث کرد.میدانستم داشت تصور میکرد.بعد از چند ثانیه بلند زیر خنده زد وباهمان خنده گفت:ناموسا شبیه این سوپرمن بودچی بود شورتشو روش میپوشیدا.
این بشر یک اسکله به تمام معنا بود.
بلند خندید.
کوفتی نثارش کردم و به مانتوهایم نگاه کردم. یکی از جلوباز هارا برداشتم تا انجا راحت تر بشود عوضش کنم.
بهار لبه ی تخت را گرفت و بلند شد.همینطور که میلنگید به طرف آینه رفت و گفت:لامصب خط چشمام گند شد توش.
گفتم:مدادو گزاشتم تو کیفم.
بهار:کیفت کو؟
همینطور که مانتو را میپوشیدم به طرف تخت رفتم و مداد را از توی کیفم در اوردم. به طرفش گرفتم و گفتم:پای چشمتم سیاه شده.
دوباره توی آینه نگاه کرد و گفت:اه سگ توش.
دوباره مشغول درست کردن آرایشش شد.
بعد از بیست دقیقه بالاخره اماده شدیم.بهارفقط بافتش را روی لباس پوشید.خوبی ماکسی بلند به همین بود.
گفت:فقط کافیه توی این وضع بمیرم. شرف برام نمیمونه.
از اتاق بیرون رفتیم و در را قفل کردم.
دست بهار را گرفتم تا زمین نخورد و به طرف اسانسور رفتیم.
بهار:دقت کردی فقط ما سینگل موندیم؟
دکمه ی اسانسور را زدم و گفتم:وقت هس حالا.
بهار:ها یکم دیگه بگزره باید بیام تو را بگیرم.
خنده ای کردم و سوار اسانسور شدیم.
تاکسی نمیتوانست وارد محوطه ی خوابگاه بشود. برای همین باید مسافتی را تا سر خیابان پیاده میرفتیم.
از خوابگاه خارج شدیم.به صفحه ی گوشی نگاه کردم.اسنپ هنوز نرسیده بود.
گفتم: یه ماشینم تهش نشد بگیریم.
بهار: یکم دیگه جون بکنیم میشه. یه سال دیگه خود دانشگاه حقوقم میده.
گفتم: حالم دیگه از اتوبوس و تاکسی بهم میخوره.
پنج دقیقه ای طول کشید تا بالاخره اسنپ رسید.
بهار با احتیاط سوار شد تا دامن لباسش بالا نرود.
سوار شدم‌و در را بستم.
آدرس را به راننده گفتم. تالاری که گرفته بودند آن سر شهر بود.
حداقل نیم ساعتی توی راه بودیم.
عروسی یکی از بچه های خوابگاه بود. با یکی از اینترن ها ازدواج کرده بودند.
احتمالا آنجا قرار بود همه ی دانشگاه را ببینیم.
اگر وقت کرده بودم لباس بهتری میخریدم ولی از شانسم هرچی بدبختی بود این چند روز سرم امده بود.
گوشی را از جیب مانتوم بیرون اوردم و دکمه ی کنار صفحه اش را فشار دادم.
ساعت ۸ شب بود.احتمالا تا حداقل ۱۲ مجبور بودیم آنجا بمانیم. خوابگاه که دیگر راهمان نمیداد شب داخل. باید میرفتیم بیمارستان میخوابیدیم.
روبه بهار گفتم: حواسمون نبود یه کیفی چیزی بزاریم روی تختای پاویون شب آواره نشیم.
نگاهم کرد و گفت: راست میگیا.خوابگاه که شب راهمون نمیده.
چشم هایش ناگهان تا ته باز شد و گفت: هیییین.
با تعجب نگاهش کردم.
همینطور که نگاهم میکرد دانمش را بالا اورد و گفت: من با این بیام پاویون؟
لبم را گاز گرفتم.حواسم به این اصلا نبود.
بهار: با این بخوابم که تا صبح ملت تا لوزالمعدمو میبینن.
اصلا یادم به این موضوع نبود. پاویون به کنار ممکن بود نگهبان داخل بیمارستان راهمان ندهد.
به پاکتی که لباس ها داخلش بود اشاره کرد و گفت:شلوار اضافه نیوردی؟
گفتم: فقط بولوز دامنه را اوردم.
با دست به پیشانی اش کوبید و گفت: ته مونده شرفمم به فنا رفت.فقط ماتحتمونو کسی ندیده بود که اونم آشکار شد به حمد خدا.حالا شَبشم برم بتمرگم صبحش چطوری بااین عن از بیمارستان برم بیرون؟
گفتم: بچه ها شاید داشته باشن تو کمدا بیمارستان.
کمی فکر کرد و گفت: راست میگیا. همیشه دیدم بعضیاشون زاپاس میزارن.گندم بزنن گفتم یکی بتپونم تو کمدا یادم رفت.
گفتم:برگردیم؟
بهار:نمیرسیم بعد. قولش دادم زود برم.
به پاکت لباس هایم نگاه کرد و ادامه داد:خوبه حداقل تو دامنه را خوابگاه نپوشیدی.

رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹ رمان انلاین ناکامان پارت ۹

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه جنایی پلیسی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=17300
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.