| Wednesday 21 October 2020 | 09:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 9

رمان آنلاین مال من باش پارت 9

سلام به دوستای گلم با پارت نهم خدمتتون رسیدم امیدوارم لذت ببرید .

(پرنو)

تقریبا مهمونا کم و بیش اومده بودن ولی بیشتر میزا پر بود ساعت نزدیک هشت بود چیزی نمونده بود که نیلا و مانی بیان. با مامان اینا هم حرف زده بودم نزدیک باغ بودن . رفتم پیش بچه ها که سرمیز نشسته بودن .

-پرنو : واییی بچه ها نمیدونم چرا من اینقدر استرس دارم

-رونیکا : بابا چته پس . قراره شب نیلا بره خونه ی بخت نه تو اون باید استرس بگیره

-همتا : خاک تو سر بی عفتت خجالت بکش دخترم اینقدر وقیح و بی حیا

-رونیکا : بابا مامان بزرگ

-پرنو : خب راست میگه دیگه بی تربیت

-همتا : برا همین هیچ کی نمیگیرتت

-رونیکا : نه نه دخترم اشتباه نکن ما هم مثل خودت در شرفیم فقط هنوز اقدامی انجام ندادیم

-پرنو : تو هم به موقعش خواهر انشا…

-همتا : اااا بچه ها مثل اینکه اومدن

هممون بدو بدو رفتیم دم در . ماشین عروس با بوق بوق اومد داخل محوطه ی بیرونی باغ و مانی خیلی اقاوار پیاده شد و درو برای نیلا باز کرد و نیلا هم پیاده شد و دستشو دور بازوی مانی حلقه کرد و اومدن داخل باغ . ما هم دورشون دست و سوت و کل میزدیم نیلا شنلشو که از تو ماشین در اورده بود داد به همتا تا ببره بزار پیش وسایل خودمون که موقع برگشت بهش بدیم . همون موقع هم دی جی یه اهنگ مخصوص عروس داماد گذاشت که بنده خدا ها ننشسته بلند شدن و به زور بردیمشون وسط تا برقصن . کلی همه کل زدن و هو کشیدن و من از ته دلم برای دوستم دعا کردم که این شادی هیچوقت تموم نشه و این لبخند هیچوقت از روی صورتش پاک نشه و زندگیشون با عشقی که به هم دارن پایدار باشه.  مامان بابا هاشون هم کلی شاباش رو سرشون ریختن . بلاخره اهنگ تموم شد و عروس داماد رفتن تو جایگاهشون نشستن و سیلی از تبریکات حوالشون شد . همه یکی یکی میرفتن بهشون تبریک بگن . اول از همه خانواده هاشون رفتن وقتی فامیلاشون تموم شد رونیکا و امیر و بعدم همتا و بردیا رفتن وقتی دیدم دورشون خلوت شد رفتم سمتشون که تبریک بگم.

-پرنو : مبارک باشه خوشبخت بشین

بعدم نیلا رو تو بغلم گرفتم و در گوشش گفتم :

-پرنو : مواظب خودت باش خواهری میدونی که هروقت بهم احتیاج داشتی همیشه پیشتم فقط کافیه بهم بگی .

بعد از بغلش اومدم بیرون و برای اینکه گریه نکنه یه چشمک بهش زدم و گفتم:

-پرنو : خیلی هم شیطونی نکن دوستم .

که مشتی به بازوم زد و گفت :

-بچه پرو خجالت بکش من خودم کلی استرس دارم .

-اخی الهی دوستم

-پرنو خواهش میکنم خفه شو الان مانی میشنوه برام ابرو نمی مونه.

کادوشون رو بهشون دادم و هردوشون تشکر کردن و منم برگشتم موقع برگشتن بارادو دیدم که داشت میرفت به سمتشون تا تبریک بگه . امشب هرکاری میکردم که نگاهش نکنم نمیشد خیلی خوشتیپ شده بود عالی شده بود و این من بودم که تو تبش میسوختم ولی نمیتونستم لب باز کنم و حرف دلمو بزنم چون غرورم مانع میشد و میگفت اون باید اول بیاد سمتت . بعد از کلی کادو دادن و تبریک گفتن بلاخره کیک رو اوردن و رقص چاقو شروع شد . دی جی یه اهنگ قشنگ قر دار گذاشته بود که نتونستم خودمو کنترل کنم و اول از همه بلند شدم چاقو رو برداشتم . کلا همیشه همینطوری بودم عاشق رقصیدن بودم و اینقدر تو عروسیا میرقصیدم که شب موقع برگشت کف پاهام رو نمیتونستم زمین بزارم تا سه روزم مثل فلجا به زور بلند میشدم و میخوابیدم و مینشستم . رفتم جلو و شروع کردم با ناز و خوشگل رقصیدن چند سری رفتم جلو ولی چاقو رو ندادم بلاخره مانی یه تراول در اورد و بهم شاباش داد تا چاقو رو دادم به رونیکا . وقتی داشتم شاباشو میگرفتم مانی گفت :

-مانی : بابا اون چاقو رو بده دیگه دلمون کیک میخواد

ابروهامو انداختم بالا و گفتم :

-پرنو : نچ داداش اول شاباشو رد کن بیاد از اون موقع که اومدم دارم میرقصم باید خرج پماد و باندا که فردا باید به پاهام ببندم رو دربیارم یا نه

که نیلا یه دفعه پقی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند البته خیلی سعی میکرد خودشو کنترل کنه ولی موفق نبود و فقط صداش یکم کمتر شده بود . بعد از من رونیکا و همتا و چندتا از دخترای فامیل خودشون هم رقصیدن بعد نیلا و مانی با هم کیک رو بریدن و گذاشتن دهن همدیگه . بعد از کیک دی جی اعلام کرد که نوبت رقص تکی عروس و داماده . مانی و نیلا هم رفتن وسط و اول با یه اهنگ اروم ولی قر دار دونفری رقصیدن . نیلا که هرچی ناز و عشوه داشت ریخته بود رقصش و میرقصید و مانی هم همراهیش میکرد و بهش شاباش میداد بقیه هم کلی شاباش بهشون دادن . بعد از اونم دی جی یه اهنگ تندتر گذاشت و گفت نوبت بوسه . ما هم همه رفتیم دور مانی نیلا داشتیم هو و سوت و جیغ میکشیدیم که اهنگ گفت عروس دومادو ببوس یالا یالا یالا یالا .ولی چون دور اول نبود نبوسید . من و همتا و رونیکا و چند تا از دخترای فامیل خود نیلا و مانی با هماهنگی جیغ کشیدیم : حلقه رو تنگ ترش کنید . تنگ تر و تنگ ترش کنید و همه میرفتیم جلوتر تا مثلا حلقه رو تنگش کنیم . داشتیم به دور سوم میرسیدیم که احساس کردم یه دست دور کمرم حلقه شد . وقتی برگشتم دیدم باراده . با تعجب زل زدم بهش که گفت :

-باراد : یه دقیقه بیا کارت دارم

نگاهی به اطراف کردم دیدم کسی حواسش به من نیست همه چهارچشمی زل زدن به نیلا و مانی ببین کی همو میبوسن منم بی حرف دنبال باراد راه افتادم . وقتی رفت بیرون از محوطه ی باغ تعجبم بیشتر شد اخه بیرون از باغ با من چکار داشت ولی اینقدر بهش اعتماد داشتم که باهاش برم . وقتی رسیدیم بیرون از محوطه رفت کنار یه درخت وایساد . منم وایسادم و منتظر بهش نگاه کردم.

-باراد : پرنو صدات کردم که یه چیزی رو بهت بگم

-پرنو : بگو خب منتظرم

-باراد : پرنو میدونی که تقریبا شش هفت ماهی میشه که همدیگه رو میشناسیم . میدونم که مدت زیادی نیست ولی من صدات کردم که یه اعترافی بکنم .

با شنیدن کلمه ی اعتراف قلبم شروع کرد مثل گنجشک زدن و رادارام فعال شد ولی قبل از اینکه به خودم بیام باراد یه دستشو انداخت دور کمرم و منو برد جلو و سرشو اورد کنار گوشم و گفت:

-باراد : دوست ندارم مقدمه چینی کنم و برم تو حاشیه برای همین سریع میرم سر اصل مطلب و میگم چون نمیخوام طولش بدم . دوست دارم پرنو اندازه ی همه ی دنیا دوست دارم . دیگه نمیتونستم بیشتر از این این عشقی رو که توی همه ی وجودم رخنه کرده تنهایی تحمل کنم . میخوام که مال من باشی فقط و فقط برای من چون اینقدر دوستت دارم که هیچکس دیگه ای رو نمیتونم باهات شریک بشم . میدونی میگن عشق تو یه نگاه اتفاق میفته تو شش دقیقه . منم تو یه نگاه عاشقت شدم . همون موقع ای که کیفم جلوت افتاد و پات بهش گیر کرد و نزدیک بود بیفتی . همونجا دلم برات رفت که با عصبانیت و جسارت جوابمو دادی و مثل بقیه ی دخترا که تا یه پسر میبینن اویزونش میشن نبودی  . اولش نمیخواستم قبول کنم اما رفتارام نسبت بهت برای خودمم عجیب بود ولی این احساس اینقدر شدید و شدیدتر شد که نتونستم جلوشو بگیرم و الان مثل یه اتش فشان امادس تا فوران کنه و همه جا رو از عشقت لبریز کنه . شاید باور نکنی پرنو ولی من تو یه نگاه عاشقت شدم و طی مدت زمانی که پیشت بودم این عشق بزرگ و بزرگ تر شد ولی تا از احساست نسبت به خودم با خبر نشدم قول میدم کاری نکنم که باعث رنجشت بشه .

بعد سرشو از کنار گوشم اورد بیرون و خیره شد تو چشمام . تو یه لحظه هرچی جسارت داشتم به کار گرفتم و گفتم :

-پرنو : میخوای از احساسم نسبت به خودت با خبر بشی؟

باراد فقط خیره شد بهم و چیزی نگفت . نمیدونم چی شد که تو یه لحظه انگار دیوونه شده باشم سرمو بردم جلو که ببوسمش که وسط راه به خودم اومدمو متوقف شدم داشتم برمیگشتم که باراد نذاشت و این بار اون دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش و لباشو گذاشت رو لبام . انگار برق 220 ولتی بهم وصل کردن . دستامو دور گردنش حلقه کردم و همراهیش کردم اون که انگار از این همراهی خوشش اومده باشه منو بیشتر به خودش فشار داد و بردم اونطرف درخت و منو چسبوند به درخت و خودشم مثل پنیرپیتزا چسبید بهم . تو تمام مدت چشمام بسته بود و بدنم داغ داغ . نمیدونم چقدر گذشت فقط میدونم وقتی از هم جدا شدیم هر دومون نفس نداشتیم . وقتی از هم جدا شدیم انگار تازه فهمیدم چی شده از خجالت روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم و اگر سرمو یکم دیگه میگرفتم پایین میرفت تو یقم . میتونستم حدس بزنم که الان صورتم شده رنگ لبو . باراد وقتی قیافمو دید زد زیر خنده و هرهر میخندید . یه لحظه تمام خجالتمو یادم رفت و پرویی تمام زل زدم بهش و گفتم:

-پرنو : کوفت به چی میخندی؟

خندش شدیدتر شد و گفت :

-باراد : یعنی کشته مرده ی این خجالتتم

مشتی حواله ی بازوش کردم که دستمو گرفت تو دستش و اروم بوسه ای روش زد . دیگه نمیدونستم چیکار کنم ولی میدونستم قطعا اگه یکم دیگه تنها میموندیم باید جنازه ی منو میبرد خونه از خجالت برای همین گفتم :

-پرنو : بریم تو دیگه الان میفهمن ابرومون میره

-باراد : برا چی ابرومون بره مگه اونا میدونن ما اینجا چکار میکردیم؟

چشم غره ای بهش رفتم که نیشش رو شل تر کرد و گفت:

– خیلی خب بریم .

منم برای اینکه ضایع نشه جلوتر از اون راه افتادم و رفتم تو محوطه.  وقتی رفتیم داخل همه داشتن میرقصیدن و مجلس داغ داغ بود و هیچ کی متوجه غیبت ما نشده بود . نگاهی به مامان و بابا کردم که دیدم با پدر و مادر نیلا گرم صحبت شدن . نفس راحتی از سر اسودگی کشیدم و رفتم برقصم که اهنگ قطع شد . زکی جاش بود برم دی جی رو بگیرم از وسط نصفش کنم . بیشور همین موقع اهنگ رو قطع کرد . بیخیال رفتم دور میز خودمون نشستم که دخترا هم اومدن .

-همتا : شما کجا بودی خانم خانما

-رونیکا : اره یه دفعه کجا رفتی نبودی ببینی چی شد

-پرنو : نگو خیلی بوس خفنی بود ؟ از دست دادم ؟

-همتا : جون به جونت کنن فضولی

-رونیکا : ن بابا مانی پیشونیشو بوسید نمیشد وسط این همه ادم که کاری کنن

-پرنو : بیشور پس چرا زر میزنی

-همتا : میخواست فضولیتو تحریک کنه  . تو بگو ببینم کجا بودی چکار میکردی

-پرنو : وایییییی بچه ها نمیدونین چی شد

-رونیکا و همتا : چی شد ؟

-پرنو : باراد اعتراف کرد گفت دوسم داره

ولی با بیاد اوردن اون لحظه دیگه چیزی نگفتم و مثل بچه ی ادم نشستم حدس میزدم که باز قرمز شدم

-رونیکا : خب بعدش؟

-پرنو : بع….بعدش…….. هی……هیچی دیگه گفت دوسم داره

-همتا : نه بعدش دست منه. رفتم خانمو صدا کنم بیاد دیدم سخت مشغولن گفتم مزاحم نشم

از خجالت و تعجب چشمام چهار تا شد و گفتم :

-پرنو : نه ……. ما…….حرف میزد……..یم. ولی اگه تو اومدی پس چرا من نفهمیدم

-همتا : اخه دستت بدجور بند بود اصلا تو این دنیا نبودی

زکی خدایا نوکرتم من کلی ذوق کردم کسی نفهمیده این که همه رو با کیفیت اچ دی دیده که . اینقدر خجالت کشیدم که باز سرمو انداختم تو یقم . یه دفعه دوتاشون مثل تارزان پریدن روم و شروع کردن تبریک گفتن . یعنی من برم خودمو تو نیل غرق کنم با این دوستام . نه به تخریب شخصیتیشون نه به ذوق کردناشون

-ندا : نمیشد یه دریاچه ی نزدیکتر انتخاب کنی بری خودتو بکشی.  تو روحت که مردنتم خرج داره

-من : فعلا تو خفه شو

بعد از شام مامان اینا گفتن که میرن خونه پادرا باید بره مدرسه کلاس فوق برنامه داره باید شب زود بخوابه . منم خیالشونو راحت کردم که شب میگم بچه ها منو بیارن خونه . بعد از اینکه مامان اینا رفتن دی جی اهنگ تانگو و ملایمی گذاشت که با باراد رقصیدیم و من همچنان خجالت میکشیدم و نمتونستم تو چشماش نگاه کنم و فقط به یقه ی لباسش نگاه میکردم ولی اون قشنگ زل زده بود بهم و نگام میکرد و من زیر نگاه داغش ذره ذره ذوب میشدم . دیگه اخرای مراسم بود و همه کم و بیش رفته بودن ولی خب هنوز کلی ادم بود که برای عروس کشون مونده بودن . کم کم همه اماده شدیم و رفتیم سمت ماشینا که بریم عروس کشون دیدم این دوتا کله پوک بیشور رفتن پیش دوست پسراشون من عین مترسک سر جالیز موندم این وسط حالا چکار کنم . سوار هرکدوم ازماشینا بشم که خیلی ضایعس قشنگ میرم وسط خلوتشون .

-ندا : میگما داداش کلا امشب خیلی شش میزنی یادت رفته تو با باراد الان دوست دختر دوست پسرین ؟

-من : خب باشیم بابا این هنوز تازس روم نمشه برم پیشش بعدم یه وقت اون دلش نخواست منو برسونه والا

تو همین افکار برا خودم هلکوپتری میزدم که یه دفعه یکی از پشت سرم گفت:

– خانم افتخار میدین برسونمتون ؟

برگشتم دیدم باراده . گفتم :

-پرنو : اخه

-باراد : دیگه اخه نداره برو سوار شو بریم دیگه من نبرمت کی میخواد ببرتت

-پرنو : الان داری میگی تو نبودی من مثل بچه سر راهیا میموندم هیچکی هم منو نمیبرد؟

-باراد : من دارم میگم چه من بودم چه نبودم کسی غلط میکرد شما رو برسونه

نیشم تا بناگوش باز شد و از خجالت سرخ شدم و سرمو انداختم پایین .

-باراد : زودباش خانمی بریم که دیر شد .

باراد جلوتر راه افتاد ولی وایساده بودم برگشت چیزی بگه که دید من هنوز ایستادم گفت :

-باراد : پس چرا نمیای ؟ ببین اگه بخوای اینقدر خوشگل خجالت بکشی به عروس گردون نمیرسیما مجبور میشیم بریم یه جای دیگه

اینبار بیشتر خجالت کشیدم و سرمو بیشتر انداختم پایین که قهقه ای زد و گفت :

-باراد : زودباش عزیزم دیر شد

رفتم از بغلش رد شدم و مشتی به بازوش زدم و گفتم :

-پرنو : بی تربیت

خندش بیشتر شد و دنبال من راه افتاد .

توی راه باراد یه اهنگ شاد گذاشته بود و صداشو تا ته زیاد کرده بود البته همه ی ماشینا صدای اهنگشون تا اسمون بود و بوق بوق میکردن کلی رقصیده بودم و جیغ و هو کشیده بودم و با لبخند و نگاه مهربون باراد روبه رو شده بودم و جواب مناسبی برای اون همه مهربونی و عشق به جز عشقی که به اندازه ی کل دنیا نسبت بهش داشتم نداشتم . پس منم در جواب عشقش هر چی عشق داشتم میریخیتم توی نگام و بهش نگاه میکردم . از شدت هیجان رفتم نشستم لب شیشه و شروع کردم جیغ کشیدن و رقصیدن که رونیکا و همتا هم اومدن . باراد هم مدادم میگفت :

– بیا تو دختر میوفتی بیا زشته بابا بیا تو سرما میخوری

و خلاصه کلی چیز که منو بکشونه داخل . وقتی کلی دور دور کردیم دیگه خیلی از ماشینا نبودن و به جز چهار پنج تا ماشین که اونا هم ما بودیم و خانوادشون . وقتی رسیدیم دم خونشون همه پیاده شدیم و یکی یکی براشون ارزوی خوشبختی کردیم و بغلشون کردیم و پدر نیلا دستاشونو گذاشت تو دست هم و رفتن داخل . دیگه نتونستم خودم نگه دارم هر چقدر از صبح تحمل کرده بودم بس بود . به اشکام اجازه ی ریختن دادم و برای دوستم از ته دلم خوشحالی کردم . همه سوار شدن برن که رفتم دم ماشین و گفتم :

-پرنو : باراد میگم تو برو دیگه تو هم خسته ای من با مامان بابای نیلا یا تاکسی بلاخره یه چیزی میرم خونه

اخمی کرد وگفت :

-باراد : حتما میزارم این وقت شب تنها بری . من تا نرسونمت دلم اروم نمیگیره بیا ببرمت خونتون .

ناچار سوار شدم تمام راه یه اهنگ اروم پخش میشد و دستم تو دست باراد بود . دستمو گرفته بود توی دستش و یه لحظه هم ول نمیکرد . ادرس رو بهش دادم . وقتی رسیدیم دم خونمون گفتم :

-پرنو : مرسی باراد تو زحمت افتادی

اخم بامزه ای کرد و گفت :

-باراد : چقدرم که تو زحمت داری دیگه از این حرفا نزنیا برو خوشگل خانم برو حسابی استراحت کن که تو هم خیلی امروز خسته شدی

خواستم پیاده بشم که وسط راه پشیمون شدم و برگشتم و گونشو بوسیدم و گفتم:

– شب بخیر

و سریع از ماشین اومدم بیرون . رفتم تو خونه و وقتی درو بستم صدای جیغ لاستیکاشو شنیدم . فکرشم نمیکردم که امشب اینجوری بشه . از فکر امشب لبخندی روی صورتم نقش بست و رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و ارایشمو پاک کردم و موهامو باز کردم و اروم خزیدم زیر پتو و با فکر امشب به خواب رفتم .

…………………………………….

یه هفته از عروسی مانی و نیلا و همچنین رابطه ی منو باراد گذشته بود . اتفاق خاصی تو این یه هفته نیفتاد و همه چی طبق روال عادی خودش بود . به جز اینکه هر شب باراد بهم پیام میداد. اصلا انگار اگه شبا بهش پیام نمیدادم خوابم نمیبرد حالا هر ساعتی که میخواست باشه . تو این یه هفته کار من شده بود دانشگاه رفتن ,درس خوندن ,با باراد حرف زدن البته بیشتر لاو ترکوندن ,خونه, استراحت, درس خوندن, خواب . کار دیگه ای جز این نمیکردم . امروز هم قرار بود باراد بیاد دنبالم بریم بیرون . طبق معمول جلوی کمدم وایساده بودم و با بیچارگی نگاش میکردم بلکه یه چیزی از اون ته بیاد بیرون و بگه من جدیدم بیا منو بپوش ولی از اونجاییکه همیشه وقتی یه لباس میخریدم تا یه هفته همش تنم بود هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد. حالا اندازه کوه لباس داشتما ولی هیچ وقت انگار هیچی نداشتم بپوشم چون خیلی وسواس به خرج میدادم مخصوصا امروز که قرار بود برای اولین بار با باراد برم بیرون. اخرسر با کلی جنگ درونی و درست غلط کردن یه شلوار شکلاتی رنگ با یه پالتو کرم و نارنجی کتی و جذب پوشیدم و موهامو با حوصله از روی سرم و دو طرف بافت زدم و یکم ریمل و یه خط چشم باریک و یکم رژگونه ی نارنجی در حدی که فقط گونه هام رنگ داشته باشه و رژ اجری و نارنجی خوشگلم رو زدم و یه شال کردم قهوه ای نارنجی زدم و ساعتم رو دستم کردم با ادکلنم دوش گرفتم و کیف کرم قهوه ایم با چکمه های ستش پوشیدم و گوشیم و کیف پولم رو هم برداشتم و داشتم وارسی های اخرم رو توی اینه میکردم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم:

-پرنو : بله؟

-باراد: عشقم من دم در خونتونم بدو بیا که دلم برات یه ذره شده

-پرنو : ههههه باراد چرا دم خونه وایسادی الان یه وقت مامانم اینا میبینن . بعدم ما که امروز هم دیگه رو تو دانشگاه دیدیم تو چرا دلت اینقدر زود تنگ شده

-باراد : اولا که کسی نمیبینه ببینه هم طوری نیست تو عشق منی بعدم من همین که از پیش تو میرم دلم برات تنگ میشه چه برسه به الان که چندساعته ندیدمت

-پرنو:منم دلتنگت میشم ولی خب نمیتونم بیست چهار ساعت پیشت باشم

-باراد : حالا چنان تا اخرین لحظه ی زندگیم پیش خودم نگهت میدارم که هیچ کس نتونه ازم جدات کنه .

-پرنو : تو حتی اگه نخوای هم من تا اخر عمرم یه جوری میچسبم بهت که هیچ کی نتونه جدام کنه چی فکر کردی

-باراد: بدو بیا دلبری نکن خانم کوچولو وگرنه خودم میام زنگ خونتون رو میزنم میام پیشت .

-پرنو : پلک بزنی پیشتم عشقم .

از اتاق رفتم بیرون و از مامان خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون . به مامان گفته بودم قراره با دخترا بریم یه سر به نیلا بزنیم و تا شب میام.کفشامو پوشیدم و کیلیدامو برداشتم و تمام طول حیاطو دویدم و در رو که بستم باراد رو دیدم که یه شلوار مشکی و یه پیرهن کرم پوشیده و استیناشو تا زده و عینکش هم رو چشماش تکیه زده به ماشینش . با صدای در سرشو اورد بالا و یه خنده ی خوشگل تحویلم داد و سرتا پام رو برانداز کرد و ابرویی بالا انداخت . متقابلا یه لبخند پسرکش مخصوص پرنو بهش زدم و رفتم تا سوار بشم .

-باراد : احوال خانم کوچولو

-پرنو : خوبم عزیزم ولی کوچولو خودتی

تک خنده ای کرد که دلم براش ضعف رفت و باز نیشم شل شد در رو باز کردم و سوار شدم اونم سوار شد همین که نشستم گفت :

-باراد : حالا دیگه پشت تلفن برای من دلبری میکنی اره ؟ نمیگی من دلم برات ضعف میره نمیتونم تحمل کنم میام در خونتون رو میزنم جلو چشم مامانت بغلت میکنم اینقدر فشارت میدم که تو من حل بشی.

تو دلم کیلو کیلو قند اب میکردم کارخونه شکرسازی بود . با عشق و خوشحالی و خجالت خندیدم ولی مطمئن بودم الان لپام قرمزه قرمزه چون ازشون حرارت میومد .

-پرنو : تو اینکار رو میکردی که مامانم تا یک ماه نمیزاشت از خونه برم بیرون و بعدم با بپای شخصی منو میفرستاد بیرون .

-باراد : میدونی وقتی اینجوری خجالت میکشی منو دیوونه میکنی؟

اینبار دیگه رو به موت بودم داشتم رو به قبله میشدم صدای تپش قلبمو به خوبی میشنیدم . این بار دو برابر قبل اتیش از بدنم بیرون میزد . با خجالت سرمو انداختم پایین ولی نتونستم نیش شلمو جمع کنم . کلا خیلی سرخوش شده بودم .

-باراد : قربونت خجالت و خنده هات برم من .

بعدم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .

-پرنو : باراد کجا داریم میریم ؟

-باراد : دوست داری کجا بریم عشقم ؟

-پرنو : هرجا فرقی نمیکنه

-باراد : یعنی برات مهم نیست؟

-پرنو : تا وقتی توام اونجا پیشم باشی نه مهم نیست

دستم رو گرفت توی دستش و بوسه ی نرمی بهش زد و گذاشت روی دنده . تا اخر مسیر دستمو ول نکرد منم که دوز خوشحالی و هیجانم رفته بود بالا هیچی نمیگفتم و با ذوق دستمو تو دستش گذاشته بودم . وقتی رسیدیم جلوی یه مجموعه ی تفریحی نگه داشت و پیاده شدیم . تاحالا اینجا نیومده بودم ولی معلوم بود تازه افتتاح شده مثلا تو یکی دو سال اخیر چون محال بود جای تفریحی باشه و من ازش بی خبر باشم . وقتی از ماشین پیاده شدیم راه افتادیم به سمت مجموعه که احساس کردم دست راستم داغ شد . دستمو توی دستش گرفته بود و انگشتاش رو توی انگشتام قفل کرده بود. احساس شیرینی تموم وجودم رو پر کرده بود . با عشق دستشو گرفتم و نگاش کردم که لبخندی به روم پاشید . وارد که شدیم باراد گفت :

-باراد : خب اول دوست داری چکار کنی؟

-پرنو : نمیدونم

یکم به دور و اطراف نگاه کردم که یه لحظه هر چی هیجان بود درون من جمع شد و با خوشحالی روکردم به باراد و گفتم:

-پرنو : وایییی باراد ببین فیریزبی من عاشق فیریزبیم .

-باراد :پس اول فیریزبی و بعدم اژدها و ماشین سواری و چندتا بازی دیگه که بهمون خوش بگذره .

-پرنو : اوهههه بابا چه خبره من بچمم ببرم شهربازی اینقدر بازی نمیکنه

-باراد:به وقتش بچه هامونم میاریم عشقم

باز من از خجالت گر گرفتم و باراد بود که میخندید .

-باراد : بخوای اینجوری خوشگل خوشگل خجالت بکشی میخورمتا

-پرنو: اااا باراد بسه دیگه من الان اب میشم میرم تو زمین .

-باراد: شرمندتم عزیزم شما اصلا از من نباید خجالت بکشی

-پرنو : ااا نه بابا دیگه چی

-باراد : فعلا هیچی

-پرنو : خیلی پررویی

-باراد : باشه حالا بیا بریم

و راه افتادیم به سمت فیریزبی و حسابی جیغ زدم و خوش گذروندیم و باراد تموم مدت با تعجب و خنده نگام میکرد . بعد که پیاده شدیم باراد گفت :

-باراد : تو با این جثه ی کوچولوت چجوری اینجوری جیغ میزدی این صدا رو از کجا میاوردی ؟

بعد با قهقه گفت :

باراد : بیچاره بقیه کسایی که تو بازی بودن گوشاشون رو گرفته بودن .

-پرنو: باهات قهر میکنما بعد دیگه معلوم نیست منو تا کی نبینی خب اینا بهره گرفته از هیجاناتم بود که تخلیه کردم

-باراد : تو حتی اگه با من قهرم باشی اجازه نداری منو از خودت محروم کنی مال خودمه دلم میخواد هر وقت خواستم ببینمش اصلا اگه یه روز نبینمت اموراتم نمیگذره . ولی خوب کاری کردی عشقم خودتو تخلیه کردی وگرنه معلوم نبود من چقدر ازت کتک بخورم

-پرنو : مگه دلم میاد تو رو بزنم البته بعضی وقتا یکم حقته

بعدم مشتی حواله ی بازوش کردم و دوتایی با خنده راه افتادیم طرف اژدها و اونجا هم کلی جیغ زدم البته اینبار با شدت کمتر و بیشتر با شوخی های باراد میخندیدم و اونم فقط قربون صدقم میرفت . بعدش ماشین بازی و تیراندازی و اینا هم رفتیم و دیگه داشتم بیهوش میشدم از خستگی که باراد گفت :

-باراد : خب یه دونه از بازیامون مونده

-پرنو : وایی بیخیال دیگه من دارم پس میوفتم

-باراد: اصلا راه نداره این یکی مورد علاقه ی منه

-پرنو : خب حالا چی هست ؟

-باراد : ترن هوایی

با شنیدن اسم بازی انگار برق دویست وبیست ولتی بهم وصل کردن . ترن هوایی ؟ من از این بازی وحشت داشتم

-پرنو : منو بکشی هم نمیام من سکته میکنم

-باراد : وا این حرفا چیه براچی سکته کنی بعدم تا وقتی من پیشتم نمیذارم چیزیت بشه الانم بدون درد و خونریزی میبرمت

-پرنو : باراد من از این بازی وحشت دارم

-باراد : بشینی تو بغل خودم عمرا ترس رو حس نمیکنی

-پرنو : دیگه چی  همینم مونده خجالت بکش

-باراد : جون خودم اصلا راه نداره باید بیای

ای خدا عین خر تو گل گیر کرده بودم ولی حرف حالیش نبود که یه نگاه به دور و اطراف کردم . جایی که وایساده بودیم زیاد تو چشم نبودیم و کسی نمیدیمون الان یه کاری میکنم که عمرا دیگه نری ترن هوایی . یه قدم رفتم جلو و دستمو گذاشتم روی شونه هاش و روی پنجه ی پام ایستادم و سرمو بردم نزدیک گردنش و گفتم :

-پرنو : باراد جونـــــم ؟؟

لرزش بدنش رو برای یه لحظه به خوبی حس کردم . لبخند شیطانی زدم و ادامه دادم:

-پرنو : عشقم حالا نمیشه نریم ترن هوایی بریم یه کار دیگه بکنیم

-باراد : پرنو چکار میکنی دختر نه خیر نمیشه باید بریم

اروم نفسامو فرستادم توی گردنش و گفتم :

-پرنو : خواهش به خاطر من به جاش بریم یه بازی دیگه .

باشه قربونت برم ؟

قبلا از بچه ها شنیده بودم که باراد روی گردنش حساسه . فقط هم گردنش . به من چه دیگه نباید به من نقطه ضعف میدادن

یه دفعه باراد رفت عقب و دستی توی موهاش کشید و گفت :

-باراد : باشه بیا بریم پس یه بستنی چیزی بخوریم .

خوشحال از پیروزیم با یه لبخند محو دنبالش راه افتادم . ولی شانس اوردم که توی مکان عمومی بودیم وگرنه اینطوری که باراد شد خدا میدونست چی میشه . یادم باشه دیگه این نقطه ضعفو استفاده نکنم وگرنه به احتمال زیاد کارم ساختس البته میدونم که باراد قدرت کنترلش خیلی بالاس محاله کاری بکنه ولی محض احتیاط . به سمت بستنی فروشی راه افتادیم و باراد برای دوتامون بستنی میوه ای گرفت و با شوخی و خنده خوردیم و دوتامون چیزی به روی خودمون نیاوردیم ولی معلوم بود که بد بهمش ریختم . خودمم یه لحظه پشیمون شدم ولی فقط یه لحظه چون میدونستم اگه رفتم اون بالا زنده نمیام پایین دفعه ی اخری که رفتم یه شب تا صبح توی بیمارستان بیهوش بودم . اون شب به خوبی گذشت و تا اخر شب با باراد گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و بعد از شام که همونجا خوردیم باراد منو رسوند خونه و من اون شبو به عنوان یه شب عالی از رابطمون توی ذهنم حک کردم و به خواب رفتم .

&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای گلم اینم از پارت نهم لطفا نظرات و پیشنهاداتتون رو برام بنویسید . ممنونم

  • اشتراک گذاری
  • 23 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 4,131 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17261
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • donya81
    دوشنبه 28 سپتامبر 2020 | 11:38 ب.ظ

    وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

  • K84as
    سه‌شنبه 29 سپتامبر 2020 | 4:41 ب.ظ

    عاااالی بود عاااااالی تروخدا زود زود بزارید ♥️♥️♥️🙏🙏🙏

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.