| Wednesday 28 October 2020 | 09:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین گناه دلم پارت4

رمان آنلاین گناه دلم پارت4

رمان آنلاین گناه دلم پارت4

اون چیزی که می دیدم و باور نمی کردم..
مهراب بود با دسته گلی بزرگ!!

با لبخند اومد سمتم و دست گل رو گرفت سمتم

همون طور گیج گل رو از دستش گرفتم و گفتم:
_تو اینجا؟!!!…
لبخند جذابی زدو گفت:

_قرار نیست که نیست تو همش سوپرایزم کنی یبارم من..

_تعجب کردم…انتظار نداشتم بیای..

_نخواستم تنهات بزارم

«دلم برای این حرفش ضعف رفت..مگه میشه عاشق این مهربون نبود..»

_مرسی که اومدی

_وظیفست..طنین نمیاد؟

وقتی سکوتمو دید گفت:

_اوهوم مثل همیشه

_بیخیال بیا بریم تو …

با هم رفتیم داخل و مهراب رو پسرعموم معرفی کردم
یسریا نمی شناختنش یسریا هم که می شناختنش متعجب نگاش میکردن

عاطفه یکی از بچه های،گروه اومد سمتم

_طناز خواهرت نمیاد؟

چون میدونستم از،حضور مهراب کنجکاو شده
گفتم
_نه نمیاد کار داشت مهراب بجای اون هم اومد
با این حرفم نگاه کوتاهی به مهراب انداخت و گفت:

اوکی خوش اومده

مهراب: ممنون خانوم

خیلیا برای بازدید نمایشگاه اومدن و خیلی از تابلو ها بفروش رفت
یه تابلو هم مهراب خرید
همون تابلویی که تو حیاط داشتم میکشیدم و طنین گفت چه دلگیر ولی اون برگرفته از حسم بود
عجیب بود که اون تابلو مهراب رو به خودش،جذب کرد..

میخواستم اون تابلو رو بهش کادو بدم ولی قبول نکرد
بعد نیم ساعت خداحافظی کرد و رفت …
خوشحال بودم از،اینک من براش ارزش داشتم و اومد …
فکر می کردم با حرف اون شب دیگه حتی تو صورتمم نگاه نمی کنه ولی با رفتار امروزش کمی فقط کمی امیدوار شدم…

شب وقتی رسیدم خونه دیدم پدرو مادرم تو سالن نشستن خواستم برم پیششون که صدای داد و فریاد از بالا اومد

مامانم خواست بره بالا که با اشاره دست پدرم نشست سرجاست..

_بشین خانوم خودشون باید حل کنن

_ولی…

_گفتم که دخالت نکن، دخترت باید به خودش بیاد زیاد لوس بارش آوردیم اشتباه از خودمونه

بعد هم برگشت سمت منی که متعجب داشتم نگاهشون میکردم و گفت:

_روزت چطور بود دخترم؟

_سلام ..خوب بود..

_خوبه..نشد بیام نمایشگاه ولی می دونم دخترم مثل همیشه موفقه

_مرسی بابا من برم بخوابم خیلی خستم

_مگه شام خوردی

_آره بعد نمایشگاه با بچه ها رفتیم بیرون شام خوردیم

_باشه ..شبت خوش دخترم

_شب شمام خوش

قدم برداشتم سمت اتاقم که یه حسی وادارم کرد به سمت پله ها حرکت کنم
نگاهی به پشت کردم
باباو مامان مشغول حرف زدن بودن و حواسشون به من نبود
اروم از پله ها رفتم بالا

صداشون واضح میومد..

_طنین خستم کردی اصلا به من توجه نداری؟ تو حتی یادت نبود که چند روز پیش تولدمه خانوم با دوستاش بیرون بود بدون اینکه به من خبر بده من چیم هااان
چیم برات
مگه من برگ چغندرم
بسته دیگه بخودت بیااا

_صداتو بیار پایین خب من یادم رفته بود اگه می دونستم که با دوستام بیرون نمی رفتم..

_هه تو یه ادم خودخواهی جز خودت به کسی فکر نمیکنی ..

_هه من خودخواهم یا تو که می خوای از زحمت چند سالم بگذرم و تو خونه بشینم

_من با کارت مشکل ندارم با بی خیالیت، با سرخودیت، با بیرون رفتن های گاه و بیگاهت مشکل دارم..چرا متوجه نیستی..

_هه دیگه بگو کلا با من مشکل داری!!..

_نه منو تو حرف همو نمیفهمیم..

_این تویی که نمیفهمی اقاااا..

دیگه ترجیح دادم به بحثشون گوش ندم و آروم از پله ها رفتم پایین و وارد اتاقم شدم


دو ماه از اون شب می گذشت دو ماهی که هیچ چیز تغییر نکرده بود
بعضی شبا صدای بحث های مهراب و طنین رو می شنیدم
طنین خیلی احمق بود که مردی مثل مهراب و از خودش می روند..
.
.
.

_تو خیلی بیجاااا میکنیییی

با دادی که مهراب زد ترسیده از،جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون
باز چیشده

_من این بچه رو نمیخواااام نمیخوااام

“خدای من چی می شنیدم طنین حامله بود

نه…نه نباید این اتفاق می افتاد “

_خفه شو طنین، اون فقط بچه تو نیست..تو خیلی غلط اضافه کردی که میگی نمی خوام

با صدای فریادشون مامان هم هول کرده از اتاق اومد بیرون و رو بهشون گفت:

_چیشده مادر خونه رو گذاشتین رو سرتون

با این حرف مامان، مهراب کلافه دستی به صورتش کشیدو نفسشو با آهی داد بیرون و رو به مامان گفت:
_از دخترت بپرس زنعمو

مامان گیج نگاهی به مهراب و بعد نگاهی به طنین انداخت و گفت:
_باز چیشده طنین…این دادو فریادا برای چیه؟..

_مامان من حاملم
با این حرف طنین،اخمای مامان از هم باز شدو با لبخند گفت:

_خب اینکه خیلی خبر خوبیه مادر قدمش خیر باشه

_چه خوبی اخه مادر من..
فعلا زوده ما هنوز وقت داریم
من هنوز سنی ندارم تازه بچه نمیذاره کار کنم
من این بچه رو نمی خواام..

تا مامان خواست حرف بزنه مهراب با یه خیز رفت سمت طنین و بازوش رو گرفت تو دستش و عصبی زل زد تو چشماش و با صدای محکمی گفت:
_هه پس بگو خانوم دردش چیه شده باشه بخاطر بچه تو خونه زندانیت میکنم ولی نمیذارم بچم چیزیش بشه
پس فکر انداختن بچه رو از اون مخ پوکت بنداز بیرون

بعد هم با انگشت اشارش چند تا ضربه آروم زد به سر طنین …

انقدر جدی حرف زد که همه حتی طنین فقط تو سکوت نگاش کردیم ….

حرف، حرف مهراب شد و طنین کوتاه اومد که بچه رو نگهداره به شرط اینکه سر کار هم بره..
گرچه مهراب راضی نبود ولی در نهایت مجبور شد اجازه بده ..
به شرطی که خیلی مواظب باشه …

و اما اون چیزی که عجیب بود نگاه های گاه بیگاهه مهراب به من بود

احساس می کردم نگاهش بهم عوض شده
و اینو امروز وقتی تو حیاط داشتم قدم میزدم مطمئن شدم..

_طناز ؟؟

برگشتم سمت صدا مهراب بود

_سلام نرفتی بیمارستان؟؟

_میرم ولی یکم دیرتر
پایه ای صبحونه رو بیرون بخوریم

_با من!! چرا؟

_خب تنهایی صفا نداره چی شد میای؟
بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_باشه بزار برم اماده بشم

_باشه تو ماشین منتظرتم…

همراه مهراب رفتیم تو یه فضای باز و زیبا صبحونه خوردیم
از نگاه های خیره ی مهراب به خودم کلافه شدم و گفتم:

_مهراب چیزی شده؟

_نه چطور؟

_اخه احساس میکنم میخوای حرفی بزنی ..

_انقدر تابلوعم؟

_هی از تابلو یکم بیشتر ، خب نگفتی چی شده؟

_نمیدونم چمه طناز کلافم
احساس میکنم کل راه رو اشتباه اومدو رسیدم به بن بست نمیدونم کجا رو اشتباه رفتم
شاید از،اول انتخاب طنین اشتباه بود

متعجب خیره شدم به لبای خوش فرمش که داشت حرفای عجیبی میزد..

_متوجه نشدم یعنی میخوای بگی از ازدواج با طنین پشیمونی!!

کلافه دستی لای موهاش کشید انگار حرفی رو که میخواست به زبون بیاره براش سخت بود ..
کمی مکث کرد وخیره تو چشمام گفت:

_نمیدونم، فقط میدونم خستم ولی باتو ارومم یعنی واسه چند ساعتم شده از اون زندگی نکبتیم فاصله میگیرم..

هرلحظه تعجبم بیشتر میشد
رسما مهراب داشت بهم میگفت که بهم علاقه پیدا کرده همون چیزی که یه زمانی آرزوم بود ولی حالا ،الان با وجود بچه…

وقتی سکوتمو دید دست سردم و گرفت تو دستش..

_طناز تنهام نزار من بهت ، به وجودت نیاز دارم…

_ولی مهراب، طنین…

_آره می دونم نامردیه، می دونم اون خواهرته ولی منم دیگه نمی تونم رفتاراش و تحمل کنم خودت که میبینی رفتاراشو
اون طنینی که من میشناختم نیست ،شاید از اول هم خوب نشناختمش و زود تصمیم گرفتم الان هم فقط بخاطر بچه باهاشم..

_ولی شما دارین بچه دار میشین..
پس،تکلیف اون بچه چی میشه؟!!!….

_بعد به دنیا اومدن بچه ازش جدا میشم..

_ولی اون بچه خیلی کوچیکه چطور میتونی از مادرش جداش کنی!!

_طناز چرا درکم نمیکنی! طنین مادر خوبی واسه بچم نمیشه کسی که حاضر بود بچشو بندازه چطور می خواد مادری کنه..
من تصمیمم و گرفتم بعد به دنیا اومدن بچم ازش جدا میشم و از،اینجا میرم اگه هنوزم دوسم داری بیا باهم بریم..

_ک ..کجا میخوای بری مهراب، یکم بیشتر فکر کن …
سرشو به طرفین تکون داد و گفت:

_من فکرامو خیلی وقته کردم طناز دو روز بهت فرصت میدم خوب فکراتو بکنی
می دونم هنوز دوسم داری پس خوب فکراتو بکن اگه جوابت مثبت بود سه نفری بعد به دنیا اومدن بچه از اینجا میریم و زندگی جدیدی رو شروع میکنیم..

انقدر شوکه شده بودم از حرفاش که قادر به حرف زدن نبودم
نفهمیدم کی سوار ماشین شدیم و کی از ماشین پیاده شدم و رفتم تو اتاقم….
خیره شدم به دیوار روبرو رفتم تو فکر

یعنی کارم درسته؟
یعنی باهاش برم؟
پس طنین چی؟
خانوادم چی؟
میدونم بعد دیگه تو روم نگاهم نمیکنن

ولی من لعنتی دوسش دارم..

دو روز بعد

تصمیم خودمو گرفتم
زنگ زدم به مهراب

_الو

_سلام کجایی باید حرف بزنیم

_من بیمارستانم نیم ساعت دیگه تایم نهارمه بیا بریم تو رستوران نزدیک بیمارستان حرف بزنیم

_باشه نیم ساعت دیگه جلوی بیمارستانم

ــــــــــــ
همینطور که انگشتاشو تو هم گره زده بود و نگام میکرد گفت:
_خب فکراتو کردی

_اوهوم…

_امیدوارم جواب خوبی بشنوم..

_مهراب مطمئنی پشیمون نمیشی؟

_نه پشیمون نمیشم این زندگی دیگه ارزش جنگیدن نداره..

_باشه همرات میام….

با این حرفم لبخندی زدو دستامو تو دستش گرفت:

_مرسی طناز، میدونستم قبول میکنی
مطمئن باش پشیمون نمیشی…

یک ماه از اون روز میگذره یک ماهی که رابطه مهراب و طنین بخاطر بچه سردتر از قبل شده

واما رابطه من و مهراب صمیمی تر شده
تو این مدت تو اوقات بیکاریش می رفتیم بیرون و خوش می گذروندیم
متوجه شدم مهراب هم حسایی بهم پیدا کرده
منم علاقم بهش از قبل بیشتر شده بود
طوری که بدون اون یه روزم نمی تونستم سر کنم و از وجود طنین در کنارش عذاب می کشیدم..
کاش زودتر بچه به دنیا بیاد
بعضی اوقات عذاب وجدان مثل خوره می افتاد به جونم
ولی وقتی لبخند مهراب رو می دیدم همه چیز از یادم میرفت..
وفقط به ایندم با مهراب فکر میکردم..

طنین انگار نه انگار که یک ماه و نیم حاملست هم چنان سرکارش می رفت و به حرفای مهراب توجهی نداشت..
…………………..

تازه از پیش بچه های گروه اومدم خونه و داشتم میرفتم تو اتاقم که دستی هولم داد تو اتاقو درو بست
چون داخل اتاق تاریک بود اول متوجه نشدم کیه ولی با یکم دقت از هیکل چهارشونش فهمیدم مهرابه..

_مهراب این چکاریه نمیگی کسی میبینتت
اصلا نمیگی این کارت باعث ترسم میشه؟!!

_نمی خواستم بترسونمت.. هیچ معلومه تا الان کجا بودی؟

از تعصبش نسبت بخودم غرق لذت شدم
پس اقا حساس شده
با لوندی اروم اروم قدم برداشتم سمتش و یقه لباسشو گرفتم تو دستامو تو اون تاریکی که فقط با نور ماه می تونستم مقدار کمی از صورت جذابش و ببینم خیره شدم تو چشماش

_اووم دلت تنگم بود؟

_لوس نشو طناز، میگم کجا بودی تا الان؟؟

_با بچه ها ی گروه نقاشی، بیرون بودم
اگه میدونستم منتظری زودتر می اومدم..

طوری چسبیده بودم بهش و زیر گوشش نجوا میکردم که ضربان تند قلبش و به وضوح می شنیدم..
قفسه سینش تند تند بالا و پایین میشد
متوجه شدم که به هدفم رسیدم
اروم اروم دستامو از گوشش تا گردنش کشیدم
نفسشو که کلافه داد بیرون باعث شد لذت ببرم

انگار متوجه نیتم شد که با یه حرکت بازومو گرفتو پرتم کرد رو تخت

_آخ چته وحشی!!

_وحشی شدنمو ندیدی حالا خانومی
الان منو تحریک میکنی؟
نمی دونی تحریک کردن اقا شیره عواقب داره؟؟
زبونمو به دور لبم کشیدم و گفتم:

_اووم عواقبشو دوست دارم

_پس دوست داری!! باشه پس خودت خواستی

تو یه حرکت پیراهنش و در اورد و خیمه زد روم…

همین طور که چشم دوخته بود تو چشمام سرشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام…
با این کارش خود به خود چشمام بسته شد..
باور اینکه یه روزی مهراب اینطوری بی تاب ببوستم مثل یه رویابود ،یه رویای شیرین..

آروم آروم ازم کام می گرفت طوری که انگار دوست نداشت این لحظه ها تموم بشه
همین طور که لبامو نرم و آروم می‌بوسید دست برد سمت مانتوی تنم و دونه دونه
دکمه های مانتوم رو باز کرد و اروم مانتوم رو از تنم با همکاری خودم در اورد..
حالا من فقط با یه تاپ بندی قرمز یقه باز جلوش بودم…
اینبار لباشو گذاشت رو گردنمو یه دستشم برد زیر تاپم اروم پوست صاف شکممو نوازش کرد
خوب میدونست چطور بهم لذت بده
دوست نداشتم این لحظه ها هرگز تموم بشن
دست دیگشو از گردنم تا قفسه سینم اروم کشید خیره شد تو چشمامو دستاشو برد سمت تیشرتمو از تنم در اورد
حالا من فقط با لباس زیر جلوش بودم
خیره خیره داشت نگام میکرد
گرم و تب دار
از نگاش خجالت کشیدم خواستم حرفی بزنم که صدای مادرم از تو سالن به گوشم رسیدو باعث وحشتم شد

٫مهراب پسرم این دختره نیومد هنوز؟؟٫
هول و ترسیده رو کردم سمت مهراب و گفتم:

_واای مهراب زود لباستو بپوش برو پشت در الان میاد تو

خودمم سریع مانتومو تنم کردم و جلوی اینه دستی به صورتم کشیدم و با عجله از اتاق رفتم بیرون

_جانم مامان؟؟

_واا دختر تو کی اومدی؟ هیچ معلومه کجایی؟ تازه داشتم مهراب و صدا میکردم که بیاد دنبالت..

_واا مامان مگه من بچم؟!!!

_تو و خواهرت هرچقدرم که بزرگ بشید حتی اگه مادرم بشید باز برای منه مادر، بچه هستین خب دلواپس میشم
شما دو تا دختر خون منو کردین تو شیشه
بخصوص اون دختره سرخود بجا اینکه بشینه خونه و بخودش برسه تا این وقت شب سرکاره اخه اینم شد زندگی!!
پس شوهرت چی میشه چی بگم که هرچی بگم فایده نداره

خم شدم سمتش و صورتشو بوسیدمو گفتم:
_خودتو ناراحت نکن فداتشم، طنین هست دیگه با اخلاقای خاص خودش کارش نمیشه کرد..

مادر نیستی که حالمو درک کنی دخترم
از اینک میبینم دخترم انقدر خودسر هست و به شوهرش توجه نمی کنه پیش این پسر شرمنده میشم
کجا رو اشتباه کردیم که این دختر اینجوری شد!!
همش تقصیر اون دوستاشه وگرنه دختر من، طنین من، اینجوری نبود..

سکوت کردم و ترجیح دادم فقط شنونده باشم
مامان همش طنین رو یه جور دیگه دوست داشت اینو خوب حس کرده بودم
الان هم از اینکه دخترش باعث سرافکندگیش شده ناراحته
خب چی بگم خودش لوس بارش آورد
ولی الان گفتن این حرفا بی فایده بود

نیم ساعت پیشش موندم وبعد رفتم تو اتاقم
از مهراب خبری نبود و این یعنی رفته بالا
همینکه رو تخت دراز کشیدم
عطر خوشش به مشامم خورد
نفس عمیقی کشیدم …
اوووم عطرشو دوست دارم

با فکر به مهراب و بوسه اش خوابم برد

٫٫همه جا تاریک بودو صدای گریه می اومد
ترسیده با پاهای لرزان رفتم سمت صدا
کسی رو نشسته پشت به خودم رو زمین دیدم که داشت گریه میکرد و کمک می خواست
با دستهای لرزان دستم و گذاشتم رو شونش که برگشت سمتم و …
اون شخص خودم بودم
خدای من
کل صورتم خونی بود
خواستم فرار کنم که پاهام اسیر دستاش شد

نرو کمکم کن منو نجات بدههههه

با وحشت از خواب پریدم
از شدت ترس و وحشت قفسه سینم تند تند بالا و پایین میشد و عرق سردی رو پیشونیمو نشسته بود …
خدای من این چه خوابی بود چرا من تو اون بیابون بودم و کمک میخواستم!!!
لعنتی….

دیگه تا صبح چشم رو هم نذاشتم و بخوابم فکر کردم…
صبح با چشمای قرمز رفتم تو اشپزخونه همه درحال خوردن صبحانه بودن به جز طنین که طبق معمول تازه از بیمارستان اومده بودو داشت استراحت میکرد

با صدای مادرم برگشتم سمتش…

_طناز چرا چشمات انقدر سرخه؟!!

_چیزی نیس از،بیخوابیه

_واا مگه دیشب نخوابیدی؟!!

_نه خوب خوابم نمی برد..

_پس بیا یچیز بخور برو بگیر استراحت کن

به تکون دادن سرم اکتفا کردم و نشستم سرمیزو اروم اروم شروع کردم به خوردن…
متوجه نگاه های خیره مهراب به خودم بودم ولی اهمیتی ندادم
نمی دونم چم شده بود شاید بخاطر خوابی بود که دیده بودم…

بعد ده دقیقه از سر میز بلند شدم و رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و به خواب دیشبم فکر کردم

هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که در اتاقم آروم باز شدو مهراب اومد تو..

با دیدنش هول شده نسستم رو تخت و گفتم:

_معلومه داری چیکار میکنی نمیگی کسی میبینتت!!

_تو بگو چته سرمیز حتی نگامم نکردی چیه دلتو زدم؟!!
کلافه پلکامو فشردمو وگفتم:

_چرت نگو مهراب

_پس چته ؟؟

_خودمم نمیدونم

_یعنی چی، فقط نگو که پشیمونی!!

وقتی سکوتمو دید عصبی ولی آروم و از لای دندوناش غرید

_طناز سگم نکن منو بازی نده گفتی تا تهش هستی پس سرحرفت باش منو دور نزن لعنتی

_من دورت نزدم فقط عذاب وجدان داره خفم میکنه..

با این حرفم پوزخندی زد و گفت:
اون موقع که قبول کردی باید فکر عذاب وجدانتم میکردی دیگه دیره
یه راهی رو شروع کردیم تا تهش هم میریم پس جا نزن

بعد هم بسمت در قدم برداشت ولی قبلش برگشت سمتم

_فردا شب ساعت ۱۲ جلوی خونه منتظرتم
بعد هم بدون اینکه بزاره من حرفی بزنم سرکی به بیرون کشیدو وقتی مطمئن شد کسی نیست رفت بیرون…
با رفتنش آهی کشیدم و سرمو گذاشتم رو زانوهام…
لعنت به من…
لعنت به تو…
لعنت به این عشق کوفتی من…

میدونم مهراب از دستم حسابی ناراحت شد ولی دست خودم نبود بین وجدان و عشقم گیر کرده بودم
تا غروب از اتاقم بیرون نرفتم و فکر کردم انقدر که کلافه شدم و ترجیح دادم برم بیرون از اتاق

رفتم تو سالن که دیدم طنین نشسته جلوی تلویزیون و داره فیلم میبینه و میوه پوست میکنه
روی نگاه کردن به چشمامو نداشتم نمی دونم چم شده بود خواستم برگردم تو اتاقم که از شانس بدم منو دید

_به به خانوم خرسه دختر تو خسته نشدی انقدر خوابیدی پاشو بیا اینجا بشین ببینم.. چخبر؟

ناچار رفتم و کنارش نشستم

_خبری نیست تو چ خبر ؟

_منم خبری نیست جز کار

_میونت با مهراب بهتر شد؟

_نبابا فقط،میخواد حرف خودش باشه گفت بچه گفتم باشه سقط نمیکنم، ولی حالا هی میگه سرکار نرو

_خب چرا به حرفش اهمیت نمیدی؟

_چون زور میگه من نمی تونم بخاطر حرف اقا از تلاش و زحمت چند سالم بگذرم

_ولی طنین تو الان حامله ای کار واست خوب نیست..

_اووف تو هم شدی مهراب و مامان
چرا درکم نمی کنید اخه من خوبم مشکلی ندارم
بعدش یکی از همکارای من تا ۷ ماهگی می اومد سرکار بعدش سه ماه مرخصی گرفت یماه بعد زایمانش واسه بچه پرستار گرفت و باز رفت سر کار ..من میتونم مرخصی بگیرم ولی نمی خوام ..بمونم تو این خونه که چی ؟!!
من شغلمو دوست دارم…
نمی تونم بشینم خونه…

_یعنی میخوای واسه بچت پرستار بگیری!!!

_خب اره نکنه فکر کردی می شینم تو خونه و کهنه بچه می شورم
من اهل این کارا نیستم خواهرم، شاید تو عادت داشته باشی به خونه نشستن ولی من نه

_ولی بچه به مادر نیاز داره طنین!!

_وااای بیخیال تو رو خدا طناز همش حرف بچست یه روز خونم بزا اعصابم آروم باشه

ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم چون حرف زدن با طنین بی فایده بود همیشه کله شق بود و حرف حرف خودش بود..

شب وقتی مهراب اومد اول یه نگاه به طنین کردو یه نگاه به من و بعد سلامی زیر لب،اروم از پله ها بدون حرفی رفت بالا
فکر کردم الان طنین دنبالش میره ولی بیخیال مشغول تماشای فیلم مورد علاقش بود
می دونم رفتارای سرد طنین بود که باعث شد مهراب بسمت من کشیده بشه وگرنه مهراب طنین رو دوست داشت ولی طنین بی احساس تر از این حرفاست
اون فقط کارشو دوست داره شک ندارم سر لج لج بازی با دخترای فامیل که چشمشون به مهراب بود، با مهراب ازدواج کرد
وگرنه طنین همیشه ازادی طلب بود

…………………

شام تو سکوت خورده شد و فقط صدای برخورد قاشق به بشقاب گاهی اوقات این سکوت رو می شکست هرکی تو یه فکری بود

_طنین مادر کی میری دکتر؟؟

با این حرف مامان سر همه به سمت طنین برگشت

_چرا دکتر؟؟

_یعنی چی چرا، خب واسه سلامت بچه

اها پس فردا میرم با این حرفش..مهراب همینطور که دست میبرد تا پارچ آب رو برداره گفت: خبر بده باهم بریم

_تو چرا؟؟

_فکر کنم من پدر بچم اینطور نیست؟؟

با این حرف مهراب طنین دیگه حرفی نزدو با اخمای تو هم به خوردنش ادامه داد..

پارت بعدی هفته بعد…

لایک یادتون نره عشقا…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گناه دلم
  • ژانر: عاشقانه و مثبت هجده
  • نویسنده: راحله داخم
https://beautyvolve.ir/?p=17211
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.