| Wednesday 28 October 2020 | 08:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت ۵

رمان آنلاین نوازش پارت ۵

رمان آنلاین نوازش پارت ۵

#نوازش

آخرین روز تعطیلات بود یعنی جمعه ۱۴ فروردین ، تمام انتخاب واحد هایمان کامل بود و تعطیلات هم حسابی چسبیده بود . شنبه هم باید به دانشگاه می‌رفتیم و دوباره روزی نو روزی از نو . کتاب هایم را در کوله پشتیم ریختم و خود را روی تختم که مانند خوابیدن در لابه لای پر قو بود ، خواباندم ، کمی هم در مورد آفریده های خداوند شکر گزاری کردم ، چون شکر گزاری نتیجه ای فوق العاده ای دارد …..

استاد درس می‌گفت ولی انگار گوش من نمیشنید، تمام هوش و حواسم به درسا بود که چگونه با پسر بغل دستش دل میدهد و قلوه میگیرد . بالاخره کلاس تمام شد و درسا سریع با آن پسر به گوشه خلوتی رفتند ، اخم هایم حسابی در هم رفته بودند ، یعنی آن پسر به درسا شماره میدهد ؟! پسر بدی هم نیست ، هم پولدار و هم درس خوان است ، آداب معاشرتش هم با بانوان همیشه حساب شده است . اصلا به من چه ، بچه که نیست ، خودش میفهمد که دارد چه میکند . بالاخره آمد ولی گویا چیزی نوشیده بود از بس شاد و شنگول بود :
– خب سانزی جونم بریم ؟
+ زیادی شنگول شدی!
– بپر بریم تو راه تعریف میکنم
+ لطف کن و حالا بگو
– اره یادم رفته بود چقدر فوضولی
+حالا هر چی
– این پسره که خودت دیدی ، اسمش شایان صبا هست ، پولدار و درسخون و صد البته با شخصیت ، پیشنهاد داد که بیشتر آشنا بشیم منم قبول کردم ، همم گفته فرداشب توی ویلای لواسانشون یه مهمونی گرفتن ، اونم از اون مهمونی خوبا و همه دانشجوهای پزشکی هم دعوت شدن ، منم گفتم معلوم نیست و بعدش خداحافظی کردیم و اومدم ، تموم شد
+ مناسبتش ؟
– مناسبت چی ؟
+ این مهمونی پر ملاتشون
– آهان ، تولد همین شایان هست دیگه
باشه ای گفتم و با هم راهی ایستگاه اتوبوس شدیم ، کل مسافت را در فکر بودم ، هیچ انرژی مثبتی از آن اسم و نسب ، نسیبم نمیشد ، دلم هم راضی به رفتن نبود

بالاخره به خانه رسیدیم و من به آشپزخانه رفتم تا غذایی بپزم ولی آن هم چه غذایی بود ، بدلیل حواس پرتم ، غذا سوخت و از شدت عصبانیت دستم را به میز کوبیدم که گلدان روی میز افتاد ، نفسم را پر صدا بیرون دادم ، نفس های عمیقی می‌کشیدم تا شاید از شدت خشمم کم شود ، داغ کرده بودم و جلوی چشمم را نمیدیدم . بی خیال غذا شدم و تن ماهی درست کردم ولی خودم هیچ میلی نداشتم ، تابه را روی میز گذاشتم و خود هم به اتاقم رفتم و خوابیدم .
از اعماق سیاهی ها دو دست سفید جلو آمد ولی همین که به طرفم حمله ور شد ، دستانش از من گذشتند و فرد پشت سریم را گرفتند ، همین که برگشتم دیدم حامد در دستش تبری دارد که آن دستان سفید او را نگه داشته اند . همان لحظه صدایی لب گوشم زمزمه شد :
فرار کن ، بهش برنگرد ، فرار کن

همان لحظه از خواب پریدم ، به سرفه افتاده بودم ، سریع خودم را به دستشویی رساندم و هم آبی نوشیدم و هم آبی به صورتم زدم ، حالم خراب بود . این دیگر چه خوابی بود ، آن دستان سفید ، حامدی تبر به دست ، نفس عمیقی کشیدم که حالم میزان شد . به بیرون رفتم و با چهره نگران درسا مواجه شدم ، لبخند محزونی زدم و گفتم : کابوس بود
او هم سری تکان داد و به اتاقش رفت . به آشپزخانه رفتم و برای خودم نیمرویی درست کردم . همه چیز را خوردم و بلند شدم و به اتاقم رفتم . چقدر بد است که دو آدم منزوی در یک خانه باشند ، هر دو گوشه ای کز کرده و به خاطرات گوش میدهند ، نمیخواستیم منزوی باشیم ولی این اجباری از سوی طبیعت بود . کتاب تایم را باز کردم و مشغول به خاطر سپردن تک تک کلمات شدم . درس تجربی هم زیاد شیرین نبود ولی از هیچ چیز خیلی شیرین تر بود . همه درس هارا خواندم و به بیرون از پنجره نگاهی کردم . همه در تلاطم هستند ، برای کارهای نیمه تمامشان باید چاره ای بیندیشند ، چشمم به تابلوی بیمارستان دور تر از خانه افتاد ، فردی در صدم ثانیه دار فانی را وداع و فردی در صدم ثانیه سلام میکند ، به دنیای بی رحمان خوش اومدی نوزاد کوچک
“جهان چقدر بی رحم است !
اگر بی رحم نبود مجنون را به لیلی میرساند؛
اگر بی رحم نبود کودکی گرسنه سر به بالینش نمی‌گذاشت ؛
اگر بی رحم نبود هیچ دلی را آزرده نمی‌کرد ؛
اگر بی رحم نبود حال مرا اینگونه نمی‌کرد…”

درسا بدون هیچ مقدمه ای در را باز کرد و مثل همیشه شروع کرد به تند تند صحبت کردن :

– ساناز سریع حاضر شو ، باید بریم خرید ، امار مهمونی رو درآوردم ، همه قرارع با لباس شب بیان و خوشگل کنند ، من هم هیچی ندارم پاشو بریم دو تا لباس بخریم بیایم ، پاشو دیگه

بدون هیچ ذوقی گفتم : پول ندارم

– باشه ، من پول لباستو میدم
+ نمیخوام و نمیام
– اوف چقدر ناز می‌کنی آخه ، بیا بریم بلکه بخت من بدبختم وا شد ، پاشو دیگه ، از خرشیطون بیا پایین ، بخاطر من ، خواهش میکنم !
بالاخره رضایت دادم ولی دلم راضی به رفتن نبود ، چیزی مانع رفتنم میشد ولی آن را پس زدم و لباس هریک را پوشیدم و با درسا به یک پاساژ رفتیم .
هیچ کدام از لباس ها باب میل من نبودند ، درسا در همان لحظه ورود ، لباس شب پولکی مشکی خرید که خیره کننده بود ولی من یک لباس دیگر در نظر داشتم ولی هیچ جا نبود ، در میان راهمان درسا کفش های مشکی پاشنه بلندی خرید که راه رفتن با آنان مانند راه رفتن روی میخ های تیز بود . همین که از آنجا بیرون آمدیم چشمم به لباس زیبایی افتاد . ساده بود ، آستین بلند و قدش هم تا زیر زانو بود ، لباسی گل‌بهی رنگ با یقه ای گرهی . واقعا زیبا و خواستنی بود . دست درسا را کشیدم و به طرف آن مغازه بردم ، او از لباس خوشش نیامد ولی من عاشقش شده بودم ، قیمتش نیز ارزان بود ، بابت های گل‌بهی رنگ ساده ای هم خریدم . ساده تر از مفهوم سادگی شده بودم . بالاخره به خانه رفتیم و کمی غذا خوردیم اما هیجان فردا راحتمان نمی‌گذاشت ، هم میخواستم بروم و هم میخواستم نروم و این هم حس مزخرفی بود . حتی خواب هم به چشمانم نمی آمد . چقدر این حس مزخرف بود ….

از صبح تا کنون نه توانسته بودم خوب به صحبت های استاد توجه کنم و نه می‌توانستم استرس خودم را کنترل کنم ، البته درسا هم دست کمی از من نداشت ولی خب… حالم هیچ خوب نبود .
بالاخره زمان رفتن فرا رسید ، میخواستم از شدت استرس غش کنم و از حال بروم ولی فقط مدارا میکردم تا اتفاقی رخ ندهد .
آرام سوار تاکسی شدیم ، نفسم بالا نمی آمد و شاید تا آنجا هم دوام نمی آوردم ، ولی رسیدیم .
کاخی زیبا پیش رویم بود ولی من عادت داشتم ، به دیدن بهترین ها و حسرت داشتنشان عادت داشتم . داخل شدیم ، صدای کر کننده موسیقی عالم و آدم را خبر میکرد که اینا خبریست ، به دنبال اتاقی گشتیم و بالاخره در طبقه بالا اتاقی یافتیم ، همین که دستگیره را کشیدم با دیدن صحنه رو به رو خشک شدم . که درسا دستم را کشید و سریع در را بست .
– هی دختر چت شد ؟ سانزی ، حالت خوبه ؟ ساناز!
نفس بریده بریده شده بود ،باورم نمیشد ، من داشتم از سایه تاریکی فرار میکردم ولی اکنون خود را در قعر تاریکی فرو می‌بردم درسا مرا به سختی داخل اتاقی خالی برد و من خودم را سریع به پنجره رساندم و دمی عمیق کشیدم ، حالم بهتر شده بود که درسا به طرفم آمد :
– ساناز ! می‌دونم الان از دیدن اون صحنه شوکه شدی ولی چون سنت هنوز کمه برات یکم سخته ولی یه چیز عادی تو این مهمونی ها همینه ، باید مراقب باشی ، باور کن میفهمم حالتو ولی دیگه اومدیم و راه برگشتی نداریم.

+ چرا راه برگشتی نیست ؟! تو انگاری خوشت میاد بری زیر خ… لعنت بهت ! بیا بریم ، بیا راه برگشت دور نیست ، واسه درست کردن هیچ کار اشتباهی دیر نیست !

– میگن گربه رو باید دم حجله کشت !

+ همونا هم میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست !

بی توجه به من عقب گرد رفت و من را وسط اتاقی پر از تنفر رها کرد .

سعی کردم آرامشم را حفظ کنم؛ از اتاق خارج شدم، با نگاهم به دنبال درسا گشتم و او را بین رقصندگان یافتم . به طرفش رفتم و او هم لبخندی زد و دوباره به رقصیدن مشغول شد ، من هم کمی خود را تکان میدادم

بعد از کمی رقص دور میزی نشستیم و پریسان را دیدیم که با لباسی کوتاه و تنگ به طرف ما می آید . پریسان هم رشته ما بود و در اکثر کلاس ها هم با ما بود ولی دختری جلف و غرق در آرایش بود . با او زیاد هم کلام نشده بودم ولی بعد از این هم هرگز ، هم کلام نمی‌شوم ، آخر کدام انسان عاقلی لباسی میپوشد که دار و ندارش را به نمایش بگذارد ؟! البته افراد عقده ای این کار را میکنند ولی خب شاید خیلی ها هم نحوه لباس پوشیدنشان اینگونه باشد . بهتر است هیچوقت بدون هیچ اگاهی قبلی قضاوت نکنیم !
با ناز و عشوه دستش را به طرفمان دراز کرد . درسا با صمیمیت دستش را فشرد ولی من خیلی آرام با او دست دادم . با لوندی خودش را میان ما جا داد و مشغول صحبت با درسا شد . حال و هوا کسل کننده شده بود ؛ از جایم برخاستم و به طرف دستشویی راهم را کج کردم ، در راه کسی توجهی به من نداشت . بوی الکل و تنباکو حال به هم زدن شده بود . کاش نمی آمدم ولی حالا که اینجا هستم و راهی برای برگشت نیست ، بهتر است با این بدبختی همراه شوم تا بخواهم با آن بجنگم ، این بدبختی مثل موج دریاست اگر همراهش شوی بهتر از آن است که در برابرش قد عَلَم کنی .
دستی به لباسم کشیدم تا صاف شود ،از دستشویی بیرون آمدم که با دیدن او ، آنهم در این صحنه سر جایم خشک شدم…..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نوازش
  • ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، غمگین
  • نویسنده: ثمین باقرزاده
https://beautyvolve.ir/?p=17184
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.