رمان آنلاین نوازش پارت ۶

#نوازش

تعجب برانگیز است که حامد کارگردان در جمع پزشکان آمده است ولی تعجب برانگیز تر آن است که اکنون

حامد بوسه های ریزی در صورت و گردن پریسان می‌کاشت و من را متعجب میکرد . در واقع برایم مهم نبود که او چه کاری میکند ولی برایم مهم است که من را نبیند ، پا تند کردم و خود را سر میز رساندم ولی درسا آنجا نبود !
خدای من کمکم کن تا درسا را قبل از اینکه حامد مرا پیدا کند ، پیدا کنم . میان رقصندگان رفتم ، پیدا نکردم ؛ آشپزخانه رفتم ، پیدا نکردم ؛ به اتاقی که لباس هایمان آنجا بود رفتم ، در را با احتیاط باز کردم که صدای حامد مرا در جایم خشک کرد :
– ساناز !
احساس کردم که میخواهد به دنبالم بیاید ، سریع خود را در اتاق انداختم و از پشت در را قفل کردم ؛ همین که خواستم برگردم و نفس عمیقی بکشم که چشمم به مردی مست و بد حال خورد که روی تخت ناله میکرد

چشمانم را با عجز باز و بسته کردم . نفسی تازه کردم و پاورچین پاورچین خود را به تخت رساندم و مانتو و شالم را برداشتم ؛ آن حامد هم که در تلاش بود تا در را بشکند .

پنجره را آرام باز کردم ، چون خانه دوبلکس نبود ، نیازی به ترس از ارتفاع هم نبود . یکی از پاهایم را به بیرون هدایت کردم که دست داغ و پر حرارتی روی شانه ام جا گرفت ، نفسم بند امد که مرد خنده ای کرد و گفت :
کجا با این عجله عروسک ؟! سرویس دهیت تموم شد ؟
از این همه بی شرمی و بی حیایی حال دلم خراب شد . خواست مرا به طرف خود بکشد که با آرنج به شکمش کوبیدم

خودم را از پنجره بیرون پرت کردم که روی دستم افتادم و به وضوح صدای تق استخوان مچ دست سمت چپم را شنیدم . به زور بلند شدم که آن مرد عربده ای زد و من ترسان پا تند کردم و با همان دستم هنگام فرار مانتو شالم را نیز پوشیدم ، در همان لحظات با چشمانم دنبال راه خروج می‌گشتم که پایم پیچ خورد و جیغم آسمان را خراشید ، با تک تک سلول هایم درد را حس کردم و مچاله شدم . تلاش کردم که از جایم تکانی بخورم که درد خودش را در میان سلول هایم تزریق کرد . بغضم نیز گلویم را چنگ می انداخت ؛ به سختی با دست راستم به شماره بیمارستان زنگ زدم . حتی قدرت تکلمم نیز یاریم نمی‌کرد به زحمت درخواست آمبولانسی کردم ، دیگر برایم مهم نبود که حامد هم جایم را میفهمد یا نه . فقط درد را میفهمیدم که ناگهان به قعر سیاهی دعوت شدم و من نیز با کمال میل پذیرفتم…

چشمانم به سختی باز شد که متوجه شدم در آمبولانس هستم ، نفس عمیقی کشیدم که دردی در تمام وجودم سرازیر شد . حالم خوش نبود ، آن زن هم خواست دهن باز کند که از حال رفتم ….

از دید …؟! :

خدایا ، من چرا اینقدر نگون بخت آفریده شدم ؟! من که دیشب شیفت بودم حالا باز هم باید جور آن امین را من بکشم . بی حوصله پشت میزم نشستم سرم را میان حصار دستانم زندانی کردم خسته بودم آن هم از نوع شدید

دیشب شیفت بودم حالا باز هم باید جور آن امین را من بکشم . بی حوصله پشت میزم نشستم سرم را میان حصار دستانم زندانی کردم خسته بودم آن هم از نوع شدید . حالم به گونه ای بود که گویا چیزی همچون اهن ربایی مرا به خود جذب میکرد . از جایم بلند شدم و روپوشم را پوشیدم ، ناگهان قلبم لرزید و همان لحظه برای رفتن به اورژانس احضار شدم . سریع به اورژانس رفتم که متوجه دختری شدم که همچون فرشته ها خوابیده بود ولی شواهد نشان میداد که او تشنج کرده است . کارهای همیشگیم را پشت سر هم روی آن بیمار انجام دادم ، ما آخر نفهمیدیم چه زمانی دختران می‌توانند خود را از آن مشروبات دور کنند . می‌خورند حالشان بد میشود ، نمی‌خورند هم التماسشان هفت آسمان را پر میکند . دارو هارا نوشتم و تحویل پرستار دادم و خارج شدم ، حالم از بوی الکل بهم میخورد زیرا یادآور همان خاطرات تلخ کودکیست . این بو همان بویی است که هنگام بی پدر و مادر شدنم رایحه بخش فضا شده بود. من همیشه نقاب شادیم را حفظ میکنم ولی برای دلم کدامین نقاب را انتخاب کنم ؟

بی خیالی زیر لب گفتم و خواستم به اتاقم بروم که دختری با چهره مضطرب جلویم را گرفت و گفت :
حالش …. چطوره؟
+ ایشون برای چی حالشون اونطوری شده بود ؟
– والا منم .. نمیدونم
+ مشروبات الکلی که نیست ؟
– ساناز از بوی الکل بدش میاد اونوقت بیاد خود الکلو بخوره ؟! مسخرست
+ حالا هر چی ، حالشون خوبه ، نگران نباشید
نفس عمیقی کشید که نشان از آسایش خاطرش بود . از کنارم گذشت و رفت . وارد اتاقم شدم و پشت میز جای گرفتم ، سرم را روی میز گذاشتم و چشمانم به سادگی خواب را در آغوش گرفتند

– دکتر علی شکیبا ؟
سریع از جایم پریدم و صاف نشستم و سرفه ای مصلحتی کردم و به دختر چند ساعت قبل نگاه کردم . راحت میشد تشخیص داد به سختی خنده اش را حفظ کرده است .
+ چه کمکی میتونم بکنم ؟
– راستش بخاطر دوستم اومده بودم ، گفتن بیام صداتون کنم .
سری تکان دادم و از جایم برخاستم ‌.

آن دخترک هم پست سرم راه افتاد و به طرف اتاق بیمار رفتم که صدای ناله دخترک به گوشم رسید ، سریع وارد شدم و دکتر مسعودی را دیدم که فوق تخصص ارتوپدی بود . به ساعت نگاهی کردم ، دیر به سر شیفتش امده بود . به من نگاهی کرد و گفت :
– دخترمون دستش در رفته ، بیا هم کمک کن و هم یاد بگیر .
+ چشم .
لبخندی زدم و به طرف دخترک رفتم . چشمانش را بر هم می‌فشرد از درد ولی هنوز هم سکوتش حکم فرما بود . از مردانگیش خوشم آمد ، با اینکه زن بود ولی می‌توانست استاد آموزش مردانگی شود . آرام دست چپش را گرفتم و دست های لطیفش را میان دستان ضخیمم جا دادم ، همچنان چشمانش بسته بود ، دکتر آمد نزدیکتر و همان طور که می آمد سوال هم میپرسید :
دکتر : دخترم چند سالته ؟
– ۱۶ سالمه .
از لطافت صدایش متعجب گشتم ولی بروزی ندادم .
دکتر : پایه چندمی دخترم ؟
– ترم سوم پزشکی دانشگاه تهران .
ثانیه ای خشکم زد . ۱۶ سال ولی دانشجو ؟! پس باید نابغه ای همچون من باشد ، چرا که من نیز در ۱۶ سالگی وارد پزشکی شدم و مثل این است که او راه مرا می‌پیماید .
دکتر هم همان لحظه دست دخترک را کشید دخترک اخی گفت و دستش جا افتاد . دکتر باند را دست من داد و اشاره کرد که باند پیچی کنم .
کارم را بدون ذره ای معطلی در پیش گرفتم و راه افتادم . ناخن های کوتاهش بسیار خواستنی و زیبا بود . خدای من ! چرا ما مردان اینقدر زود کار خود را در ازای زیبایی یک بانو فراموش میکنیم ؟!
وقتی کارم تمام شد سرم را بالا آوردم و چشمم به جهانی سبزابی افتاد . آن جهان چقدر زیبا و بوسیدنی بود ! لبخندی زدم و گفتم : تموم شد خانم !
همیشه با تمام بیماران کمال خوش رویی را داشتم ، هیچ از پزشکان اخمو خوشم نمی آمد. آخر کیست که از پزشکان اخمو که خودشان را پادشاهی خیالی ساختند ، خوشش بیاید ؟!

راهم را در پیش گرفتم و به اتاقم رفتم ، حالم دگرگون شده بود با دیدن آن دختر ، نمیدانم چرا احساس میکردم بلد این شهر نیست ؛ گویا مهمان ناخوانده ای بود که ناچار مسافر این شهر شده بود و چاره ای به برگشتن نداشت ….

داستان از دید ساناز :

چه بزرگمردی بود ، آری بزرگمرد بود که هدفش فقط درمان کردن من بود نه دستمالی کردن من . آن لحظه که در چشمانم خیره شد در چشمان به رنگ عسلش فرو رفتم . شیرینی چشمان عسلش هم خواستنی بود و دلچسب . به سادگی میشد خستگی‌ را در نکته با نکته ی چهره اش یافت ‌. باز چه اتفاقی برای من افتاد ؟؛ چرا ما بانوان وقتی مردی خوش بر و رو میبینیم ، آب دهانمان راه می افتد ؟ چرا مثل مردان از سنگ نیستیم تا نیازی به حامی دیگری نداشته باشیم ؟ چرا شانه هایمان ضعیف تر از تحمل این فتنه های آسمانی هستند؟

چرا من نمیتوانم رنگ خوش زندگی را بچشم ؟ چرا ؟
چشمانم را با درد بستم ،یعنی می‌رسد فارغ از همه جا باشم ، فارغ از مادیات دنیوی ، فارغ از ترس ، فارغ از نگرانی ، فارغ از آشوبی ، فارغ از زندگی ، روی تختم دراز بکشم و به منظره غروب جمعه چشم بدوزم و بدون هیچ درد و دردسری قهوه ام را سر بکشم ، لبخندی بزنم بر خودم و دستی رو شانه ام بزنم و بگویم
« بهت افتخار میکنم که تونستی تا اینجا بیای»

“…چشمانش میدرخشید
زیبایی بی نهایت
همچون پرنسس های دیزنی
لب های خندان
نگاه های حسرت بار همه روی او بود
با تکبر و صلابت همیشگی قدم برمیداشت
فرش قرمز را طی میکرد
برای همه دستی تکان میداد و راهش را در پیش می‌گرفت..”
از خواب پریدم که متوجه درد دستم شدم ، نفسهایم به شمارش افتاده بودند ، آن دخترک که بود ؟
از روی تخت برخاستم و سرنگ سرم را به آرامی از دستم بیرون کشیدم . به اتاق نگاهی اجمالی انداختم و حسرت خوردم به دیدن مادرم روی مبل که بخاطر من اینجا باشد ، با انگشتم قطره اشکم را پاک کردم و از اتاق بیرون رفتم ، ساعت چهار صبح بود ولی دردناک بود که گوشه ای از اتاقم کز کنم و به دوردست های دست نیافتنی چشم بدوزم و دنیایی خیالی سرشار از روزمرگی هایی بسازم که تا به حال حتی نفهمیدم روزمرگی هایم چیست ؟ شاید شلاق کمربند و شاید سیلی های پدر و شاید هم بدن کبود شده ام ! شاید اینها هم روز مرگی های من باشند .
همچنان در راهرو های طویل بیمارستان قدم برمیداشتم و از کنار همه اتاق ها که بویی از خانواده می آمد فرار میکردم چون نفهمیدم خانواده و خانه به جز درد و بوی نم انبار چیستند ؟

داخل حیاط بیمارستان روی نیمکتی جا گرفتم ، سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد و حالم را کمی بهتر کرد ، فهمیدم که هنوز هم ننه سرما جا خوابش را جمع نکرده است . نفس عمیقی کشیدم که چشمم به ماشینی مدل بالا افتاد ، چقدر آشنا بود این ماشین ! ناگهان نور ماشین تک تک اجزای بدنم را روشن کرد ، پوفی کشیدم و دستم را روی چشمانم گذاشتم و از جایم برخاستم .

راهی اتاق خودم شده بودم که صدایی مرا میخکوب کرد :
– ساناز !
باز هم لحن حامد ، چرا دست از سرم برنمی‌دارد ، فرار نکردم و ایستادم ، اینهمه فرار کردم ولی حالا چه شد ؟! باز هم در دام این مردک افتادم . با درد و عجز به طرفش برگشتم و نالیدم :
+ چرا دست از سرم بر نمی داری ؟
– باید باهات حرف بزنم .
نزدیکش شدم و لب زدم :
+ کدوم حرف ها ؟ کدوم حدیث ها ؟ حال و روزمو نمی‌بینی ؟
صدایم را بلند کردم و ادامه دادم :
+ نمی‌بینی فرار کردم از گذشته ای که تو توش بودی ؛ فرار کردم چون ازت متنفر بودم ، نمیخوامت ، شهری که تو توش باشی برای من مثل جهنمه ! یادت رفته اومدی خواستگاری و گفتی هیچ علاقه ای بهت ندارم ؟ نگفتم اسم من تو شناسنامت نمیاد ؟ گفتی یک جا نشین نیستم ! نباش خب برادر من ، نباش !
با دستم به راه اشاره کردم و گفتم :
+ راه باز ، جاده دراز ! بفرما برو بزار منم به درد خودم بمیرم .
او ایستاد و من به اتاق این روزهایم پناه بردم ، بی کسی چقدر عذاب آور است . میخواهم لبخندی بزنم به روی زندگی ولی تا لبخندم آشکار میشود دنیا مرا به گریه می اندازد ، آخر چرا ؟! روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را روی همه چیز بستم و خود را در سیاهی حبس کردم .

با صدای درسا از خواب شیرینم دست کشیدم ، گویا وقت ترخیص بود ، بدنم درد میکرد ، مخصوصا پا و دستم . دردی که عزابشان خیلی کمتر از عزابی بود که روحم در دریای آن غرق شده است …

به سختی وارد خانه شدم ، درسا لام تا کام حرفی نمیزد و البته مهم نیز نبود ولی کاش چیزی می‌گفت ، گویا میخواستم چیزی بشنوم ، چیزی پیدا کنم از کلمات پیچ در پیچش .
مرا به اتاق خودم برد و بعد هم رفت ، بعد از چند دقیقه آمد و گفت که :
– خوب بخوابی سانزی جونم ، بیرون چند تا کار دارم ، انجام بدم برمی‌گردم .
ولی چه کسی بهتر از من میدانست که او با آن تیپش کارش نه اداری و نه خدماتی است . لابد با آن پسرک قراری گذاشته است تا این گند مرا جمع کند ، خودش را پیش آن پسر بخاطر من خواهد شکست ولی ربطش به من چیست ؟! اری قبول دارم که باعث و بانی اتفاقات من بوده ام ، اما من هم از همان قبل گفتم که مخالف رفتن به آن میهمانی بودم ، گفتم که چیزی مانع رفتنم میشود ولی گوش او بدهکار نبود . بدنم کوفته بود ، صبحانه ام را نیمه و نصفه در بیمارستان خورده بودم. بوی الکل هنوز هم در دماغم میپیچد ‌.

درد تک تک سلول های بدنم را درگیر کرده بود . دیشب چه شب مزخرفی بود .
” با تبر به من نزدیک میشد ؛
لبخند چندشی رو لبانش بود ؛
نفس نفس میزدم
نزدیکتر،
نزدیکتر ،
نزدیکتر …
ناگهان کسی لب گوشم گفت :
« فرار کن ، بهش برنگرد »
حامد تبر را بالا گرفت و با فشار پایین آورد که….”
با جیغی که زدم از خواب بیدار شدم . دستم را روی صورت خیس عرقم کشیدم ، حامد ! چه کاری می خواهی انجام دهی ؟!
با صدای در ورودی از جایم برخاستم که متوجه صدای مردانه ای شدم !
پسر : بیدار نشه ببینمتون
درسا : نترس ، اون الان خواب هفت پادشاه رو میبینه همم ، من تورو دعوت کردم واسه عذر خواهی اون گندی که خودش بالا آورده .
پسر : میگم با حامد ما نسبتی داره ؟
درسا : قبلا اره ولی الان نه .
پسر : یعنی چی ؟
درسا : بابا دختر فراریه ، نه مهری نه محبتی ، عقده ای به تمام معنا ، الان هم فقط به خاطر مامانم نگهش داشتم وگرنه من و چه به این بچه امل !

شکستم و صدای شکستنم را شنیدم ، من به کسی رفیق میگفتم که از دشمن خونی خودم نیز بد تر است . نمیدانم چه شد که از فرط عصبانیت در را باز کردم و …..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *