| Wednesday 28 October 2020 | 08:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 8

رمان آنلاین مال من باش پارت 8

سلام دوستای عزیزم اینم پارت هشتم . نظرات و کامنت ها فراموش نشه .

صبح از خستگی راه و دیشب دیر بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم برا ناهار خونه باشیم و به جاش بعدازظهر زود از خونه بریم بیرون . قرار شد ما دخترا ناهارو درست کنیم البته با کلی شرط و اینا که سری بعد نوبت پسراس و اینا اونا هم قبول کردن و بعد از ناهار که با تعریف و تمجید و مسخره بازی و خنده خورده شد همه اماده شدیم که بریم جاده ی جواهرده  و ما هم سریع اماده شدیم که بریم . سریع یه شلوار سفید و یه مانتو ی زیتونی رنگ جذب که استیناش سه ربع بود و قدش تا روی زانوم بود و روی استیناش و بغلای خود مانتو یه خط سفید نسبتا پهن بود پوشیدم و یه رژ صورتی خوشگل با یه خط چشم باریک و ریمل و رژ گونه ی صورتی زدم و موهامو کج ریختم تو صورتم و بقیش رو هم حالت تل رو سرم بافتم و پشتش رو باز از روسری گذاشتم بیرون و یه شال سفید هم سرم کردم و کیف و کفش زیتونی رنگ ست و اسپورتم رو هم برداشتم و طبق معمول کلی عطر زدم و از اتاق رفتم بیرون ساعت 4:30 بود که از دم ویلا راه افتادیم . تو جاده کلی بهمون خوش گذشت و به اونجا که رسیدیم پیاده شدیم و داشتیم میرفتیم یکم قدم بزنیم و عکس بگیریم که یه دختره با صدای نازک که کلی عشوه توش بود گفت واییییی باراد خودتی ؟

-باراد : اااا مهرسا تویی؟

-مهرسا : باراد وایی باورم نمیشه چند وقته ندیدمت ؟

-باراد : اره فکر کنم یه چهار پنج سالی میشه

ایششششش دختره ی ایکبیری خجالتم نمیکشه چجوری با ذوقم حرف میزنه شیطونه میگه برم از موهاش بگیرم از هینجا پرتش کنم پایین داشتم با اخم که هر لحظه هم شدید تر میشد نگاشون میکردم که باراد گفت راستی دوستان مهرسا یکی از دوستای قدیمی منه و تقریبا از بچگی همو میشناسیم مثل خواهرم میمونه.

بچه ها هم ابراز خوشبختی کردن . دیگه داشتم جوش میاوردم و نزدیک بود که برم دختره رو چپ و راستش کنم که خداحافظی کردن . اه اه اه اه اه اه اینقدر بدم میاد از این دخترای کنه .

-ندا : بابا گفت مثل خواهرمه کنه ی چی

-من : به من چه هر چی گفت دختره کنه بود

-ندا :چرا مثل ادم نمیگی حسودیت شده هی به دختره وصله میچسبونی

-من : اره اصلا حسودیم شده به تو چه ولی بازم خدارو شکر که مثل خواهرش بود اگه مثل زنش بود من چه خاکی تو سرم میریختم ؟

-ندا : برا چی اگه زنش بود تو باید یه خاکی تو سرت میریختی ؟

-من : ااااممممم خوب چون کههههه ااامممم نمیدونم

-ندا : زر مفت نزن خیلیم خوب میدونی چون که دوسش داری عاشقشی

-من :خجالت بکش زشته بی تربیت تا حالا ندا به این بی تربیتی و بی شعوری ندیده بودم . یکم عفت کلام داشته باش.

-ندا : خفه بابا عفت شوهر کرد حرف حساب که جواب نداره حالا من یکم کوبنده گفتم که رادارات بگیره چون یکم فلج عقلی هستی.  سری قبل دهن منو سرویس کردی تا بهت فهموندم این یارو رو دوست داری ببین هنوزم حالیت نشده یه بار دیگه نفهمیدی میام بیرون حسابی میزنمت .

-من : باش بابا ابرومونو بردی همه ندا دارن ما هم ندا داریم چقد عصبانی .

دیگه صحبت با ندا رو ادامه ندادم وگرنه کتک رو خورده بودم  . رفتیم یه جا نشستیم که اش رشته بخوریم که بردیا گفت :

-بردیا :دوستان میشه یه لحظه توجه کنین .

همه بچه ها سر و صداشون خوابید و منتظر به بردیا خیره شدن .

-بردیا : من میخواستم امروز یه چیزی بگم . همتا جان میشه یه لحظه بیای ؟

همتا با قیافه ی سوالی به طرف بردیا رفت . تقریبا بچه ها حدس میزدن که بردیا میخواد چی بگه . بردیا دستای همتا رو گرفت تو دستش و شروع کرد .

-بردیا : همتا میدونی که خیلی وقت نیست که همدیگه رو میشناسیم . تو این مدت کم ولی خیلی زیاد همدیگه رو دیدیم و تقریبا همدیگه رو میشناسیم . من تو همین مدت کم که شناختمت بهت علاقه ای پیدا کردم که نمیتونی وصفش کنی . من عاشقت شدم خیلی هم عاشقت شدم نمیدونم از رفتارام فهمیدی یا نه من سعی کردم با رفتارام بهت بفهمونم ولی به نظرم بهترینش این بود که باهات حرف بزنم . میدونی عشق مثل دریا هرگز متوقف نمیشه عشق مثل ستاره میدرخشه عشق مثل خورشید گرم میکنه عشق مثل گلا لطیفه ولی از همه مهمتر عشق برای من درست مثل تو زیباست و تو زیباترین نماد عشق برای منی . حالا بهم بگو تو هم میخوای به این عشق یه فرصت بدی ؟

همتا که از خوشحالی چشماش پر از اشک بود یه نگاه به هیراد کرد و وقتی هیراد بهش لبخند اطمینان بخشی زد با خوشحالی به بردیا نگاه کرد و تند تند سرشو تکون داد . و بردیا هم اونو بغلش کرد ولی به خاطر هیراد سریع جدا شدن . خداروشکر هیراد مثل این داداشای تعصبی نبود و فکرش باز بود و گیر نمیداد البته تا این حد اشکال نداشت ولی اگه همو میبوسیدن حتما کتک میخوردن اخه محرم نبودن که . با خوشحالی و چشمای پر از اشک به همتا خیره شدم . از ته دلم برای دوستم خوشحال بودم خدایا شکرت . این ارامش و عشق و خوشحالیی که بهش دادی رو ازش نگیر لیاقتش رو داره . با خوشحالی بلند شدم و به طرف دوستم رفتم و محکم تو بغلم گرفتمش و به اشکام اجازه ی سرازیر شدن دادم . از بغلش اومدم بیرون و اشکام رو پاک کردم و با لبخند به دوتاشون تبریک گفتم . بقیه هم  مثل من  بهشون تبریک گفتن و با کلی خوشحالی و مسخره بازی اش رشته هامونو خوردیم و تمام مدت بردیا و همتا کنار هم نشسته بودن و با عشق و لبخند بهم نگاه میکردن . بماند که چقد بچه ها باهاشون شوخی کردن و خندیدن . ولی خدایا نوکرتم همه دوستامو شوهر دادی رفت منو گذاشتی بترشم ؟

-ندا : کجا تو ترشیدی تو مگه عاشق باراد نیستی ؟

-من : ای بابا باز تو اومدی؟

-ندا : جواب منو بده

– من : اره اما خب از کجا معلوم اونم منو دوست داشته باشه .

-ندا : برو بابا تو هم با خودت نمیسازی

-من : با خودم میسازم با تو نمیسازم

…………………………………………………

این چند روز هم به خوبی و شادی گذشت و سفرمون تموم شد . خیلی خوش گذشته بود  روی تختم دراز کشیده بودم و خاطراتمو مرور میکردم . یاد اون روز افتادم که بچه ها رفته بودن بیرون من حال نداشتم نرفتم و بعد فهمیدم باراد هم خونس و اونم نرفته . بعد که حوصلمون سر رفت رفتیم تا لب ساحل قدم بزنیم من پاچه هامو یکم زدم بالا و رفتم تو اب. هر چی باراد گفت تنها نرو خطرناکه گوش نکردم . اخرش مجبور شد خودشم باهام بیاد و تو اب کلی بازی کردیم و خندیدیم و یه جا زیر پام خالی شد و نزدیک بود بیفتم که باراد سریع گرفتم هنوزم نمیدونم چقد طول کشید که همونجوری تو بغلش بهم خیره بودیم . فقط از بیاد اوردنش خنده رو لبام نقش میبنده . بعدش هم زودتر از همه برگشتیم تا بهمون شک نکنن . مشکل این نبود که با هم رفتیم بیرون . مشکل این بود که میخواستن کلی مسخره بازی در بیارن و بگن شما از عمد نیومدین که تنها باشین و این حرفا . حالا گذشته از اینا این بردیای مارموز رو بگو که بعد فهمیدیم با هیراد هماهنگ کرده بود و اجازه گرفته بود وگرنه ما هم گفتیم هیراد چرا تعجب نکرده ها. عجب . نیلا هم گفته بود که خانواده هاشون گفته بودن که مدت نامزدیشون خیلی زیاد شده بود و دیگه وقتشه که عروسی بگیرن و این دوتا هم تو پوست خودشون نبودن و دانشگاه و سرکار رو یه روز در میون میومدن و همش و دنبال کارای عروسی بودن . مانی با این که ترم اخر دانشگاه بود ولی کار داشت و توی شرکت باباش مشغول بود و اینجور که میگفت باباش میخواد به زودی بازنشست بشه و مدیریت شرکت رو مانی میگیره . درسته تو دانشگاه با هم بودن ولی انگار رشته ی مانی معماری بوده و فقط ساختمونای دانشگاهشون پیش هم  و بعضی از استاداشون یکی بوده بردیا هم همینطور ولی امیر و باراد همون تجربی رو خونه بودن باراد دندون پزشکی و امیر قلب . قرار عروسی رو هم گذاشته بودن برای پنجشنبه ی دو هفته ی دیگه برای همین کاراشون هول هولی شده بود و از یه طرف عروسی از یه طرف خونه و جهیزیه و اینا ما هم سعی میکردیم تا جایی که میشه کمکشون کنیم .

…………………………………………

(پرنو)

امروز قراره بریم خونه ی جدید نیلا و مانی . تا عروسیشون تقریبا چهار پنج روز دیگه مونده . تو این یکی دو هفته همش دنبال کارای عروسی بودیم و اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه هممون هر شب مثل جنازه میفتادیم . بیچاره خود نیلا و مانی که خیلی اذیت شدن کارا زیاد بود .امروز هم همه ی اسباب جهیزیه ی نیلا رو میاوردن خونشون و قرار بود من و رونی و همتا بریم اونجا تا با کمک خود نیلا و مامانش و خاله هاش خونه رو بچینیم . خونشون توی یکی از محله های بالا شهر توی یه برج خوشگل بود . خونشون اپارتمان بود ولی چون هر کدوم از اپارتمان ها دوبلکس بود کلا سه تا واحد بیشتر توی ساختمون نبود . کلا خونه ی بزرگ و شیک و لوکسی بود . دکور خونه به خواست خود نیلا و مانی با وسایل یاسی و سفید قرار بود دکور بشه یعنی همه ی وسایلشون رو سفید و یاسی خریده بودن و وسایل اشپزخونه رو کامل سیلور گرفته بودن . طبقه ی پایین خونه یه سالن بزرگ بود با یه اشپز خونه ی بزرگ و یه سرویس بهداشتی و حمام و از کنار سالن یه پله ی گردون میخورد به طبقه ی بالا و بالا هم یه سه تا اتاق خواب بود و باز یه سرویس بهداشتی و حمام و یه بار کوچیک . اون روز تا نزدیکای ساعت 8 مثل خر کار کردیم البته دور از جون خر ولی بلاخره کل خونه رو چیدیم و زیادم نذاشتیم نیلا به چیزی دست بزنه چون بلاخره عروس بود و باید همه ی انرژیش رو برای عروسی نگه میداشت . ساعت 8:30 بود که پسرا رفتن غذا بگیرن و ما هم که دیگه جون نداشتیم همینجوری ولو شده بودیم رو مبلا. وقتی مانی و پسرا اومدن اصلا نفهمیدیم چجوری غذا خوردیم از بس که گرسنه بودیم.  شب هم با بچه ها برگشتیم خونه به خاطر اینکه میدونستیم حتما مث چی خسته میشیم با رونیکا همتا با تاکسی اومده بودیم ولی اخر شب نیلا که موند با مانی یه سری دیگه از کارا رو انجام بده و همتا با بردیا و رونیکا هم با امیر برگشت و من مثل سر جهازی مونده بودم اونجا میخواستم تاکسی بگیرم که باراد نذاشت گفت خودم میرسونمت دیروقته و نمیشه تاکسی بگیری منم که جوگیر و حرف گوش کن مث بز سرمو انداختم پایین رفتم نشستم تا برسونتم .

البته من خودمم کلی خوشحالی کردم تو دلم برا اینکه نذاشت تنها برم . نچ نچ نچ چه انسان موذی بودم من . نه بابا گناه دارم کی گفته من موذی ام من فقط ذوق کردم که با باراد برگشتم . حالا بسه دیگه هر کی ندونه فکر میکنه ندید بدیدم . خلاصه که وقتی رسیدم خونه سرم به بالش نرسیده خوابم برد و صبح با صدای الارم گوشیم و کلی فحش که بهش دادم از خواب بلند شدم و رفتم دوش گرفتم . لباس برای عروسی گرفته بودم ولی یه سری خورده ریز مثل کفش و لوازم ارایش و اینا مونده بود . لباسم یه لباس ماکسی یقه قایقی ولی با استینای سه ربع بود و گلبهی رنگ بود . روی لباس به طرز ماهرانه و خلاقانه ای سنگ دوزی و کار شده بود و لباس کاملا جذب بدن بود ولی از روی زانو به بعد گشاد میشد کلا لباس شیک و قشنگی بود. با رونیکا و همتا قرار داشتم که بریم خورده ریزامون رو هم بخریم . تند تند یه مانتوی پاییزه مشکی جلو باز و بلند با شلوار مشکی و لباس بافت زرشکی رنگ و شال زرشکی پوشیدم . هوا دیگه یکم سرد شده بود ولی هنوز اونقدر نبود که به پالتو نیاز بشه . بلاخره وسطای اذر ماه بودیم و چیزی به زمستون نمونده بود . یکم رژ لب جیگری و یه خط چشم باریک و یکم ریمل زدم و ساعتمو دستم کردم و با ادکلنم دوش گرفتم و کیف و کفش مشکی پاشنه دارمو برداشتم از خونه رفتم بیرون قرار بود رونیکا بیاد دنبالمون تا دیگه هر کدوم الکی یه ماشین نبریم . ساعت ده و ربع و اینا بود که رونیکا و همتا اومدن . به سمت یکی از پاساژای کفش راه افتادیم و توی راه هم از هردری حرف زدیم . به پاساژ که رسیدیم یکی یکی ویترین ها رو نگاه میکردیم که همتا یه جفت کفش پاشنه دار مخمل خوشگل ست لباس یاسی رنگش انتخاب کرد و خرید و رونیکا هم یه جفت کفش جلو باز پاشنه دار کرم رنگ که دور مچش هم زنجیر میخورد انتخاب کرد  و خرید . فقط من مونده بودم ولی هر چی میگشتیم چیزی به چشمم نمیومد که یه دفعه چشمم به یه جفت کفش گلبهی رنگ خوشگل با پاشنه ی ده سانتی افتاد که روش مثل لباسم ولی ساده تر کار شده بود و دور مچ پاش هم بند ظریفی میخورد . کلا کفشای خوشگل و شیکی بود و بعد از خرید کفش رفتیم لوازم ارایشامون رو هم خریدیم و بعد از کلی تاب خوردن تو پاساژا ساعت دوازده و نیم بود که رونیکا دم خونه هامون پیادمون کرد و رفت .با کلیدام در خونه رو باز کردم و رفتم تو .

-مامان سهیلا : سلام دخترم

-من : سلام مامان جون خسته نباشی

-مامان : مرسی عزیزم . باز که تو بازار بودی

-من : چندتا چیز مونده بود که باید میخریدم

-مامان : حالا خوبه عروسی دوستت بود . عروسی خودت بود که چادر میزدی دم پاساژا و میخوابیدی .

-من : ااااا مامان

-مامان : راست میگم دیگه این دو هفته رو یه روز در میون بازار بودی . حالا هم برو لباساتو عوض کن بیا که برای دخترم غذای مورد علاقش رو درست کردم

-پادرا : سلام عرض شد ابجی خانم . حالا اینطوریه مامان خانم اره؟  فقط غذای مورد علاقه ی پرنو رو درست میکنی ؟

-مامان : دورت بگردم عزیزم من که دیروز غذای مورد علاقه ی تو رو درست کردم پسرم

-پادرا : خوب ولی همشو این پرنو خورد

با چشمای اندازه ی در قابلمه به پادرا نگاه کردم و گفتم

-من : پدر س…

-مامان : ااا پرنو چندبار گفتم این حرفو نزن

-من : اهم یعنی پدر صلوات…

-مامان : اااااا پرنو

-من : اههههه مامان جان چرا نمیزاری حرفمو کامل کنم بابا بزار جوابشو بدم

-مامان : حرفای زشت نزن

-من : باشه . هویییی پسره من که دیروز اصلا ناهار خونه نبودم خونه ی دوستم بودم داشتم اساس جا به جا میکردم

-پادرا : خخخخخخ مگه تو خری که اساس جا به جا میکردی

-مامان : پادرا با خواهرت درست صحبت کن

-پادرا : اخه مامان نمیگه داشتم کمک میکردم میگه اساس جابجا میکردم خب فقط خر و الاغ و اسب و شتر بار جابجا میکنن .

بعدم هرهر زد زیر خنده دلشو گرفته بود و میخندید . خدایا نوکرتم ما هم بچه بودیم به جون خودم من نمیدونستم شیرو از گاو میگیرن یا گوسفند یا دوتاش بعد این برای من راهای طبیعی حمل بار رو نام میبره تازه به خودمم نسبت میده .

-مامان : تو کند ذهن بودی

-من : چی؟

-مامان : میگم مگه تو کند ذهن بودی که نمیدونسنتی شیرو از گاو میگیرن یا گوسفند

-من : جلل خالق مامان ذهن خونی یاد گرفتی؟

-مامان : جنابعالی یه ساعت و نیمه وایسادی اونجا داری بلند بلند غر میزنی بعد من ذهن خونی بلدم ؟

-من : اااا مگه من بلند بلند فکر مکیردم ؟

-مامان : اینا فکرات بود ؟

-من : اهم چیزه اصلا ولش کن . من برم لباسامو عوض کنم بیام مامان خوشگلم برام غذای موردعلاقمو درست کرده

-پادرا: هی دختره بچه خر میکنی ؟ ما خودمون قورباغه رو رنگ میکنیم جای قناری قالب خلق خدا میکنیم بعد تو برا ما فیلم میای ما رو سیاه میکنی؟

-من : اینارو از کجا یاد گرفتی بزمجه . یعنی ملت داداش دارن ما هم داداش داریم .

-پادرا : ولی میگم پرنو امروز این کوچه علی چپ عجب اب و هوایی داره چه صفایی داره لامصب با جزایر هاوایی مو نمیزنه.

-من : برو تا نیومدم خودتو تبدیل به مرغ ماهی خوار جزایر هاوایی نکردم.

بعدم دویدم دنبالش که مثل اسب دوید رفت تو اتاقش . منم با خنده و سرخوشی خریدامو برداشتم و رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم و برم ناهار . خداییش صبحونه هم نخورده بودم داشتم پس میوفتادم فشار خون و قند خونم داشتن با هم دیگه الاکلنگ بازی میکردن از گرسنگی . لباسامو عوض کردم و رفتم پایین ناهار رو با مسخره بازی های پادرا و سر به سر گذاشتنای من و شوخی و خنده خوردیم . بعد از ناهار رفتم تو اتاقم تا یکم درس بخونم . اینقدر این چند وقته درگیر کارای عروسی نیلا بودیم که اصلا دیگه یادم نیست استاد تا کجا بهمون درس داده . بعد این شکلی میخوام دکتر بشم . همه رو میکشم .

……………………………………………..

(پرنو)

این سه روز هم مثل برق و باد گذشت . با همکاری همه و کمک کردن تونستیم جهیزیه رو بچینیم و کارا رو انجام بدیم . امروز هم که از صبح بدو بدو داشتیم تا رسیدیم ارایشگاه . قرار بود ما به عنوان همراه با نیلا بریم البته مامانش هم بود . خلاصه که از 8 صبح اینجاییم الان ساعت 12 . این ارایشگرا هم که انگار میخوان ما رو برا مسابقه مد اماده کنن تازه حالا خوبه گفتیم ساده باشه .با هزار تا دنگ و فنگ بلاخره کارمون ساعت2 و 3 بود که تموم شد. لباسامونو پوشیدیم . داشتم خودمو برانداز میکردم تو اینه . وایییییی خدا هلو افریدی یا ادم . چقدر خوشگل شده بودم . یه سایه ی گلبهی و ریمل و خط چشم خوشگل که چشمامو کشیده تر نشون میداد و یه رژ خوشگل سرخابی . موهامم یه شینیون در حد بسته بودن موهام از پشت کرده بود و دو تا تار حالت دار از کنار موهام ول بود و چتری هامم کج زده بود . در کل جیگری شده بودم . بچه ها هم اومدن بیرون از اتاقا .کصافطا خیلی خوشگل شده بودن . فقط مونده بود نیلا که هممون هلاک بودیم ببینیمش بلاخره عروس بود و خدا میدونست چقدر خوشگل شده . بلاخره این انتظار خیلی طول نکشید و نیلا از اتاق اومد بیرون . به محض اومدنش شروع کردیم کل زدن و هو کشیدن . خیلی ناز شده بود کلی تغییر کرده بود . با اون لباس عروس خوشگلش که پفش زیادم نبود مثل فرشته ها شده بود . زودتر از همه رفتم جلو و تو بغلم گرفتمش و گفتم :

-پرنو : عزیز دلم چقدر تو ناز شدی مثل فرشته ها شدی .

بعد با بغض خیره شدم بهش و گفتم :

-پرنو : نیلا ما کی اینقدر بزرگ شدیم . داری عروس میشی دختر دیگه داری از بین ما میری . داری میری قاطی مرغا .

اونم با بغض داشت به من نگاه میکرد که با این جمله ی اخرم مثل چی زد زیر خنده بعد که خوب خندید گفت :

-نیلا : گمشو دختر دیوونه تو لحظات حساس هم دست از دیوونگیاش برنمیداره .  بعدم گریه نمیکنیا ارایشامون خراب میشه .

مامانش همونطور با بغض اومد سمتمون و گفت :

-خاله ناهید(مامان نیلا) : قربونت خنده هات برم مادر چقدر خوشگل شدی مثل پرنسس ها شدی انشاالله که خوشبخت بشی مادر.

خلاصه بعد از کلی گریه و خوشحالی و بغض و ذوق و هندی بازی و وقتی بچه ها کلی چلوندنش و بغلش کردن گفتن که داماد اومد . رفتم شنل نیلا رو برداشتم و براش بستم و درگوشش گفتم برو عزیزم که اقاتون الان میاد .

مانی اومد بالا . اونم کلی با اون کت شلوار نوک مدادیش واسه خودش خوشتیپ شده بود . دوتاشون محو همدیگه رو نگاه میکردن.  بلاخره بعد از چند دقیقه دوتاشون رو با کل و جیغ و دست و سوت بدرقه کردیم. خودمون هم اماده شدیم که بریم باغ . وقتی رسیدیم ساعت 7 بود . پسرا هم اونجا بودن و به کارا رسیدگی میکردن . رفتیم لباسامونو در اوردیم . وقتی از رختکن اومدم بیرون رفتم تو باغ یه دوری زدم . انصافا همه چی عالی بود . داشتم برا خودم تاب میخوردم که سنگینی نگاهی رو احساس کردم .رومو برگردوندم دیدم باراد همینجوری مات داره نگام میکنه منم نگاش کردم . ولی نتونستم زیر اون همه نگاه سنگین و داغ تاب بیارم. حس میکردم داغ شدم گرمم شده . بلاخره طاقتم تموم شد و نگامو از باراد گرفتم و رفتم . از شدت گرما داشتم هلاک میشدم سریع یکم اب برای خودم ریختم و خوردم بلکه شاید یکم از این داغی کمتر شد . اومدم برم که همتا رو دیدم که با یه لبخند مرموز و خیره منو نگاه میکنه . وا خدایا صبر بده البته به اونا هم عقل بده . عجبا ملت با دوستاشون ارتباط ذهنی برقرار میکنن بعد دوستای من مثل اوسکلا منو نگاه میکنن میخندن .

………………………………………..

(باراد)

داشتم کارا رو انجام میدادم که از پشت یه دخترو دیدم که داشت برا خودش قدم میزد . لامصب عجب اندامی داشت انگار ساعت شنی بود . وقتی برگشت و قیافشو دیدم دیگه داشتم کم میاوردم . برای چند دقیقه مات صورتش شدم . پرنو بود چقدر خوشگل شده بود . مثل فرشته ها بود . دیگه از احساسم مطمئن بودم میدونستم که با تمام وجودم عاشقشم ولی همه ی ترسم این بود که بهش بگم و اون منو نخواد و پسم بزنه . هیچ عاشقی نمیتونه این دردو تحمل کنه که کسی که عاشقشه دوسش نداشته باشه . ولی مرگ یه بار شیونم یه بار . من دوسش دارم بهش میگم ولی اگه منو نخواست هم یه کاری میکنم که عاشقم بشه .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای عزیزم اینم از پارت 8 امیدوارم لذت ببرید .منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم .

  • اشتراک گذاری
  • 31 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 4,509 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17226
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • sahar72
    یکشنبه 27 سپتامبر 2020 | 12:17 ق.ظ

    واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤

  • K84as
    یکشنبه 27 سپتامبر 2020 | 4:24 ب.ظ

    عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.