| Thursday 22 October 2020 | 01:23
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۴

رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۴

“مهسا “
با چشم دنبال موژان گشتم که کنار یک مرد شیک پوش که فکر کنم حدوداً سی و پنج ساله نشسته بود پیداش کردم.
حسابی داشت بهش خوش می‌گذشت،
به صورتش نگاه کردم؛ به نظر خودش ساده بود اما از نظر من قیافه بانمکی داشت. درست بود که چهار سال از من کوچیک‌تر بود اما به قول بابا و محمد از من عاقل‌تره و من چه‌قدر متنفر بودم از این حقیقت.
آخرین جرعه نوشیدنیم رو سر کشیدم و جام رو روی میز گذاشتم، با دست به موژان اشاره کردم که حواسش به من جمع شد. سرش رو به معنی چیه تکون داد که با لب‌خونی بهش گفتم که می‌رم دستشویی، سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد.
از میون دختر و پسرهایی که داشتن می‌رقصیدن گذشتم و وارد راهروی دستشویی شدم اما با دیدن چیزی که جلوم بود ضربان قلبم بالا رفت.
رایین این‌جا چیکار می‌کرد؟ اونم کنار دستشویی زنانه! نکنه با یک دختر اومده؟!
فکرم رو به زبون آوردم:
«تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ با کی اومدی؟!»
بعد به اطرافم نگاه کردم تا نشونه‌ای از دختره پیدا کنم که از دیوار فاصله گرفت و نزدیک اومد:
«سلام مرسی منم خوبم، ممنون که پرسیدی!»
بهش نگاهی کردم:
«خیله خب، سلام! می‌گم با کی اومدی؟»
سرش رو به یک طرف کج کرد و با لبخند گفت:
«مگه قرار بود با کسی بیام؟ مگه تو با کسی اومدی؟!»
-آره با موژان
-خب منم با رایان اومدم.
چی بلندی گفتم که گوش‌هاش رو گرفت:
«وای مهی جیغ نزن، گوشم درد گرفت!»
-ساکت شو ببینم، اونو برای چی با خودت آوردی؟!
بلند خندید:
«آوردم که نامزدش رو ببينه!»
-رو آب بخندی! اون داداشت غلط کرد بخواد نامزدشو ببینه.
-هی حواست باشه چی می‌گی‌ها!
مادر به خطا!
-حواسم نباشه چی می‌شه؟
گوشه لب‌هاش رو به طرف بالا متمایل کرد و شونه‌ای بالا انداخت، با شیطنت گفت:
«کارای خوب خوب!»
ای حرو****ه.
-چرا اومدی؟
-قرار بود امیر هم بیاد.
امیر یکی از بچه‌های قدیم دانشگاه بود که یه زمانی دوست داشت با من باشه اما بعد مدتی رفت آمریکا و الانم دوباره برگشته بود.
-حسودی کردی؟
به مدت طولانی‌ای بهم خیره شد و با صدای آروم و خش‌دار گفت:
«بیشتر ترسیدم…ترسیدم حالا که نیستم تو رو ازم بگیره!»
اوه… واو! درسته که تحت تاثیر حرفش قرار گرفتم اما چهره‌ام رو ہی حالت نگه داشتم.
-ترس داری؟ مسخرست!
روی پاهاش کمی جا به جا شد.
-نمی‌خوام ازت این‌قدر دور باشم…
چشم‌هاش دوباره به طرف من برگشت:
«این‌طوری باهام نباش…لعنتی سرد نباش!»
-خودت اینو خواستی.
-من نخواستم، همش تقصیر خواهرم بود.
عصبی بهش توپیدم:
«لعنت بهت رایین! تريان خواهر من بود با داداش تو مقصر بود.»
-الان نفرینم کردی؟
بهش نگاه کردم، چهره‌اش جدی بود اما برف شیطنت تو چشم‌هاش بود، کثافت داشت دستم می‌انداخت!
دندون‌هام رو از حرص روی هم فشار دادم و دست‌هام رو پایین انداختم، از عصبانیت نفسم رو محکم بیرون دادم.
-آشغال!
کمی بهم نگاه کرد و بعد به شدت شروع به خندیدن کرد، بعد مدتی من هم داشتم باهاش می‌خندیدم. بهم زل زد و گفت:
«دلم واسه خنده‌هات تنگ شده بود، ولی خیلی امشب بهم فحش دادی حواست باشه‌ها!»
با دهن بسته خندیدم.
-حقت بود!
رایین نگاهش رو از چشم‌هام به لب‌هام داد که لب‌هام رو لیسیدم، یک پاسخ اتوماتیک بود! چشم‌هاش گرم شد و مردمکشون بزرگ‌تر، تمام بدنم زیر نگاهش داغ شده بود. لبخند نمی زد ولی در عوض چشم‌هاش راهشون رو به طرف پایین بدنم پیدا کردن، طوری بهم نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست منو بخوره!
-امشب خیلی فوق العاده شدی!
-هر چی باشم برای تو کافی نیستم…
بلافاصله ساکت شدم.
-چی گفتی؟!
-هی…هیچی.
ازش گذشتم اما دستم رو گرفت و کنار خودش کشید:
«کی همچین حرفی زده؟!»
-همه اینو می‌گن! بیا واقع‌بین باشیم رایین، راست می‌گن! من کجا و تو کجا.»
با اخم گفت:
«همه غلط کردن! به نظرت من همچین فکری می‌کنم؟! به نظر خودم این منم که اصلاً برای تو کافی نیستم! به حرفاشون اهمیت نده، مهم اینه که من تو رو می‌خوام!»
کف دستم رو روی صورتش گذاشتم که با لمس دست‌هام چشم‌هاش رو بست.
-دیگه اهمیت نمی‌دم-سرم رو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم-منم تو رو می‌خوام!
لرزه بدنش رو احساس کردم، من رو به پهلوی خودش فشرد و دستش رو پشتم حلقه کرد. من رو نزدیک خودش کرد و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و نفس‌های منقطع کشید:
«لعنت به همه عزیزم!»
نفس‌هاش پوست لبم رو قلقلک می‌داد می‌خواستم ببوسمش اما از عکس‌العملش ترسیدم، چانه‌اش پایین اومد و لب‌هاش نزدیک لب‌هام بود؛ تنها چند میلی‌متر با هم فاصله داشتن و تنها کاری که باید می‌کردم اینه که سرم رو کمی جلو ببرم.

دست دیگرش به طرف موهام حرکت کرد، بدنش رو به طرف بدنم چرخوند و بعد لب‌هام رو بوسید.
اول به نرمی و ملایمت بوسه‌ای نرم و سبک بهشون زد، زبونش روی لب پایینم کشید و این جرقه‌ای بین ما بود. انگشت‌هاش بین موهام فرو رفت و با شدت من رو می‌بوسید، لب‌هاش مزه آبجو و نعنا می‌داد و من به طوری لعنت‌واری عاشق این مزه بودم.
خودش رو کمی کنار کشید و انگشت شصت

ش رو روی لب پایینم کشید، به چشم‌هام زل زد:
«نمی‌دونی تو این یک ماه چی به من گذشت، حتی یک لحظه هم فکر این نگاه و لب‌ها از ذهنم بیرون نمی‌رفت!»
با احساس نیاز لرزیدم، دوباره با لب‌هاش لب‌هام رو گرفت و زبونم رو مکید، انگار که هیچ آدمی اطرافمون نبود.
با صدای خنده گروهی از دختر که از دستشویی خارج می‌شدن سریع از هم جدا شدیم.
رایین کلافه پوفی کشید و دستم رو گرفت.
-کجا داری می‌ری؟
-این‌طوری تو راهرو نمی‌شه!
رایین از پله‌ها بالا رفت و وارد یک اتاق با در مشکی شدیم، بعد از ورود در رو از پشت قفل کرد.
همه جا دوباره ساکت شد، به رایین نگاه کردم که لب‌هاش به‌خاطر بوسه ورم کرده بودن. دوباره به من نزدیک شد و شروع به بوسیدنم کرد، همون‌طور دستش رو به زیپ پشت لباسم رسوند و اون رو پایین کشید و طی چند ثانیه لباس از تنم پایین افتاد و من عریان جلوش ایستاده بودم و اون داشت من رو می‌بوسید.
دستش در امتداد ستون فقراتم بالا و پایین می‌رفت و تموم بدنم رو نوازش می‌کرد، دست‌هام رو دور گردنش حلقه کردم و انگشت‌هام رو داخل موهای نزدیک گردنش بردم. همون‌طور کمی سرم رو عقب بردم و بدنش رو به بدنم فشرد که ناخواسته یک آه از شدت لذت از دهنم خارج شد، می‌تونستم تمام ماهیچه‌های منقبض شده بدنش رو احساس کنم. دستم رو داخل جیب پشت شلوارش بردم و باسنش رو چنگ زدم که لب پایینم رو به دندون گرفت و ناله‌ای کرد، دست دیگم رو روی اون‌جای لعنتیش گذاشتم که از لذت چشم‌هاش رو بست و سرش رو عقب برد.
-تو به طرز عجیبی فوق العاده‌ای مهسا!
لباس‌های زیرم رو در آورد، اون‌ها هم به جمع لباسم پیوستن.
آروم زمزمه کرد:
«صورتیه.»
-چی صورتیه؟!
نگاهش رو دنبال کردم و وقتی دیدم داره به بالا تنم نگاه می‌کنه از خجالت سرخ شدم، دور هر کدوم با انگشت اشارش یه دایره فرضی کشید و گفت:
«همیشه بهشون فکر می‌کردم.»
خندم گرفت.
-یه جوری می‌گه همیشه! مگه تا حالا ندیدی؟
خشن گفت:
«تا حالا یک ماه ازت دور نبودم لعنتی!»
بعد دوباره من رو بوسید، این دفعه خشن و وحشیانه بالاتنه‌ام رو همزمان ماساژ می‌داد و یک‌دفعه لب پایینم رو گاز گرفت و سی*ه‌ام رو محکم فشار داد. از درد یه آخ بلند گفتم و مزه خون رو داخل دهنم حس کردم.
-وحشی دردم گرفت!
-تازه اولشه مهسا! می‌خوام امشب فقط و فقط صدای ناله‌هاتو توی این اتاق بشنوم.
سریع از روی من بلند شد همه لباس‌هاش رو در آورد و دوباره روم خیمه زد، دست انداخت به لبه‌های واژ*م و انگشت وسطش رو واردش کرد که از لذت پاهام لرزید.
-اوه شت! این فوق‌العادست مهسا!
بعد از پنج دقیقه دست از کار کشید و دوباره روم دراز کشید و بوسه‌های نرمی روی گردنم زد و بعد من رو پر کرد از حس لذت.
با نفس‌های منقطع بغل گوشم گفت:
«دیوونه کننده‌ای تو!»
لاله گوشم رو بوسید، با احساس تغییرات بدنم بهش گفتم که دارم ارضا می‌شم و اون گفت:
«پس بیا! منم دارم به اون حس می‌رسم.»
بعد از دو دقیقه هر دو با هم به اون حس رسیدیم، روم خوابید و وقتی نفسم برگشت کنارش زدم و بلند شدم. روی تخت کنارم نشست و پیشونیم رو بوسید:
«مثل همیشه بودی کیت کت*!»
-لعنت بهت! تو کاند** نداشتی!
-مشکلی نیست قرص می‌خوری.
-خفه شو!
“موژان”
-خیلی می‌خوامت.
فقط بوسیدتم و من هم همراهیش کردم، با احساس درد توی دلم به سختی چشم‌هام رو باز کردم.
سردرد خیلی بدی داشتم و چشم‌هام کمی تار می‌دید، خواستم بلند شم که سنگینی چیزی رو روی کمرم و پاهام حس کردم.
سرم رو بالا آوردم که دیدم توی بغل رایانم و دستش رو دور کمرم حلقه کرده، با یه حرکت نیم خیز شدم که دستش از روم کنار رفت و تکونی خورد.
سریع ملافه رو روی خودم کشیدم و انگار تازه متوجه موقعیت شدم، خواستم از روی تخت بلند شم که متوجه شدم لختم. جیغ بلندی کشیدم که سریع روی تخت نشست و گفت:
«چی شده؟»
ملافه رو روی خودم کشیدم که انگار تازه متوجه موضوع شد، با بهت بهم خیره شد که سیلی محکمی بهش زدم و زود ملافه رو مثل حوله دورم پیچیدم و از روی تخت بلند شدم.
هر تیکه لباسم یک جا بود، داشتم از خجالت آب می‌شدم و واقعاً حس بدی داشتم و از طرفی هم به‌خاطر دردی که زیر شکمم حس می‌کردم نمی‌تونستم زیاد سر پا بایستم.
چشم‌هام حسابی سیاهی می‌رفت و گلوم خشکِ خشک شده بود، انگار اون هم متوجه شد که حالم خوب نیست.
دامنم رو پیدا نمی‌کردم و گیج شده بودم که رایان از رو تخت بلند شد و به سمتم اومد.
بهش توجهی نکردم که رو به روم ایستاد و گفت:
«بهتره بشینی خانم محبی، خودتو خسته نکن.»
پوزخندی روی صورتم اومد، من دیشب واسه اولین بار با کسی خوابیدم که

حتی اسمم رو نمی‌دونست! قطره اشکی از چشم‌هام چکید، از کنارش رد شدم که دستم رو گرفت و ادامه داد:
«دلت می‌خواد این‌جا غش کنی و برام دردسر درست کنی؟»
با این که به سختی روی پاهام ایستاده بودم اما دوست نداشتم به حرفش گوش کنم، چند قدمی جلوتر رفتم که دستم رو گرفت و روی تخت انداختتم.
از کارش هین کوتاهی کشیدم و می‌خواستم روی تخت نیم‌خیز بشم که سریع کنارم دراز کشید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد تا نتونم بلند شم.
با لحنی عصبی گفتم:
«داری چیکار می‌کنی؟ دستت رو از روی شکمم بردار!»
روی تخت تکونی خورد و بهم نزدیک‌تر شد.
؟وقتی به حرفم گوش نمی‌دی و کار درست رو انجام نمی‌دی مجبور می‌شم خودم کمکت کنم تا انجامش بدی.
اخمی بهش کردم و با یه حرکت دستش و از روم پس زدم، از روی تخت بلند شدم که ملافه دورم به کل از روی بدنم افتاد.
با بهت بهش خیره شدم که متوجه شدم نصف ملافه زیرش گیر کرده بود و موقعی که بلند شدم سنگینیش باعث شد که ملافه از دورم باز بشه.
نمی‌دونم چرا اما خشکم زده بود، نمی‌دونستم چیکار کنم که با خنده‌اش به خودم اومدم. رو آب بخندی پسره‌ی احمق! خواستم از اتاق بیرون برم که دستم را کشید و من رو تو بغل خودش انداخت.
ملافه روی تخت رو می‌خواستم روی خودم بکشم که رایان دست‌هام رو گرفت و با همون لحن خنده توش موج می‌زد گفت:
«ما که دیشب باهم بودیم چرا الان داری خودتو قایم می‌کنی؟ من هر چیزی که باید می‌دیدم رو دیشب دیدم!»
از حرفش حسابی خجالت کشیدم اما خیلی حق به جانب گفتم:
«من چیزی از دیشب یادم نمیاد حتی مطمئن نیستم که تو بهم تجاوز کردی یا با میل خودم بوده!»
این بار بلندتر خندید و گفت:
«هر اتفاقی که افتاده نه تنها با میل تو نبوده بلکه با اصرار تو بوده!»
گوشه لبم رو گاز گرفتم که دستم و ول کرد و دستش رو آروم زیر دلم برد و شروع کرد به مالش دادن.
قبل از این که حرفی بزنم یا اعتراضی کنم با لحن آرومی گفت:
«بدنت خیلی ضعیفه، تا نزدیک‌های صبح همش توی خواب درد داشتی الانم که هنوز صبحانه نخوردی و ضعف هم به دردت اضافه شده بهتر یکم استراحت کنی و صبحانه بخوری بعد هر کاری خواستی بکن.»
حق باهاش بود، خیلی درد داشتم و به‌خاطر ضعف چشم‌هام سیاهی می‌رفت اما از این که دلم رو مالش بده خجالت می‌کشیدم و می‌خواستم اعتراض کنم اما از طرفی هم دلم می‌خواست حرکت‌های دستش ادامه داشته باشه…
بدون این که چیزی بگم چشم‌هام رو بستم و سعی کردم که به هیچی فکر نکنم، همون‌جوری که با حرکات دست آروم می‌شدم صدای مردونه‌اش تو گوشم پیچید:
«همیشه تو رابطه‌هات این‌جوری‌ای؟»
چشم‌هام رو سریع باز کردم و دستش رو از دور کمرم باز کردم، روی تخت نشستم که چون یهویی بلند شدم زیر دلم تیر کشید.
«آخ چی زر می‌زنی؟ من اولین بارم بود!»
اونم روی تخت نشست.
-باید باور کنم؟!
با عصبانیت بهش نگاه کردم.
-به چه علتی باید دروغ بگم
پوزخندی زد و گفت:
«تا شبیه خواهرت خودتو به خانوادمون بندازی، اگه راست می‌گی پس چرا خونی ازت نیومد؟ یعنی تو باکره بودی و خونی نیومد؟!»
بعد خودش محکم زد زیر خنده، فقط بهش زل زده بودم که یهویی جدی شد و سمتم اومد، از ترس خودم و عقب کشیدم.
-ببین دختر جون منو نمی‌تونی خر کنی! من شبیه داداشم نیستم با حرف هر دختری خر بشم، اوضاع مالیت بده اما با این کارها خودتو قالب کسی نکن پرنسس!
بعد از تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون، نمی‌دونم چند دقیقه گذشته بود که با شنیدن صدای در چشم‌هام رو باز کردم.
بدون هیچ واکنشی بهش خیره شدم که نگاهش رو ازم گرفت، سریع از جام بلند شدم و لباس‌هام رو پوشیدم. دلم می‌خواست گریه کنم اما نه جلوی اون، احساس می‌کردم یه غده بزرگ داخل گلوم گیر کرده و راه تنفسیم رو بسته.
بدون توجه بهش از کنارش رد شدم و دنبال کیفم و گوشیم گشتم که با دیدنشون روی مبل سریع به سمتشون رفتم.
-وایسا برسونمت.
به سمتش برگشتم.
-از این به بعد حتی ته جهنم بودم، حتی داشتم می‌مردم دیگه نزدیکم نشو! نمی‌خوام نه خودتو ببینم نه صداتو بشنوم!
بدون توجه بهش از خونه زدم بیرون و یه تاکسی گرفتم.
-خانم کجا برم؟
آدرس خاکی مورد نظرم رو دادم که با زنگ گوشیم نگاهم رو از بیرون گرفت، مهسا بود.
-کجایی موژان؟
-دارم می‌رم خاکی.
با تعجب گفت:
«اون‌جا چرا؟!»
-همین‌جوری. به تنهایی نیاز دارم، بابا که دیشب نفهمید خونه نیومدم؟
-نه نفهمید.
-باشه پس، مهسا من باید برم.
_باشه آجی کوچیکه ولی زیاد اون‌جا نمونی‌ها!
-باشه.
وقتی رسیدم پیاده شدم، چرا چیزی از دیشب یادم نمیومد؟ لعنت به من، لعنت به رایان!
بغضی که تو گلوم بود با صدای بلندی شکست و روی خاک‌ها نشستم، نمی‌خواستم! من نمی‌خواستم اولینم این باشه، جوری که یادم نیاد یا با شخصی باشه که دوستش نداشتم.
حالم بد بود احساس کردم همه چی دورم داره می‌چرخه و بعد همه چیز سیاه شد و فقط لحظه آخر برخورد صورتم با زمین رو احساس کردم.
“یک ماه بعد”

 

رمان انلاین پرنسس دروغگو پارت ۴

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پرنسس دروغگو
  • ژانر: عاشقانه _اجتماعی
  • نویسنده: سحر تازیکه(sevda)
  • طراح کاور: ناهید کاویانی
https://beautyvolve.ir/?p=17223
لینک کوتاه مطلب:
درباره سحر تازیکه
نویسنده رمان های انلاین عشق جوانمرد و تاوان گناه
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.