| Saturday 28 November 2020 | 10:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 10

رمان آنلاین مال من باش پارت 10

دوستای عزیزم سلام پارت دهم هم براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید .

 

اواسط اذر ماه بود و هوا سرد . همه چی خوب بود و به بهترین شکل ممکن ادامه داشت این یکی دوماه زندگیم مثل رویا بود و خوشبخت ترین دختر روی زمین بودم غافل از اینکه چه اتفاقاتی منتظرمه . کلاسام تموم شده بود و داشتم به خونه برمیگشتم تمام طول مسیر رو به ایندم و زندگیم و باراد فکر میکردم . درسته که همه چی خوب بود ولی دلیل نمیشد که من نگران نباشم . اگه همه چیز اینجوری نمیموند چی ؟ اگه همه چی خراب میشد چی ؟ اگر خوشبختیم یه شبه به یه سرنوشت تاریک تبدیل میشد چی ؟ یا اگه باراد رو از دست میدادم چی ؟ همه ی اینا موضوعاتی بودن که ذهنمو مشغول میکردن و من هر بار با نگرانی بیشتری بهشون فکر میکردم ولی نمیدونستم اگر هر کدوم اینا سرم بیاد راه چارم چیه . سعی میکردم خیلی بهشون فکر نکنم برای همین همیشه با یه جمله به این افکار پایان میدادم . (همه چیز خوب میشه اتفاقی نمیفته). تو همین افکار سیر میکردم که رسیدم خونه ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم داخل . به مامان سلام کردم و رفتم تو اتاقم و با احساس خستگی و کرختی روی تخت ول شدم . کم کم داشت خوابم میبرد که مامان با یه لیوان اب پرتغال اومد تو اتاق.

-مامان سهیلا : خسته نباشی مادر .پاشو این اب پرتغال رو بخور جون بگیری

با بی حالی روی تخت نشستم و اب پرتغال رو از مامان گرفتم و ازش تشکر کردم و جرعه جرعه ازش خوردم .

-مامان سهیلا : پرنو جان مادر میخواستم یه موضوع مهمی بهت بگم .

-پرنو : بگو مامان جان گوش میدم

-مامان : راستش پسر یکی از همکارای پدرت انگار چند وقت پیش که رفته بودی محل کار بابات تورو دیده ازت خوشش اومده امروزم پدرش با بابات صحبت کرده و از حمید اجازه گرفته که بیان خواستگاری باباتم اولش گفته نه ولی انگار اون طرف اصرار کرده که پدرت تو رودرواسی مونده و قبول کرده امشب هم دارن میان اینجا.

با شنیدن دو جمله ی اخر مامان اب پرتغال به طرز فجیهی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم . از شدت سرفه نمیتونستم نفس بکشم و گلوم بدجور میسوخت . مامان تند تند میزد تو کمرم بلکه این سرفه ی لعنتی تموم بشه .اخرش یه لیوان ابو لاجرعه سر کشیدم تا حالم یکم بهتر شد .

-پرنو : یعنی چی مامان ؟ من که گفته بودم خودتون خواستگار ها رو رد کنین .

-مامان : بزار بیان شاید از پسره خوشت اومد نمیشه که اصلا کسی رو راه ندیم بلاخره تو هم باید ازدواج کنی

-پرنو : مامان من هنوز نوزده سالمه خیلی برام زوده که ازدواج کنم.  اصلا قصد ازدواج ندارم میخوام درس بخونم .

-مامان : حالا هم که چیزی نشده مادر اینا قراره بیان خواستگاری قرار نیست عقدکنون راه بندازیم که بزار بیان بعد اگه بازم خوشت نیومد جواب منفی میدی

پوفی کشیدم و از سر ناچاری قبول کردم دیگه کاری نمیتونستم بکنم مامان اینا قبول کرده بودن که اونا بیان خواستگاری نمیشد زنگ بزنیم بگیم نیاین که .

-مامان : پاشو دخترم پاشو حاضر شو ساعت چهاره اینا تا دو سه ساعت دیگه میرسنا بلند شو .

به ناچار بلند شدمو حولم رو برداشتم تا یه دوش بگیرم . با ذهنی مشغول و متفکر زیردوش وایساده بودم که یهو یه چیزی یادم اومد.  واییی خاک برسرم شد به باراد باید چی میگفتم اگه میفهمید هم ناراحت میشد هم عصبانی ممکن بود سوتفاهم بشه فکرکنه من خودم اینارو قبول کردم که بیان . حالا باید چکار میکردم . ای خدا اخه حالا نمیشد اونروز که من رفتم پیش بابا این یارو نبود که منو نبینه حالا این همه دختر فقط باید از من خوشش میومد . عجب گیری افتادیما . از حموم اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم  داشتم تو کمدم دنبال یه لباس مناسب برا امشب میگشتم که گوشیم زنگ خورد . یا خود خدا خدایا قربونت برم فقط باراد نباشه باشه ؟

با کلی ترس و لرز و استرس گوشی رو برداشتم که دیدم باراده . دیگه چیزی ازم نمونده بود داشتم از استرس سکته میکردم . با استرس و لرزش اشکاری که توی بدنم بود گوشی رو جواب دادم :

-پرنو : الو ؟

-باراد : سلام عزیزم خوبی؟

-پرنو : ممنون تو خوبی ؟

-باراد : صدای تو رو شنیدم خوب شدم . چکار میکنی؟

-پرنو : به تو فکر میکنم

باراد تک خنده ای کرد وادامه داد :

-باراد : بگو جون تو ؟ حالا به چی من فکر میکردی ؟

مثل خودش خندیدم و گفتم :

-پرنو : دیگه پررو نشو تو چکار به افکار من داری؟

-باراد : نه میخوام بدونم مثلا چطوری فکر میکردی  فحشم میدادی عاشقانه فکر میکردی به  چشمام فکر میکردی یا به قیافم و اخلاق خوبم فکر میکردی دیگه جونم برات بگه که …

-پرنو : اووهه بسه بابا چه از خودمرسی هم هست کمتر برا خودت نوشابه وا کن اگرم اون هندونه ها زیربغلت سنگینه بده کمکت کنم

یه خنده ی مردونه کرد از همونا که پرنو رو دیوونه و سرخوش میکرد .

-باراد : خیلی بدجنسی پرنو همه به دوست پسراشون میگن عزیزم مگه تو اصلا جنبه ی منفی هم داری تو همه چیت عالیه بعد تو بهم میگی از خود مرسی ؟

کلی به لحن زنونش که مثل این دخترای افاده ای حرف میزد اینقدر خندیدم که دیگه نفس برام نمونده بود .

-باراد : قربون اون خنده هات برم که از همین پشت تلفنم دلم برات ضعف میره

-پرنو : خدانکنه عشقم ولی باراد من مثل بقیه دخترا نیسم که از این چیزا بلد باشم اصلا هم از این فیس و افاده ها خوشم نمیاد

-باراد : واسه همینه که دوست دارم عاشقتم دیوونتم چون تو با بقیه فرق داری چون مثل هیچ کی نیستی . ولی منم با همه فرق دارم میدونی چرا ؟

با خوشحالی وصف نشدنی خندیدم و گفتم

-پرنو : چرا ؟ چون من دوست دارم ؟

-باراد : چون تورو دارم

بازم با سرخوشی خندیدم و گفتم :

-پرنو : عاشقتم باراد قول بده هیچ وقت تنهام نذاری

-باراد : مگه میتونم تنهات بذارم

میخواستم دیگه خداحافظی کنم و برم لباس بپوشم که از شانس خوبم مامان از پشت در داد زد :

مامان : پرنـــــــو زودباش دیگه تا یک ساعت دیگه خواستگارا میرسن

خنده روی لبم خشک شد . یه ان کل اتاق دور سرم چرخید . وای اگه باراد شنیده باشه چی ؟خدا خدا میکردم فقط باراد نشنیده باشه. همونطوری که از استرس چشمام رو محکم روی هم فشار میدادم و صورتمو جمع کرده بودم بعد از چند ثانیه صدای باراد باعث شد اروم چشمام رو باز کنم .

-باراد : صدای کی بود پرنو ؟ امشب برات خواستگار میاد ؟ چرا بهم نمیگی ؟ تو میخوای ازدواج کنی پرنو ؟

حالت صداش عوض شده بود دیگه از اون صدای اروم و مهربون مردونه خبری نبود لحظه به لحظه صداش داشت بیشتر اوج میگرفت و من زبونم لال تر میشد و نمیتونستم حرف بزنم .

باراد : پرنو میشنوی چی بهت میگم ؟ اینجایی؟ تو به من دروغ میگفتی پرنو ؟ داری ازدواج میکنی بعد به من میگی دوست دارم ؟ چرا پرنو ؟

وای نه باراد داشت همه چیزو قاطی میکرد اگه اینطوری میشد سوتفاهم وحشتناکی پیش میومد که نمتونستم جمعش کنم . تمام قدرتمو جمع  کردم تا بتونم حرف بزنم با صدای لرزون و نسبتا بلندی گفتم :

-پرنو : باراد یه لحظه به من گوش کن وایسا باید برات توضیح بدم اصلا اون طوری که تو فکر میکنی نیست

-باراد : چیو میخوای توضیح بدی پرنو ؟ اینکه با من بازی میکردی؟  یا اینکه میخوای ازدواج کنی؟

-پرنو : باراد خواهش میکنم یه لحظه اروم باش به من گوش کن بزارحرف بزنم

-باراد : مگه دیگه حرفی هم مونده

-پرنو : اگه بزاری برات بگم اره مونده

باراد سکوت کرد و چیزی نگفت فکر کنم میخواست بهم گوش بده و دوست نداشت که اون حرفایی که زده رو حتی خودش هم باور کنه . از فرصت استفاده کردم و شروع کردم تند تند و با عجله و استرس همه چیز رو توضیح دادن . وقتی حرفام تموم شد باراد چند ثانیه سکوت کرد بعد با صدای نسبتا بلندی و لحن دستوری گفت :

-باراد :اماده باش میام دنبالت

-پرنو :باراد میفهمی چی میگی من چطوری بیام مامانم اینا نمیگن تو الان داری کجا میری ؟ من که بهت گفتم تا خواستگاری کردن جواب منفیمو میدم

-باراد :پرنو من دیوونه میشم . اگه دیوونه بشم بلند میشم میام دم خونتون

-پرنو : باراد اصلا این کارو نکن من خودم میپیچومشون دیگه من که نمیخوام ازدواج کنم

-باراد : ای کاش اصلا نفهمیده بودم

-پرنو : باراد خواهش میکنم امشب کاری نکنی من خودم بهت زنگ میزنم

-باراد : باشه پرنو برو نمیخوام چیزی بگم ناراحتت کنم اعصابم سرجاش نیست

و بعد هم صدای بوق ممتد توی گوشی پیچید . با ناراحتی گوشی  رو پرت کردم رو تخت . دیگه نای ایستادن نداشتم پاهام بدجور سست شده بود اروم نشستم روی تخت و سرمو تکیه دادم به دیوار . ای خدا کمکم کن . باراد خیلی ناراحت شد . خدا کنه امشب کار احمقانه ای نکنه . خدایا به امید خودت . با اعصابی خراب و ذهنی اشفته و نگران بلند شدم تا حاضر بشم .

یه کت و دامن کرم رنگ پوشیدم که دامنش بلند بود و تا روی کفشام رو میگرفت و کتش استین سه ربع بود . طرح ساده ای داشت ولی شیک بود . کمی رژ نارنجی زدم با ریمل و خط چشم باریک و کمی رژ گونه . دوست نداشتم اینقدر ارایش کنم ولی مجبور بودم چون اگه بدون ارایش میرفتم مامان خودش دست به کار میشد و بعد انگار میخواستم برم عروسی برای همین خودم یه چیزایی زدم که کار به اونجا نکشه . کفشای پاسنه سه سانتی کرم رنگمو پوشیدم و شال نسکافه ای رنگی رو روی سرم انداختم . اصلا دلم نمیخواست تو این مراسم شرکت کنم . خدایا من چکار کنم که این بابا باز به من نگفت میخواد برام چکار کنه . روی صندلی میز ارایشم نشسته بودم و غرق در افکارم بودم که گوشیم زنگ خورد .

-پرنو : جانم ؟

-باراد : پرنو چکار میکنی؟

-پرنو : نشستم تو اتاق

-باراد : مهموناتون نیومدن ؟

-پرنو : نه

-باراد : پرنو میشه از اتاقت نری بیرون ؟

-پرنو : اگه به خودم بود که اصلا پامو نمیزاشتم تو این مراسم ولی نمیشه باید برم

-باراد : پرنو من دارم دیوونه میشم کلافه شدم دیگه نمیدونم چکار میکنم

-پرنو : قربونت برم میدونم منم حالم بهتر از تو نیست ولی چکار کنم تو خیالت راحت باشه من این مراسمو بهم میزنم جوابم منفیه به زور که نمیتونن دختر بگیرن .

-باراد : پس گوشیت رو روشن بزار بهت زنگ میزنم . خواستین حرف بزنین بهم زن بزن میخوام حواسم باشه

-پرنو : باشه عزیزم

-باراد : رو سری هم بپوش . نمیخوام کسی جز من موهای قشنگتو ببینه

-پرنو : پوشیدم اقا

-باراد : لباس پوشیده هم بپوش

-پرنو : پوشیدس بابا نگرا نباش من فقط مال توام به جز تو منو به کسی نمیدن

-باراد : بیا میخوام ببینمت

-پرنو : وا الان که نمیتونم بیام

-باراد : بیا تو تراس اتاقت تو ماشینم

-پرنو : دم خونمونی؟!!

-باراد : از بعداز ظهر که حرف زدیم اومدم نمیتونستم بشینم تو خونه

اروم در تراس رو باز کردم و رفتم بیرون . ماشین باراد دقیقا زیر تراس اتاقم بود . تلفن به دست رفتم توی تراس . باد تندی میومد . یه دفعه لزرشی نشست توی تنم . باراد از ماشین پیاده شد و همونجوری که تلفن دستش بود تکیه زد به بدنه ی ماشین و خیره شد بهم .

-باراد : خیلی خوشگل شدی

-پرنو : سعی کردم ساده باشه ولی همین از دستم بر اومد

-باراد : دست تو نیست که تو هرکاری هم بکنی باز خوشگلی .

لبخندی به روش پاشیدم و سعی کردم تمام عشقی که بهش دارم رو بریزم توی نگاهم و تقدیمش کنم .

-پرنو : سرده باراد برو خونه سرما میخوری

-باراد : نمی تونم برم اگه برم بازم میام

-پرنو : من که بهت قول دادم

-باراد : میدونم ولی مشکلم این نیست مشکلم دلمه که زنگ خطرش روشن شده میگه میخوان عشقتو ببرن نمیتونم برم

-پرنو : اینجوری فکرم میمونه پیشت تو این سرما

-باراد : برو عشقم ناراحت من نباش چیزیم نمیشه فعلا چیزای خیلی مهمتری هست .

-پرنو : دوست دارم

-باراد : منم خیلی دوست دارم . برو عشقم الان سرما میخوری برو تو سرده

-پرنو : فعلا

-باراد : پرنو

-پرنو : جانم

-باراد : زنگ بزنیا وگرنه من دیوونه میشم میخوام بشنوم اون یارو چی میگه یه وقت زر اضافی نزنه

-پرنو : خیلی خب اقای غیرتی زنگ میزنم

-باراد : غیرتی نه عاشق

-پرنو : باشه عزیزم فعلا

-باراد : فعلا عشقم

براش دست تکون دادم و بوس فرستادم که خنده ای کرد و متقابلا برام بوس فرستاد . اومدم داخل که مامان اومد تو اتاق

-مامان : وا خاک برسرم پرنو بیرون چکار میکردی تو این سرما

-پرنو : چیزه میخواستم یکم هوا بخورم مامان

-مامان : سرما میخوری دختر مریض میشی بیا بریم اومدن پشت درن

با مامان رفتم پایین که بابا وایساده بود دم در و منتظر بود که بیان داخل یکی یکی اومدن داخل . اول یه اقای میانسال که خوشتیپ هم بود و به نظر میومد که همون همکار باباس چون قیافش اشنا بود و بعد یه خانم میانسال که خیلی هم خوشگل بود و اخر سر هم یه پسر تقریبا 24-25ساله که صورت معمولی داشت ولی جذاب بود . موهای مشکی و چشم وابروی مشکی و بینی و لبای معمولی و هیکل ورزشکاری . گلی که دستش بود رو داد دستم که خیلی اروم تشکر کردم . همه رفتن نشستن و صحبتای معمولیشون شروع شد و باراد هم ثانیه ای پیام میداد و گزارش میگرفت . انگار دم در دیده بودشون . خدایا چند نفر به یه نفر بابا؟ از چند طرف؟ من حواسم رو باید چند قسمت کنم . دیگه دارم خل میشم . همون موقع مامانم گفت پرنو جان مادر بلند شو چایی بیار . لبخندی فقط برای ابرو داری زدم و رفتم چایی بریزم . همینجور که چایی میریختم با خودم غرغر میکردم . با سینی چایی برگشتم و به همه تعارف کردم و نشستم که صحبت های اصلی شروع شد . همه ی مراسم فکرم پیش باراد بود . بمیرم برای عشقم الان با اعصاب داغون نشسته بیرون کاش بهش میگفتم بره دلم نمیومد تو سرما بشینه بیرون . اومدم بهش پیام بدم که همون موقع از خودش پیام داد :

-باراد : اگه یه وقت قرار شد با این یارو صحبت کنین بهم زنگ بزن صداشو بشنوم زر اضافی نزنه

قربون غیرتت برم من . براش نوشتم

-باشه عزیزم بهت زنگ میزنم . دوستت دارم

چندلحظه بعد دوباره پیام داد :

-عاشقتم…

لبخند محوی نشست روی صورتم . گوشی رو خاموش کردم تا ببینم چی میگن که اقای علی پور گفت :

-حمید جان به نظرم بهتره بچه ها برن با هم حرفاشون رو بزنن ببینن اصلا با هم به تفاهم میرسن یا نه .

وا من که اصلا نفهمیدم اینا چی گفتن کی رسیدن به بحث اینکه ما حرف بزنیم ای خدا باراد از دست تو که حواس برام نمیزاری

-بابا : بله حق باشماست بهتره اول با هم صحبت کنن بعد هم من همه چیز رو واگذار کردم به پرنو هر چی که نظر اون باشه . پرنو بابا شایان جان رو راهنمایی کن سمت اتاقت .

از جام بلند شدم و همونجور که به سمت اتاقم میرفتم و این پسره هم پشت سرم بود یواشکی به باراد اس دادم:

-داریم میریم صحبت کنیم الان بهت زنگ میزنم فقط حرف نزن که صدات نیاد

بعد هم اروم بهش زنگ زدم و گوشی رو خاموش کردم تا این پسره نفهمه . در اتاقمو باز کردم و گفتم :

-بفرمایید

لبخندی زد و تشکر کرد و رفت تو و روی صندلی میزتحریرم نشست خودمم رفتم و اروم نشستم لبه ی تخت .

-شایان : خب بفرمایید گوش میدم

-پرنو : شما اول بفرمایید

-شایان : من حرف زیادی ندارم من از تو خوشم اومده که الان اینجام وگرنه هیچ وقت خواستگاری دختری که نمیشناسم نمیرفتم

فقط نگران باراد بودم که الان یهو نزنه به سرش و بیاد دم خونه برای همین سریع گفتم :

-ببینید اقا شایان من جوابم منفیه من فعلا اصلا قصد ازدواج ندارم و میخوام به درسم ادامه بدم

-شایان : اینا که بهانه و ناز دخترونس وقتی ازدواج کردیم و هم میتونی درستو ادامه بدی من مانعی برای این نمیبینم

-پرنو : من اصلا شما رو نمیشناسم و هیچ حسی بهتون ندارم چطوری میتونم با شما ازدواج کنم

-شایان : تو بگو جوابت مثبته بعد میتونیم بیشتر رفت و امد کنیم تا منو بشناسی . من یه کاری میکنم که تو هم عاشقم بشی بعد ازدواج کنیم

واییی خدایا این چرا نمیفهمه چرا اینقدر پروئه میترسم الان باراد بیاد بالا بزنه نابودش کنه .

-پرنو : متاسفانه من اصلا همچین قصدی ندارم و ترجیح میدم فعلا به درسم ادامه بدم هروقت نظرم عوض شد بهتون میگم

-شایان : این که نشد کوچولو . نکنه کسی تو زندگیته

نمیخواستم به بابا اینا فعلا چیزی از باراد بگم ولی خب باید یه جوری از سرم بازش مبکردم تازه باراد هم پشت خط بود ای خدا من چیکار کنم .

-پرنو : شما اینجوری فکر کنین

-شایان : من نمیخوام اینطوری فکر کنم چون میخوام با تو ازدواج کنم .

اومدم حرف بزنم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد :

-باراد : پرنو بلند شو این مردتیکه رو از اتاق بنداز بیرون تا نیومدم همونجا گردنشو خورد کنم این اصلا حرف حالیش نمیشه برو به باباش بگو جوابت منفیه .

شایان پوزخندی زد و با کنایه گفت :

-عشقته ؟

با پرویی و جسارت و جدیت گفتم :

-فکر نمی کنم به شما ارتباطی داشته باشه گفتم جوابم منفیه نگفتم باشه باهات ازدواج میکنم

-شایان : اونم به موقعش

-پرنو : بهتره خودتو خسته نکنی چون نظرم عوض نمیشه الانم بهتره بریم پایین

در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون و گوشی رو هم قطع کردم و برای باراد نوشتم :

-رفتیم پایین

تا رسیدیم پایین بابای شایان گفت :

-خب پرنو جان نظر شما چیه ؟

اومدم حرف بزنم که شایان پرید وسط و گفت :

-بابا پرنو خانم …

اقای علی پور گفت :

-شایان جان بزار خود پرنو خانم بگن

-اقای علی پور با تمام احترامی که برای شما قائلم ولی من جوابم منفیه فکر نکنین که با شخص خود اقا پسرتون هستم من فعلا اصلا به ازدواج فکر نمیکنم و قصد ازدواج ندارم

-اقای علی پور : اختیار داری دخترم نظر تو محترمه زوری که نمیشه دوست داشتم که عروسم بشی چون هیچی از خانمی کم نداری ولی انشاالله هرچی که برات پیش میاد خیر باشه و خوشبخت بشی .

خب حمید جان دیگه با اجازتون ما رفع زحمت کنیم .

همه خداحافظی کردیم و رفتن وقتی رفتن خودمو ول کردم رو مبل و نفسم با صدا دادم بیرون .

-بابا : افرین باباجون با اینکه جوابت منفی بود ولی محترمانه بهشون گفتی من انتظار داشتم تا ما سر حرف رو باز کردیم تو بپری وسط بگی من جوابم منفیه

-پرنو : بابا منم یه چیزایی بلدما

-بابا : اون که بله ولی بابا این  پسره پسر بدی نبودا نمیخواستی یکم فکر کنی

-پرنو : ن بابا فعلا اصلا نمیخوام ازدواج کنم

-بابا : هر جور که خودت میدونی بابا جان تو تا هروقت بخوای همینجا بمون اصلا من از خدامه تو شوهر نکنی بمونی پیش خودمون ولی میخوام پس فردا که من سرمو گذاشتم زمین یکی باشه که مواظبت باشه پیشت باشه همدمت باشه

-پرنو : اااا بابا خدانکنه

-بابا : حقیقته بابا

بلند شدمو و گونه ی بابا رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم خواستم لباسامو عوض کنم که باراد پیام داد :

-بیا پایین میخوام ببینمت

حالا من به چه بهونه ای میرفتم پایین براش نوشتم :

-اخه من الان به بابام اینا بگم کی کارم داره که این وقت شب باید برم پایین

-باراد : بگو دوستم اومده جزوه هامو اورده

-خب بعد میگه بگو دوستت بیاد تو

-باراد : ای بابا بگو با شوهرش اومده

-خیلی خب وایسا اومدم

سریع از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت در که بابا گفت :

-کجا میری باباجان ؟

-بابا دوستم جزوه هامو اورده برم بگیرم ازش

-بابا : خب بگو دوستت بیاد تو بابا

دیدین گفتم من بابامو نشناسم کی بشناسه

-پرنو : نه اخه بابا با شوهرش اومده من برم و بیام

-بابا : باشه بابا مواظب باش

سریع از خونه رفتم بیرون که لزری نشست تو تنم هوا سوز بدی داشت . با سرعت دو رفتم سمت ماشین باراد

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای گلم اینم از پارت دهم منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم و امیدوارم لذت برده باشید .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17303
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.