| Wednesday 28 October 2020 | 08:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 4

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 4

                         سوم شخص

رها آروم و قرار نداشت و مدام خونه رو طی می‌کرد، یه حس عجیب در وجودش فورون شده بود حسی که قابل توصیف نبود… کمی بعد از اینکه از پا افتاد و از راه رفتن خسته شد روی کاناپه نشست و گوشی رو برداشت و شماره شقایق رو گرفت بعد از دو بوق شقایق گوشی رو برداشت.

– سلام رهی جونم خوبی عزیزم؟

رها موهای شونه نشدش رو مرتب کرد و گفت: راستش نه.

– نه! چرا نه؟

– می دونی چیه شقی جون استاد لیست رو فرستاد تو با یه دختر همکار شدی…

به اینجا که رسید آب دهنش رو خورد و لباس سبزش و مرتب کرد و لب‌زد.

– من قراره با یه پسر همکاری کنم.

مهناز و خاطره که منتظر حرف شقایق بودن چادر شقایق رو گرفتن و هر دو با هم لب‌زدن.

– چیزی شده؟

شقایق سرش رو تکون داد و گفت: اره رها با یه پسر باید همکاری کنه.

خاطره و مهناز هردو سوت زدن و پریدن هوا هر کدومشون پیش خودشون فکر کردن اینطوری رها می‌تونه با یه جنس مخالف دوست بشه.

شقایق روبه خاطره کرد و گفت: دختر خاله سکوت توی خیابون سپه قزوین… این خیابون شلوغه به اطرافت نگاه کن…

هنوز حرف شقایق تموم نشده بود که مهناز شاله آبیش که ست پالتوش بود رو مرتب کرد و لب‌زد.

– مهناز دختر عموی بابام یکم سنگین باش این سبک بازی ها چیه در میاری؟ دختر که نباید اینقدر جلف باشه…

رها که داشت تموم حرف های دوستاش رو گوش می‌داد عصبی گوشی رو قطع کرد به آشپزخونه رفت و یکم آب خورد به میان ایوون رفت و شروع به کشیدن محله خلوت و آروم قزوین کرد…

رها مشغول کشیدن نقاشی بود که گوشیش زنگ خورد به سرعت نور به داخل هال رفت و گوشی رو برداشت .

– الو سلام رها جونم.

– الو سلام داداش گلم خوبی؟

– رها قلبم درد می‌کنه.

– قلبت چرا؟!

– چون از آجی رها دوره.

– رضا قربون اون قلب خوشگلت برم، داداش گلم منم دلم برات تنگ شده، هنوز تهرونی؟

– آره آجی هنوز تهرونم.

رها نفسش رو آروم بیرون داد و چشای بارونیش رو پاک کرد و لب‌زد.

– داداش بیا قزوین بهم سربزن.

– باشه میام ولی فعلا سرم شلوغه.

– رضا یه چیز بگم قراره یه نمایشگاه راه بیفته… خلاصه ما رو گرو بندی کردن من با یه پسرهم گروه شدم می‌ترسم خیلی، حس عجیبی دارم خیلی عجیب به نظرت چیکار کنم؟

– ام… دختر اون پسر که نمی‌تونه از توی فضای مجازی بیرون بیاد، بیاد ببوستت یا هر کوفتی دیگه خب باهاش همکاری کن.

– عه داداش این چه حرفیه خیرسرم داداشمی! اینه دلداری دادنت؟

– ببین رها خب واقعیت رو می‌گم تو که دیگه بچه نیستی؟ خودت باید تصمیم بگیری.

رها کلافه به ساعت نگاه کرد و گفت: وای نه ساعت یازده است الان چی درست کنم؟

رضا که داشت حرفای رها رو گوش می‌کرد پوزخندی زد و گفت: آهای خانم سر آشپز کوکو درست کن.

– چی کوکو؟… ام… چجوری درست می‌کنن؟

رضا شروع کرد به تعریف کردن طرز تهیه کوکو رها هم مو به مو به حرفای رضا گوشا داد…

    محسن

روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و داشتم به اتفاق های دو‌روز پیش فکر می‌کردم وقتی رها با دیدنم چشمای مشکیش رو بشت یا وقتی با اون لبای خوشگلش فریاد زد. وقتی گوشم با صدای فریادش به خواب رفت…

– عقل از شرم پروندی دختر، حالا چ کنم؟

با صدای در شرم رو تکون دادم و از فکر و خیال بیرون اومدم، شعید داخل اتاق اومد و توپ روی جا کفشیم و توی شرم کوبید، لب‌زد.

– پسره خنگ دو‌ساعته صدات می‌کنم کجایی؟

موهام رو مرتب کردم و بدن کاملاً برهنم رو با یه رکابی آبی پوشوندم.

– چی با منی دلم برا پادگان و فرمانده تنگ شده؟

– چی می گی محسن فرمانده!؟

کلافه نفشم رو بیرون دادم.

– ارع فرمانده.

شعید پوزخندی زد.

– حالا هرکی ندونه فکر می‌کنه تو وفرمانده خیلی با هم خوبین؟

– ببین درشته وقتی شیفت بودم با بچه ها هماهنگ کردم و قلیون بردم توی پناهگاه اما پشر خود فرمانده هم اومد و قلیون کشید، خدای وقتی باباش دید…

دیگه نتونشتم جلو خودمم رو بگیرم آخه چهره فرمانده یهو ظاهر شد. کل شرش کجل انگار ایکوشانه، ابروهای گره خورده و دماغ بزگ و شبیل های کلفتش و قد کوتاه از همه بدتر شکمش که از خودش جلو‌تر حرکت می‌کنه… روزی که تک پشرش رو در حال قلیون کشیدن دید چنان زد توی کله کچلش که از خنده روده‌بر شدم. شه شاعت دنبال کلتش گشت اما خدا رو شکر پیداش نکرد، اگه پیدا می‌کرد که ما رو می‌کشت…

باشنیدن شرفه های شعید به خودم اومدم.

– خب داشتم می گفتم از اون روز دیگه پشر فرمونده شراغ ما نیومد ما هم کل روز رو در پوش‌کندن پیاز شپری کردیم، هی شعید معرفت ما شربازا عالیه.

شعیدعطرم رو برداشت و باهاش دوش گرفت؛ یه شاله دیگه دماغم با این بو غریبه اشت، دیگه این کارا برام ششول بازیه به طرف پنجره رفتم و وپرده شلطنتی رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. شرمای زمشتون پوشت شفیدم رو کبود کرد، لبخند شیرینی روی صورتم نششت منی که گرمای بودم با یه لباش زیر شرما رو بغل کردم…

شعید صدام زد صورتم رو برگردوندم، جلو اومد موهای فشن شده روبه بالا شرما چند تارش رو جدا کرد و روی ابروهای کمانی و مرتب شده که خشم شیرینی روی صورتش کاشته بودن و چشمای خمار، مژهای بلندش هرکس رو جذب می‌کرد…

– اوف! لامصب.

دماغ استخوونی ریش وپرو فشوریش هر طعمه‌ای رو شکار می‌کرد… داشتم آنالیزمش می‌کردم که دشتاش رو جلو صورتم تکون داد و گفت: چیزی شده؟ نکنه عاشق شدی؟!

پوزخندی‌زدم.

– شعید عشق چیه؟

جلو اومد و بغلم کرد و لب‌ زد.

– محسن عشق… ع… یعنی عقل پر. ش… یعنی پیدا کردن شرم. ق… یعنی قلب تو حکم کن حتی اگه اشتباه حکم می‌کنی. عشق یعنی چشیدن تموم چاشنی ها باهم منم عاشق پرستو شدم که الان وضعم اینه، الان امیر علی بی مامانه، الان پرستو شوهر کرده…. عشق برای من یعنی یه جدای یعنی تلخی…

صدای فریاداش توی بغض مردونش خفه شد، جلو رفتم بغلش کردم.

– ببین شعید ببخشم نمی‌خواستم اذیتت کنم.

روی صندلی نشوندمش و محکم شونه هاشو رو فشار دادم.

– مرد گریه نمیکنه…

حرفم رو قطع کرد و فریاد زد.

– میشه بگی مرد چ قلطی می‌کنه؟ نه گریه می‌کنه نه حق داره بگه خستم نه حق داره درداش رو بیاره خونه نه حق داره بگه نمی تونم مثل بقیه برا بچم پدر خوبی باشم چون خوبی گرونه پس چیکار می‌کنه؟

– داداشم همون کاری که تا حالا کرده شکوت و شوپرمن بازی ما مردا باید قوی باشیم تا زنا بتونن به شونه های پر از بارمون تکیه کنن.

خدای خودمم از این همه شعار جوگیر شدم کیه که دلش رهایی از این همه سختی رو نخواد اون وقت بهشت زیر پای مادر هاشت حالا خدای من با رها عروشی کنم اگه یه روزی مردیم اون بره بهشت من جهنم دق می‌کنم…

غرق افکار بودم و که شعید از روی صندلی مشکی رنگم بلند شد و با چشای باز لب‌زد.

– محسن کجایی؟

زود چشام رو باز و بشته کردم ولب‌زدم.

– هیچ جا همین جام ولی دارم فکر می‌کنم.

– خب به چی فکر می‌کنی؟

تا اومدم بگم دارم به رها فکر می‌کنم امیرعلی مثل گربه پرید بغلم، شدت فشارش به حدی بود که چند قدم عقب رفتم.

– عه شیر گرشنه داشتی هردو مون و به فنا می‌دادی!

– عمو بیا بریم پارک وگرنه یه لقمت می‌کنم.

– امیر علی جون بابا از بغل عمو بیا پایین.

– بابا نمی خوام.

– شعید ولش کن بزار بچه راحت باشه.

به امیر‌علی نگاه کردم؛ موهای تقریباً نصف‌کافه‌ای فشن شده و چشم های گاومیشی، دماغ استخوونی درشت شبیه دماغ شعید و لبای غنچه‌ای… واقعا با شت مشکیش و کتونی های شفید درشت شبیه هنرپیشه ها بود داشتم آنالیزمش می‌کردم که یه شیلی خوابوند زیر گوشم.

– چ دشت قوی چرا دشتت قویه… چی خوردی عمو منم بخورم؟

– هرروز یه لیوان شیر و یکم بیسکویت مادر.

شعید امیر‌علی رو به زور از بغلم بیرون کشید و لب‌زد.

– خب پسرم بیا با هم بریم یه عصرونه بخوریم تا عمو تنبلت آماده شه.

شعید و امیر‌علی از اتاق بیرون رفتن؛ به شمت کمد لباشام رفتم و همین که در کمد رو وا کردم کل لباشام ریختن توی خونه همشون انگار زیر شم اشب ها کوبیده شده بودن.

– حالا چی بپوشم؟!

دشتم رو روی چونم گذاشتم و پاهام رو ضربدری گذاشتم البته به زور تعادلم رو حفظ کردم. یه تیشرت قرمز و یه کت کرمی و یه شلوار لی جذب برداشتم.

– فکر کنم همینا خوبن؟

با و دشت و پا لباشا رو توی کمد انداختم؛ رفتم جلوی آینه و عطر رو برداشتم و باهاش دوش گرفتم، با وجود اینکه موی زیادی نداشتم تقریباً کچل بودم اما یه شونه برداشتم و به یاد روزای قبل از شربازی که موهام زیاد بود و دم اشبی می‌بشتم موهام رو شونه کردم.

به آینه که نگاه کردم به خوبی دیدم که صد و هشتاد درجه تقیر کردم، محشن قبل از شربازی بیشت و چهار شاعته دنبال دختر‌بازی بود و هر چی کار می‌کرد خرج دوشت دختراش می‌کرد؛ دوشت دخترای که خر پول و چهره جذابم می‌شدن و براشون مهم نبود که با این کارشون با زبون بی‌زبونی می‌گن که زن هچ احترامی نداره، زن مثل یه کالاشت مرد می‌تونه از اون به عنوان یه کالا اشتفاده کنه… با اینکه دوشت نداشتم به زن موجودی که شنبل محبت بود بی احترامی کنم اما باید یه جوری روزگار رو طی می‌کردم حالا هرجوری با پوشیدن شلوار های پاره پاره که مد بود، برداشتن ابرو، مدل موی دم اشبی گذاشتن و رفتن دنبال قلیون و…

در اتاق باز شد و امیر‌علی اومد داخل و لب‌زد.

– برید کنار که امیر‌علی وارد می‌شود.

اونقدر فیلم بن‌تن‌ مرد عنکبوتی و… دیده بود که درشت شبیه اونا رفتار می‌کرد.

– خب امیر‌علی در رو واشه چی گذاشتن؟

– عه عمو بی‌خی کی بریم؟

– ببین امیر‌علی ما باید ادب رو رعایت کنیم، پش لطفاً دفعه بعد مثل یه آقا در بزن و بعد بیا داخل.

– باشه.

جلو رفتم و دشتش رو گرفتم دشت کوچولوش شرد بود، دشتش رو بوشیدم.

– خب عزیزم نمی‌خوای دشت‌کش بپوشی؟!

شرش رو بالا آورد و اخم ترشی کرد و گفت: عمو بیا بریم کم بهونه بیار مافقط میریم یه چند ساعتی خوش باشیم اگه من دستکش بپوشم که بهم می‌خندن.

– مگه چند شالته نهایتش شیش یا هفت! این حرفا رو از کجا میاری؟

کلافه نگام کرد، پوزخندی‌زد.

-عمو می‌خوای تا فردا سوال و جوابم کنی؟! بیا بریم دیره.

به شهر بازی که رسیدم، کل بازی ها رو انجام دادیم اومدن با امیرعلی باعث شد به یاد بیارم که منم کودک درون دارم چیزی که خیلی وقته دشت و پاش رو بشتم و اونم از روی اجبار فقط فریاد می‌زنه: یکی ممنو نجات بده، من دارم خفه می‌شم کشی صدام و می‌شنوه؟

اما افشوش در جواب شوالاتش فقط می‌شنوه.

– خفه شو تو دیگه مردی، پش مثل یه مرده زندگی کن… نفش بکش اما در شکوت خفا طوری که کشی نبینتت زندگی کن.

کودک درونم اما با گریه ها و التماش های کودکانش میگه: تو رو خدا منم و اینجوری شکنجه نکنید، من اینطوری دووم نمیارم… بذارید بیام بیرون تا در کنار بزرگیم منم بزرگ بشم اگه بزرگیم من و نداشته باشه به کمال نمی‌رشه اون وقته که همیشه احشاش کمبود می‌کنی…

امیرعلی دشتاش رو تکون داد و لب‌زد.

– عمو کجایی؟ دیگه چرخ و فلک تموم شد چشات رو با کن.

آروم گونه های شرخش رو بوشیدم مزه توت فرنگی می‌داد.

– هیچ جا فقط ازت ممنونم تو دوباره منو بیدار کردی.

گیج بهم نگاه کرد، لب‌زد.

– چی؟

– هیچی عزیزم اینم از چرخ و فلک حالا بریم خونه؟

ابرو هاش رو بالا انداخت و شرش رو تکون داد.

– نه هنوز تونل وحشت مونده…

هنوز حرفش تموم نشده بود، که پریدم توی حرفش.

– خب بی‌خیال تونل وحشت برات بستنی می‌خرم رازی می‌شی؟

برقی توی چشاش نششت، یکم فکر کرد.

– اگه قول سینما رفتن جور بشه آره.

– خب باشه تا قبل تموم شدن مرخصیم شینما می‌ریم.

پرید رو هوا، جیغ‌زد.

– هو…را. ه…..ووووووو….را

– ه..ی … هییییییی

– اوف… امیر بشته.

آروم نگام کرد، لبخند شیرینی‌زد.

– ببخش.

لبخندی زدم و بغلش کردم، وزنش زیاد شنگین نبود ولی در کل بچه خوشگلی بود بچه شیرین و حرف گوش کنی که قوربونی انتخاب های پدر و مادرش شده بود درشت شبیه هزاران بچه‌ای که پدر مادرشون از هم جدا شده بودن مهر ظالم تنهایی به پیشونیشون خورده بود… درشته امیر‌علی در ظاهر تنها نبود اما می‌شود از شکوتش که فریادی از خشم شده بود فهمید که تنهایی داره می‌خورتش. برای یه بچه شخته که بین دوتا از وجوداتش یکی رو انتخاب کنه. درشت شبیه اینه که یکی بهمون بگه: چشات رو می‌خوای یا دهنت رو.

یه آدم هم به چشم نیاز داره هم به دهن؛ با چشاش می‌بینه و اطراف رو درک می‌کنه، با دهنش می‌خوره و حرف می‌زنه…

به یه شیرینی فروشی رفتیم که کنار پارک بود و شفارش بشتنی دادیم و بشتنی به دشت به شمت پارک رفتیم و بشتنی خوردیم. خدای بشتنی توی هوای شرد واقعا باحال بود اگه بارون میومد دیگه دلم هیچی نمی خواشت…

داشتم فکر می‌کردم که یه دختر مو مشکی و چشم درشت و دماغ باریک لب‌زد.

– گل می‌خری؟

به لباشاش نگاه کردم لباش های پاره پوره و کثیف، دلم بد جور کباب شد. از این همه فاصله از این همه دوری… دشتم رو کردم توی جیبم تنها چیزی که برام مونده بود صدهزار تومان بود، کل پولام و امروز خرج کردم بودم… با خریدن بادبادک و بازی های قشنگ…. اگه کارتم رو میووردم صد‌درصد می‌تونشتم یه دویشتای دیگم بهش بدم،پول رو از جیبم در آوردم دوتا اشکناش پنجابی بود.

– خب کل گلاتو بده به من این دو پنجابی رو بگیر.

چشای دختره گشاد شد و دهونش باز موند.

– چچچچ…چ…چییی؟

لبخندی زدم و گلای رز قرمز رو از دشتش گرفتم و پولا رو توی دشتش گذاشتم و لبخندی زدم.

– بیا عزیزم کل گلا تو خریدم.

دخترک خوشحال مثل آهوی تیزپا بدون اینکه به پشت شرش نگاه کنه پا به فرار گذاشت، تا وقتی که چشام می‌دیدش بهش نگاه کردم خوب می‌دونشتم الان شبیه یه فرشته شدم… به امیر‌علی نگاه کردم.

– بشتنیت تموم شده بریم خونه؟

– آره تموم شده.

از شر جامون بلند شدم و گل به دشت به طرف ماشین رفتم، امیر‌علی اومد کنارم وایشاد همین که خواشتم در ماشین رو باز کنم یکی صدام‌زد.

– محسن

شرم رو بر گوندم و لب‌زدم.

– جونم عزیزم آجی جون از این طرفا؟

خاطره مثل نخود پرید وشط، لب‌زد.

– هیچی اومدیم بگردیم.

– علیک شلام دختر خاله.

مهناز دشتش رو جلو آورد.

– به سلام آقا محسن خوبید شما؟

دشتام رو روی ماشین گذاشتم، لب‌زدم.

– ممنونم مهناز خانم به خوبی شما.

لبای رژی شده که چه عرض کنم لبای آتشینش آویزون شد،لب‌زد.

– گل رز برا کیه؟

به گلای رز نگاه کردم، لب‌زدم.

– برا همطون…

رها شرش رو بالا آورد، ضربان قلبم تند شد با اینکه هوا شرد بود اما تموم بدنم غرق عرق شد؛ نفشام نامنظم شده بود و پلکام سریع باز و بشته می‌شدن…

– سلام آقا سهرابی.

– علیک شلام رها خانم، خوبین، پدر و مادر خوبن؟

خاطره لب‌زد.

– آره همه خوبن تو چ کار به پدر و مادرش داری؟

حل شدم و دشت‌پاچه جواب دادم: هیچی فقط از روی ادب دارم احوال پرشی می‌کنم.

مهناز پوزخندی‌زد.

– خب تعارف ایرونی رو کنار بزار و بپر روشن کن، که بریم.

– چی رو روشن کنم؟

چشمکی زد و با ناز گفت: عشق خفته من و.

چشمکی زدم و لب‌زدم.

– اون که اگه روشن بشه آتیش‌نشونیم نمی‌تونه خاموشش کنه بهتره فعلا خاموش بمونه.

دوباره لباش آویزون شد، اما اینبار برام زبون در آورد و گفت: نترس کل دنیا رو نمی‌سزونم فقط تو رو می‌سزونم.

همه زدن زیر خنده گلا رو به خانم ها دادم و شوار ماشین شدم و به شمت خونه حرکت کردم…

توی راه خونه بودیم که رها به شقایق گفت: شقایق جون راستی ما که به لوله کش خبر ندادیم حالا تکلیف لوله آشپز‌خونه چی میشه؟

پریدم وشط و لب‌زدم.

– مگه لوله ها مشکلی دارن؟

– آره دادشی یکی از لوله ها مشکل داره.

– شقایق جونم زودتر می‌گفتی تا درشتش می‌کردم.

رها با تعجب پرسید: مگه شما می‌تونیت؟

– آره فردا میام درشتش می‌کنم.

با وجود اینکه اصلا بلد نبودم اما دروغ گفتم، به هرحال فردا یکی از بچه ها رو خبر می کنم و میاد مشکلم رو حل می‌کنه….

سلام دوستان عزیزی که رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی را دنبال می کنید، دوستان منتظر نظراتان هستم، اگر رمان را پسندید لایک فراموش نشود….

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💞💞💞💞💞🌹🌹🌹🌹🌹

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه، کمدی،اجتماعی، غمگین
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=17192
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.